جنگ و تناقضهای ضدامپریالیسم
کامران متین ـ احیای ضدامپریالیسم بهعنوان پراکسیسی واقعاً دموکراتیک و رهاییبخش مستلزم عبور از چارچوبی اروپامحور و دولتمحور و حرکت بهسوی مفهومی واقعاً انترناسیونالیستی و انساندوستانه از رهایی است؛ مفهومی مبتنی بر همزیستی برابر و دموکراتیک همهی خلقها ، فارغ از هرگونه سلسلهمراتب طبقاتی، ملی و جنسیتی، در هر کجا که باشند.

در ۱۱ آوریل ۲۰۲۶، تظاهرات و راهپیمایی طرفدار فلسطین در ورشو، لهستان برگزار میشود. شرکتکنندگان به اقدامات نظامی اسرائیل، ایران و لبنان اعتراض میکنند و همچنین مخالفت خود را با امپریالیسم ایالات متحده و درگیری احتمالی با ایران ابراز میدارند. عکس: Piotr Lapinski/ منبع: AFP

جنگ ایران چپ جهانی را دو شقه کرده است. اقلیتی کوچک هم حملهٔ آمریکا و اسرائیل را بهعنوان تجاوزی امپریالیستی محکوم میکنند و هم دولت ایران را بهعنوان یک حکومت تئوکراتیکِ سرمایهداریِ سرکوبگر. اردوگاه بزرگتری اما همزمان با محکوم کردن امپریالیسم آمریکا از جمهوری اسلامی به دلیل «ضدامپریالیست» بودنش حمایت میکند.
حمایت آشکار یا ضمنی بخش قابلتوجهی از چپ از یک حکومت تئوکراتیک شبهفاشیستی ــ حکومتی که هزاران نیروی چپ را اعدام و معترضان بیشماری را قتلعام کرده است، حکومتی که کارگران، زنان و اقلیتهای جنسی و جنسیتی را بهشدت سرکوب میکند و کوردها و دیگر ملتهای فرودست را تحت ستم استعماری نگه میدارد ــ نشانهی پدیدهایست است که فرد هالیدی آن را «ضدامپریالیسم معیوب» مینامید: نوعی ضدامپریالیسم که به آسانی باورناپذیری خود را با دیکتاتوریهای مناطق نیمهپیرامونی جهان همسو میکند؛ رژیمهایی که قادر نیستند «بدیلی ارائه دهند که از نظر سیاسی و اخلاقی بر خود امپریالیسم ارجح باشد».
چگونه میتوان این «ضدامپریالیسم معیوب» را توضیح داد؟ منشأ این تناقض که بخشی از چپ از یک دیکتاتوری سرمایهدارانه حمایت میکند فقط به این دلیل که با امپریالیسم غربی در تضاد است -همانگونه که فاشیسم ژاپن در جنگ جهانی دوم چنین بود- کجاست؟
تلاش برای پاسخ به این پرسشها مستلزم بازاندیشی در نظریههای مارکسیستی امپریالیسم است.
نظریههای امپریالیسم: تاریخی پر فراز و نشیب
جنگ جهانی اول سرآغاز مناسبی است. این جنگ «انترناسیونال دوم» را دچار شکاف کرد و زمینهی فروپاشی آن را فراهم آورد.
حزب سوسیالدموکرات آلمان (SPD) که آن زمان قدرتمندترین حزب سوسیالیستی اروپا بود، از ماجراجویی جنگی امپراتوری آلمان حمایت کرد و استدلال میکرد از آنجا که روسیه دژ ارتجاع در اروپا است، تضعیف آن اقدامی مترقی محسوب میشود.
در مقابل، لنین و بلشویکها بر ماهیت طبقاتی دولتهای درگیر جنگ تأکید و استدلال میکردند که این جنگ، نزاعی میان قدرتهای رقیب سرمایهداری در عصر امپریالیسم است؛ عصری که در آن هیچ دولت اروپایی نمیتواند نقشی مترقی ایفا کند. از این رو، لنین از کارگران خواست «دفاع از سرزمین پدری» را رد کنند و جنگ میان دولتها را با نشانه رفتن «اسلحهشان به سمت دولت و بورژوازی هر کشور» به جنگ داخلی [طبقاتی] تبدیل کنند.
استراتژی لنین بر نظریهی او دربارهی امپریالیسم بهعنوان «بالاترین مرحلهی سرمایهداری» استوار بود. او با اتکا به نظریات جان اتکینسون هابسون، رودلف هیلفردینگ و رُزا لوکزامبورگ استدلال میکرد که سرمایهداری وارد مرحلهای انحصاری شده که تحت سلطهی سرمایهی مالی، همانا درهمآمیختگی سرمایهی صنعتی و سرمایه بانکی، است. این وضعیت مازاد سرمایهای تولید میکند که امکان سرمایهگذاری سودآور در داخل را ندارد و بنابراین باید به خارج صادر شود؛ روندی که رقابت ژئوپلیتیک را تشدید میکند و نهایتاً به جنگ میانجامد.
مارکسیستهای بعدی نظریهی لنین را در مسیرهای مختلف بازسازی کردند. پل باران و پل سوئیزی تمرکز را از روی رقابت سرمایهدارانه برداشتند و استدلال کردند که در «سرمایهداری انحصاری» امپریالیسم بیش از پیش به سازوکاری برای مدیریت رکود در اقتصادهای پیشرفته بدل شده است.
در دههٔ ۱۹۶۰، نظریهپردازان وابستگی مانند سمیر امین، و آندره گوندر فرانک و، در معنای تاریخی عامتری، امانوئل والرشتاین امپریالیسم را بهعنوان رابطهای ساختاری میان «مرکز» و «پیرامون» اقتصاد جهانی بازتعریف کردند. آنان استدلال میکردند که توسعهی سرمایهداری در شمال جهانی بهطور نظاممند توسعهنیافتگی را در جنوب جهانی بازتولید میکند. بنابراین آنها از اشکالی از «گسست» از نظام جهانی تحت سلطهی غرب دفاع میکردند.
در دهههای ۱۹۶۰ و ۱۹۷۰، نظریه لنینیستی امپریالیسم و نظریه وابستگی هر دو بهطور جدی به چالش کشیده شدند.
مورخ اقتصادی لیبرال دیوید کنت فیلدهاوس شواهدی ارائه کرد که نشان میداد بخش عمدهی صادرات سرمایهی بریتانیا نه به مستعمرات، بلکه به دیگر کشورهای سرمایهداریِ مرکز سرازیر میشد. این امر پیشفرض اساسی نظریهی امپریالیسم لنین را تضعیف میکرد.
بیل وارن نیز در کتاب «امپریالیسم: پیشاهنگ سرمایهداری» استدلال کرد که امپریالیسم، از نظر تاریخی، روابط اجتماعی سرمایهدارانه را گسترش داده و زمینهی صنعتیشدن جهان استعمارزده و پسااستعماری را فراهم کرده است. دوران پس از جنگ جهانی دوم نیز شاهد پدیدهای بود که گیر لوندشتات آن را «امپراتوری با دعوت» نامید: ادغام داوطلبانه در ساختارهای اقتصادی و ژئوپلیتیکی تحت رهبری آمریکا.
در سالهای اخیر، صنعتیشدن سریع چین نیز پیشفرض کلیدی نظریه امپریالیسم مبتنی بر نظریه لنین ونظریهی وابستگی را به چالش کشیده است؛ فرضی که ادعا میکرد سرمایهداری الزاماً به «توسعهی توسعهنیافتگی» خارج از «مرکز» غربی منجر میشود.
نکتهی قابل توجه دربارهی نظریههای لنینیستی و نظریههای وابستگیِ امپریالیسم این است که آنها بهطور ضمنی، برداشت مارکس از سرمایهداری بهمثابه یک شیوهی تولیدِ از نظر تاریخی مترقی را رد میکنند؛ شیوهای که گرایشِ گریزناپذیر آن به سوی جهانشمول کردنِ خود، بنیانِ جامعهی کمونیستیِ آینده را فراهم میکند.
نقش ناخواستهی مارکس در شکلگیری «ضدامپریالیسم معیوب»
این تناقضِ نهفته در نظریههای مارکسیستیِ امپریالیسم ــ که بهطور ضمنی تلقیِ مارکس از سرمایهداری را رد میکنند ــ به این دلیل پنهان مانده بود که نظریهیِ سرمایهی مارکس امپریالیسم را بهصراحت صورتبندی نظری نمیکند. اما چرا؟
برای پاسخ به این پرسش باید امپریالیسم را فراتر از شکل خاص سرمایهدارانهاش فهمید. امپریالیسم یعنی سلطهی یک جامعه بر یک یا چند جامعه دیگر. بنابراین وجود چند جامعه ــ یا «کثرت جوامع» ــ پیشفرض آن است. با این همه، دقیقا همین وضعیت کثرت جوامع است که در مبانی ماتریالیسم تاریخی، یعنی نظریه اجتماعی مارکس، غایب است.
چنان که در کتاب «باز آفرینی مدرنیته ایرانی: روابط بین الملل و تغییر اجتماعی» شرح دادهام ماتریالیسم تاریخی بر یک تبیین نظری تکین از جامعه استوار است. دغدغهی اصلی مارکس روابط عمودی طبقاتی بود، نه تکثر افقی جوامع و پیامدهای آن برای زندگی اجتماعی؛ چیزی که نظریهی بینالملل مارکسیستی آن را «امر بینالملل» مینامد. مارکس امر بینالملل را محصول روابط طبقاتیای میدانست که در نهایت زوالشان در جهان کمونیستی آینده محتوم بود.
این غفلت در لحاظ کردن نظری کثرت جوامع بیش از همه در کتاب «سرمایه» آشکار است؛ آنجا که مارکس مینویسد: «باید کل جهان تجارت را همچون یک ملت واحد در نظر بگیریم.» این فرض در نوشتههای قدیمیتر او، به خصوص «دستنوشتههای اقتصادی و فلسفی ۱۸۴۴» نیز به وفور اما به طور ضمنی آمده است.
استدلال دیگر مارکس هم به همین اندازه حائز اهمیت است: این که به لحاظ تاریخی سرمایهداری در تفکیک عرصههای اقتصادی و سیاسی یگانه است. این جدایی که از دلِ «انباشتِ اولیه» ــ یعنی گسستنِ تولیدکنندگانِ مستقیم از ابزار تولید ــ پدید میآید، شکلی [بیسابقه و] صرفاً سیاسی از حاکمیت را ممکن میسازد؛ شکلی از حاکمیت که اجازه میدهد سرمایه بدون آنکه لزوماً ناقضِ حاکمیتِ [ملی] دولتها باشد، از مرزهای دولتی عبور کند.
این امر، به نوبهی خود، انباشت در مقیاس جهانی را ممکن میسازد و آنچه را که جاستین روزنبرگ «امپراتوریِ جامعهی مدنی» مینامد، پدید میآورد. بنابراین، تحت نظام سرمایهداری، همانگونه که در سطح داخلی حقوقِ سیاسیِ برابر و نابرابریِ اجتماعیـاقتصادی میتوانند همزمان وجود داشته باشند در سطح خارجی [ بینالمللی] نیز دولتهایی که از نظر مادی کاملا نابرابرند میتوانند به مثابه واحدهای سیاسی برابرِ دارایِ حق رسمی حاکمیتِ در کنار یکدیگر وجود داشته باشند. این وضعیت، بنیانِ «امپراتوریِ غیرسرزمینی» یا «امپراتوریِ غیررسمی» را شکل میدهد که ویژگیِ شاخصِ امپریالیسمِ مدرن است.
بنابراین، ناکامیِ مارکس در نظریهپردازیِ امپریالیسم، محصولِ هستیشناسیِ اجتماعیِ تکینِ او بود؛ مسئلهای که نظریههای مارکسیستیِ امپریالیسم به آن نپرداختند. حتی نظریههای امپریالیسم که به پویاییهای بیناجوامعی حساس هستند نیز کثرتِ جوامع را یا صرفاً بهعنوان بستری منفعل برای «راهحلِ فضایی»ِ بحرانهای سرمایهداری میبینند (دیوید هاروی) یا آن را دارای منطقی خودمختار و متمایز از سرمایه تلقی میکنند (آلکس کالینیکوس).
این ناکامی، به نحوی مسئلهدار به پراکسیسِ ضدامپریالیستی شکل داد. دو پیامدِ آن، بهویژه، اهمیت دارند.
چنانکه کیاران مککالوم در مقالهای که بهزودی منتشر خواهد شد استدلال میکند، نظریههای امپریالیسم معمولاً به شیوهای تجربی و سطحی به امپریالیسم میپردازند و آن را بهعنوان کارکرد جوامع سرمایهداریِ غربیِ معینی در نظر میگیرند. در نتیجه، این نظریهها تنها قادر به توضیح دامنهی محدودی از امپریالیسمهای تاریخی بودهاند ــ عمدتاً امپریالیسمهای غربی. این وضعیت مصداق پدیدهای است که سارا کرمانیان «تخیل دو قطبی» مینامد؛ یعنی نگاهی که دوگانهی غرب/غیرغرب را بهعنوان مهمترین عامل تعیینکنندهی تاریخی در نظر میگیرد. پیامدهای این رویکرد در سکوت چپِ کمپیست در قبالِ امپریالیسم روسیه در اوکراین، امپریالیسم چین در تبت، و رفتارهای امپریالیستی ترکیه و ایران در غرب آسیا آشکار است.
علاوه بر این، نظریههای امپریالیسم در ارائهی پروژهای ایجابی برای رهاییِ ضدامپریالیستی مبتنی بر روابط بینالمللیِ غیر خصمانه ناکام ماندند. در عوض، ضدامپریالیسم بهصورت سلبی تعریف شد: به مثابه حذف نفوذ خارجی. در عمل، این امر مبارزهی طبقاتی را با دفاع از حاکمیت دولتی جایگزین کرد و به نوعی ناسیونالیسم دولتمحور انجامید که اغلب با شوونیسم همراه است. ایده «تجاوز خارجی» ترجیعبندِ گفتمان چپِ ضدامپریالیستِ ایرانی است.
در واقع، بخش بزرگی از ضدامپریالیسم معاصر عملاً از نوعی ممنوعیت مطلق «مداخله» دفاع میکند. این موضع بر این فرض استوار است که امکان و اعمال تعیین سرنوشت به دست خود به نحو معناداری از پیش در همهی جوامع وجود دارد ــ ادعایی که به وضوح قابل دفاع نیست. مشهور است که مارکس خود نیز نسبت به استعمار بریتانیا در هند موضعی دوپهلو داشت.
ناسیونالیسم دولتمحور به مثابه ضدامپریالیسم، در ناکامی انقلاب روسیه در برانگیختن انقلاب در اروپای غربی ریشه دارد. این رویکرد در کنگرهٔ ۱۹۲۰ «خلقهای شرق» در باکو به سیاست رسمی کُمینترن تبدیل شد. همانطور که ورنر بونفلد اشاره میکند، این کنگره «بی سر و صدا» مبارزهی طبقاتی را به نفع ضدامپریالیسم کنار گذاشت تغییری که بعدها با دکترین استالینیِ «سوسیالیسم در یک کشور» تثبیت شد.
در دوران جنگ سرد، ناسیونالیسم دولتمحور به استراتژی بالفعل بخش بزرگی از چپِ طرفدار شوروی تبدیل شد: یعنی دفاع از هر دولتی که در تقابل با ایالات متحده قرار داشت، حتی اگر آن دولت ــ به تعبیر لنین ــ یک «ملت ستمگر» محسوب میشد؛ وضعیتی که ایران نمونهی آشکار آن است.
ضدامپریالیسم پس از ظهور نئولیبرالیسم، فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی، و شکست جنبشهای سازمانیافتهی طبقهٔ کارگر در بخشهای وسیعی از اروپا، بیش از پیش تثبیت و نهادینه شد.
در ایران، این روند با سرکوب بیرحمانهی چپ توسط جمهوری اسلامی در دههی ۱۹۸۰ و همچنین کارزارهای ضدچپِ روشنفکران اصلاحطلب ــ ایدئولوگهای سرمایهداری الیگارشیک اسلامگرا ــ از دههی ۱۹۹۰ به بعد تقویت شد. جنگهای آمریکا در عراق و افغانستان پس از ۱۱ سپتامبر نیز گفتمان آنتیامپریالیستی را بیش از پیش تقویت کرد.
چه باید کرد؟
تراژدیِ بخش بزرگی از ضدامپریالیسم معاصر این است که همسویی با دولتهای ضدغربی را جایگزین همبستگی با خلقها کرده است. در نتیجه، همان منطق سلطهای را بازتولید میکند که مدعیِ مخالفت با آن است. این جابهجایی تصادفی نیست، بلکه در نهایت بازتابدهندهی شکافی هستیشناختی در نظریهی اجتماعی مارکس است: غیبتِ کثرتِ جوامع که لازمهی درکِ امپریالیسم است. در نتیجه، نظریههای امپریالیسم گرایش پیدا کردهاند که آن را صرفاً به دستاندازی و مداخلهی غرب در دولتهای غیرغربی تقلیل دهند. آنچه در این فرایند از دست میرود، تمایز میان دولتها بهعنوان کنشگران ژئوپولیتیک و نیروهای اجتماعی ناهمگونی است که جوامعی را تشکیل میدهند که این دولتها ادعای نمایندگیشان را دارند.
بنابراین، نقصان فاجعهبارِ بخش بزرگی از ضدامپریالیسم واقعاً موجود این است که استقلال ژئوپولیتیک دولتها را با رهاییِ مردمانی که تحت حاکمیت آنها هستند اشتباه میگیرد. این جبهه از طریق صورتبندیِ امپریالیسم بهمثابهی تقابلی میان «غرب» و رقبا و دشمنانش روابط سلطهی طبقاتی، استعماری و پدرسالارانه درون جوامع غیرغربی را نادیده میگیرد. نتیجهی این امر شکلی از سیاستِ ظاهراً رادیکال و انترناسیونالیستی است که در عمل به مشروعیتبخشی و بازتولیدِ ساختارها و دستگاههای سرکوب و استثمار در عرصه داخلی کشورها کمک میکند.
بنابراین، احیای ضدامپریالیسم بهعنوان پراکسیسی واقعاً دموکراتیک و رهاییبخش مستلزم عبور از چارچوبی اروپامحور و دولتمحور و حرکت بهسوی مفهومی واقعاً انترناسیونالیستی و انساندوستانه از رهایی است؛ مفهومی مبتنی بر همزیستی برابر و دموکراتیک همهی خلقها ، فارغ از هرگونه سلسلهمراتب طبقاتی، ملی و جنسیتی، در هر کجا که باشند.
این بازآرایی مستلزم حرکتی در سه سطح است. در بعد فکری و نظری، باید با خاستگاههای ضدامپریالیسم معیوب در متون کلاسیک مارکسیستی مواجه شود. از نظر سیاسی، باید از این اصل آغاز کند که هیچ پروژهی رهاییبخشی نمیتواند بر پایهی فرودستیِ کارگران، زنان، اقلیتها یا ملتهای بدون دولت بنا شود. از نظر راهبردی، لازم است برنامهای را اتخاذ کند که نه مبتنی بر تبیینی غربمحور از امپریالیسم بلکه بر چشماندازی بینالمللی و تقاطعی (اینترسکشنال) استوار باشد؛ چشماندازی که در هر مقطع معین، تمرکز سیاسی خود را بر ضعیفترین حلقه در زنجیر سرمایهداری، استعمار و پدرسالاری قرار دهد.
متن اولین بار اینجا منتشر شده است.




نظرها
نظری وجود ندارد.