ارتباط ناشناخته. ارتباط بدون سانسور. ارتباط برقرار نمی‌شود. سایت اصلی احتمالاً زیر سانسور است. ارتباط با سایت (های) موازی برقرار شد. ارتباط برقرار نمی‌شود. ارتباط اینترنت خود را امتحان کنید. احتمال دارد اینترنت به طور سراسری قطع شده باشد. ادامه مطلب

«اتوبوس مجانی» به مقصد جهنم: فروپاشی، بقا و سه سناریوی آینده ایران و خاورمیانه

علی رسولی ـ هیچ دو کشوری شبیه هم نیستند ولی اینکه سرنگونی نظام اقتدارگرا با جنگ داخلی و جنگ خارجی، بدون وجود یک سازوکار امنیتی مورد اجماع، سرآغاز دوره‌ای خونبار و پرتنش است، آنقدر نمونه‌های رنگارنگی دارد که با «وعده بهشت» نخواند و ایستگاه پایانی «اتوبوس مجانی» را هاویه‌ای سوزان کند.

ایران و خاورمیانه با یا بدون جمهوری اسلامی روی آرامش به خود خواهد دید؟ جنگ‌های ناتمام و گسل‌های فعال نهایتا تمام و غیرفعال می‌شوند؟ آن‌هایی که «آرامش و قرار ایران» را «تنها» به زلف جمهوری اسلامی گره زده‌اند، تا چه حد تصویری واقعی از اکنون ایران و افق خاورمیانه به دست می‌دهند؟ به عکس، آن‌هایی که تمام شدن کار جمهوری اسلامی را سرآغاز «شکوفایی و رونق» ایران می‌خوانند و به همه پیشنهاد سوار شدن به «اتوبوس مجانی» حمایت از حمله خارجی می‌دهند، چه برداشتی از «وضع واقعی ایران» در منطقه پرآشوب خاورمیانه دارند؟

جنگ آمریکا و اسرائیل با ایران، صرف‌نظر از آنکه چگونه به ایستگاه پایانی‌اش برسد، خاورمیانه را وارد مرحله‌ای تازه کرده است. چه رخ داده؟ به مرحله‌ای رسیده‌ایم که در آن، تقریبا همه بازیگران منطقه‌ای و فرامنطقه‌ای به این نتیجه رسیده‌اند که نظم امنیتی پیشین در خاورمیانه دیگر کار نمی‌کند. چه جنگ با توافقی سیاسی پایان یابد، چه به شکل زخم بازی باقی بماند و هر چند ماه یک‌بار با حملات موشکی، ترورها، خرابکاری‌ها یا درگیری‌های دریایی دوباره خون‌ریزی کند، یک واقعیت تغییر نخواهد کرد: خاورمیانه به دنبال لنگرگاه امنیتی جدیدی خواهد گشت. و این خبر خوبی نیست برای آن‌هایی که پروژه سیاسی‌شان وعده رسیدن به «شکوفایی» یا «قله» به شکل «زود، تند و سریع» است.

این جنگ فقط رویارویی اسرائیل و آمریکا با جمهوری اسلامی برای «تمام کردن کار آیت‌الله‌ها» نبود. در عمل، آنچه سوخت و به هوا رفت، کل معماری امنیتی خلیج فارس، شامات و حتی شرق مدیترانه بود. پی‌آمد این جنگ، فارغ از نحوه خاتمه‌اش این است که برای نمونه کشورهای عربی خلیج فارس دریافتند که میزبانی از پایگاه‌های آمریکایی، لزوما امنیت نمی‌آورد و حتی ممکن است آن‌ها را به هدف مستقیم حملات تبدیل کند. هم‌زمان، روشن شد که بازیگران با قدرت متوسط و سلاح‌های نه‌چندان پیچیده هم حتی در شرایط فرسایشی و زیر سنگین‌ترین فشارهای نظامی، هنوز می‌توانند شریان‌های انرژی جهان را تهدید و هزینه‌های اقتصادی عظیمی بر منطقه و جهان تحمیل کنند.

در چنین وضعیتی که خاورمیانه به آن دچار شده، سه سناریوی اصلی برای آینده نظم امنیتی ایران و این منطقه قابل تصور است.

فروپاشی جمهوری اسلامی و خاورمیانه‌ای که همچنان بی‌ثبات می‌ماند

یکی از سناریوهایی که رضا پهلوی، سلطنت‌طلبان ایرانی و بخشی از جریان‌های تندرو در واشنگتن، تل‌آویو و حتی برخی پایتخت‌های عربی به آن امید بسته‌اند، فروپاشی کامل جمهوری اسلامی در نتیجه جنگ است. بر اساس این تصور، حمله نظامی، بحران اقتصادی، تحریم‌ها، فرسایش داخلی و شکاف‌های اجتماعی می‌تواند در نهایت به فروپاشی ساختار سیاسی ایران منجر شود.

یک سوال می‌تواند این باشد که جنگ تا چه حد باید توسعه یابد تا نظام سیاسی را از قدرت خلع کند و چه کسی هزینه آن را می‌پردازد. ولی از این مناقشه بگذریم و در تصویر بزرگ‌تر، ایران و خاورمیانه را با فرض تحقق چنین سناریویی ببینیم.

خلع قدرت از جمهوری اسلامی و روی کار آمدن هر نظام سیاسی دیگری چه پادشاهی باشد چه جمهوری به خودی خود به معنای تولد ایران و خاورمیانه‌ای آرام و باثبات نخواهد بود. بازیگران سیاسی که «رژیم چنج با حمله نظامی» را کوتاه‌ترین راه و البته «شرط کافی و لازم» برای رسیدن به آرامش و رفاه تبلیغ می‌کنند باید اندکی تامل کنند. این وضع بسیار محتمل را هم باید در نظر گرفت که در فقدان سازوکارهای امنیتی تثبیت‌شده و مورد اجماع در خاورمیانه، فروپاشی جمهوری اسلامی «می‌تواند» آغازگر مرحله‌ای تازه از بی‌ثباتی داخلی و منطقه‌ای باشد.

ایران کشوری کوچک یا حاشیه‌ای نیست؛ کشوری است با جمعیت عظیم، موقعیت ژئوپلیتیک کلیدی، منابع انرژی گسترده و شبکه‌ای از نفوذ منطقه‌ای که طی چهار دهه شکل گرفته است. فروپاشی چنین سیستمی بدون آنکه سازوکار امنیتی پشتیبان برای آن وجود داشته باشد، می‌تواند شکاف‌های قومی، امنیتی و ژئوپلیتیک بزرگی ایجاد کند که دامنه‌اش تا ترکیه، عراق، سوریه، لبنان، افغانستان و حتی کشورهای خلیج فارس سرایت خواهد کرد.

در نتیجه از بین رفتن نظم امنیتی پیشین و به دنیا نیامدن نظم جدید، حتی اگر جمهوری اسلامی از میان برود، رقابت‌های ساختاری منطقه باقی می‌مانند. رقابت عربستان سعودی و امارات متحده عربی بر سر نفوذ اقتصادی و ژئوپلیتیک از یک سو، نقش محور ترکیه-قطر از سوی دیگر، و حضور اسرائیل با سیاست‌های تهاجمی و امنیتی‌اش، همچنان خاورمیانه را به منطقه‌ای پرتنش تبدیل خواهد کرد.

در چنین وضعیتی، احتمال شکل‌گیری نوعی «خلاء ژئوپلیتیک ایرانی» وجود دارد؛ خلاءای که بازیگران منطقه‌ای و فرامنطقه‌ای برای پر کردن آن به جان هم خواهند افتاد. چین، روسیه، ترکیه، عربستان و حتی اسرائیل هرکدام خواهند کوشید سهم بیشتری از نظم پساجمهوری اسلامی به دست آورند.

در این سناریو، احتمال افزایش درگیری‌های نیابتی، ظهور بازیگران شبه‌نظامی تازه و حتی شکل‌گیری نسخه‌ای جدید از جنگ‌های داخلی و منطقه‌ای وجود دارد. تجربه عراق پس از سقوط صدام، لیبی پس از قذافی و سوریه پس از جنگ داخلی، نشان می‌دهد فروپاشی یک نظم اقتدارگرا لزوما به ثبات منتهی نمی‌شود.

این به آن معنا نیست که نظام دیکتاتوری خوب است و رفتنش همان و گشوده شدن دروازه‌های جهنم همان. بلکه به این معنا است که خلع قدرت از نظام اقتدارگرا خارج از سازوکارهای جنبش‌های مردمی و مدنی و همچنین فقدان سازوکار امنیتی قابل اتکا و مورد اجماع که هر بازیگر داخلی و بیرونی حد و حدودش را بداند، نقش مهمی در کیفیت «آینده پس از دیکتاتوری» دارد. شاید نقشی هم‌سنگ با سرنگونی نظام سیاسی.

مهم‌تر از سرنگونی دیکتاتور، چگونه سرنگون شدن دیکتاتور است. چرا سرنگونی دیکتاتوری با جنگ خارجی یا جنگ داخلی می‌تواند بدترین نتیجه ممکن را داشته باشد؟ چون «جنگ» در لحظه آغازش همه سازوکارهای امنیتی پیشین را ویران می‌کند. مهم‌تر از همه عاملیت جامعه مدنی، فرآیندهای درونزای داخلی و قدرت توده‌های مردم را خلع می‌کند. تغییر رخ می‌دهد، حتی ممکن است نظام سیاسی اقتدارگرا فروبپاشد اما سازه دیکتاتوری خارج از سازوکارهای درونزای اجتماعی فرو می‌پاشد. سازوکارهایی در روند تغییر، نقش و جایگاه‌ها را تعریف و بازتعریف می‌کنند.

در مدل سرنگونی ساختار سیاسی به دست مردم و جنبش‌های مدنی، افراد، گروه‌ها و سازمان‌های سیاسی ناگزیر به صحبت و مفاهمه هستند. خط قرمزها مشخص می‌شوند. وزن هر گروه و سازمان روشن می‌شود. اتحادها و مرزکشی‌ها شکل می‌گیرند. دست‌ها به هم می‌رسند. نوعی مکانیسم ارگانیک ناشی از عاملیت مردم شکل می‌گیرد. در چنین وضعی، تغییر، برونسپاری نشده. قرار است قدرت مردم، ضامن وقوع تغییر باشد. همین تجربه انباشت‌شده مردم و جنبش‌های مدنی در روند تغییر و سرنگونی حکومت اقتدارگرا است که می‌تواند تا حد زیادی صورت‌بندی افق سیاسی آینده کشور را مشخص کند. فایده‌اش چیست؟ اینکه به مدد همین تجربه زیسته است که با فروافتادن نظام حکمرانی قبلی، خلاء قدرت تا حد زیادی شکل نمی‌گیرد و یک نظم حداقلی درونزا جای نظم اقتدارگرای پیشین را می‌گیرد.

وقتی تغییر به دست مردم رخ داده باشد، ایده سیاسیِ افراد، گروه‌ها و سازمان‌هایی که بیشترین اقبال مردمی را داشته باشند بر صدر می‌نشیند. این نظم جدید می‌تواند دموکراتیک باشد یا پس از چند سال از بیراهه بازتولید دیکتاتوری سر در بیاورد.

هیچ تضمینی نیست که فروپاشی یک نظام اقتدارگرا به دموکراسی منتهی شود ولی عجالتا چنانچه مطلوبِ «مردم جان به لب‌رسیده»، دموکراسی باشد، تغییر حکومت از درون و از دل جنبش‌های اجتماعی به نحوی که به لبه جنگ داخلی نزدیک نشده‌ باشد، می‌تواند یک شانس ۵۰ درصدی در اختیار بگذارد.

اما سرنگونی حکومت اقتدارگرا با جنگ چه وضعی پیش می‌آورد؟ وضعیت صلب پیشین به ناگاه سیال می‌شود. جایگاه و نقش بازیگران داخلی و حدود و کیفیت مداخله بازیگران خارجی متحول می‌شود و هر کسی به قدر وسع و توانش به این صرافت می‌افتد که از این نمد برای خودش کلاهی بدوزد.

تعیین صدر و ذیل مجلس قدرت پس از تغییر رژیم با جنگ خارجی هم روشن است. راه میانبر برای تسخیر قدرت سیاسی پس از حمله خارجی چیست؟ دلبری کردن از عامل تغییر که در اینجا قدرت خارجی است. در نتیجه این دلبری کردن‌ها برای قدرت خارجی است که داغِ کشته شدن کودکان میناب بی‌اهمیت می‌شود و پیام تسلیت دادن به رئیس دولت خارجیِ مهاجم بابت کشته شدن سربازانش مهم‌تر.

خلاء قدرت پس از حمله خارجی چه شکلی است؟ به نحوه مداخله جمهوری اسلامی در عراق پس از صدام بنگرید. ترکیه و حضورش در شمال عراق پس از صدام. عربستان و تلاشش برای نفوذ در منطقه سنتی‌نشین جنوبی و غربی. سرنوشت حزب بعث و تولد داعش را به یاد بیاورید. سودان پس از جنگ داخلی با کمک خارجی را ببینید. همین‌طور لیبی پس از جنگ داخلی و تجاوز خارجی.

شاید کسی بگوید ایران شبیه هیچ کدامشان نیست. درست است. هیچ دو کشوری شبیه هم نیستند ولی اینکه سرنگونی نظام اقتدارگرا با جنگ داخلی و جنگ خارجی با حذف عاملیت مردم و فقدان یک سازوکار امنیتی مورد اجماع، سرآغاز دوره‌ای خونبار و پرتنش است، آنقدر نمونه‌های رنگارنگی دارد که با «وعده بهشت» نخواند. ایستگاه پایانی این «اتوبوس مجانی»، هاویه‌ای سوزان است.    

حکومت صدام و قذافی و عمرالبشیر و بشار اسد، حکومت‌های خوبی نبودند ولی شاید تکرار این جمله خالی از فایده نباشد: مهم‌تر از سرنگونی دیکتاتور، چگونه سرنگون شدن دیکتاتور است.        

بقای جمهوری اسلامیِ ضعیف اما اخلالگر

سناریوی دوم، نزدیک‌ترین به وضع کنونی (نه جنگ و نه صلح) است: بقای جمهوری اسلامی در وضعیتی فرسوده، ضعیف و بحران‌زده، اما همچنان دارای توان اخلال امنیتی.

این همان مدلی است که بسیاری از تحلیلگران درباره آینده ایران پس از جنگ مطرح می‌کنند. نظامی از نفس افتاده که شاید از نظر اقتصادی فرسوده‌تر، از نظر نظامی آسیب‌دیده‌تر و از نظر اجتماعی بی‌ثبات‌تر شود، اما همچنان بتواند با سیاست امنیتی نامتقارن، موشک‌ها، پهپادها، جنگ سایبری، شبکه‌های نیابتی و تهدید بازار انرژی، خاورمیانه و دنیا را در وضعیت اضطراب دائمی نگه دارد.

در این سناریو، جمهوری اسلامی احتمالا بیش از گذشته به «بازی‌خراب‌کن» منطقه‌ای تبدیل می‌شود؛ یعنی بازیگری که شاید نتواند نظم مطلوب خود را بسازد، اما قادر است هر نظم دیگری را مختل کند.

این وضعیت برای کشورهای حوزه خلیج فارس بسیار خطرناک است. آن‌ها در این حالت نه با یک ایران باثبات و قابل‌پیش‌بینی روبرو خواهند بود و نه با یک ایران شکست‌خورده و حذف‌شده. بلکه با نظامی مواجه می‌شوند که برای بقا، بیش از گذشته از ابزار فشار منطقه‌ای نامتقارنش استفاده خواهد کرد.

دقیقا به همین دلیل است که طی ماه‌های اخیر، بخشی از چهره‌های امنیتی خلیج فارس به این نتیجه رسیده‌اند که نمی‌توانند تا ابد امنیت خود را به آمریکا «برون‌سپاری» کنند. دیوید رابرتز، پژوهشگر امنیت خلیج فارس، در مقاله مهم خود با عنوان «نظم جدید برای خلیج فارس» می‌نویسد کشورهای عربی باید این تصور صدساله را کنار بگذارند که امنیت کالایی است که می‌توان آن را از قدرت‌های خارجی خرید.

او معتقد است تجربه جنگ اخیر نشان داد حضور نیروهای آمریکایی در خلیج فارس، خود به یکی از دلایل ناامنی تبدیل شده است. از نگاه تهران، پایگاه‌های آمریکا در قطر، بحرین، امارات و عربستان بخشی از ماشین تهدید علیه ایران‌اند و به همین دلیل، این کشورها نیز به اهداف مشروع جمهوری اسلامی تبدیل می‌شوند.

در این سناریو، خلیج فارس وارد مرحله‌ای از «بازدارندگی متقابل فرسایشی» می‌شود؛ وضعیتی شبیه جنگ سرد منطقه‌ای، اما با تنش‌های دائمی دریایی، سایبری و انرژی.

بقای جمهوری اسلامی به‌عنوان قدرت مسلط بر انرژی و هرمز

سناریوی سوم، شاید مهم‌ترین و در عین حال نگران‌کننده‌ترین سناریو برای غرب و کشورهای عربی باشد: بقای جمهوری اسلامی در شرایطی که نه‌تنها فرو نمی‌پاشد، بلکه کنترل موثر بر تنگه هرمز و بخش مهمی از معادله انرژی منطقه را تثبیت می‌کند.

جنگ اخیر نشان داد که ایران حتی بدون بستن کامل تنگه هرمز، می‌تواند آن را از «گذرگاه آزاد جهانی» به «مسیر تحت کنترل» تبدیل کند. اکنون برخی کشورها برای عبور امن نفتکش‌ها و محموله‌های انرژی خود ناچار به مذاکره مستقیم یا غیرمستقیم با تهران شده‌اند.

شاید تداوم وضع کنونی بعید به نظر برسد ولی اگر این روند ادامه پیدا کند، خاورمیانه وارد نظمی تازه خواهد شد؛ نظمی که در آن آمریکا، حتی بدون پذیرش رسمی، عملا موجودیت جمهوری اسلامی با تمام ویژگی‌هایش را به‌عنوان بخشی از معادله امنیتی منطقه پذیرفته است.

در این مدل، واشنگتن ممکن است به سمت نوعی «مدیریت بحران دائمی» حرکت کند؛ یعنی نه «تلاش فعال» برای سرنگونی جمهوری اسلامی، بلکه مهار آن در چارچوب توافق‌هایی درباره انرژی، هرمز، برنامه هسته‌ای و امنیت منطقه‌ای. مهار تا زمانی که یک فرصت مناسب برای سرنگونی این «نظم پرهزینه» فراهم شود. به بیان دیگر چنین نظمی در بطن خود میوه زهرآلودی پرورش خواهد داد که نهایتا در روز موعود، بانی آن را خواهد کشت.

این همان چیزی است که بخشی از نخبگان خلیج فارس نیز به آن فکر می‌کنند. دیوید رابرتز پیشنهاد می‌کند که کشورهای عربی خلیج فارس و ایران، به جای انتظار برای نابودی یکدیگر، به سمت نوعی توافق منطقه‌ای حرکت کنند که در آن خروج تدریجی نیروهای آمریکایی از خلیج فارس، در برابر محدودسازی برنامه هسته‌ای و موشکی ایران قرار گیرد.

چنین مدلی در واقع نوعی «لحظه وستفالیایی خلیج فارس» خواهد بود؛ نظمی که در آن بازیگران منطقه‌ای، خود مسئول امنیت منطقه شوند. چنین نظمی روی کاغذ می‌تواند خاورمیانه را جای کم‌تنش‌تری کند. ولی فقط روی کاغذ امکان تحقق دارد.

تحقق این سناریو آسان نیست. موانع کدامند؟ آمریکا باید بازیگر درجه دوم شدن در خاورمیانه را بپذیرد و با آن کنار بیاید. اسرائیل به‌سختی با تثبیت نقش منطقه‌ای جمهوری اسلامی کنار خواهد آمد. عربستان و امارات نیز همچنان نسبت به نفوذ ایران بی‌اعتمادند. افزون بر آن، رقابت ترکیه، اسرائیل، ایران و کشورهای عربی بر سر شامات، شرق مدیترانه، عراق و مسیرهای انرژی ادامه خواهد داشت.

خاورمیانه پس از جنگ؛ منطقه‌ای بدون هژمون مطلق

شاید مهم‌ترین نتیجه جنگ این باشد که خاورمیانه وارد دوران «پساهژمونی» شده است. نه آمریکا دیگر توان و تمایل گذشته را برای مدیریت کامل منطقه دارد، نه اسرائیل می‌تواند به‌تنهایی نظم مطلوبش را تحمیل کند، نه کشورهای عربی حاضرند صرفا به چتر امنیتی واشنگتن وابسته بمانند و نه ایران، حتی در بهترین حالت، قادر است نظم منطقه‌ای یکدست و باثباتی ایجاد کند.

در این میان، نقش چین را هم باید در نظر گرفت. پکن برخلاف آمریکا، عمدتا با زبان تجارت، انرژی و زیرساخت وارد منطقه شده و تلاش می‌کند خود را به‌عنوان قدرتی «ثبات‌خواه» معرفی کند. چین بیش از هر چیز به امنیت مسیرهای انرژی نیاز دارد و احتمالا در سال‌های آینده، نقش فعال‌تری در ترتیبات امنیتی خلیج فارس ایفا خواهد کرد.

خاورمیانه آینده احتمالا نه منطقه‌ای آرام، بلکه منطقه‌ای چندقطبی، سیال و مبتنی بر ائتلاف‌های موقت خواهد بود؛ منطقه‌ای که در آن امنیت دیگر نه محصول یک قدرت مسلط، بلکه حاصل توازن شکننده میان بازیگران رقیب است.

جنگ کنونی شاید روزی پایان یابد، اما نظم پیشین خاورمیانه احتمالا دیگر بازنخواهد گشت.

در همین زمینه:

این مطلب را پسندیدید؟ کمک مالی شما به ما این امکان را خواهد داد که از این نوع مطالب بیشتر منتشر کنیم.

آیا مایل هستید ما را در تحقیق و نوشتن تعداد بیشتری از این‌گونه مطالب یاری کنید؟

.در حال حاضر امکان دریافت کمک مخاطبان ساکن ایران وجود ندارد

توضیح بیشتر در مورد اینکه چطور از ما حمایت کنید

نظر بدهید

در پرکردن فرم خطایی صورت گرفته

نظرها

نظری وجود ندارد.