ارتباط ناشناخته. ارتباط بدون سانسور. ارتباط برقرار نمی‌شود. سایت اصلی احتمالاً زیر سانسور است. ارتباط با سایت (های) موازی برقرار شد. ارتباط برقرار نمی‌شود. ارتباط اینترنت خود را امتحان کنید. احتمال دارد اینترنت به طور سراسری قطع شده باشد. ادامه مطلب

از جهان جنگ سرد تا رژیم جهانی جنگ:

آیا جنگ اوکراین و ایران تکرار الگوی جنگ کره و ویتنام‌اند؟

جنگ‌های جهان امروز،‌ نه به سادگی بازگشت ساده‌ی فضای جنگ، بلکه تکرار برخی از منطق‌های آن در جهانی یکسره متفاوت‌اند. امروز با مجموعه‌ای از جبهه‌های جداافتاده در اوکراین، ایران، غزه یا دریای سرخ روبه‌رو نیستیم. آنچه پیش چشم ما شکل گرفته، نظمی است که در آن جنگ از وضعیت استثنایی خارج شده و به زبان مشترک دولت‌ها، بازارها، مرزها و تکنولوژی‌ها بدل شده است. قیاس جبهه‌ی فرسایشی اوکراین با جنگ کره، یا فهم منطق ضربه‌ی برق‌آسای نظامی و بن‌بست سیاسی در جنگ ایران بر حسب جنگ ویتنام، تنها زمانی راهگشاست که در بستر اقتصاد سیاسی امروز فهمیده شود: جهانی چندقطبی، لجستیکی و امنیتی‌شده و گرفتار بحرانی جهان‌شمول، که در آن مرز میان جنگ و صلح هرچه بیشتر رنگ باخته است.

در جهان امروز، جنگ دیگر استثنا نیست، بلکه به یکی از سازوکارهای عادی مدیریت بحران جهانی بدل شده است. جنگ از میدان نبرد فراتر رفته و در اقتصاد، انرژی، لجستیک، رسانه و داده نفوذ کرده است. هم‌زمان، در قالب جهش به سوی نظامی‌سازی، رقابت تسلیحاتی و گسترش هنجارها و عقلانیت‌های جنگی، در ژرفای زیست‌جهان ما پراکنده شده است. نظریه‌پردازانی همچون مایکل هارت و ساندرو مزادرا از اصطلاح «رژیم جهانی جنگ» برای توصیف این وضعیت استفاده می‌کنند: وضعیتی که در آن حکمرانی، اداره نظامی، اقتصاد سیاسی و سازوکارهای امنیتی در هم تنیده‌اند.

جهان به سمتی حرکت می‌کند که در آن جنگ و صلح دیگر به‌روشنی از هم جدا نیستند. تحریم، محاصره، تهدید هسته‌ای، جنگ نیابتی، عملیات سایبری، نظامی‌سازی مرزها، کنترل کریدورها و بازآرایی زنجیره‌های تأمین، همگی به شکل‌های متفاوتی از منطق جنگ تعلق دارند. هوش مصنوعی، نرخ بیمه کشتی‌ها، قیمت انرژی، مسیرهای گاز، بازار غلات، فناوری پهپادی، شبکه‌های اطلاعاتی و احساسات عمومی، همه به میانجی جنگ در حال بازتعریف‌اند. محیط تنفس، زیست‌جهان و فضای ادراک به میدان نبرد تبدیل شده‌اند. این جنگ منتشر و اتمسفریک، امری بیرونی نسبت به سرمایه‌داری نیست، بلکه اکنون به یکی از موتورهای اصلی آن بدل شده است.

تاریخ سرمایه‌داری همواره با جنگ در هم تنیده بوده است. از این نظر، زیر این آفتاب سوزان، امر کاملاً تازه‌ای در کار نیست. با این حال، جهشی کیفی در مفهوم و جایگاه جنگ رخ داده است. حمله، تشدید، تهدید، فرسایش، مذاکره و سرانجام توافقی ناقص، فرایندی است که بارها در تاریخ مدرن تکرار شده است؛ اما تکرار این بار مملو از تفاوت است. یادداشت پیش‌رو معطوف به همین شباهت‌ها و تفاوت‌هاست. به طور مشخص، این متن هم‌ریختی‌ها و واگرایی‌های منطقی میان جنگ‌های کره و ویتنام، که در جهان دو‌بلوکی جنگ سرد رخ دادند، و جنگ‌های اوکراین و ایران را بررسی می‌کند؛ جنگ‌هایی که در جهانی رخ می‌دهند که مفهوم هژمونی در آن بحرانی شده و سرمایه‌داری جهانی، چندقطبی، امنیتی‌شده و لجستیکی‌شده است.

از جنگ کره تا جنگ اوکراین: بازگشت جنگ فرسایشی

جنگ اوکراین از همان آغاز فقط جنگی محلی بر سر مرزهای یک دولت مستقل نبود. حمله تمام‌عیار روسیه در ۲۴ فوریه ۲۰۲۲، مرحله‌ای تازه در جنگی بود که از ۲۰۱۴، با بحران کریمه و دونباس، آغاز شده بود؛ اما در ۲۰۲۲ به بزرگ‌ترین جنگ زمینی اروپا پس از جنگ جهانی دوم بدل شد. مسکو این حمله را در زبان رسمی خود «عملیات ویژه نظامی» نامید، اما منطق آن بازگرداندن اوکراین به حوزه نفوذ روسیه، جلوگیری از تثبیت آن در مدار غرب و بازتعریف مرزهای امنیتی اروپا بود. در سوی مقابل، اوکراین نه فقط برای حفظ تمامیت ارضی خود، بلکه برای جلوگیری از تبدیل‌شدن به منطقه‌ای حائل میان روسیه و غرب جنگید. حمایت نظامی، مالی و اطلاعاتی آمریکا و اروپا نیز جنگ را از سطح یک منازعه دوجانبه فراتر برد و آن را به یکی از گره‌های اصلی نظم جهانی امروز تبدیل کرد.

از این منظر، جنگ اوکراین یادآور جنگ کره است؛ جنگی که در ژوئن ۱۹۵۰ آغاز شد، زمانی که نیروهای کره شمالی از مدار ۳۸ درجه عبور کردند و به کره جنوبی حمله بردند. این جنگ در ظاهر نزاعی بر سر وحدت شبه‌جزیره بود، اما به‌سرعت به میدان رویارویی نظم نوظهور جنگ سرد تبدیل شد. آمریکا و متحدانش، زیر پوشش سازمان ملل، در دفاع از کره جنوبی وارد شدند؛ چین با ورود مستقیم نیروهای خود مانع شکست کامل شمال شد؛ و شوروی، اگرچه مستقیماً وارد جنگ نشد، در پشت صحنه نقش پشتیبان، تجهیزکننده و مرکز محاسبات استراتژیک را داشت. جنگی که در ابتدا می‌توانست با پیروزی سریع یکی از دو طرف پایان یابد، پس از چند چرخش بزرگ نظامی به بن‌بستی خونین رسید و سرانجام در ۱۹۵۳ نه با صلح، بلکه با آتش‌بسی بدون توافق صلح پایان یافت. منطقه غیرنظامی‌شده کره از آن زمان تاکنون نماد نوعی صلح مسلح است: توقف جنگ، بدون حل مسئله سیاسی.

همین منطق در اوکراین نیز قابل تشخیص است. روسیه در آغاز جنگ تصور می‌کرد با ضربه‌ای سریع می‌تواند دولت اوکراین را از پا درآورد یا دست‌کم آن را به عقب‌نشینی سیاسی وادار کند. اما مقاومت اوکراین، بسیج ملی، حمایت غرب و ناتوانی روسیه در تحقق پیروزی برق‌آسا، جنگ را وارد مرحله‌ای فرسایشی کرد. مانند کره، سال نخست جنگ با حرکت‌های بزرگ جبهه همراه بود؛ اما پس از آن، خطوط نبرد سخت‌تر، ثابت‌تر و پرهزینه‌تر شدند. جنگ از منطق فتح سریع به منطق فرسایش گذر کرد: مصرف سرسام‌آور مهمات، افزایش تولید صنعتی جنگ، آسمانی همیشه ناآرام، تثبیت چرخه تحریم و مقابله نظامی، استفاده از انرژی به‌مثابه اهرم فشار و عادی‌شدن حضور جنگ در ذهنیت عمومی.

در هر دو جنگ، قدرت‌های بزرگ کوشیده‌اند تعادلی خطرناک را حفظ کنند: مداخله برای جلوگیری از شکست متحد، اما نه آن‌قدر مستقیم که جنگ منطقه‌ای به رویارویی تمام‌عیار میان قدرت‌های هسته‌ای تبدیل شود. در کره، این تعادل میان آمریکا، چین و شوروی شکل گرفت؛ در اوکراین، میان روسیه و بلوک غرب. همین وضعیت به جنگ اوکراین خصلتی ویژه داده است: جنگ رسماً جهانی نیست، اما عملاً در مدار جهانی قدرت، تسلیحات، مالیه و انرژی جریان دارد.

نکته مهم دیگر، شکاف میان قدرت‌های بزرگ و متحدان کوچک‌تر است. در جنگ کره، دولت کره جنوبی به‌سادگی با آتش‌بس کنار نیامد، زیرا وحدت شبه‌جزیره را می‌خواست. در جنگ اوکراین نیز کی‌یف الزاماً هر مصالحه‌ای را که واشنگتن یا پایتخت‌های اروپایی مطلوب بدانند نمی‌پذیرد. اینجا یکی از الگوهای پایدار جنگ‌های هژمونیک آشکار می‌شود: جنگ فقط میان دشمنان جریان ندارد؛ درون ائتلاف‌ها نیز کشمکشی دائمی بر سر هدف، هزینه، زمان پایان و معنای شکست وجود دارد.

در چنین وضعیتی، پایان جنگ لزوماً به معنای صلح پایدار نیست. شکل پایان می‌تواند بیشتر به آتش‌بسی مسلح شبیه باشد: تثبیت خطوط آتش و برخورد، تعلیق مسئله سیاسی، و تبدیل مرز به جبهه‌ای دائمی. کره نمونه کلاسیک چنین وضعیتی است. اوکراین نیز به شکلی از همین الگو نزدیک شده است: نه پیروزی کامل، نه شکست قطعی، بلکه مرزی نظامی‌شده که می‌تواند برای سال‌ها یا حتی دهه‌ها سیاست، اقتصاد و امنیت اروپا را به گروگان بگیرد.

از جنگ ویتنام تا جنگ ایران: ضربه نظامی و بن‌بست سیاسی

اگر جنگ اوکراین از جهاتی یادآور جنگ کره است، جنگ ایران را می‌توان در نسبت با جنگ ویتنام فهمید. ویتنام یکی از مهم‌ترین نمونه‌های شکست قدرت نظامی در حل یک مسئله سیاسی بود. این جنگ، که ریشه‌های آن به استعمار فرانسه، تقسیم ویتنام و رقابت جنگ سرد بازمی‌گشت، به‌تدریج به یکی از بزرگ‌ترین مداخلات آمریکا در قرن بیستم بدل شد. واشنگتن می‌خواست از سقوط ویتنام جنوبی و پیروزی نیروهای کمونیست جلوگیری کند؛ اما هر مرحله از مداخله، به‌جای حل بحران، آمریکا را عمیق‌تر در جنگ فرو برد. کمک نظامی، اعزام مستشار، بمباران، ورود نیروهای زمینی و سپس تشدید گسترده عملیات، همگی با این امید انجام شدند که دشمن وادار به عقب‌نشینی شود. اما جنگ از کنترل خارج شد و به بحرانی نظامی، سیاسی، اخلاقی و داخلی برای آمریکا تبدیل شد.

اهمیت ویتنام فقط در شکست نظامی آمریکا نبود، بلکه در آشکارکردن شکاف میان قدرت تخریب و قدرت حل سیاسی بود. آمریکا می‌توانست بمباران کند، روستاها را نابود کند، نیرو اعزام کند و هزینه جنگ را بالا ببرد، اما نمی‌توانست اراده سیاسی طرف مقابل را درهم بشکند یا دولتی باثبات و مشروع، مطابق میل خود، در جنوب بسازد. از جایی به بعد، مسئله دیگر پیروزی نبود؛ مسئله خروج بود. توافق پاریس در ۱۹۷۳ امکان خروج نیروهای آمریکایی را فراهم کرد، اما مسئله ویتنام را حل نکرد. نیروهای شمال در بخش‌هایی از جنوب باقی ماندند، جنگ ادامه یافت، و سقوط سایگون در ۱۹۷۵ نشان داد که توافق خروج، لزوماً توافق پیروزی نیست.

این تجربه برای فهم جنگ ایران اهمیت دارد. در ایران نیز مسئله اصلی فقط توان نظامی، برنامه هسته‌ای یا ظرفیت موشکی نیست. مسئله، گره‌خوردگی این ظرفیت‌ها با رژیم سیاسی، جامعه، امنیت منطقه‌ای، اسرائیل، خلیج فارس، تنگه هرمز، بازار انرژی و جایگاه آمریکا در نظم جهانی است. قدرت نظامی می‌تواند تأسیسات را بزند، فرماندهان را حذف کند، سامانه‌ها را مختل سازد و توان عملیاتی را عقب بیندازد؛ اما نمی‌تواند به‌سادگی مسئله سیاسی ایران را حل کند. حتی اگر ضربه نظامی موفق باشد، پیامد سیاسی آن قابل کنترل نیست: ممکن است میل به بازدارندگی هسته‌ای را افزایش دهد، انسداد منطقه‌ای ایجاد کند، بحران انرژی بسازد، شکاف‌های داخلی را به شکل‌هایی پیش‌بینی‌ناپذیر جابه‌جا کند، یا مداخله‌گران را به مذاکره‌ای ناخواسته و ناقص بکشاند.

از این نظر، منطق جنگ ویتنام به‌عنوان الگویی برای فهم جنگ ایران قابل ارجاع است؛ نه به این دلیل که ایران همان ویتنام است، بلکه از آن رو که هر دو محدودیت قدرت نظامی را آشکار می‌کنند. در هر دو مورد، قدرت مداخله‌گر یا مهاجم گمان می‌کرد با فشار بیشتر می‌تواند طرف مقابل را به عقب‌نشینی سیاسی وادار کند؛ اما طرف مقابل، با تبدیل جنگ به میدان فرسایش، زمان و تحمل، هزینه پیروزی را بالا برد. در ویتنام، این فرسایش از دل جنگ زمینی، ضد‌استعماری و توده‌ای بیرون آمد. در ایران، شکل جنگ متفاوت است: نامتقارن، موشکی، اطلاعاتی، سایبری و زیرساختی. اما منطق اصلی مشابه می‌ماند: قدرت نظامی برتر می‌تواند جنگ را آغاز کند، اما تضمینی ندارد که بتواند پایان آن را تعیین کند.

در این قیاس، تهدید هسته‌ای نقشی تعیین‌کننده دارد. کره نخستین جنگی بود که در آن خطر تبدیل جنگ منطقه‌ای به جنگ هسته‌ای جدی شد. در ویتنام، تهدید هسته‌ای بیشتر در سطح فشار، تخیل استراتژیک و زبان جنون‌آمیز بازدارندگی باقی ماند. در اوکراین، روسیه از توان هسته‌ای خود برای محدودکردن مداخله غرب استفاده کرده است. در ایران، مسئله هسته‌ای هم علت جنگ است، هم موضوع مذاکره، و هم یکی از افق‌های بازدارندگی آینده برای جمهوری اسلامی. پیام سیاسی این وضعیت روشن و خطرناک است: جهان امروز وسوسه دستیابی به سلاح هسته‌ای را تقویت می‌کند. این یکی از تاریک‌ترین درس‌های وضعیت جنگی کنونی است.

همان‌طور که جنگ کره الگوی جنگ فرسایشی و آتش‌بس مسلح را برای فهم جنگ اوکراین پیش می‌گذارد، جنگ ویتنام نیز الگویی برای فهم جنگ ایران عرضه می‌کند: حمله برق‌آسا، تشدید تنش، بن‌بست سیاسی و خروج ناقص از جنگ.

این دو قیاس، در کنار هم، نشان می‌دهند که جنگ‌های امروز در خلأ تاریخی رخ نداده‌اند. آن‌ها بازگشت الگوهای قدیمی‌اند، اما در شرایطی تاریخی که کیفیت جنگ، اقتصاد، تکنولوژی و آرایش قدرت‌های جهانی دگرگون شده است.

رژیم جهانی جنگ: این جهان دیگری است

با وجود این شباهت‌ها، منطق اقتصاد سیاسی جنگ در سطح جهانی به شکلی تعیین‌کننده تغییر کرده است. جنگ کره و ویتنام در جهانی رخ دادند که به دو اردوگاه ایدئولوژیک، نظامی و اقتصادی تقسیم شده بود. آن جنگ‌ها در منطق مهار کمونیسم، استعمارزدایی، رقابت شوروی و آمریکا، و شکل‌گیری دولت‌های ملی پس از جنگ جهانی دوم معنا پیدا می‌کردند. اما جنگ با اوکراین و ایران در جهانی رخ می‌دهند که در آن رقابت قدرت‌ها درون یک سرمایه‌داری جهانی واحد، اما چندپاره، جریان دارد. روسیه، چین، ایران، ترکیه، هند و دولت‌های خلیج فارس بیرون از بازار جهانی نیستند؛ هر یک به شیوه‌ای درون شبکه انرژی، مالیه، تجارت، تسلیحات، فناوری، بیمه، کریدورها و زنجیره‌های تأمین جای گرفته‌اند.

به همین دلیل، جنگ امروز به‌سادگی فقط بر سر خاک یا ایدئولوژی نیست؛ بر سر موقعیت درون شبکه‌های جهانی انباشت نیز هست. ماجرای اوکراین فقط دونباس، کریمه یا مرز روسیه و ناتو نیست؛ مسئله غلات، گاز، صنایع تسلیحاتی، امنیت اروپا، مسیرهای انرژی و بازآرایی رابطه اروپا با روسیه نیز هست. ماجرای ایران نیز فقط برنامه هسته‌ای یا توازن نظامی منطقه‌ای نیست؛ مسئله تنگه هرمز، نفت، گاز، امنیت خلیج فارس، جایگاه اسرائیل، مسیرهای دسترسی چین به انرژی، و کنترل گلوگاه‌های جهانی نیز هست. در جهان امروز، هر جنگ محلی به‌سرعت می‌تواند به بحرانی جهانی تبدیل شود، زیرا سرمایه‌داری جهانی خود از خلال شبکه‌ای گسترده از کریدورها، گذرگاه‌ها و گلوگاه‌ها نفس می‌کشد.

این همان نقطه‌ای است که منطق رژیم چندقطبی امروز را از الگوی جنگ سرد متمایز می‌کند. جهان جنگ سرد نظمی دو‌بلوکی داشت؛ حتی وقتی میدان جنگ‌های نیابتی بود، مرزها و شکاف‌ها هنوز نوعی معماری نسبتاً قابل تشخیص داشتند. اما امروز با چندقطبی‌شدن بدون صلح روبه‌رو هستیم. آمریکا هنوز قدرتی عظیم است، اما دیگر قادر نیست نظم جهانی را با همان ظرفیت پیشین اداره کند. چین قدرتی رو به صعود است، اما هنوز نظم بدیل جهان‌شمولی نساخته است. روسیه قدرت نظامی و اخلال‌گر دارد، اما مرکز انباشت جهانی نیست. قدرت‌های میانی نیز مدام میان ائتلاف‌ها، فرصت‌ها و بحران‌ها جابه‌جا می‌شوند. نتیجه، نه تعادل پایدار، بلکه تکثیر جبهه‌هاست.

تفاوت دوم، تکنولوژی جنگ است. کره جنگ ارتش‌های کلاسیک و خطوط زمینی بود؛ ویتنام جنگ ضدشورش، جنگل و توده‌های دهقانی. اما جنگ‌های اوکراین و ایران به عصر پهپاد، ماهواره، موشک دقیق، جنگ سایبری، هوش مصنوعی، عملیات اطلاعاتی و تخریب زیرساختی تعلق دارند. این تکنولوژی‌ها جبهه جنگ را هم دورتر کرده‌اند و هم نزدیک‌تر: دورتر، چون تصمیم‌گیرنده می‌تواند بدون دیدن بدن قربانی فرمان حمله دهد؛ نزدیک‌تر، چون جنگ از طریق برق، اینترنت، سوخت، قیمت غذا، پناهندگی، تورم و اضطراب وارد زندگی روزمره می‌شود. جنگ دیگر فقط در جبهه نیست؛ در هوا، شبکه، بندر، خانه، صفحه نمایش و آینده زیسته می‌شود.

تفاوت سوم، تغییر معنای هژمونی است. در قرن بیستم، آمریکا در بسیاری از جنگ‌ها به نام دفاع از جهان آزاد، مهار کمونیسم یا حفظ نظم لیبرال وارد عمل می‌شد. امروز در زبان رسمی همچنان از واژه‌هایی چون دموکراسی، حقوق بشر و نظم بین‌المللی استفاده می‌شود، اما زیر این زبان، منطق دیگری فعال است: حفظ برتری تکنولوژیک، کنترل زنجیره‌های تأمین، مهار رقبای ژئواکونومیک، مدیریت بازار انرژی، و جلوگیری از شکل‌گیری بلوک‌هایی مستقل از مدار آمریکا. بحران هژمونی به معنای غیبت قدرت نیست؛ به معنای تبدیل مدیریت جهان به مجموعه‌ای از عملیات اضطراری، نظامی، مالی و امنیتی است.

از همین رو، تبارشناسی تاریخی برای فهم رژیم جهانی جنگ حاکم بر دنیای امروز لازم است، اما کافی نیست. در اوکراین، منطق جنگ فرسایشی و آتش‌بس مسلح کره تکرار می‌شود. در ایران، خیال ضربه ساعقه‌آسا و خروج آبرومندانه، یکی از وجوه مشخصه جنگ ویتنام، بازمی‌گردد. اما زمینه بروز و شکل جنگ تغییر کرده است.

در جهان امروز، مسئله فقط پایان چند جنگ خاص نیست. مسئله این است که جهان چگونه به وضعیتی رسیده که جنگ به زبان مشترک دولت‌ها، بازارها، مرزها و تکنولوژی‌ها بدل شده است. رژیم جهانی جنگ یعنی همین: نه جنگ جهانی به معنای کلاسیک آن، نه صلح جهانی به معنای لیبرال آن، بلکه وضعیتی میان این دو؛ وضعیتی که در آن آتش‌بس می‌تواند ادامه جنگ باشد، تحریم می‌تواند جای بمباران را بگیرد، لجستیک می‌تواند صورت نرم محاصره باشد، و امنیت می‌تواند به نام دیگر بازتولید بحران بدل شود.

خطرناک‌ترین توهم زمانه ما این نیست که تاریخ تکرار می‌شود؛ خطرناک‌تر آن است که هر قدرتی گمان می‌کند این بار، با سلاح دقیق‌تر، محاسبه سریع‌تر و خشونت کنترل‌شده‌تر، می‌تواند از سرنوشت جنگ‌های پیشین بگریزد. اما تاریخ مدام چیز دیگری می‌گوید: جنگ آسان آغاز می‌شود، اما به‌ندرت همان‌جایی پایان می‌یابد که طراحانش تصور کرده بودند.

در همین زمینه:

این مطلب را پسندیدید؟ کمک مالی شما به ما این امکان را خواهد داد که از این نوع مطالب بیشتر منتشر کنیم.

آیا مایل هستید ما را در تحقیق و نوشتن تعداد بیشتری از این‌گونه مطالب یاری کنید؟

.در حال حاضر امکان دریافت کمک مخاطبان ساکن ایران وجود ندارد

توضیح بیشتر در مورد اینکه چطور از ما حمایت کنید

نظر بدهید

در پرکردن فرم خطایی صورت گرفته

نظرها

نظری وجود ندارد.