ضدجنگ از کدام موضع
ضدجنگ بودن، از موضع جامعه ایران، فقط مخالفت با بمباران و تحریم نیست، بلکه همزمان باید با سرکوب داخلی، نظامیگری و اقتصاد امنیتی جمهوری اسلامی نیز درگیر شود. سیاوش شهابی با نقد تحلیلهای دولتمحور، تلاش میکند جامعهای را به مرکز برگرداند که میان خشونت جنگ خارجی و اقتدارگرایی داخلی گرفتار مانده است.

نمایی از تخریب پس از حمله نظامی اسرائیل و آمریکا به ایران ـ مارس ۲۰۲۶ ـ منبع: عصرایران

مخالفت با بمباران، تحریم و تغییر رژیم از بیرون، حداقل مسئولیت سیاسی هر کسی است که از درون یک کشور متخاصم درباره ایران مینویسد. با اینحال ضدجنگ بودن معنای ثابت و بیمکان ندارد. کسی که در ایالات متحده مینویسد، وظیفه نخستش روشن است: ایستادن در برابر ماشین جنگی دولت خودش. این حداقل است، نه پایان کار. برای شهروند یک کشور متخاصم، ضد جنگ یعنی نه گفتن به بمباران و تحریم و سیاستی که رنج مردم ایران را به «هزینه راهبردی» ترجمه میکند. اما از موضع جامعه ایران، همین کلمه معنای دیگری میگیرد. اینجا نمیتوان مخالفت با جنگ را از مخالفت با جمهوری اسلامی، با نظامیگری و با سرکوب کارگران، زنان، معلمان و روزنامهنگاران جدا کرد.
مشکل بخشی از تحلیلهای ضدجنگ، چه در غرب چه در دیاسپورا، همینجاست. آنها جنگ ایالات متحده و اسرائیل را میبینند و باید هم ببینند. اما جامعهای را که زیر دولت امنیتی زندگی میکند از قاب بیرون میگذارند. ایران به مسئله سیاست خارجی فروکاسته میشود: هرمز، نفت، سپاه، بازدارندگی و نظم منطقهای. جامعه اگر وارد شود، فقط برای پاسخ به یک پرسش: چقدر حامی دولت است؟
سنجیدن یک جامعه با حضور یا غیاب قیام، خودش یکی از بیرحمانهترین شیوههای نگاه است. تحلیل آنجا خطرناک میشود که نبود اعتراض، یا جمعیت سازماندهیشده دولت در خیابان، را به زبان موفقیت در برابر جنگ و دخالت خارجی ترجمه کند. سوژهای که در هر دو روایت غایب است جامعه ایران است؛ جامعهای که سالهاست علیه همان دولتی مبارزه می کند که حالا در زبان ژئوپلیتیک نماینده «ایران» معرفی میشود.
ایران از اتاق بازرگانی
برای دیدن این جامعه باید از زبان اتاق وضعیت بیرون آمد و به زبان اقتصاد سیاسی هم گوش داد. در یکی از نشستهای اخیر اتاق بازرگانی تهران، یک سرمایهدار گفت کشور را در جنگ، صلح و دوران کرونا بخش خصوصی اداره کرده است. در ویدئو حتی به تأمین «لانچر» توسط بخش خصوصی اشاره میکند.
این جمله، لغزش زبان باشد یا نه، مدل سود او را لو میدهد. تحریم برای او تهدید نیست، دیوار حفاظتی است. رقیب خارجی را حذف میکند، بازار را میبندد و قرارداد را به کسی میسپارد که به نهاد نظامی و امنیتی نزدیکتر است. جنگ هم تهدید نیست، سفارش است. دولت میخرد، او تأمین میکند.
هزینه این تأمین کجا میرود؟ نه روی دفتر او. روی دستمزد پرداختنشده، قرارداد موقت، بیمه قطعشده و اعتصابی که اجازه شکلگرفتن ندارد. سرمایهداری امنیتی یعنی همین: بحران، چه تحریم چه جنگ، برای یک لایه از سرمایه به حاشیه سود بدل میشود، دقیقاً چون نیروی کار قدرت مقابله ندارد. سود خصوصی میشود، هزینه اجتماعی میشود، اعتراض امنیتی میشود.
طرح کاهش سهم کارفرما از حق بیمه از ۲۳ به ۷ درصد هم همین منطق است در لباس «حمایت از تولید». برای افزایش سود کارفرما، وظیفه تبدیل میشود به بار، و آن بار برداشته میشود و روی کارگر و سازمان تأمین اجتماعی گذاشته میشود. این تصمیم در کشوری گرفته میشود که کارگر حق تشکل مستقل ندارد و اعتصابش هم ممنوع است، هم پرونده امنیتی.
نمایندگی این کارگر هم جعل شده است. خانه کارگر و شوراهای اسلامی کار نهادهاییاند که دولت ساخته تا تشکل مستقل را مهار کند و اعتراض را به مجرایی قابلقبول برای کارفرما و حکومت بفرستد. همان حکومتی که فعال کارگری را زندانی میکند، در مجامع بینالمللی هیئتی میفرستد که مدعی نمایندگی کارگران ایران است.
پس وقتی میگویند ایران، پرسش این است: کدام ایران؟ سرمایهداری که پشت تریبون اتاق بازرگانی خواستار اداره کشور میشود؟ سپاهی که مثل یک هلدینگ اقتصادی عمل میکند؟ دولتی که برای بازار نقش پلیس و برای سرمایه نقش امنیت بازی میکند؟ یا نیروی کاری که تولید میکند اما نه اتحادیه دارد، نه امنیت شغلی و نه چانهزنی؟ و جامعهای که متنوعتر از تصویر مهندسیشده این روزهای صداوسیما و برخی رسانههای خارجی از میدان شهرهاست؟ این همان جامعهای است که در تحلیل دولتمحور ناپدید میشود.
از خیابان تا محل کار
اعتراضات دی ۱۴۰۴ در زمینه تورم، سقوط ریال، بیکاری و فروپاشی معیشت شکل گرفت. خواندن آنها فقط بهمثابه «اعتراض سیاسی» یا دخالت خارجی بخشی از مسئله را پنهان میکند. کشتار معترضان در ۱۸ و ۱۹ دی، شلیک مستقیم و قطع اینترنت فقط سرکوب سیاسی نیست. امتداد همان نظمی است که اعتصاب را امنیتی میکند و تشکل مستقل را جرم میداند. فهرست اولیه صدها مزدبگیر کشتهشده، از کارگران پتروشیمی و ساختمانی تا معلمان، پرستاران، رانندگان، دستفروشان، کودکان کار و بازنشستگان، نشان میدهد مرز میان «مسئله سیاسی» و «مسئله کار» چقدر ساختگی است.
همین پیوند در ایمنی کار هم دیده میشود. انفجار معدن طبس که دهها کارگر را کشت، حادثه نیست. وقتی کارگر نمیتواند کار ناایمن را متوقف کند، مرگ او به همان ساختاری وصل است که او را بیتشکل و بیصدا نگه میدارد. روزنامهنگار و پرستار هم در همین میداناند. روزنامهنگار فقط حامل آزادی بیان نیست، نیروی کاری است با حق تشکل حرفهای مستقل. پرستار فقط «قهرمان سلامت» نیست، کارگری است با حق اعتصاب و دفاع از مزد. وقتی گزارشگری جرم امنیتی میشود و اعتصاب پرستاران با تعلیق و بازداشت پاسخ میگیرد، مسئله به حق بنیادین سازمانیابی کار برمیگردد.
چرا این به ضدجنگ مربوط است
دولتی که جامعه را از حق تشکل، اعتصاب و نمایندگی محروم میکند، همان دولتی است که در جنگ خود را نماینده تمام جامعه میخواند. سرمایهای که در صلح از خصوصیسازی و کاهش بیمه سود میبرد، در جنگ خود را ستون اداره کشور معرفی میکند. دستگاه امنیتیای که اعتراض معیشتی را سرکوب میکند، در وضع جنگی زبان مشروعتری برای همان سرکوب مییابد.
پس نقد جنگ، اگر از جامعه آغاز کند، ناچار است این سازوکار را هم ببیند. مخالفت با بمباران ایالات متحده و اسرائیل نباید به سکوت درباره اقتصاد امنیتی جمهوری اسلامی برسد، و نقد جمهوری اسلامی نباید به عادیسازی جنگ و محاصره بلغزد. جامعه ایران میان دو خشونت گرفتار است: خشونت جنگ و فشار خارجی، و خشونت دولت داخلی. ضدجنگ بودن از موضع جامعه یعنی بیرون کشیدن مردم از میان این دو، نه حلکردن یکی در دیگری.
اینجاست که موضع بخشی از تحلیلگران ایرانیتبار، در اروپا یا ایالات متحده فقط اختلاف تحلیلی نیست. آنها که ایران را تنها از زاویه دولت، مقاومت و بازدارندگی میفهمند، جامعهای را حذف میکنند که قرار است از جنگ نجات یابد. عجیبتر آنکه بخشی از همین نیروها در سیاست داخلی آمریکا طرفدار اتحادیه و عدالت اجتماعی و چهرههایی مثل ممدانیاند. اما وقتی نوبت به ایران میرسد، سرکوب کارگران سازمانیافته و معلمان معترض برایشان فرعی میشود. سوسیالیسم برای نیویورک خوب است؛ برای ایران ناگهان «بقا» و «بازدارندگی» جای جامعه را میگیرد.
ایران را نمیتوان فقط از اتاق وضعیت دید. ایران را باید از دستمزدهای پرداختنشده، بیمههای بیاعتبار، کارگران بیتشکل، معلمان پروندهدار و خانوادههایی هم دید که هم از جنگ میترسند و هم از دولتی که زندگی روزمرهشان را امنیتی کرده است. این به خاطر تحریم یا دخالت خارجی روی نداده. این منطق حکمرانی در ایران است.
نه بمبافکن ایالات متحده و اسرائیل نماینده آزادی است، نه دولت امنیتی نماینده جامعه ایران. اگر این شکاف حفظ نشود، ضدجنگ بودن به زبان بقای دولت بدل میشود، و نقد جمهوری اسلامی به ابزار همان نیروهایی که رنج مردم ایران را فقط تا جای کار سیاست خودشان میبینند. مسئله این نیست که جنگ را کمتر نقد کنیم. مسئله این است که جامعهای را که زیر نام جنگ، امنیت، مقاومت، بازار و دولت حذف میشود به مرکز برگردانیم. تا وقتی این جامعه دیده نشود، هر تحلیلی از «ایران» چیزی کم دارد؛ و آن چیز کم حاشیه نیست، خود سیاست است.




نظرها
نظری وجود ندارد.