از نقد مرکز تا تحلیل قدرت
سیاوش شهابی ـ نقد مرکزگرایی ضروری است، اما کافی نیست. اگر این نقد دولت پلیسی را نبیند، از فهم سازوکار قطع رابطهها بازمیماند. اگر طبقه را نبیند، ستم را بیش از حد در سطح هویت نگه میدارد. اگر جنسیت را نبیند، زنان حاشیه را دوباره حذف میکند. اگر سرمایه استخراجی را نبیند، نفت، آب، زمین و کار را از تحلیل بیرون میگذارد. اگر تاریخ سرکوب سازمانیافته را نبیند، فقدان دیالوگ را فقط به اخلاق بد مرکز نسبت میدهد.

میدان و برج آزادی
در سالهای اخیر، نقد مرکزگرایی در فضای سیاسی فارسیزبان گسترش یافته است؛ نقدی ضروری که حذف زبانها، امنیتیسازی حاشیهها، ستم اتنیکی و سلطه روایت فارسیمحور را برجسته میکند. اما همین مفهوم، اگر دقیق نشود، میتواند به برچسبی کشدار تبدیل شود که دولت پلیسی، حکومت دینی، پانایرانیسم، راست افراطی، فارسیزبان بودن، سیاست سراسری و حتی نیروهای مخالفِ فاقد قدرت را بیتمایز کنار هم مینشاند. مسئله دفاع از مرکز نیست؛ مسئله این است که نقد مرکزگرایی باید از سطح هویت و بازنمایی فراتر برود و نسبت حاشیه را با دولت، حکومت دینی، سرمایه، کار، جنسیت و فقر سازمانیافته توضیح دهد.
مرکزگرایی چیست و چه نیست؟
مرکزگرایی را میتوان تمرکز قدرت، زبان، سرمایه، روایت، امکان دیدهشدن و مشروعیت سیاسی در جغرافیاها و گروههایی خاص دانست؛ بهگونهای که تجربههای بیرون از آن مرکز یا حذف شوند، یا فقط وقتی شنیده شوند که از مسیر زبان و نیاز مرکز ترجمه شده باشند. در این معنا، مرکزگرایی فقط مسئله تهران نیست، فقط مسئله فارسی نیست، و فقط مسئله دولت نیست. مرکزگرایی رابطهای است میان قدرت و روایت، زبان رسمی و زبانهای حذفشده، سرمایه و جغرافیای استخراج، دولت امنیتی و بدنهایی که پیشاپیش مشکوک تلقی میشوند.
مرکزگرایی همان پانایرانیسم نیست، هرچند پانایرانیسم یکی از خشنترین صورتهای آن است. مرکزگرایی همان راست افراطی نیست، هرچند راست افراطی آن را به سیاست نفرت و حذف تبدیل میکند. مرکزگرایی همان فارسیزبان بودن نیست، هرچند فارسیسازی اجباری یکی از ابزارهای تاریخی آن بوده است. مرکزگرایی همان سیاست سراسری نیست، هرچند سیاست سراسری میتواند مرکزگرا شود.
اگر این تمایزها از میان برود، «مرکزگرایی» دیگر مفهومی تحلیلی نخواهد بود؛ به برچسبی سیاسی تبدیل میشود که بیش از آنکه توضیح دهد، جای همان توضیح را میگیرد. در این وضعیت، بهجای شناسایی دقیق نهادهای سیاسی و طبقاتی و روابط تولیدکننده ستم، مفاهیمی مبهم به میدان میآیند: «مرکز»، «فارسیزبانها»، «تهران»، «سیاست سراسری» یا حتی نیروهای مخالفی که خود فاقد قدرت دولتی و اقتصادیاند و حتی تحت سرکوبند. چنین مفاهیمی اگر دقیق نشوند، نه به یک طبقه مشخص اشاره دارند، نه به نهادی صاحب قدرت، نه به دستگاه تولیدکننده ستم.
این جابهجایی پیامد سیاسی دارد. وقتی تولیدکنندگان اصلی نابرابری نامشخص شوند، «مرکز» به مفهومی اخلاقی و سیال تبدیل میشود که هر کس را میتوان در آن نشاند. مسئله دیگر این نیست که چه نهادی سرکوب میکند، چه رابطهای استخراج میکند، چه نظام آموزشی زبانی را بیصدا میکند، و چه شکلی از سرمایهداری جغرافیایی را فقیر و آلوده نگه میدارد؛ مسئله به این فروکاسته میشود که چه کسی «مرکزی» است و چه کسی «حاشیهای».
وقتی مفاهیم سفر میکنند
در نقد مرکزگرایی باید محتاط بود. نمیتوان این ادبیات را به زبان نظری وارداتی فروکاست. این نقد از تجربههای واقعی حذف، تحقیر، سرکوب و تبعیض در ایران میآید. با این حال، در بخشی از صورتبندیها، بهویژه در فضای تبعید و رسانههای برونمرزی، رد مفاهیمی دیده میشود که از ادبیات جهانی سیاست هویت، نقد امتیاز، استعمار، نژاد، سفیدبودگی و مرکز/حاشیه تغذیه میکنند. این مفاهیم میتوانند بخشی از واقعیت را روشن کنند؛ اما اگر بیواسطه به ایران منتقل شوند، ممکن است جای دولت پلیسی، حکومت دینی، سرمایه استخراجی، طبقه، جنگ، فقر و تاریخ مشخص سرکوب را با دوگانههای کلیتری مانند مرکز/حاشیه یا زبان مسلط/زبان حذفشده عوض کنند.
مسئله استفاده از مفاهیم بیرونی نیست. هیچ سیاست رهاییبخشی از تبادل نظری، ترجمه و یادگیری بینیاز نیست. مسئله آنجاست که مفاهیم بدون عبور از تاریخ مشخص جامعهای که درباره آن سخن میگویند به کار گرفته شوند. ایران را نمیتوان بیواسطه با الگوهای جوامع مهاجرپذیر غربی، تاریخ استعمار قارهای اروپا، یا سیاست نژادی آمریکا توضیح داد. در ایران، ستم زبانی و اتنیکی واقعی است، اما در دل دولت پلیسی، سرمایهداری رانتی، اقتصاد نفتی، سرکوب سازمانیافته، جنگ، تحریم، فقر، توسعه نامتوازن، پدرسالاری و جغرافیای استخراج عمل میکند.
حاشیه فقط هویت نیست
نقد مرکزگرایی از یک حقیقت آغاز میکند: در ایران، گروهها و جغرافیاهایی وجود دارند که همزمان در معرض چندین شکل از ستم قرار گرفتهاند. خوزستان فقط مسئله «عرب بودن» نیست؛ مسئله نفت، آب، کار، فقر، جنگ، تخریب زیستمحیطی، سرکوب، حاشیهنشینی، انتقال منابع و امنیتیسازی هم هست. بلوچستان فقط مسئله مرز نیست؛ مسئله مذهب، فقر، سوختبری، خشونت نظامی، حذف زبانی و نابرابری ساختاری است. سیاست آب و سدسازی در زاگرس مرکزی را میتوان استعماری دانست در حالیکه مناسبات نیروی کار نیز استثماری است. کردستان فقط یک نام جغرافیایی در تقسیمات اداری نیست؛ تاریخ سرکوب، سازمانیابی، مقاومت، اعدام، تبعید و سیاست رادیکال را با خود حمل میکند.
در تاریخ معاصر اعتراضات ایران، پیوند میان سرکوب، معیشت، جغرافیا و طبقه بارها تکرار شده است: از اعتراضات اقتصادی پس از جنگ تا سرکوب کردستان، از خاتونآباد و سندیکای شرکت واحد تا خوزستان، فولاد اهواز، هفتتپه، آبان ۹۸، اعتراضات آب و اعتصابات معلمان و کارگران. این تجربهها نشان دادهاند که مسئله فقط «هویت» یا فقط «نان» نیست؛ در ایران، نان، زبان، کار، جغرافیا، جنسیت و سرکوب اغلب درهمتنیدهاند.
یکی از محدودیتهای نقدهای رایج مرکزگرایی آن است که گاه حاشیه را بیش از حد در سطح هویت میفهمند. این فهم، بخشی از واقعیت را روشن میکند: زبان حذفشده، تحقیر فرهنگی، امنیتیسازی و سلطه روایت رسمی. اما اگر در همین سطح بماند، بخش مهمی از واقعیت را بدون توضیح رها میکند: حاشیه همچنین محل استخراج ارزش، کار و کارگر ارزان، تخریب زیستمحیطی، بیکاری ساختاری، خشونت جنسیتی، فقر سازمانیافته، و آزمون دائمی دولت پلیسی است.
پس پرسش فقط این نیست که چه کسانی دیده نشدهاند؛ پرسش این هم هست که چگونه دیده میشوند. آیا حاشیه فقط بهعنوان هویت حذفشده ظاهر میشود، یا بهعنوان میدان پیچیدهای از کار، زنانهسازی فقر، سرمایهداری پیمانکاری، دولت امنیتی، تخریب محیط زیست و مقاومت اجتماعی؟
دولت پلیسی و قطع رابطهها
یکی از ضعفهای برخی روایتهای ضدمرکز این است که فقدان دیالوگ میان نیروهای سیاسی، اجتماعی و محلی را بیش از حد به خودبرتربینی، بیاعتنایی و تحقیر ربط میدهد. اینها واقعی است و وجود داشته و دارد. اما همه ماجرا نیست.
در ایران، نبود دیالوگ فقط نتیجه بیمیلی به شنیدن دیگری نیست؛ نتیجه دولت پلیسی هم هست و یکی از دلایل اصلی عدم شکلگیری روابط معنادار همین بوده است. از دوران پهلوی تا جمهوری اسلامی، فقط سازمانها سرکوب نشدند؛ زیرساخت ارتباط و گفتوگو نیز امنیتی و نابود شد. احزاب ممنوع شدند، سندیکاها سرکوب شدند، زبانها از آموزش رسمی حذف شدند، ارتباطات امنیتی شد، فعالان زندانی و تبعیدی شدند، آرشیوها نابود یا پراکنده شدند، رسانههای مستقل محلی ناممکن شدند و اعتماد اجتماعی شکست.
در چنین وضعیتی، حتی دسترسی به منابع درباره برخی جنبشهای منطقهای، از مسیر ترجمه، تبعید، نشر خارجی یا آرشیوهای بینالمللی، گاهی آسانتر از دسترسی به تاریخ جنبشهای محلی داخل ایران بوده است. این شکاف نشانه موفقیت نسبی سرکوب در قطعکردن رابطهها، حافظهها و مسیرهای انتقال تجربه است.
دولت پلیسی فقط آدمها را از هم جدا نکرده؛ تجربهها را نیز از هم جدا کرده است. اعتصاب کارگری را از اعتراض محلی، ستم زبانی را از معیشت، مسئله زنان را از کار، و سرکوب سیاسی را از زندگی روزمره جدا کرده است. کم شاهد بازداشت یا مؤاخذه فعالان و روزنامهنگارانی نبودهایم که برای ملاقات، پوشش رویداد یا ارتباط با جنبشی محلی به شهرهای دیگر رفتهاند. نهادهای سرکوب در هیچ سطحی این روابط را نمیپذیرفتند، چه رسد به ایجاد امکان گفتوگوی نهادی و عمومی مستقل. همان روابط میان سنندج و اهواز، زاهدان و بوشهر، گرگان و تبریز، ارومیه و مشهد و… هم با همین سیاست سانسور و سرکوب نتوانسته خارج از مناسبات دولتی و بهصورت مستقل شکل بگیرد.
نقد مرکزگرایی اگر نتواند این سازوکار قطع روابط و سانسور را نشان دهد، نقدش نه فقط در سطح توصیف باقی میماند، بلکه رعایت انصاف را هم از دست میدهد. مسئله این است که دولت پلیسی امکان شنیدن، رابطهساختن و انتقال تجربه را هدف گرفته است.
سیاست سراسری بدون مرکزگرایی
جامعهای مانند ایران، با این حجم از درهمتنیدگی جغرافیایی، اقتصادی، زبانی و طبقاتی، بدون سیاست سراسری نمیتواند با دولت پلیسی، حکومت دینی، سرمایهداری رانتی، تخریب زیستمحیطی و سرکوب مواجه شود. اما سیاست سراسری اگر بخواهد از بازتولید مرکزگرایی پرهیز کند، باید از پایین ساخته شود. باید چندزبانه، چندجغرافیایی، از موضعی طبقاتی، مترقی، فمینیستی و ضدنژادپرست باشد.
چنین سیاستی باید بتواند میان هفتتپه و فولاد اهواز، میان کردستان و بلوچستان، میان معلمان و کارگران پروژهای، میان زنان و بازنشستگان، میان مهاجران افغانستانی و کارگران شهری، رابطه بسازد؛ بیآنکه هیچکدام را در دیگری حل کند.
سیاست سراسری بدون مرکزگرایی یعنی ساختن افقی مشترک بدون حذف تفاوتها. یعنی دفاع از زبان مادری بدون افتادن به ملتسازی بسته. یعنی نقد ناسیونالیسم ایرانی بدون تولید ناسیونالیسمهای رقیب. یعنی نقد دولت پلیسی بدون نادیدهگرفتن سرمایه محلی و پدرسالاری در حاشیهها. یعنی نقد پانایرانیسم بدون انکار امکان همبستگی میان فرودستانی که در جغرافیاها و زبانهای متفاوت زندگی میکنند.
نقد مرکزگرایی ضروری است، اما کافی نیست. اگر این نقد دولت پلیسی را نبیند، از فهم سازوکار قطع رابطهها بازمیماند. اگر طبقه را نبیند، ستم را بیش از حد در سطح هویت نگه میدارد. اگر جنسیت را نبیند، زنان حاشیه را دوباره حذف میکند. اگر سرمایه استخراجی را نبیند، نفت، آب، زمین و کار را از تحلیل بیرون میگذارد. اگر تاریخ سرکوب سازمانیافته را نبیند، فقدان دیالوگ را فقط به اخلاق بد مرکز نسبت میدهد.
مسئله دفاع از مرکز در برابر حاشیه نیست. مسئله دقیقترکردن نقد مرکزگرایی است؛ نقدی که بتواند هم حذف زبانها، امنیتیسازی حاشیهها، تحقیر اتنیکی و نابرابری جغرافیایی را ببیند، هم نشان دهد که حاشیه فقط هویت نیست: کار است، بدن است، زن است، آب است، نفت است، زندان است، مدرسه است، زبان است، پیمانکار است، خانواده است، دولت است و سرمایه.




نظرها
نظری وجود ندارد.