ارتباط ناشناخته. ارتباط بدون سانسور. ارتباط برقرار نمی‌شود. سایت اصلی احتمالاً زیر سانسور است. ارتباط با سایت (های) موازی برقرار شد. ارتباط برقرار نمی‌شود. ارتباط اینترنت خود را امتحان کنید. احتمال دارد اینترنت به طور سراسری قطع شده باشد. ادامه مطلب

ملاحظاتی در باب اپوزیسیون

منوچهر حقیقی راد ـ اپوزیسیون ایران اگر بخواهد به نیرویی تاریخی بدل شود، باید بیاموزد که سیاست فقط عرصه‌ی رقابت برای حقیقت نیست؛ بلکه هنرِ ساختنِ قدرت مشترک است. آینده‌ی ایران نه از دل حذفِ تکثر، بلکه از دل سازمان‌دهیِ آن پدید خواهد آمد. اتحاد، انکار تفاوت‌ها نیست؛ تواناییِ زیستن و عمل کردن با تفاوت‌ها در افقی مشترک است.

دیدگاه
این مقاله در بخش دیدگاه منتشر شده است. نظرهای مطرح‌شده در این بخش، دیدگاه نویسندگان را بازتاب می‌دهند و نه لزوماً دیدگاه تحریریه زمانه را. زمانه آمادگی دارد نظرهای در برابر این دیدگاه را نیز منتشر کند.

ضرورت اتحاد 

مسئله‌ی اتحاد در اپوزیسیون ایرانی را نباید صرفاً به‌عنوان یک توصیه‌ی اخلاقی یا تاکتیکی فهمید. موضوع بسیار عمیق‌تر از آن است. آنچه در برابر ما قرار دارد، پرسش از امکانِ شکل‌گیریِ «قدرت جمعی» است؛ این‌که چگونه نیروهای پراکنده می‌توانند به سوژه‌ای تاریخی بدل شوند که قادر به تغییر یک نظم سیاسی باشد. بدون چنین گذاری، حتی گسترده‌ترین نارضایتی‌های اجتماعی نیز ممکن است به فرسایش، یأس و تکرار شکست بیانجامند.

در اینجا اندیشه‌ی باروخ اسپینوزا کماکان یکی از رادیکال‌ترین منابع نظری را برای فهم سیاست ارائه می دهد. اسپینوزا برخلاف سنت‌هایی که سیاست را صرفاً عرصه‌ی اراده، قانون یا قرارداد می‌دانند، سیاست را در سطحی بنیادی‌تر به مسئله‌ی «توان» یا potentia  پیوند می‌زند. انسان‌ها موجوداتی منزوی نیستند که تصمیم بگیرند با یکدیگر همکاری کنند یا نکنند؛ بلکه هستیِ انسانی از آغاز یک هستی ارتباطی (relational) و وابسته به مناسبات متقابل است. از نظر اسپینوزا، هر فرد به‌ تنهایی دارای توان محدودی است، اما هنگامی که انسان‌ها با یکدیگر هماهنگ می‌شوند، قدرتی پدید می‌آید که از جمع ساده‌ی نیروهای فردی فراتر می‌رود.

اسپینوزا در اخلاق می‌نویسد:

اگر دو فرد با طبیعتی کاملاً مشابه به یکدیگر بپیوندند، افرادی را تشکیل می‌دهند که هر یک دو برابر نیرومندتر از هر یک به ‌تنهایی است.

این جمله فقط یک مشاهده‌ی روان‌شناختی نیست؛ بلکه بنیان یک هستی‌شناسی سیاسی است. قدرت سیاسی نه از فرمان یک رهبر و نه از اطاعت کور، بلکه از توانِ مشترکِ انسان‌ها برای کنشِ هماهنگ پدید می‌آید.

از این منظر، اپوزیسیون زمانی می‌تواند به نیرویی واقعی بدل شود که از وضعیتِ «اتم‌های پراکنده» خارج شود و به شبکه‌ای از توان‌های همسو تبدیل گردد. مشکل اصلی اپوزیسیون ایران صرفاً اختلاف نظر نیست؛ اختلاف در هر جامعه‌ی زنده و آزاد امری طبیعی است. مشکل آنجاست که اختلاف‌ها اغلب به دشمنیِ مطلق، حذف متقابل و تخریب دائمی تبدیل می‌شوند. در نتیجه، به‌جای آنکه توان‌ها بر هم افزوده شوند، یکدیگر را خنثی می‌کنند.

اسپینوزا این وضعیت را با تکیه بر مفهومی توضیح می‌دهد که امروز می‌توان آن را «سیاست عواطف» نامید. برخلاف تصور رایج، انسان‌ها عمدتاً بر اساس عقلِ ناب عمل نمی‌کنند. سیاست همواره با عواطف جمعی سر و کار دارد: ترس، امید، خشم، نفرت، تحقیر، و احساسِ قدرت یا ناتوانی. 

استبداد دقیقاً بر مدیریت همین عواطف بنا می‌شود. اسپینوزا در رساله‌ی الهی-سیاسی می‌نویسد:

انسان‌ها نه آن ‌قدر بر اساس عقل که عمدتاً تحت تأثیر عواطف هدایت می‌شوند.

و در جایی دیگر می‌افزاید: «ترس، سرچشمه‌ی خرافه است.»

اگر این ایده را به وضعیت جمهوری اسلامی تعمیم دهیم، می‌توان گفت که این نظام صرفاً یک دستگاه سرکوب فیزیکی نیست؛ بلکه ماشینی برای تولید و بازتولیدِ عواطفِ منفی است، یعنی ترس، سوءظن، خشم، نفرت، تحقیر، و احساسِ ناتوانی.

هرچه جامعه بیشتر دچار بی ‌اعتمادی شود، امکان شکل‌گیریِ قدرت جمعی کمتر می‌شود. حکومت‌های استبدادی دقیقاً از همین پراکندگی تغذیه می‌کنند. به همین دلیل است که فضای سیاسی ایران تا این اندازه آلوده به بد نام ‌سازی، توطئه‌انگاری و تخریب متقابل است. در چنین فضایی، هر گروه خود را تنها حامل حقیقت می‌پندارد و دیگران را نه شریک بالقوه، بلکه خائن یا دشمن معرفی می‌کند.

اما اسپینوزا در برابر «عواطف اندوه‌ زا» از امکانِ عواطفِ توان‌بخش سخن می‌گوید. امید، دوستی، اعتماد و احساسِ مشارکت مشترک، توان انسان را افزایش می‌دهند. سیاستِ رهایی‌بخش بدون تولید چنین عواطفی ممکن نیست. هیچ جنبش دموکراتیکی تنها بر پایه‌ی نفرت نمی‌تواند پایدار بماند. نفرت شاید بتواند ویران کند، اما قادر به ساختن نیست.

اینجاست که مفهوم «انبوه خلق» یا multitude اهمیت پیدا می‌کند؛ مفهومی که بعدها توسط آنتونیو نگری (Antonio Negri) و مایکل هارت (Michael Hardt) بسط داده شد. «انبوه خلق» را نباید با «توده» یکی گرفت. توده معمولاً به جمعیتی همگن، یکدست و قابل هدایت اشاره دارد؛ جمعیتی که تفاوت‌های درونی‌اش در یک اراده‌ی واحد حل می‌شود. اما  انبوه خلق کثرتی است از سوژه‌های متفاوت که تفاوت‌هایشان را حفظ می کنند.

انبوه خلق یعنی: وحدت بدون یکنواختی، همسویی بدون حذف تفاوت، و کنش مشترک بدون انحلال فردیت‌ها. 

این مفهوم برای وضعیت ایران اهمیت حیاتی دارد، زیرا جامعه‌ی ایران از نظر قومی، زبانی، فرهنگی، جنسیتی، طبقاتی، و فکری اساساً متکثر است. هیچ نیرویی به ‌تنهایی قادر به نمایندگی تمام این تکثر نیست. تلاش برای تحمیل یک هویت یگانه بر چنین جامعه‌ای، دیر یا زود به شکل تازه‌ای از اقتدارگرایی خواهد انجامید. اما در سوی دیگر، تکثرِ بدون همسویی نیز به پراکندگی و ناتوانی می‌انجامد. مسئله یافتن شکلی از وحدت است که تفاوت‌ها را نابود نکند.

در این معنا، مفهوم انبوه خلق می‌تواند افقی تازه برای اپوزیسیون ایرانی بگشاید. اتحاد به معنای یکی شدن کامل نیست؛ بلکه به معنای توافق بر سر حداقلی از اهداف مشترک است، به عنوان نمونه:

گذار از جمهوری اسلامی، استقرار آزادی‌های بنیادین، انتخابات آزاد، جدایی دین از دولت، و حق مشارکت برابر همه‌ی شهروندان. 

فراتر از این حداقل‌ها، اختلاف نظر نه ‌تنها اجتناب‌ناپذیر، بلکه ضروری است. جامعه‌ای بدون اختلاف، جامعه‌ای مرده است.

نمونه‌های تاریخی مهمی نیز وجود دارند که نشان می‌دهند چنین وحدتی ممکن است. در نهضت مقاومت فرانسه نیروهایی با گرایش‌های کاملاً متفاوت ــ کمونیست‌ها، لیبرال‌ها، مسیحیان، جمهوری‌خواهان و ملی‌گرایان ــ علیه اشغال و فاشیسم همکاری کردند. هیچ‌یک از این جریان‌ها از اختلافات خود دست نکشیدند، اما دریافتند که بدون همکاری، همه شکست خواهند خورد.

همین امر را می‌توان در منشور ۷۷ چکسلواکی دید. منشور ۷۷ ائتلافی بود از روشنفکران، هنرمندان، فعالان مذهبی و سوسیالیست‌های منتقد که بر سر دفاع از حقوق بنیادین انسان به توافق رسیدند، بی‌آنکه تفاوت‌های ایدئولوژیکشان از میان برود.

در همین زمینه، تلاش‌هایی چون «کنگره آزادی ایران » نیز ــ صرف‌نظر از کاستی‌ها و انتقادهایی که می‌توان به آن وارد کرد ــ نشانه‌ی آگاهی فزاینده از همین ضرورت تاریخی‌اند: ضرورتِ عبور از پراکندگیِ مزمن اپوزیسیون. برگزارکنندگان این کنگره بر «تکثر»، «حداقل‌های مشترک» و «پرهیز از حذف» تأکید کرده‌اند؛ ایده‌ای که از نظر فلسفی بسیار نزدیک به همان منطقی است که مفهوم انبوه خلق بیان می‌کند. 

البته هیچ تلاشی از این دست کامل نیست. هر پروژه‌ی جمعی با خطر بازتولید انحصار، حذف یا بازنماییِ ناقص مواجه است. اما اهمیت چنین تجربه‌هایی در این است که نشان می‌دهند بخشی از اپوزیسیون دریافته است که ادامه‌ی وضعیت کنونی ــ یعنی جنگ دائمی همه علیه همه ــ تنها به سود بقای جمهوری اسلامی تمام می‌شود.

در این میان، تمایز میان «نقد» و «تخریب» اهمیتی اساسی دارد. نقد لازمه‌ی سیاست دموکراتیک است. هیچ فرد یا جریانی نباید مقدس و مصون از پرسش تلقی شود. اما تخریب زمانی رخ می‌دهد که هدف دیگر روشن شدن حقیقت یا بهبود عمل سیاسی نیست، بلکه حذف کامل دیگری است. در چنین وضعیتی، سیاست به میدان نارسیسیسم جمعی تبدیل می‌شود؛ هر گروه خود را یگانه حامل حقیقت می‌پندارد و از شکست دیگری بیش از پیروزی آزادی خشنود می‌شود.

این دقیقاً همان چیزی است که توان جمعی را نابود می‌کند. اسپینوزا می‌نویسد: «هیچ چیز برای انسان سودمندتر از انسان نیست.»

این جمله شاید ساده به نظر برسد، اما در دل خود یکی از ژرف‌ترین حقایق سیاسی را حمل می‌کند: آزادی تنها می‌تواند امری مشترک باشد. هیچ فرد، حزب یا گروهی به‌ تنهایی قادر به آزاد کردن جامعه نیست. آزادی محصولِ افزایشِ توانِ مشترکِ انسان‌هاست.

اپوزیسیون ایران اگر بخواهد به نیرویی تاریخی بدل شود، باید بیاموزد که سیاست فقط عرصه‌ی رقابت برای حقیقت نیست؛ بلکه هنرِ ساختنِ قدرت مشترک است. آینده‌ی ایران نه از دل حذفِ تکثر، بلکه از دل سازمان‌دهیِ آن پدید خواهد آمد. اتحاد، انکار تفاوت‌ها نیست؛ تواناییِ زیستن و عمل کردن با تفاوت‌ها در افقی مشترک است.

اپوزیسیون به‌ مثابه‌ی فرم زندگی در «اقتصادِ تعلیق»

آنچه اپوزیسیون ایرانی را در وضعیت تعلیق دائمی نگه داشته، فقط سرکوب جمهوری اسلامی یا پراکندگی نیروها نیست. مسئله‌ی عمیق‌تر این است که بخشی از نیروهای مخالف، آگاهانه یا ناآگاهانه، خود نیز به نوعی در حفظ وضع موجود ذی‌نفع شده‌اند. این ذی‌نفع بودن الزاماً به معنای همکاری مستقیم با رژیم نیست؛ بلکه به معنای شکل‌گیری نوعی وابستگی روانی، هویتی و حتی اقتصادی به خودِ وضعیتِ «اپوزیسیون بودن» است.

در نگاه معمول، تصور می‌شود که هر مخالف سیاسی طبیعتاً خواهانِ تغییر بنیادین وضع موجود است. اما تجربه‌ی تاریخی نشان می‌دهد که انسان‌ها همیشه برای تحققِ آنچه اعلام می‌کنند مبارزه نمی‌کنند. گاه افراد در سطح گفتار خواهانِ دگرگونی‌اند، اما در سطحی عمیق‌تر، میلِ واقعی‌شان معطوف به حفظ همان موقعیتی است که اکنون در آن قرار دارند. زیرا هر نظم اجتماعی، حتی نظمی بیمار و استبدادی، برای افراد نوعی جایگاه، نقش و هویت تولید می‌کند.

این مسئله در فضای اپوزیسیون ایرانی اهمیتی ویژه دارد. بسیاری از کنشگران سیاسی، رسانه‌ای و دیجیتال طی سال‌ها در دلِ همین وضعیت برای خود موقعیتی برای کسب مخاطب، اعتبار، شبکه‌ی اجتماعی، سرمایه‌ی نمادین و نوعی هویت اخلاقی ساخته‌اند.

برای برخی، «مخالف رژیم بودن» دیگر فقط یک موضع سیاسی نیست؛ بلکه به حرفه، سبک زندگی و منشأ معنا تبدیل شده است. در چنین وضعیتی، تغییر واقعی می‌تواند ناخواسته به تهدیدی علیه همین جایگاه بدل شود.

زیرا تحققِ دگرگونی سیاسی، وضعیتِ تعلیق را پایان می‌دهد. فرد دیگر صرفاً «معترض» یا «افشاگر» نخواهد بود، بلکه با پرسش‌های دشوارِ ساختن، تصمیم گرفتن و پذیرش مسئولیت روبه‌رو می‌شود. بسیاری از چهره‌های سیاسی در دوران اپوزیسیون می‌درخشند، اما لحظه‌ی گذار می‌تواند هاله‌ی نمادین آنان را از میان ببرد. به همین دلیل، گاه ماندن در موقعیتِ مخالفتِ دائمی، امن‌تر و حتی مطلوب‌تر از ورود به عرصه‌ی واقعیِ قدرت است.

این پدیده را می‌توان نوعی «اقتصادِ تعلیق» نامید؛ وضعیتی که در آن بحران، خود به منبع بازتولید هویت و موقعیت اجتماعی تبدیل می‌شود. در فضای رسانه‌ای امروز، به‌ویژه در شبکه‌های اجتماعی، این سازوکار تشدید شده است. الگوریتم‌ها نه بر اساس عمق سیاسی، بلکه بر اساس هیجان، خشم و قطبی‌سازی عمل می‌کنند. در نتیجه، کسانی که بتوانند بحران را دائماً بازتولید کنند، بیشتر دیده می‌شوند.

در چنین فضایی، نوعی کنشگری شکل می‌گیرد که بیش از آنکه معطوف به تغییر باشد، معطوف به حفظِ میدانِ نمایش است. بحران باید ادامه یابد تا مخاطب باقی بماند، توجه حفظ شود، و جایگاه نمادین فرونریزد.

به همین دلیل، برخی نیروها ناخودآگاه از هر روندی که بتواند به شکل‌گیریِ قدرتی جمعی و مؤثر بینجامد، احساس تهدید می‌کنند. زیرا اتحاد واقعی مستلزمِ کمرنگ شدنِ مرکزیتِ فردی است. پروژه‌ی مشترک نیازمند تقسیمِ اعتبار، عقب‌نشینی از خودمحوری و پذیرشِ این حقیقت است که هیچ فرد یا گروهی به‌تنهایی محور تاریخ نیست.

اینجاست که فرقه‌گرایی معنایی تازه پیدا می‌کند. فرقه فقط یک ساختار ایدئولوژیک نیست؛ بلکه مکانیزمی برای حفظِ هویت در دلِ وضعیتِ تعلیق است. تعلق فرقه‌ای به فرد احساسِ ثبات می‌دهد. جهانِ پیچیده و متناقض به روایتی ساده فروکاسته می‌شود: حقیقت نزد ماست و دیگران منحرف‌اند.

اما فرقه علاوه بر تولید معنا، نوعی امنیت روانی نیز فراهم می‌کند. فرد درون فرقه از اضطرابِ مواجهه با واقعیتِ پیچیده‌ی سیاست محافظت می‌شود. زیرا سیاست واقعی همواره عرصه‌ی ابهام، مصالحه و خطر است، در حالی که فرقه قطعیت عرضه می‌کند.

از این منظر، تخریبِ دائمیِ دیگر نیروهای اپوزیسیون فقط ناشی از اختلاف نظری نیست. گاه دیگری به این دلیل تحمل‌ناپذیر می‌شود که وجودش انسجامِ هویت فرقه‌ای را تهدید می‌کند. اتحاد خطرناک است، زیرا مرزهای سختِ هویتی را تضعیف می‌کند. همکاری مستلزمِ پذیرشِ کمبودِ خویش است؛ پذیرش اینکه حقیقت به‌طور کامل در مالکیتِ هیچ‌کس نیست.

در اینجا می‌توان از روانکاوی نیز کمک گرفت. بسیاری از سوژه‌های سیاسی نه صرفاً به قدرت، بلکه به نوعی لذتِ هویتی وابسته‌اند؛ لذتِ «در اپوزیسیون بودن». موقعیتِ قربانی، افشاگر یا حقیقت‌گو می‌تواند به بخشی از ساختار میل فرد تبدیل شود. در نتیجه، پایان یافتنِ وضعیتِ بحران، فقط یک تحول سیاسی نیست؛ بلکه تهدیدی برای تعادل روانی و هویتی نیز هست.

شاید به همین دلیل است که در بخشی از اپوزیسیون، شورِ تخریب اغلب از شورِ ساختن نیرومندتر است. ساختن مستلزمِ پذیرشِ محدودیت، کارِ جمعی و مسئولیت است؛ اما تخریب می‌تواند بدون هیچ تعهدی احساسِ قدرت تولید کند.

در نهایت، بزرگ‌ترین مانعِ گذار سیاسی شاید فقط سرکوب حکومت نباشد، بلکه ناتوانیِ بخشی از نیروهای مخالف در دل کندن از خودِ وضعیتِ مخالفت باشد. گاه اپوزیسیون نه علیه وضع موجود، بلکه درون آن زندگی می‌کند و از آن تغذیه می‌شود. در چنین شرایطی، مبارزه به‌جای آنکه پلی به سوی آینده باشد، به شکلی از سکون تبدیل می‌شود؛ سکونی که خود را در هیئتِ اعتراضِ دائمی پنهان کرده است.

می‌توان این منطقِ حفظِ وضع موجود را در مورد برخی چهره‌های شاخص اپوزیسیون نیز مشاهده کرد. برای مثال، مورد رضا پهلوی از این جهت قابل تأمل است که او طی دهه‌ها توانسته جایگاهی نمادین و نسبتاً باثبات به‌عنوان «شاهزاده در تبعید» حفظ کند، بی‌آنکه پروژه‌ای روشن، سازمان‌یافته و پرریسک برای سرنگونی جمهوری اسلامی ارائه دهد. مسئله اینجا صرفاً این نیست که چرا رژیم هنوز سقوط نکرده، بلکه این است که آیا اساساً اراده‌ای برای خروج از وضعیتِ تعلیقِ کنونی وجود دارد یا نه.

رضا پهلوی در سخنان مختلف خود بارها تأکید کرده که نمی‌تواند زندگی فعلی‌اش را رها کند یا وارد نوعی مبارزه‌ی پرخطر و تمام‌عیار شود. این گفته‌ها، فارغ از داوری اخلاقی درباره‌ی آنها، از نظر روان‌شناختی و سیاسی معنادارند. زیرا نشان می‌دهند که میان «نمایندگی نمادینِ آرزوی تغییر» و «ورود واقعی به فرآیندِ تغییر» فاصله‌ای عمیق وجود دارد. او در موقعیتی قرار دارد که به‌نوعی تعادل پایدار تبدیل شده است. او چهره‌ای است شناخته‌شده، برخوردار از توجه رسانه‌ای، حامل نوعی نوستالژی تاریخی، و در عین حال دور از مسئولیتِ مستقیمِ قدرت و سازمان‌دهیِ عملی.

در چنین وضعیتی، «شاهزاده بودن» ممکن است از «پادشاه شدن» کم‌خطرتر و حتی مطلوب‌تر باشد. زیرا پادشاه شدن ــ یا حتی تلاش واقعی برای رسیدن به قدرت ــ مستلزمِ تصمیم‌های دشوار، سازمان‌دهی، پذیرشِ ریسک، ورود به تعارض‌های واقعی و احتمالِ شکست است. اما باقی ماندن در مقامِ نمادِ اپوزیسیون، امکان حفظِ هاله‌ی تاریخی و عاطفی را بدون ورود کامل به میدانِ مسئولیت فراهم می‌کند.

این مسئله البته منحصر به رضا پهلوی نیست. او فقط نمونه‌ای برجسته از سازوکاری عمومی‌تر است. بسیاری از رهبران و فعالان اپوزیسیون، به‌ویژه در فضای دیجیتال، در وضعیتی مشابه قرار دارند. آنها درونِ بحران برای خود جایگاهی ساخته‌اند و ادامه‌ی بحران بخشی از شرایطِ بازتولیدِ آن جایگاه است. از این منظر، گاه آنچه در ظاهر «رادیکالیسم سیاسی» به نظر می‌رسد، در عمل نوعی سازگاری با تداومِ وضعیت موجود است.

نکته‌ی مهم اینجاست که این سازگاری لزوماً آگاهانه نیست. انسان‌ها همیشه به‌روشنی نمی‌دانند چه چیزی میلِ آنها را سازمان می‌دهد. فرد ممکن است صادقانه خود را مخالف رژیم بداند، اما در سطحی عمیق‌تر، از دست دادنِ موقعیتِ کنونی‌اش برایش هراس‌آور باشد. زیرا وضعیتِ فعلی، هرچند مبتنی بر بحران و تعلیق، برای او هویت، معنا، تعلق، و نوعی ثبات فراهم کرده است.

به همین دلیل، اپوزیسیون گاه دچار وضعیتی متناقض می‌شود: میل به تغییر در سطح گفتار وجود دارد، اما در سطح ساختارِ روانی و عملی، نوعی گرایش به حفظِ همان وضعیت عمل می‌کند. نتیجه، سیاستی است که دائماً از «گذار» سخن می‌گوید، بی‌آنکه افقِ مشخص، برنامه‌ی عملی یا آمادگیِ واقعی برای ورود به فرآیندِ پرهزینه‌ی تغییر ارائه دهد.

در این معنا، مشکل فقط نبودِ اتحاد یا سازمان نیست؛ بلکه نوعی سکونِ روانی و سیاسی است که خود را در هیئتِ مخالفتِ دائمی پنهان می‌کند. اپوزیسیون به‌جای آنکه پلی به سوی آینده باشد، ممکن است به ساختاری برای مدیریتِ پایدارِ وضعیتِ تعلیق تبدیل شود؛ وضعیتی که در آن، همه از تغییر سخن می‌گویند، اما بسیاری در عمل چیزی برای از دست دادن در خودِ تغییر می‌بینند. بزرگ‌ترین مانعِ تغییر فقط قدرتِ رژیم نیست؛ بلکه وابستگیِ بخشی از نیروهای مخالف به خودِ وضعیتِ بی‌پایانِ مخالفت است. اپوزیسیونی که تمام هویتش از واکنش به رژیم تغذیه می‌کند، ممکن است بدون رژیم حتی نداند چه کسی است.

نیروهای فعال و نیروهای واکنشی در اپوزیسیون

تمایزی که نیچه میان نیروهای فعال و نیروهای واکنشی می‌گذارد، می‌تواند افق بسیار روشنگری برای فهم وضعیت اپوزیسیون ایرانی فراهم کند. نیچه در آثارش، به‌ ویژه در تبارشناسی اخلاق، نشان می‌دهد که همه‌ی کنش‌ها از یک منبع سرچشمه نمی گیرند. برخی نیروها «فعال»اند: آنها از سرشاری نیرو، خلاقیت و توانِ آفرینش عمل می‌کنند. اما برخی دیگر «واکنشی»اند: آنها خودْ خالقِ ارزش یا افق نیستند، بلکه هویتشان را از واکنش به دیگری می‌گیرند.

نیروی فعال، حتی در نفی و مبارزه، همچنان معطوف به آفرینش است؛ اما نیروی واکنشی در نهایت به آن چیزی وابسته می‌ماند که با آن می‌جنگد. نیچه نشان می‌دهد که ذهنیت واکنشی، به‌جای خلق جهان تازه، انرژی خود را صرف کین توزی(resentment)  می‌کند. در چنین وضعیتی، سوژه بیش از آنکه بخواهد چیزی بسازد، می‌خواهد دیگری را پایین بکشد.

اگر این تمایز را به فضای اپوزیسیون ایرانی تعمیم دهیم، می‌توان گفت بخشی از بحران کنونی ناشی از غلبه‌ی نیروهای واکنشی است. بسیاری از کنشگران سیاسی نه از افقِ ساختن، بلکه از نفیِ دائمیِ دیگری تغذیه می‌کنند. هویت آنها بیشتر بر پایه‌ی دشمن‌سازی استوار است تا بر پایه‌ی خلقِ امکان‌های تازه. به همین دلیل، انرژی عظیمی صرفِ افشاگری، تحقیر، بدنام‌سازی و جنگ‌های فرقه‌ای می‌شود، بی‌آنکه نیرویی متناظر برای سازمان‌دهی، نهادسازی یا ایجاد افق مشترک وجود داشته باشد.

در چنین فضایی، تخریبِ دیگر نیروهای اپوزیسیون خود به نوعی ژوئیسانس (کیف) سیاسی تبدیل می‌شود؛ لذتی پنهان در نابود کردنِ دیگری. فرد واکنشی حتی زمانی که از آزادی سخن می‌گوید، همچنان از نظر روانی به دشمن وابسته باقی می‌ماند. او بدون دشمن، بدون نفیِ دیگری، گویی چیزی برای گفتن ندارد.

در برابر این منطق، می‌توان برخی چهره‌ها را ــ فارغ از توافق یا اختلاف با مواضع سیاسی‌شان ــ نمونه‌هایی از کنشِ فعال دانست. مورد مسیح علینژاد از این جهت جالب توجه است. می‌توان به برخی مواضع یا تاکتیک‌های او انتقاد داشت، اما آنچه او را متمایز می‌کند، نوعِ رابطه‌اش با میدان سیاسی است. فعالیت او اساساً بر محورِ تولیدِ حرکت، کارزار، رسانه، ارتباط و ایجادِ امکانِ کنش شکل گرفته است، نه بر محورِ تخریبِ دائمیِ دیگر نیروهای اپوزیسیون.

نکته‌ی مهم این است که علینژاد طی سال‌ها هدفِ حملات بسیار تند و گاه زهرآگین از سوی بخش‌هایی از اپوزیسیون بوده است؛ حملاتی که گاه از حملاتِ خودِ جمهوری اسلامی نیز کمتر نبوده‌اند. با این حال، کمتر دیده شده که او بخش اصلی انرژی خود را صرفِ انتقام‌گیری یا جنگِ فرقه‌ای علیه دیگر مخالفان رژیم کند. این امر از منظر نیچه‌ای مهم است، زیرا نشان می‌دهد که کنشِ او ــ دست‌کم در این سطح ــ بیشتر خصلتی فعال دارد تا واکنشی.

سوژه‌ی فعال، حتی زمانی که مورد حمله قرار می‌گیرد، کاملاً در واکنش به حمله تعریف نمی‌شود. او همچنان پروژه، افق و جهتِ خود را حفظ می‌کند. اما سوژه‌ی واکنشی به‌تدریج در نفیِ دیگری حل می‌شود؛ هویتش وابسته به دشمن می‌گردد و بدون خصومتِ دائمی احساس خلأ می‌کند.

در این معنا، تفاوت مهمی میان «نقد» و «واکنش‌مندی» وجود دارد. نقد می‌تواند بخشی از کنشِ فعال باشد، زیرا هدفش روشن‌سازی و بهبودِ عمل سیاسی است. اما واکنش‌مندی زمانی رخ می‌دهد که تمام انرژیِ سیاسی حولِ کین‌توزی سازمان می‌یابد؛ یعنی حولِ احساسِ تحقیر، حسادت، کینه و نیاز به پایین کشیدنِ دیگری.

شاید یکی از مشکلات بنیادیِ اپوزیسیون ایرانی همین باشد که بخش بزرگی از میدان سیاسی را نیروهای واکنشی اشغال کرده‌اند. این نیروها، حتی زمانی که از آزادی و دموکراسی سخن می‌گویند، در سطحِ عاطفی همچنان در منطقِ نفی، دشمن‌سازی و رقابتِ خودشیفته وار (نارسیسیستی) باقی می‌مانند. در نتیجه، سیاست به‌جای آنکه عرصه‌ی خلقِ امرِ مشترک باشد، به میدانِ مدیریتِ کینه‌ها تبدیل می‌شود.

اما هر گذار تاریخیِ واقعی نیازمندِ غلبه‌ی نیروهای فعال است؛ نیروهایی که بتوانند فراتر از وسواسِ تخریب، افقِ ساختن ایجاد کنند. نیچه بارها تأکید می‌کند که نیروی فعال از وفورِ توان عمل می‌کند، نه از کمبود. شاید بتوان گفت جامعه‌ای که می‌خواهد از استبداد عبور کند، بیش از هر چیز نیازمندِ شکل‌گیریِ چنین سوژه‌هایی است، یعنی سوژه‌هایی که هویتشان فقط از نفیِ دشمن تغذیه نمی‌شود، بلکه قادرند امکان‌های تازه‌ای برای زندگیِ جمعی خلق کنند.

در همین زمینه:

این مطلب را پسندیدید؟ کمک مالی شما به ما این امکان را خواهد داد که از این نوع مطالب بیشتر منتشر کنیم.

آیا مایل هستید ما را در تحقیق و نوشتن تعداد بیشتری از این‌گونه مطالب یاری کنید؟

.در حال حاضر امکان دریافت کمک مخاطبان ساکن ایران وجود ندارد

توضیح بیشتر در مورد اینکه چطور از ما حمایت کنید

نظر بدهید

در پرکردن فرم خطایی صورت گرفته

نظرها

نظری وجود ندارد.