گذار یک پروسه است نه یک پروژه!
چرا سال تلاقی بحرانها به بقای نظام انجامید؟
حسین رزاق ـ شاید مهمترین مشق امروز اپوزیسیون این باشد که گذار یک پروژه نیست، یک پروسه است. پروسهای که بدون سازماندهی، بدون آلترناتیوسازی، بدون رهبران دارای سرمایه اجتماعی واقعی و بدون شکلگیری نهادهای جایگزین، صرفاً در سطح خیالهایی خام برای خود و رویافروشی به جامعه خواهد ماند. سیاست عرصه استراتژی و استمرار است نه جایی در تعلیقِ توهم و انتظار معجزه!

نیویورک - ۱۹ آوریل: هواداران رضا پهلوی، پسر تبعیدی آخرین شاه ایران، در رژه سالانه روز ایرانی در امتداد خیابان مدیسون در منهتن در ۱۹ آوریل ۲۰۲۶ در شهر نیویورک تظاهرات کردند. عکس: SPENCER PLATT/ منبع: Getty Images via AFP

این روزها که بحث توافق جمهوری اسلامی با آمریکا در مرکز توجه قرار گرفته، پرسش بسیاری این است که چرا پس از یک سال تلاقی بحرانهای داخلی، یک جنگ تمام عیار، تنشهای منطقهای و پیشبینیهای مداوم درباره فروپاشی حکومت، جمهوری اسلامی نهتنها سقوط نکرد بلکه اکنون در موقعیتی قرار گرفته که با ابرقدرتی مانند آمریکا از موضع قدرت پای میز مذاکره مینشیند و امتیاز میگیرد؟
پاسخ به این پرسش را باید در سوءتفاهمی جستوجو کرد که سالهاست بر فهم ما از سیاست سایه انداخته است. در همان سادهسازی امر سیاسی که من میگویم ابتذال امر سیاسی و بخشی از جامعهی مبتلای این ابتذال، امر گذار را با پروژه گذار و بزنگاه فروپاشی اشتباه گرفتهاند.
شاید نکته کلیدی برای فهم گذار این است که یاد بگیریم گذار یک پروژه نیست؛ یک پروسه است. برای پروژه میتوان نقطه آغاز و نقطه پایان گذاشت و با طراحی از پیش و زمانبندی انتظار کشید برای موعد موعود. اما گذار سیاسی یک فرایند تاریخی است که از دل تغییر توازن قوا، شکلگیری نیروهای اجتماعی، انباشت نارضایتی، سازماندهی سیاسی، بحران مشروعیت، ظهور رهبران و شکلگیری بدیلهای حکمرانی زاده میشود. هیچ جامعهای صرفاً با اراده کردن، آرزو کردن یا حتی ناراضی بودن بدون افقی روشن وارد مرحله گذار نمیشود.
اشتباه بزرگ بخشی از جامعه و اپوزیسیون در سالهای اخیر این بود که گذار را به یک پروژه تقلیل دادند؛ پروژهای که قرار بود با یک اعتراض میلیونی، یک اعتصاب سراسری، یک جنگ خارجی، یک حمله نظامی، یک توافق بینالمللی یا حتی حذف یک فرد از رأس قدرت به سرانجام برسد اما نرسید! گویی تغییر نظام سیاسی دکمهی قرمز بمب هستهای است که در لحظهای مشخص فشرده میشود و همهچیز کنفیکون میشود.
معلوم نیست کدام تجارب تاریخی را ملاک گرفتهاند که یک نظام سیاسی صرفاً به دلیل وقوع بحران سقوط کرده باشد! قطعا بحران شرط لازم تغییر است، اما شرط کافی نیست. شرط کافی زمانی پدید میآید که در کنار بحران، نیروی جایگزین نیز وجود داشته باشد؛ نیرویی که بتواند اعتماد عمومی را جلب کند، سازماندهی اجتماعی ایجاد کند، نیروهای مختلف را گرد هم آورد و برای فردای تغییر پاسخ روشن داشته باشد. نه آنکه مدام در جهد با حکومت باشد برای هول دادن جامعه به استیصال، تا راضیاش کند به پذیرش هر کسی که اگر جای اینها بیاید قطعا از اینها بهتر است!
جامعه ما علیرغم تمام بحرانهای جمهوریاسلامی ساخته، گرفتار بحران اپوزیسیون نیز هست. اپوزیسیون در سالهای اخیر بیش از آنکه درگیر آلترناتیوسازی باشد، درگیر خبرسازی، روایتسازی و شخصیتسازی بود و میان امیدواری به شهرت یک نیرو با قدرت بسیج اجتماعی هیچ تفاوتی قائل نشد. بسیاری تصور کردند معروفیت در شبکههای اجتماعی یا شهرت خانوادگی و برخورداری از پایگاهی در جامعه با چنین اسباب سببی و نسبی، الزاما سرمایه سیاسی برای رهبری یک فرایند گذار را نیز میسازد. در حالی که سرمایه اجتماعی یک رهبر سیاسی با محبوبیت یک سلبریتی سیاسی تفاوت ماهوی دارد.
ورای این تفاوت میان میزان شهرت با توان رهبری سیاسی، مسئله مهمتر، منشأ مشروعیت سیاسی است. یکی از درسهای مهم تاریخ گذارهای سیاسی این است که مشروعیت پایدار را نمیتوان از خارج وارد کرد. رهبرانی که بیش از آنکه بر پایگاه اجتماعی و سازماندهی داخلی تکیه داشته باشند، به تمنای از بیگانه امید میبندند، در صورت موفقیت هم معمولاً در کسب مشروعیت پایدار و ایجاد ثبات سیاسی با دشواریهای جدی روبهرو میشوند. چه رسد به آنکه بخش بزرگی از این پروژه رهبر تراشی، بخشی از پروژهای بزرگتر و پیچیدهتر باشد. گو اینکه بعداز هزار و یک هزینهی تحمیلی ناشی از بیمسئولیتیهای آن رهبر دستساز، افشا شد که او ظاهر یک بازی امنیتی بوده و فقط نشانی منجی در مریلند ثبت شده بود اما قرار ظهور موعود اصلی را در میدان ۷۲ نارمک گذاشته بودند! که در کشمکشهای بمبها با موشکها، پروژه شکست میخورد و منجی به غیبت کبری میرود!
از همین رو خطای بزرگ تحلیلی بخشی از اپوزیسیون در هر موعدی از بحرانهای بزرگ، همیشه این بوده که کدام دولت خارجی از کدام نیروی داخلی حمایت میکند! نه این پرسش که کدام جریان سیاسی با تکیه بر سرمایه اجتماعی و به پشتوانه سازماندهی از مشروعیت کافی برای نمایندگی مطالبات جامعه برخوردار است؟ در سیاست، همانقدر که قدرت اهمیت دارد، مشروعیت نیز اهمیت دارد. تجربه یکسال گذشته نشان میدهد که مشروعیت را نمیتوان وارد کرد، با رسانه ساخت، با بمب خرید و به جامعه تحمیل کرد. مشروعیت حاصل یک فرایند تاریخی و اجتماعی است که جامعه طی میکند و رهبر و آلترناتیو از دل آن شکل میگیرد یا به تعبیر دقیقتر جامعه آنرا میسازد.
چه خوشمان بیاید چه خوشمان نیاید هنوز هم پساز سالها میتوان نمونه روشن این تعبیر را از جنبش سبز به عاریه گرفت. اهمیت تاریخی ۲۵ خرداد که میرحسین موسوی از مردم دعوت به حضور کرد و گوشتاگوش خیابان جایی برای سوزن انداختن نبود را نمیتوان صرفاً در تعداد جمعیت دید. اهمیت آن در وجود رابطهای واقعی میان یک رهبر سیاسی و بدنه اجتماعی است. مردمی که به خیابان آمدند نه مخاطب یک چهره مشهور یا سلبریتی سیاسی بودند، نه مستاصل از تمام راههای رفته و هیچ گزینهای نمانده؛ آنها بخشی از یک شبکه سیاسی و اجتماعی بودند که خود را در یک مطالبه جمعی بازمییافتند و رهبر خود را وسط میدان میدیدند. این دقیقا همان تفاوت میان سرمایه اجتماعی واقعی و پایگاه اجتماعی ناشی از شهرت است که جنبش سبز را در هشت ماه متوالی استمرار میبخشد. برای جامعهای که شلاق هزینه را بر تن خود خریده، مهم است رهبر خود را وسط خیابانی که خودش قدم میگذارد ببیند، نه هزاران کیلومتر آنسوتر و در جغرافیایی امن اما از پشت شیشه ضد گلوله با دستهایی که بایبای میکند و برای بیبیاش بوس میفرستد!
این یک واقعیت است که در سالهای اخیر اپوزیسیون نتوانست سرمایهای مازاد بر جنبشهای خودانگیخته تولید و میان نیروهای پراکنده سیاسی پیوند برقرار کند. نتوانست نهادهای جایگزین بسازد و برای جامعه تصویری روشن از آینده ارائه دهد و اعتماد پایدار اجتماعی ایجاد کند. در نتیجه، هر بار که بحرانی بزرگ رخ داد، امیدها به جای آنکه بر سازماندهی و ظرفیتهای واقعی استوار باشند، بر انتظار یک حادثه تعیینکننده و روز معجزه متمرکز شدند.
بر همین مبنا در همین ساعاتی که توافق جمهوری اسلامی با آمریکا در حال شکلگیری است، بخشی از جامعه مدام میپرسد چرا معجزه سیاسی که برای تغییر نظام انتظارش را میکشیدیم حالا برای بقای نظام رقم خورده است؟! در حالیکه اگر از زاویه فرایندهای سیاسی به موضوع نگاه کنیم، این اتفاق چندان عجیب نیست. همانطور که دال مرکزی بسیاری از تحولات، بحرانها و نزاعهای داخلی و خارجی پانزده سال گذشته حول مسئله جانشینی و آینده ساختار قدرت شکل گرفته بود، یک سال گذشته نقطه تلاقی آن بحرانهای عدیده شد و باید با حل مسئله جانشینی که ابر پروژهای امنیتی برایش تعریف شده بود، بقای نظام حاکم را تا اطلاع ثانوی رفع رجوع میکردند.
انباشت تمامی بحرانهای جمهوریاسلامیساز شرایط ویژهای را ایجاد کرد که مخالفان نیز تصور کردند در این گرانیگاه، تغییر دیگر محتمل نیست بلکه قطعی است. اما بیتصوری واقعی از ساختار بحرانزیِ حاکم، فقط مرگ سیاسی و سپس جسمانی خامنهای اول را مستمسکی برای روز واقعه دیدند و فرصت بازسازی همین نظام و پوستاندازیاش از دل بحرانهای موجود را از محاسبات خود خط زدند. گو اینکه دستگاه امنیتی نظام برای این فرآیند، سالها تلاش کرده بود تا جامعه امیدوار به آلترناتیوهای دستساز یا دستنشانده شود و جمهوری اسلامی بدون آلترناتیو واقعی، موجودیت خود را تضمین کند.
به همین دلیل امروز سویهی این پرسش که چرا حکومت سقوط نکرد را باید سمت مخالفانش گرفت. اپوزیسیون باید استراتژی خود را بازتعریف کند و پاسخ این پرسشها را بیابد که چرا به سادگی از جمهوری اسلامی بازی میخورد و مهرهای برای پروژههای امنیتی میشود؟ چرا با وجود انباشت بحرانهای متعدد، نتوانست هیچ بدیلی معتبر و قابل اتکا به جامعه معرفی کند؟ چرا بخش بزرگی از انرژی سیاسی صرف انتظار برای یک واقعه نجاتبخش شد، در حالی که فرایندهای واقعی گذار نیازمند سازماندهی، نهادسازی، ائتلافسازی و انباشت تدریجی قدرت اجتماعی هستند؟
مخالفان باید بپذیرند همان ۵۷ که مدام بر سر بانیانش میکوبند اما الگوی تغییرشان کاریکاتوری از آن است هم بسادگی آنچه رسانههای جدید در این سالها ساختند نبوده و تقلیل پروسه یک گذار انقلابی به چند روز پایانی، فقط دریافتی تحمیقی از پروپاگاندایی زرد است و بس! مگر میشود سازماندهی و شبکهسازی گسترده و کمنظیر آنسالها را زیر فرش کرد، یک فانتزی از انقلاب تحویل داد، از تصمیم بیگانه در گوادلوپ افسانه ساخت و با مبتذلشدهای از مثلث بیق، امامی کراواتی از ماه ظاهر کرد به این خیال که حاکمان جمهوری اسلامی هم قبا زیر بغل خواهند زد و الفرار؟
شاید مهمترین مشق امروز اپوزیسیون این باشد که گذار یک پروژه نیست، یک پروسه است. پروسهای که بدون سازماندهی، بدون آلترناتیوسازی، بدون رهبران دارای سرمایه اجتماعی واقعی و بدون شکلگیری نهادهای جایگزین، صرفاً در سطح خیالهایی خام برای خود و رویافروشی به جامعه خواهد ماند. سیاست عرصه استراتژی و استمرار است نه جایی در تعلیقِ توهم و انتظار معجزه!




نظرها
نظری وجود ندارد.