صنعت روایت و مردم نامرئی؛
چرا جهان ایران را میبیند اما ایرانیان را نه؟
مسیح کریمی ـ هیچ پروژه ضد امپریالیستی، هیچ تحلیل استراتژیک، هیچ روایت رسانهای و هیچ لابی سیاسی نباید رنج و عاملیتِ مردمی را که موضوع اصلی همه این بحثها هستند، به حاشیه براند. گام نخست برای فهم واقعی ایران، نه در راهروهای پارلمانهای غربی است و نه در اتاقهای دربستهٔ اندیشکدهها؛ بلکه در گوش سپردن به صداهایی است که از میان خطوط فقر، مقاومتهای صنفی، دادخواهیهای مدنی و زندگی روزمره در داخل مرزها به گوش میرسند.

حمله اسرائیل به تهران، چهارشنبه چهارم مارس ۲۰۲۶ - عکس: صادق نیکوگستر

ایران یکی از پرخبرترین و پرتحلیلترین کشورهای جهان است. از انقلاب ۱۳۵۷ تا امروز، هزاران مقاله، کتاب، گزارش خبری و تحلیل سیاسی درباره ایران نوشته شده است. پرونده هستهای، تحریمها، تنش با غرب، سیاست منطقهای جمهوری اسلامی و اعتراضات اجتماعی باعث شدهاند که ایران تقریباً هیچگاه از مرکز توجه رسانهها، دانشگاهها و محافل سیاسی خارج نشود. با این حال، پرسشی اساسی همچنان باقی است: آیا دیده شدن ایران به معنای دیده شدن ایرانیان نیز هست؟
اینجا با این فرض آغاز میکنیم که مشکل اصلی کمبود توجه به ایران نیست. برعکس، ایران بیش از بسیاری از کشورهای جهان موضوع بحث و تحلیل بوده است. مسئله این است که ایران اغلب از خلال فیلترهایی دیده میشود که دولت، بحران، ایدئولوژی و ژئوپلیتیک را بر تجربه زیسته مردم ترجیح میدهند. نتیجه آن است که گاهی میتوان ساعتها درباره ایران سخن گفت، بیآنکه درباره زندگی واقعی ایرانیان چیزی فهمید.
بخش مهمی از این وضعیت را نمیتوان صرفاً با سانسور حکومتی توضیح داد. این شکاف در فرایند تولید روایت نیز بازتولید میشود. دانشگاهیان، روزنامهنگاران و کنشگران سیاسی هر یک از زاویهای متفاوت به ایران نگاه میکنند. هر یک وظیفه و منطق خاص خود را دارند و هر یک بخشی از واقعیت را برجسته و بخشی دیگر را پنهان میکنند. در نتیجه، گاهی آنچه از ایران دیده میشود بیش از آنکه زندگی مردم باشد، دولت ایران، بحران ایران یا مسئله ایران است.
آکادمی و ایران: وقتی نظریه جای تجربه را میگیرد
دانشگاهیان وظیفه دارند جهان را توضیح دهند. برای این کار از نظریه، مدل و مفاهیم انتزاعی استفاده میکنند. این امر ضروری است. بدون نظریه نمیتوان ساختارهای قدرت، روندهای تاریخی یا روابط پیچیده سیاسی را فهمید. اما همین ویژگی گاهی فاصلهای میان نظریه و تجربه ایجاد میکند.
در بخش بزرگی از ادبیات دانشگاهی مربوط به ایران، دولت در مرکز قرار دارد. ایران به عنوان یک بازیگر منطقهای، یک نظام ایدئولوژیک یا یک مسئله امنیتی بررسی میشود. جامعه اغلب در حاشیه قرار میگیرد. آصف بیات از معدود پژوهشگرانی است که تلاش کرده توجه را از دولت و نخبگان به زندگی روزمره مردم معطوف کند. او نشان میدهد که سیاست فقط در سطح دولت رخ نمیدهد، بلکه در کنشهای روزمره، مقاومتهای کوچک و تلاش مردم برای گسترش فضای زندگی نیز حضور دارد. با این حال، بخش قابل توجهی از مطالعات ایران همچنان دولتمحور است.
به ویژه در برخی رویکردهای ضد امپریالیستی، جمهوری اسلامی بیشتر از جامعه ایران دیده میشود. خطر جنگ، تحریم و مداخله خارجی به درستی مورد توجه قرار میگیرد، اما گاه سرکوب داخلی، زندانیان سیاسی، تبعیض جنسیتی و محدودیت آزادیهای مدنی به حاشیه رانده میشوند. پدیدهای که در اینجا رخ میدهد، نوعی «شرقشناسی وارونه» (Reverse Orientalism) در برخی محافل دانشگاهی غرب است؛ جایی که در آن برای نقدِ بهحقِ هژمونی غرب، عاملیت (Agency) دگرگونخواهانهٔ جامعه ایران سلب میشود و هرگونه جوشش داخلی به پای اندیشکدههای واشنگتن نوشته میشود. همزمان، غلبهٔ «تقلیلگرایی فرهنگی» سبب میشود پیچیدگیهای مادی و طبقاتی درون ایران، به مفاهیم انتزاعیِ ثابتی چون «ذات سنت در برابر مدرنیته» تقلیل یابد.
مشکل فقط این نیست که دولت بیش از جامعه دیده میشود. مسئله این است که در مورد ایران، بسیاری از بحثها از همان ابتدا در چارچوبهایی شکل میگیرند که تجربه مردم را به موضوعی ثانویه تبدیل میکنند. در دهههای گذشته بخش بزرگی از مطالعات مربوط به ایران بر انقلاب ۱۳۵۷، اسلام سیاسی، سیاست خارجی جمهوری اسلامی، برنامه هستهای و رقابت ایران و غرب متمرکز بوده است. این موضوعات اهمیت انکارناپذیری دارند، اما پیامد ناخواسته این تمرکز آن بوده که جامعه ایران اغلب به عنوان پسزمینه این تحولات دیده شده است.
برای مثال، در سالهای منتهی به توافق هستهای، بخش بزرگی از ادبیات دانشگاهی و سیاستگذاری حول این پرسش میچرخید که آیا توافق میتواند به تغییر رفتار جمهوری اسلامی منجر شود یا نه. صدها مقاله درباره پیامدهای منطقهای برجام، نقش ایران در خاورمیانه و تأثیر توافق بر نظم بینالمللی نوشته شد. اما در مقایسه با این حجم از پژوهش، توجه بسیار کمتری به این مسئله شد که ایرانیان عادی چگونه تحریمها، فساد ساختاری، محدودیتهای سیاسی و بحرانهای اقتصادی را تجربه میکنند و چگونه سفرههاشان زیر چرخدندههای این دیپلماسی کلان کوچکتر میشود.
این گرایش را میتوان در بخشی از واکنشهای دانشگاهی به جنبش زن، زندگی، آزادی نیز مشاهده کرد. بسیاری از تحلیلها ارزشمند بودند و به ابعاد جنسیتی، اجتماعی و فرهنگی جنبش پرداختند. اما بخشی از تحلیلها نیز بیش از آنکه بر تجربه معترضان تمرکز کنند، به این پرسش پرداختند که آیا این اعتراضات میتواند به تغییر رژیم منجر شود، آیا غرب از آن حمایت خواهد کرد و چه تأثیری بر موازنه قدرت منطقهای خواهد داشت. در چنین روایتهایی، خود معترضان گاهی به بازیگران فرعی تحولات ژئوپلیتیکی تبدیل میشوند.
آصف بیات دقیقاً در برابر چنین رویکردی قرار میگیرد. اهمیت آثار او فقط در این نیست که درباره خاورمیانه یا ایران نوشته است، بلکه در این است که نقطه شروع تحلیل را از دولت به جامعه منتقل میکند. در آثار او مردم صرفاً قربانی یا تماشاگر نیستند، بلکه عاملانی هستند که در دل محدودیتها راههایی برای تغییر زندگی خود پیدا میکنند. شاید یکی از مهمترین درسهای این رویکرد آن باشد که برای فهم ایران باید از خود مردم و زیست روزمرهشان آغاز کرد، نه از دولت.
رسانه و ایران: وقتی روایت جای پیچیدگی را میگیرد
اگر دانشگاهیان جهان را توضیح میدهند، رسانهها جهان را روایت میکنند. رسانه برای روایت کردن ناچار به انتخاب است. هیچ گزارش خبری نمیتواند همه پیچیدگیهای یک جامعه را منتقل کند. به همین دلیل رسانهها به دنبال داستانهای روشن، تصاویر نمادین و روایتهای قابل فهم میروند.
در مورد ایران، این منطق باعث شده است که برخی تصاویر دائماً تکرار شوند: مذاکرات هستهای، زنان بدون حجاب، اعتراضات خیابانی، سرکوب سیاسی و تنشهای منطقهای. این تصاویر واقعیاند، اما همه واقعیت نیستند. آنچه رسانههای جریان اصلی در چارچوب «صنعت روایت» خود بازتولید میکنند، برساختن تصویری از ایران به عنوان یک «جامعه تکساحتی در حال انفجار دائمی» است. در این منطق تجاری، چون مقاومتهای مدنی (مثل تلاش برای ایجاد سندیکاهای کارگری مستقل یا کنشگریهای محیطزیستی) واجد «ارزش خبری فوری» (Breaking News) نیستند، سانسور و نامرئی میشوند.
پوشش رسانهای ایران نمونهای روشن از تنش میان واقعیت و روایت است. رسانهها ناچارند در زمانی کوتاه، پدیدههایی پیچیده را برای مخاطبان گسترده توضیح دهند. این ضرورت باعث میشود برخی عناصر برجسته شوند و برخی عناصر دیگر از میدان دید خارج شوند.
جنبش سبز در سال ۱۳۸۸ نمونه روشنی از این مسئله است. در بسیاری از رسانههای بینالمللی، تمرکز اصلی بر مناقشه انتخاباتی و شکاف میان جناحهای جمهوری اسلامی بود. این مسئله مهم بود، اما همه واقعیت نبود. برای بسیاری از معترضان، موضوع صرفاً نتیجه انتخابات نبود. احساس محرومیت از مشارکت سیاسی، خواست آزادیهای مدنی و نارضایتی انباشتهشده از ساختار قدرت نیز بخش مهمی از اعتراضات را تشکیل میداد؛ اما روایت غالب رسانهای اغلب به رقابت میان احمدینژاد، موسوی و نخبگان سیاسی محدود میشد و حس تحقیر سیاسی مردم را در حاشیه قرار میداد.
در آبان ۱۳۹۸ وضعیتی متفاوت شکل گرفت. این بار رسانهها عمدتاً بر ابعاد خشونتآمیز سرکوب تمرکز کردند. گزارشها درباره تعداد کشتهشدگان، قطع اینترنت و واکنش نهادهای حقوق بشری کاملاً ضروری بودند. با این حال، کمتر درباره ترکیب اجتماعی معترضان یا شرایط مادی و اقتصادیای که به این اعتراضات منجر شد بحث شد. در بسیاری از روایتها، معترضان دیده شدند، اما زندگی و ریشههای طبقاتی طغیان آنها کمتر دیده شد.
در جنبش زن، زندگی, آزادی نیز شاهد نوع دیگری از سادهسازی بودیم. تصویر زنانی که روسریهای خود را برمیداشتند یا آتش میزدند به نماد جهانی اعتراضات تبدیل شد. این تصویر قدرتمند بود و تأثیر عظیمی بر افکار عمومی جهانی گذاشت. اما همزمان خطر آن وجود داشت که کل جنبش به همین تصویر فروکاسته شود. در حالی که این جنبش فقط درباره حجاب نبود. مسئله به آزادیهای سیاسی، حقوق زنان، بحران مشروعیت حکومت، مطالبات نسلی، نابرابریهای ساختاری اقتصادی و بسیاری مسائل دیگر نیز مربوط میشد. در این میان، زنجیره همبستگی معلمان، دانشجویان اخراجی، کارگران اعتصابی و خانوادههای دادخواه زیر سایه سنگین این خلاصه بازنمایی رسانهای، کمرنگ شد.
به همین دلیل است که گاهی میتوان حجم عظیمی از اخبار درباره ایران را دنبال کرد، اما همچنان درک محدودی از جامعه ایران داشت. رسانهها ایران را نشان میدهند، اما اغلب از خلال لحظات استثنایی؛ در حالی که زندگی واقعی مردم در فاصله میان این لحظات استثنایی نیز با تمام پیچیدگیهایش جریان دارد.
کنشگری، کمپیسم و ایران
کنشگران سیاسی اما هدفی متفاوت دارند. آنها صرفاً نمیخواهند جهان را توضیح دهند یا روایت کنند؛ آنها میخواهند آن را تغییر دهند. همین تفاوت باعث میشود که رابطه کنشگری با پیچیدگی همواره پرتنش باشد. برای بسیج نیرو و جلب توجه عمومی، پیام باید روشن، صریح و قابل فهم باشد. هیچ جنبش اجتماعی نمیتواند همه پیچیدگیهای یک مسئله را منتقل کند. بنابراین ناچار است برخی جنبههای واقعیت را برجسته کند و برخی دیگر را کنار بگذارد.
در مورد ایران، بخش بزرگی از فعالان ضد جنگ و ضد امپریالیست بر خطر مداخله خارجی و تحریمها تمرکز میکنند. این دغدغه مهم و قابل دفاع است. اما اغلب نتیجه آن میشود که سرکوب داخلی، زندانیان سیاسی و مطالبات دموکراتیک مردم به حاشیه رانده میشوند. از سوی دیگر، بخشی از کنشگری حقوق بشری نیز گاه به سوی قطب مقابل حرکت میکند. تمرکز انحصاری بر نقض حقوق بشر میتواند زمینههای اجتماعی، مادی و اقتصادی را نادیده بگیرد و تصویری تکبعدی از جامعه ایران ارائه دهد؛ روایتی که جامعه را صرفاً به سرزمینی از قربانیان منفعل و ناقضان بیرحم فرو میکاهد.
پیچیدهترین وضعیت شاید در دیاسپورای ایرانی دیده شود. در سالهای اخیر، اپوزیسیون راست افراطی و سلطنتطلب حضور رسانهای بسیار پررنگی پیدا کرده است. برای برخی ناظران خارجی، مخالفت با جمهوری اسلامی به تدریج با حمایت از همین جریانهای افراطی و نامحبوب مترادف شده است. نتیجه آن بوده که اغلب پژوهشگران، روزنامهنگاران یا کنشگران سیاسی با شک و بدبینی و احتیاط بیشتری به روایتهای مخالف جمهوری اسلامی نگاه میکنند.
ماجرا زمانی کدرتر میشود که با پدیده «کنشگری پروژهمحور» (Project-based Activism) روبرو میشویم. شکلی از کنشگری که به دلیل پیوند با بودجههای دولتی غربی یا لابیگری در دالانهای قدرت خارج از کشور، ناچار است که با عینک و منافع آن نهادِ بودجهدهنده همخوانی داشته باشد و روایتی استرلیزه و مورد تایید آن نهاد را ارائه دهد. این مکانیسم، دوقطبی کاذبی را در فضای دیاسپورا ایجاد کرده که در یک سوی آن لابیستهای ضدجنگِ متهم به مالهکشی حاکمیت قرار دارند و در سوی دیگر، طرفداران تحریمهای کمرشکن و مداخله نظامی. این دوقطبی، صدای معلمان، کارگران، بازنشستگان و نیروهای مستقل و چپ داخل کشور را که موتورهای اصلی مقاومت هستند، خفه میکند.
اما بخش مهمی از بحثهای مربوط به ایران در سالهای اخیر حول مسئله کمپیسم شکل گرفته است. کمپیسم را میتوان نوعی نگاه سیاسی دانست که جهان را به اردوگاههای متقابل تقسیم میکند و موضعگیری درباره یک حکومت را بیش از هر چیز بر اساس جایگاه آن حکومت در نظم جهانی تعیین میکند.
در چنین رویکردی، کشوری که در تعارض با آمریکا یا قدرتهای غربی قرار دارد، به شکلی متفاوت ارزیابی میشود. این مسئله بهویژه درباره جمهوری اسلامی اهمیت پیدا میکند. در بخش بزرگی از فضای ضد امپریالیستی جهانی، تمرکز اصلی بر خطر جنگ، تحریم و مداخله خارجی است. این دغدغه نهتنها مشروع، بلکه ضروری است. تجربه عراق، افغانستان و لیبی نشان داده که مداخلات نظامی میتوانند فاجعههای انسانی عظیمی ایجاد کنند.
اما مشکل زمانی آغاز میشود که این دغدغه به تنها معیار قضاوت تبدیل شود. در چنین شرایطی، سرکوب داخلی، زندانیان سیاسی، اعدامها یا تبعیضهای ساختاری در مرتبهای پایینتر قرار می گیرند. در نتیجه، رنج مردم ایران به موضوعی فرعی در رقابتهای ژئوپلیتیکی تبدیل میشود وخود انسان و نفس وجودش به مهرههای پیاده شطرنج تقلیل مییابد.
در عین حال، نقد این رویکرد نباید به معنای نادیده گرفتن خطر جنگ یا تحریم باشد. یکی از مشکلات بحث ایران این است که بسیاری از افراد تصور میکنند باید میان دو موضع یکی را انتخاب کنند: یا ضد امپریالیست بود و از خطر جنگ سخن گفت، یا از سرکوب داخلی و مطالبات مردم دفاع کرد. در حالی که این دو موضع لزوماً در تضاد با یکدیگر نیستند. میتوان همزمان مخالف جنگ، مخالف تحریمهای آسیبزننده به مردم، مخالف جمهوری اسلامی و مدافع آزادیهای سیاسی بود.
آنچه هر سه روایت پنهان میکنند
دانشگاهیان برای توضیح جهان به نظریه نیاز دارند. روزنامهنگاران برای روایت جهان به داستان نیاز دارند. کنشگران سیاسی برای تغییر جهان به بسیج نیاز دارند. اما نظریه، داستان و بسیج همگی بر انتخاب استوارند. هر انتخاب بخشی از واقعیت را برجسته و بخشی دیگر را حذف میکند. اگر بخواهیم این فرآیند گزینش را در یک ماتریس کوررنگی سیستماتیک خلاصه کنیم، به چنین تصویری میرسیم:
آکادمی جامعه را در نظریههای کلان ژئوپلیتیک و شرقشناسی وارونه گم میکند.
رسانه مردم را در تصاویر نمادین بحران، خشونت عریان و منطق صنعت روایت فوری خلاصه میکند.
کنشگری مردم را به پیادهنظامِ پروژههای سیاسی یا دوقطبیهای کاذب دیاسپورا تقلیل میدهد.
در مورد ایران، نتیجه اغلب مشابه است. دولت، بحران، ایدئولوژی و ژئوپلیتیک بیش از مردم دیده میشوند. جامعه ایران بارها و بارها به حاشیه رانده میشود؛ حتی زمانی که ظاهراً همه درباره آن سخن میگویند.
مشکل اصلی این نیست که دانشگاهیان، رسانهها یا کنشگران سیاسی لزوماً دروغ میگویند یا سوءنیت دارند. مشکل این است که سازوکارهای تولید روایت اغلب به گونهای عمل میکنند که دولتها، بحرانها و رقابتهای سیاسی را بیش از زندگی روزمره مردم قابل مشاهده میکنند.
سخن پایانی: بازگشت به صدای ایرانیان
تقلیل دادن یک جامعهٔ زنده، پویا و کثیر به قابهای منجمد ژئوپلیتیک یا تصاویر فوریِ بحران، چیزی فراتر از یک خطای تحلیلی است؛ این یک «حذف ساختاری» است. ایران کشوری نیست که نادیده گرفته شده باشد؛ برعکس، کمتر کشوری تا این اندازه موضوع خبر، تحلیل و فعالیت سیاسی بوده است. اما این حجم از دیده شدن، به قیمت نامرئی شدنِ صاحبان اصلی آن سرزمین تمام شده است
هیچ پروژه ضد امپریالیستی، هیچ تحلیل استراتژیک، هیچ روایت رسانهای و هیچ لابی سیاسی نباید رنج و عاملیتِ مردمی را که موضوع اصلی همه این بحثها هستند، به حاشیه براند. گام نخست برای فهم واقعی ایران، نه در راهروهای پارلمانهای غربی است و نه در اتاقهای دربستهٔ اندیشکدهها؛ بلکه در گوش سپردن به صداهایی است که از میان خطوط فقر، مقاومتهای صنفی، دادخواهیهای مدنی و زندگی روزمره در داخل مرزها به گوش میرسند. زمان آن رسیده که میان «صنعت روایت از ایران» و «صدای واقعی ایرانیان» تمایز بگذاریم. زیرا بزرگترین تناقض در بازنمایی ایران این است که کشوری که دائماً درباره آن سخن گفته میشود، هنوز به اندازه کافی به صدای واقعی مردمانش شنیده نشده است.




نظرها
نظری وجود ندارد.