ارتباط ناشناخته. ارتباط بدون سانسور. ارتباط برقرار نمی‌شود. سایت اصلی احتمالاً زیر سانسور است. ارتباط با سایت (های) موازی برقرار شد. ارتباط برقرار نمی‌شود. ارتباط اینترنت خود را امتحان کنید. احتمال دارد اینترنت به طور سراسری قطع شده باشد. ادامه مطلب

توافق به‌مثابه جدول اجرای جنگ

عبدالباسط سلیمانی ـ این تفاهم نه صلح است و نه خلع فوری، بلکه آغاز مرحله‌ای است که در آن هر طرف می‌کوشد اهرم خود را زودتر نقد کند و اهرم طرف مقابل را به تعهدی قابل‌پایش، قابل‌تفسیر و قابل‌بازگشت به فشار تبدیل کند. ایران می‌کوشد محاصره، نفت، دارایی‌ها، بخشی از بازدارندگی، لبنان و تنفس اقتصادی را پیش از ورود کامل به قفس فنی نقد کند، و آمریکا می‌کوشد همین تنفس را به ابزار مهار هسته‌ای، منطقه‌ای و موشکی بدل سازد؛ اسرائیل هم از بیرون متن، دنبال آن است که حق تجاوز خود را در جنوب لبنان، سوریه و پیرامون حزب‌الله حفظ کند تا توافق هرگز به بسته شدن کامل میدان جنگ علیه محور مقاومت تبدیل نشود.

نام صلح در اینجا نباید ما را فریب بدهد، چون این توافق را باید از درون منطق جنگ فهمید، نه از روی نامی که بر آن گذاشته‌اند. این بدبینی نیست، بلکه شک تاریخی نسبت به زبانی است که جنگ را با واژهٔ صلح بسته‌بندی می‌کند. جنگ تمام نشده و فقط از صورت انفجاری، موشکی و دریایی خود به صورت قراردادی، مالی، حقوقی، نظارتی و اجرایی منتقل شده است. با امضای الکترونیکی رؤسای جمهور ایران و آمریکا، تفاهم دیگر نه پیش‌نویس سیاسی است و نه بازی رسانه‌ای، بلکه با امضای پاکستان در جایگاه میانجی و شاهد سیاسی، به سند لازم‌الاجرای مرحلهٔ اول تبدیل شده است. از این لحظه، و پس از تعویق گفت‌وگوهای فنی بورگن‌اشتاک، دعوا فقط بر سر توقف جنگ نیست، بلکه بر سر ترتیب اجرای بندها، زمان نقد شدن اهرم‌ها، کنترل راهروی ۶۰ روزه، هزینهٔ نقض توافق، و این است که همین توافق چگونه اجرا، تفسیر، مشروط، کش‌دار یا نقض خواهد شد. آنچه پیش روی ماست نه دوستی ایران و آمریکا است، نه صلح پایدار و نه پایان زور، بلکه تبدیل بخشی از جنگ به سازوکار اجرایی مشترک است. ایران می‌کوشد رفع محاصره، نفت، دارایی، سرمایه‌گذاری، هرمز و لبنان را نقد کند و آمریکا در برابر، اورانیوم، آژانس، هرمز، تحریم، اجرای ۶۰ روزه و حق بازگشت به فشار را به قفس اجرایی تبدیل می‌کند. توافق از این زاویه پایان زور نیست، بلکه سازمان‌دهی تازهٔ زور است، یعنی انتقال جنگ از لحظهٔ انفجار به جدول اجرا.

این انتقال وقتی دقیق فهمیده می‌شود که نسبت آمریکا و اسرائیل نه به شکل دوستی ساده و نه به شکل شکاف راهبردی خوانده شود، بلکه در هم‌جهتی آن‌ها برای مهار امپریالیستی ایران، محدودکردن ظرفیت‌های منطقه‌ای، جلوگیری از تبدیل برنامهٔ هسته‌ای ایران به اهرم چانه‌زنی و بازدارندگی مستقل، و کشاندن جمهوری اسلامی به تعهداتی دیده شود که از بیرون قابل‌پایش، قابل‌تفسیر و قابل‌تنبیه باشند. اختلاف آمریکا و اسرائیل بر سر اصل مهار نیست، بلکه بر سر زمان، هزینه، شکل و میزان انفجار جنگ است. اسرائیل جنگ بازتر، قابل‌تداوم‌تر و سوراخ‌دارتر می‌خواهد؛ جنگی که لبنان، موشک، آژانس و «حق دفاع» صهیونیستی را همیشه مثل خنجری آماده نگه دارد. آمریکا، دست‌کم در این لحظه، همان نسبتِ زور را در قالبی قابل‌مدیریت‌تر می‌خواهد؛ یعنی هرمز باز بماند، نفت و ال‌ان‌جی به بازار برگردد، بیمه آرام‌تر شود، محاصره رفع شود اما امکان بازگشت آن باقی بماند، تحریم‌ها به مسیر مرحله‌ای بروند، اورانیوم در خاک ایران و زیر نظارت آژانس رقیق و کنترل شود، موشک از متن فوری خلع کامل بیرون بماند اما از فشارهای بعدی غرب و خلیج خارج نشود، لبنان وارد متن شود اما شکنندگی‌اش حفظ شود، و اقتصاد ایران نه با پرداخت مستقیم دولت آمریکا، بلکه با سرمایهٔ خصوصی و منطقه‌ای مشروط به توافق نهایی دوباره به گردش درآید. این صلح نیست، انضباط جنگ با زبان حقوق، بازار، آژانس و سرمایه است؛ اما همین انضباط فقط از بیرون بر ایران تحمیل نمی‌شود، زیرا جمهوری اسلامی نیز با اهرم‌های خود در حال شکل دادن به متن است.

خواندن متن فقط از زاویهٔ آمریکا و اسرائیل، نیمهٔ دیگر میدان را حذف می‌کند، چون جمهوری اسلامی در این توافق فقط ابژهٔ مهار نیست، بلکه خودش نیز با اهرم‌های هرمز، اورانیوم، موشک، لبنان، زمان، فرسایش منطقه‌ای، هزینهٔ پایگاه‌های آمریکا، امکان برهم‌زدن عبور انرژی و سرمایه، ضربه‌ای که جنگ به بازار انرژی خلیج زده، و توان فعال نگه داشتن میدان‌های پیرامونی فشار، در شکل‌گیری متن، امضای آن و اکنون در نبرد بر سر اجرای آن نقش دارد.  از زاویهٔ تهران، توافق پایان جنگ نیست، بلکه راهی است برای تبدیل فشار نظامی و دریایی به تنفس اقتصادی، تثبیت سیاسی و بازآرایی منطقه‌ای. تأکید بر شورای عالی امنیت ملی، نظر رهبری و چارچوب تصمیم‌گیری رسمی نیز در همین نسبت معنا پیدا می‌کند، چون حکومت می‌خواهد توافق به تصمیم مرکز سخت قدرت تبدیل شود و مخالفان داخلی نتوانند آن را عقب‌نشینی شخصی عراقچی، قالیباف یا دولت جا بزنند. پیام مکتوب منسوب به مجتبی خامنه‌ای نیز همین آرایش را دقیق‌تر نشان می‌دهد، زیرا در آن، رهبر سوم جمهوری اسلامی هم اجازهٔ توافق را صادر می‌کند و هم با تأکید بر اینکه «علی‌الاصول، نظر دیگری» داشته، مسئولیت تحقق شروط را به تعهد رئیس‌جمهور در مقام رئیس شورای عالی امنیت ملی و به پذیرش مسئولیت از سوی او و دیگر اعضای شورا گره می‌زند. به این معنا، مرکز سخت قدرت نه بیرون از توافق می‌ایستد و نه آن را بی‌قید و بی‌هزینه به نام خود ثبت می‌کند؛ اجازه از بالا صادر می‌شود، اما بار اجرای شروط، مدیریت شکست احتمالی و پاسخ به مخالفان داخلی در گره اجرایی ـ امنیتی دولت و شورای عالی امنیت ملی پخش می‌شود. حضور قالیباف در مسیر امضا نیز از همین محاسبه جدا نیست، زیرا اگر عراقچی تنها حامل توافق می‌بود، متن می‌توانست به حساب دولت و دیپلماسی گذاشته شود، اما وقتی رئیس مجلس و سپس رئیس‌جمهور وارد صحنه می‌شوند، پیام داخلی این است که توافق نه عقب‌نشینی اصلاح‌طلبانه، بلکه نقد کردن اهرم‌های سخت در چارچوب تصمیم امنیتی ـ حاکمیتی است. منطق سخنان قالیباف را نیز می‌توان چنین خواند که اهرم موشکی و لانچرها کار خود را کرده‌اند و اکنون باید به پول، چین، تجارت و تنفس اقتصادی نقد شوند. وقتی از تحویل گرفتن سنگر از بچه‌های لانچر و بیرون آوردن مردم از فشار اقتصادی حرف می‌زند، معنایش این نیست که منطق امنیتی پایان یافته است، بلکه این است که سنگر بعدی فقط پای لانچر نمی‌ماند و اتاق بازرگانی، سرمایه، چین، نفت و بازتولید اقتصادی نیز به میدان جنگ ادامه‌دار تبدیل شده‌اند. این گشودگی اجتماعی نیست، بلکه انتقال سنگر از میدان نظامی به میدان بازتولید اقتصادی دولت شبکه‌ای بقاست؛ همان نقطه‌ای که فشار نظامی باید به پول، بازار و قرارداد ترجمه شود.

ترامپ در این صحنه توافق را به امضایی برای صلح تبدیل نمی‌کند، بلکه آن را به سند مالکیت سیاسی بر توقف جنگ، بازگشایی هرمز و مهار اورانیوم بدل می‌کند. با امضای مستقیم رؤسای جمهور، کار او فقط فروش تصویر نیست، چون حالا خودش نیز به متنی گره خورده که نقض آن هزینهٔ سیاسی دارد. وقتی از «بازگشایی بدون عوارض هرمز» و عبور آزاد و بی‌هزینهٔ کشتی‌ها حرف می‌زند، در واقع می‌گوید ایران نباید از موقعیت جغرافیایی خود حق بگیرد، اما آمریکا می‌تواند خود را نگهبان خاورمیانه جا بزند و حتی از امنیت همان جغرافیا سهم بخواهد. هرمز از نگاه واشنگتن نباید محل حق سیاسی ایران باشد، بلکه باید شریان بی‌هزینهٔ نفت، گاز، بیمه و کشتیرانی بماند. اما هر جا پای گذرگاه ویژه، اسکورت، مأموریت دریایی، بیمه و عبور امن به میان می‌آید، روشن می‌شود که هرمز مسیری طبیعی و بی‌هزینه نیست. عوارض ایرانی «اخلال در تجارت جهانی» نام می‌گیرد، اما رانت امنیتی آمریکا «خدمت امنیتی» و «آزادی کشتیرانی» خوانده می‌شود. این زبان عریان امپراتوری است، زیرا جغرافیای ایران باید بی‌هزینه در خدمت جریان انرژی و سرمایه باشد، اما امنیت همان جریان می‌تواند به ابزار درآمد، نفوذ و انضباط آمریکا تبدیل شود.

همین منطق بسته‌بندی در زبان ترامپ دربارهٔ پول و سرمایه‌گذاری هم دیده می‌شود، چون وقتی می‌گوید آمریکا هیچ سرمایه‌گذاری مستقیمی در ایران نخواهد کرد، در واقع به پایگاه داخلی خود، یعنی جمهوری‌خواهان، لابی‌های ضدایرانی و متحدان اسرائیلی‌اش اطمینان می‌دهد که اگر پولی جابه‌جا می‌شود، اگر دارایی‌ای آزاد می‌شود، اگر نفتی فروخته می‌شود یا اگر مسیر مالی‌ای باز می‌شود، نامش «سرمایه‌گذاری آمریکا در ایران» نیست. پول می‌تواند از مسیر دارایی‌های خود ایران، فروش نفت، رفع محاصره، سازوکار بازسازی، قطر، خلیج، صندوق خصوصی و بازار انرژی حرکت کند، اما ترامپ باید آن را طوری بسته‌بندی کند که انگار آمریکا چیزی نداده است. وقتی هم می‌گوید توافق نیاز به موافقت کنگره ندارد اما آن را به کنگره می‌فرستد، کنگره را نه قید حقوقی، بلکه صحنهٔ مشروعیت داخلی می‌کند، یعنی دست خود را در سطح توافق اجرایی باز نگه می‌دارد، اما هم‌زمان می‌خواهد به همان پایگاه داخلی نشان دهد چیزی برای پنهان کردن ندارد. از این لحظه، سوئیس اگر صحنه‌ای داشته باشد، دیگر نقطهٔ تولد توافق نیست، بلکه میدان آزمون ورود به فاز بعدی است؛ به‌ویژه اکنون که تعویق گفت‌وگوهای بورگن‌اشتاک نشان می‌دهد حتی نشستن بر سر میز فنی نیز خود به بخشی از نبرد اجرا تبدیل شده است. دعوا دیگر بر سر این نیست که توافق هست یا نیست، بلکه بر سر این است که پیش از ورود به مرحلهٔ فنی چه چیزی واقعاً اجرا می‌شود، کدام نشانه‌های رفع محاصره و بازگشت عبور نفتی دیده می‌شود، ترتیب گام‌ها چگونه بسته می‌شود، و هر طرف تا کجا می‌تواند توافق را تفسیر، مشروط، کش‌دار یا نقض کند؛ به‌ویژه حالا که حتی از سوی آمریکایی‌ها نیز گفته می‌شود طرف‌ها هنوز می‌توانند از تفاهم خارج شوند و ترتیب اجرای گام‌ها مسئلهٔ کلیدی خواهد بود.

همین کشمکش بر سر اجرا، تفسیر، کش‌دادن و امکان نقض توافق، در بیان تیم ترامپ فقط در سطح تاکتیک روز باقی نمی‌ماند و به افق بلندمدت نظم منطقه‌ای هم وصل می‌شود. جی‌دی ونس لایهٔ بلندمدت‌تر همین پروژه را آشکار می‌کند، چون وقتی می‌گوید این توافق می‌تواند خاورمیانه را برای ۵۰ سال آینده متحول کند، آن را از آتش‌بس ایران و آمریکا به پروژهٔ بازسازی نظم خاورمیانه زیر مدیریت آمریکا ترجمه می‌کند. در این زبان، صلح نام دیگر باز شدن مسیر نفت، کشتیرانی، قراردادهای امنیتی، فروش سلاح، سرمایه‌گذاری خلیج، مهار چین و تبدیل خاورمیانه به میدان رانت برای آمریکا است. ونس وقتی رفاه مردم آمریکا را از دل بازآرایی خاورمیانه توضیح می‌دهد، صلح را به زبان حسابداری امپراتوری ترجمه می‌کند. معنای «۵۰ سال آینده» این است که تیم ترامپ توافق را به‌عنوان نقطهٔ شروع بازآرایی تازه می‌فروشد، بازآرایی‌ای که در آن ایران از نظر هسته‌ای و دریایی مهار شود، هرمز بدون عوارض ایرانی و زیر نظم آمریکایی باز بماند، دولت‌های خلیج زیر چتر امنیتی آمریکا دوباره منضبط و مطمئن شوند، قطر و ال‌ان‌جی به بازار برگردند، موشک در متن فوری خلع نشود اما در فشارهای بعدی بماند، اروپا با آژانس و تحریم و مأموریت دریایی وارد زنجیرهٔ انضباط شود، لبنان به آزمون ضمانت آمریکا تبدیل شود، و آمریکا از دل این نظم هم اعتبار امنیتی بگیرد و هم پول.

اما این افق بلندمدت فقط پروژهٔ واشنگتن نیست، چراکه هر نیرویی که در دل این بحران هزینه داده یا امکان سود دیده، می‌کوشد از شکاف پساتوافق سهم خود را بگیرد. قطر تلاش می‌کند توقف جنگ را به میز بازآرایی سرمایه‌دارانه ـ امنیتی خلیج تبدیل کند، زیرا هم میانجی بوده و هم در قلب انرژی و امنیت خلیج ایستاده است. چین نیز با زبان ظاهراً خنثی «امنیت پایدار» فقط تماشاگر پساتوافق نیست، بلکه از دلِ پیوند میان نیاز خود به باز بودن هرمز، وابستگی صنعتی‌اش به نفت و ال‌ان‌جی خلیج، جایگاهش به‌عنوان خریدار اصلی نفت ایران، و نگرانی‌اش از بازسازی کامل رانت امنیتی آمریکا در خلیج وارد معماری پساتوافق می‌شود. پکن می‌خواهد هرمز باز بماند، نفت ایران روان‌تر حرکت کند و مسیرهای انرژی خلیج به بازار برگردند، اما امنیت این جریان کاملاً به چتر نظامی آمریکا تبدیل نشود. چین نه افق رهایی است و نه حاشیهٔ بی‌اثر؛ نیرویی سرمایه‌دارانه و دولتی است که از شکاف میان بحران آمریکا، نیاز ایران به بازار، نیاز خلیج به خریدار و اضطراب جهانی انرژی سهم خود را می‌سازد. به همین معنا، «امنیت پایدار» در زبان چین نام نرم رقابت با انحصار امنیتی آمریکا است، نه خروج از منطق سرمایه و دولت. پساتوافق خلأ جنگ نیست، بلکه میدان رقابت میان سرمایه، انرژی، میانجی‌گری، نظم چندقطبی و مدیریت امپریالیستی بحران است؛ میدانی که در آن جنگ، به جای خاموش شدن، وارد زبان قرارداد، بیمه، نفت، آژانس، سرمایه و امنیت کشتیرانی به‌مثابه نام نرم نظم نظامی ـ امپریالیستی هرمز شده است.

این رقابت بر سر معماری پساتوافق، هرقدر هم با زبان دیپلماسی، امنیت پایدار، میانجی‌گری یا نظم منطقه‌ای بیان شود، در نهایت روی زمین مادی نفت، گاز، بیمه، کشتیرانی، بودجه، وال‌استریت و سرمایه معنا پیدا می‌کند. پشت نمایش صلح، اتاق واقعی معامله با همین زبان کار می‌کند، چون آمریکا به توافق نیاز داشت و تداوم محاصره و بحران هرمز می‌توانست قیمت نفت، بیمه، کشتیرانی، بنزین، ال‌ان‌جی، بازار سهام و سیاست داخلی را به نقطهٔ خطرناک‌تری ببرد. ترامپ وقتی به منتقدان جنگ‌طلب خود حمله می‌کند، فقط منطق توافق را پنهان نمی‌کند، او از جان مردم ایران، لبنان یا منطقه حرف نمی‌زند، از حق صلح هم حرف نمی‌زند، بلکه بازار سهام رکوردشکن و سقوط قیمت نفت را به رخ  مخالفانش می‌کشد. معیار پیروزی در زبان خودش آرام‌شدن وال‌استریت، پایین آمدن قیمت انرژی و تبدیل توقف جنگ به سود سیاسی داخلی است. ایران هم به توافق تن داد نه از آن رو که تسلیم شده باشد، بلکه چون فهمید اهرم هرمز و فشار منطقه‌ای، اگر به‌موقع نقد نشود، از اهرم به ضداهرم تبدیل می‌شود، نفت روی آب می‌ماند، مخازن پر می‌شود، ارز زیر فشاربیشتر می‌رود، بودجه و واردات ضربه می‌خورند و هزینهٔ جنگ از سطح نظامی به سفره، دارو، تولید و بازتولید اجتماعی منتقل می‌شود. اما این هزینه فقط در ایران نماند، بازار، قطر، خلیج، بیمه، ال‌ان‌جی و زنجیرهٔ انرژی هم سیلی خوردند. وقتی جریان تولید و عبور ال‌ان‌جی قطر دچار اختلال می‌شود، وقتی بازگشت کامل آن به بازار زمان‌بر می‌شود، وقتی عبور ایمن از هرمز به مسئلهٔ فوری بازار بدل می‌شود، جنگ هزینه را از مرزهای ایران بیرون برده و به قلب نظم انرژی خلیج منتقل کرده است. اگر بازار و خلیج و ال‌ان‌جی سیلی نخورده بودند، این همه عجله برای بازگشایی هرمز، رفع محاصره، متن رسمی و مذاکرهٔ ۶۰ روزه لازم نبود.

وقتی ترامپ از محاصرهٔ دریایی تعریف می‌کند، شکست را به زبان پیروزی ترجمه می‌کند، چون اگر محاصره واقعاً کافی بود، چرا باید پایان آن وارد متن شود؟ محاصره فشار ساخت، اما همان فشار به بازار، بیمه، انرژی و متحدان آمریکا هم برگشت. جمهوری اسلامی تلاش کرده است اهرم نظامی ـ ژئوپلیتیکی را به پول، رفع محاصره، امکان فروش نفت، حفظ بخشی از ظرفیت هسته‌ای در خاک ایران، و بیرون نگه داشتن خلع فوری موشکی از متن مرحلهٔ اول تبدیل کند؛ اما همین تنفس اقتصادی فقط آزادسازی دارایی یا رفع تحریم نیست، زیرا طرح ۳۰۰ میلیارد دلاری بازسازی و توسعهٔ اقتصادی ایران نه غرامت است، نه هدیه و نه پرداخت مستقیم آمریکا، بلکه سازوکار سرمایه‌گذاری مشروطی است که رفع محاصره را به رضایت سرمایه، رفتار بعدی ایران و توافق نهایی گره می‌زند. این همان قفس طلایی مشروط است، نه زنجیر یک‌طرفه و نه رهایی اقتصادی. از منظر دولت شبکه‌ای بقا، مسئله نه عقب‌نشینی ساده است و نه پیروزی ناب؛ مسئله این است که حکومت می‌کوشد فشار محاصره، هرمز و جنگ را از مسیر گره‌های متداخل قدرت، یعنی دیپلماسی، امنیت، نفت، مجلس، سپاه، لبنان، سرمایه‌گذاری و تصمیم حاکمیتی، به امکان تنفس و بازتولید خود تبدیل کند. به همین معنا، وقتی قالیباف ضاحیه، محاصرهٔ دریایی و پایگاه‌های آمریکا را به هم وصل می‌کند، فقط شعار ضداسرائیلی نمی‌دهد، بلکه نشان می‌دهد متن توافق از نگاه تهران فقط با امضا معنا پیدا نمی‌کند، بلکه با ترتیب فعال شدن گره‌های آن معنا می‌گیرد: رفع محاصره، فروش نفت، پول، آتش‌بس لبنان، سرنوشت اورانیوم، موقعیت موشکی و رفع مرحله‌ای تحریم‌ها باید چنان به هم وصل بمانند که یک امتیاز در هرمز یا پول، به رها شدن هزینهٔ اسرائیل در لبنان تبدیل نشود. دولت شبکه‌ای بقا اینجا یعنی آرایشی از قدرت که بحران را از طریق گره‌های امنیتی، اقتصادی، دیپلماتیک و منطقه‌ای جذب و بازآرایی می‌کند تا هم فشار را پخش کند، هم زمان بخرد، هم پول و تنفس به دست آورد، و هم امکان کنترل داخلی و منطقه‌ای را از دست ندهد. همین جاست که مسئله از زبان سیاسی حکومت به میدان عملی هرمز و مسیر نفتکش‌ها منتقل می‌شود.

قلب سیاسی سند ۱۴ ماده‌ای در همین جابه‌جایی ترتیب اجراست، چون ماده‌هایی که به رفع محاصره، بازگشت تردد کشتی‌ها، معافیت نفتی، خدمات بانکی و بیمه‌ای، آزادسازی دارایی‌ها و تضمین آغاز اجرای این مفاد مربوط‌اند، نشان می‌دهند ایران می‌خواهد پیش از ورود کامل به قفس فنیِ اورانیوم و آژانس، امتیازهای نقد دریایی، نفتی و مالی بگیرد. در برابر، ماده‌هایی که بر عدم ساخت سلاح هسته‌ای، حفظ وضع موجود تا توافق نهایی، رقیق‌سازی مواد غنی‌شده در محل و تحت نظارت آژانس، و تعیین زمان‌بندی نهایی رفع تحریم‌ها تکیه دارند، راهروی نظارت، توافق نهایی و نهادی‌کردن فشار را می‌سازند. ترامپ شاید هنوز جام قهرمانی را نگرفته باشد، اما صحنهٔ جشن را آماده کرده است. ایران هنوز خلع نشده، اما وارد راهرویی شده که هر قدم بعدی‌اش مشروط و قابل فشار است. آمریکا دیگر الزاماً نمی‌خواهد جمهوری اسلامی را به‌معنای کلاسیک ساقط کند، بلکه می‌خواهد آن را به دولتی قابل‌کنترل، قابل‌سرمایه‌گذاری، قابل‌تفسیر و قابل‌تنبیه تبدیل کند؛ و درست در همین جاست که پول، دارایی و سرمایه‌گذاری از امتیاز اقتصادی به ابزار انضباط اجرایی تبدیل می‌شوند.

اما ارزش این محاسبه فقط در سخنرانی، پیام داخلی و صورت‌بندی حکومتی باقی نمی‌ماند؛ پس از امضا، باید در میدان واقعی هرمز و روی مسیر نفتکش‌ها سنجیده شود. نفتکش‌هایی که دوباره در سامانه‌های ردیابی ظاهر می‌شوند و از هرمز عبور می‌کنند، دیگر فقط نشانهٔ امید به رفع محاصره نیستند، بلکه آزمون کیفیت اجرای آن‌اند. عبور نفتکش‌هایی چون دیونا و هیرو ۲، و ظاهر شدن دوبارهٔ برخی نفتکش‌های مرتبط با ایران، نشان می‌دهد رفع محاصره وارد سطح عملی شده است، اما همین سطح عملی هنوز بی‌واسطه و آزاد نیست؛ ایران می‌خواهد ببیند عبور نفتکش‌ها فقط نشانهٔ سیاسیِ باز شدن هرمز است یا واقعاً به فروش نفت، بیمه‌پذیری، انتقال پول و تنفس اقتصادی تبدیل می‌شود، آمریکا می‌کوشد این عبور را بدون شلیک و تشدید، درون جدول توافق تحمل و کنترل کند، و بازار نیز با قیمت نفت، بیمه، کشتیرانی و ریسک سیاسی نشان می‌دهد نفت ایران با چه درجه‌ای از اطمینان به گردش برمی‌گردد. بنابراین همین عبور پایان زور نیست، شکل اجرایی تازهٔ زور است، چون نفت ایران فقط وقتی حرکت می‌کند که هرمز، بیمه، خط محاصره، توافق و حضور و محاسبهٔ نظامی آمریکا هم‌زمان در یک جدول قابل‌کنترل قرار بگیرند. هرمز روی کاغذ باز شده، اما در میدان هنوز در حال باز شدن، تنظیم شدن و قیمت‌گذاری امنیتی است.

همین آزمون عملی نشان می‌دهد که مرحلهٔ دوم دیگر بحثی انتزاعی، حقوقی یا صرفاً دیپلماتیک نیست. مرحلهٔ دوم اکنون به راهروی اجرایی ۶۰ روزه‌ای تبدیل شده که در آن هر طرف می‌کوشد معنای اهرم‌های خود را در جدول اجرا تثبیت کند. در زبان ترامپ، هرمز باید به مسیر دائماً باز، بی‌هزینه و بی‌حق سیاسیِ عبور نفت، گاز، بیمه و کشتیرانی تبدیل شود، اما در زبان تهران، هرمز قرار نیست به وضعیت پیش از جنگ برگردد؛ ایران می‌خواهد بازگشایی تنگه را نه به معنای عبور رایگانِ نظم جهانی، بلکه به معنای مدیریتِ ایمن، خدمات ناوبری، هزینه‌های حفاظت، نقش دولت ساحلی و امکان نقد کردن موقعیت جغرافیایی خود بفهماند. همین تفاوت نشان می‌دهد که دعوا بر سر هرمز فقط باز یا بسته بودن تنگه نیست، بلکه بر سر این است که امنیت عبور به رانت آمریکا تبدیل شود یا به اهرم قابل‌نقد ایران. در همین راهروی اجرایی ۶۰ روزه، اورانیوم نیز از نگاه واشنگتن باید از اهرم برگشت‌پذیری به ماده‌ای رقیق‌شونده و قابل‌پایش در خاک ایران تبدیل شود، در حالی که تهران می‌کوشد پیش از ورود کامل به قفس فنیِ آژانس، رفع محاصره، فروش نفت، دسترسی مالی و ضمانت لبنان را نقد کند. موشک در متن فوری خلع کامل قرار نگرفته، اما از میدان فشار بیرون نرفته است، و پول نیز نه فقط حق ایران، بلکه از نگاه آمریکا پاداش مشروط رفتار بعدی ایران تعریف می‌شود. در چنین شرایطی، سند نه با فهرست بندهایش، بلکه با ترتیب اجرای آن‌ها معنا پیدا می‌کند؛ اینکه کدام طرف زودتر اهرمش را به امتیاز نقد تبدیل می‌کند و کدام طرف می‌کوشد اهرم دیگری را به تعهدی قابل‌پایش، قابل‌تفسیر و قابل‌بازگشت به فشار بدل کند.

پول ایران نیز در این توافق از همان آغاز به میدان کشمکش بر سر مالکیت، اجرا و انضباط تبدیل می‌شود. در زبان ترامپ، آمریکا در ایران سرمایه‌گذاری نمی‌کند، پرداخت مستقیم در کار نیست و هر عددی که بوی «پول دادن به ایران» بدهد باید از نظر سیاسی پس زده شود؛ ونس نیز ارقام مربوط به دارایی‌های آزادشده و صندوق سرمایه‌گذاری را از زبان هدیه و غرامت دور می‌کند. اما در روایت تهران، این پول نه لطف آمریکا است، نه امتیاز اضافه و نه بستهٔ کمکی، بلکه داراییِ خود ایران است و باید در حساب‌های ایران و در اختیار بانک مرکزی قرار گیرد. کشمکش دقیقاً از همین‌جا آغاز می‌شود: واشنگتن می‌خواهد دسترسی ایران به دارایی‌ها، نفت، خدمات مالی و سرمایه‌گذاری را به بازرسی، آژانس، اورانیوم، موشک و رفتار بعدی گره بزند، در حالی که تهران می‌گوید بدون رفع محاصره، معافیت نفتی، دسترسی واقعی به اموال و امکان استفاده از منابع خود، ورود به مرحلهٔ بعدی معنایی جز رفتن به قفس اجرایی ندارد. حتی وقتی ترامپ می‌پذیرد دارایی‌های بلوکه‌شده پول خود ایران است و نه پول آمریکا، باز هم می‌کوشد همین حق مالکانه را به ابزار انضباط تبدیل کند؛ یعنی پول خودتان است، اما فقط وقتی به آن دست می‌زنید که طبق جدول ما رفتار کنید. در برابر، ایران می‌خواهد همین پول را نه پاداش رفتار بعدی، بلکه بخشی از نقد شدن اهرم‌های مرحلهٔ اول بداند. بنابراین آنچه در ظاهر آزادسازی دارایی نام می‌گیرد، در واقع کشمکش بر سر این است که مالکیت ایران به گروگان اجرایی تبدیل شود یا به امتیاز نقدِ پیش از ورود به قفس فنی.

اورانیوم نیز در امتداد همین کشمکش بر سر نقد شدن اهرم‌ها قرار می‌گیرد. رقیق‌سازی آن فقط کار فنی آژانس نیست، بلکه خلع تصویر اهرم است. زبان ترامپ نشان می‌دهد اورانیوم برای او فقط مسئلهٔ فنی نیست، بلکه نشانهٔ روانیِ خلع اهرم ایران است. او حتی وقتی از گرفتن اورانیوم به رقیق‌سازی یا بی‌اثر کردن آن عقب‌نشینی زبانی می‌کند، جوهر خواسته تغییر نمی‌کند؛ اورانیوم همچنان باید از اهرم ایرانی به ماده‌ای رقیق‌شده، بی‌اثر یا زیر کنترل تبدیل شود. تا وقتی «ذخیرهٔ اورانیوم غنی‌شدهٔ ایران» به‌عنوان نماد ظرفیت بازگشت، مقاومت و امکان چانه‌زنی باقی بماند، توافق برای پایگاه آمریکایی و اسرائیلی ترامپ کامل فروخته نمی‌شود. اورانیوم برای او جام قهرمانی است، نه چون به درد آمریکا می‌خورد، بلکه چون تصویر بی‌اثرشدنش به درد نمایش پیروزی ترامپ می‌خورد. هدف فقط خلع ظرفیت نیست، خلع حیثیت اهرم است. در برابر این خط، روایت ایرانی می‌کوشد بگوید پول، نفت، رفع محاصره، دسترسی مالی، بازگشت عبور دریایی و ضمانت لبنان باید پیش از ورود کامل به مرحلهٔ فنی نقد شوند؛ زیرا اگر ایران پیش از نقد کردن این امتیازها وارد مسیر آژانس، رقیق‌سازی و کنترل برگشت‌پذیری شود، توافق از معاملهٔ اهرم‌ها به قفس اجرایی تبدیل می‌شود، قفسی که اروپا و گروه هفت می‌کوشند آن را با زبان آژانس، قانون و تحریم چندجانبه کنند.

اروپا و گروه هفت در این میان نقش داور بی‌طرف صلح را بازی نمی‌کنند، چون آمده‌اند تا توافق را از معاملهٔ جنگی ترامپ و ایران به زنجیرهٔ بین‌المللی انضباط هسته‌ای، دریایی و منطقه‌ای تبدیل کنند. وقتی بریتانیا، فرانسه، آلمان و ایتالیا می‌گویند آمادهٔ لغو تحریم‌اند، معنایش پایان جنگ و نفس‌کشیدن بی‌قید ایران نیست، بلکه گره‌خوردن تنفس اقتصادی ایران به همکاری با آژانس، راستی‌آزمایی، گزارش، تعلیق و گام‌های مرحله‌ای است. اروپا همان زور را با زبان قانون، آژانس و تحریم وارد متن می‌کند. آمریکا جنگ را به قرارداد امنیتی و نفتی تبدیل می‌کند، اروپا همان قرارداد را به سازوکار نظارتی و تحریمی می‌برد، سازمان ملل آن را با زبان صلح مشروع می‌کند، و رسانهٔ ترامپی آن را در پرچم و «توافق بزرگ» می‌پیچد. گروه هفت همین قرارداد را از سطح معاملهٔ دوجانبه بیرون می‌کشد و به رژیم نظارت چندجانبه تبدیل می‌کند: هسته‌ای زیر زبان آژانس، هرمز زیر نام نرم «آزادی کشتیرانی»، موشک زیر زبان فشارهای بعدی، و لبنان زیر زبان آتش‌بس و «خلع سلاح حزب‌الله».

البته این نقش انضباطی اروپا فقط در پروندهٔ آژانس و تحریم متوقف نمی‌ماند، چون وقتی فرانسه و بریتانیا برای مأموریت چندملیتی پیرامون هرمز فشار می‌آورند، یعنی اروپا می‌خواهد در نظم امنیتی هرمز هم سهم بگیرد. این تحول کوچک نیست، چون هرمز را از اهرم ایرانی به مسئلهٔ امنیتی بین‌المللی تبدیل می‌کند و هرچه حضور چندملیتی پیرامون تنگه بیشتر شود، توان ایران برای تبدیل جغرافیا به اهرم سیاسی محدودتر می‌شود. از نگاه تهران، چنین مأموریتی فقط تضمین عبور کشتی‌ها نیست، بلکه آغاز یک نظم امنیتی ـ امپریالیستی تازه است که می‌تواند حق ایران برای مدیریت تنش در تنگه را زیر نام «امنیت کشتیرانی» محدود کند. به همین دلیل تهران ورود اروپا و گروه هفت را از حافظهٔ برجام، قطعنامه، آژانس و تعلیق‌های مرحله‌ای می‌خواند. تجربه نشان داده است که هر وعدهٔ اقتصادی می‌تواند به زنجیره‌ای از گزارش، راستی‌آزمایی، تعلیق و تهدید تبدیل شود؛ بنابراین تهران می‌کوشد پیش از ورود کامل به مسیر فنی، امتیازهایی را نقد کند: رفع محاصره، امکان فروش نفت، دسترسی به منابع مالی، بازگشت عبور دریایی، حفظ بخشی از ظرفیت هسته‌ای در خاک ایران، و بیرون نگه داشتن موشک از میز خلع فوری. همین‌جاست که زبان صلح، چه در نسخهٔ اروپایی و چه در نسخهٔ ترامپی، دوباره به زبان شرط، تهدید و بسته‌بندی سیاسی تبدیل می‌شود.

زبان تیم ترامپ نیز همراه با خود توافق تغییر لباس داده است، زیرا همین جریان سیاسی تا همین اواخر با زبان «تغییر رژیم»، «فشار حداکثری»، «زدن سر فرماندهی» و اجرای نظامی و اقتصادی حرف می‌زد و حالا همان معامله‌ای را که بدون آزادسازی پول، معافیت نفتی و رفع محاصره ممکن نبود، «صلح تاریخی» می‌نامد. این چرخش، تغییر اخلاقی نیست، تغییر بسته‌بندی است. زبان براندازی برای فروش جنگ خوب بود، اما برای فروش توافق کافی نیست، پس همان فشار باید با زبان صلح فروخته شود. با این حال، خود ترامپ نیز با جملهٔ تازه‌اش پرده را کنار می‌زند: اگر از توافق راضی نباشد یا رفتار ایران را نپسندد، دوباره شلیک و بمباران خواهد کرد. همین جمله نشان می‌دهد تفاهم‌نامه از نگاه آمریکا صلح حقوقی پایدار نیست، بلکه آتش‌بس مشروط زیر سایهٔ بمب است. آمریکا دیگر الزاماً نمی‌گوید جمهوری اسلامی را باید انداخت، می‌گوید باید آن را وادار کرد «درست رفتار کند». یعنی گذار از براندازی مستقیم به مهندسی رفتار حکومت با قفس طلایی سرمایه‌گذاری و چماق بمب؛ اما همین چرخش، برای ترامپ یک دردسر روایی می‌سازد، چون هرچه بیشتر توافق را به زبان محدودیت، راستی‌آزمایی، رفع مشروط فشار و کنترل اورانیوم توضیح می‌دهد، بیشتر به زمینی برمی‌گردد که پیش‌تر آن را به نام برجام محکوم کرده بود.

حرف اوباما به همین شکاف روایی ضربه می‌زند، چون وقتی می‌گوید بعید است توافق تازه اساساً بهتر یا متفاوت‌تر از برجام باشد، معنای سیاسی حرفش روشن است. ترامپ بعد از خروج از برجام، بعد از فشار حداکثری، بعد از محاصره، تهدید، بمباران و بحران هرمز، به منطق محدودیت، راستی‌آزمایی و رفع مشروط فشار برگشته است، هرچند این بار هرمز، محاصرهٔ دریایی، جنگ، لبنان، ال‌ان‌جی و صندوق سرمایه‌گذاری هم به آن اضافه شده‌اند. این برای تیم ترامپ خطرناک است، چون کل روایت آن‌ها بر این بنا شده بود که برجام فاجعه بود و توافق ترامپ چیز دیگری است، در حالی که هرچه مفاد واقعی روشن‌تر می‌شود، شباهت ساختاری آن با همان منطق برجامی آشکارتر می‌شود. پس ترامپ باید روی صحنهٔ تصویر چیزی بیشتر از متن بسازد: آوار، اورانیوم، بازرسان، آمریکا، و جملهٔ نهایی که «من نگذاشتم ایران بمب بسازد». او اورانیوم را نه فقط به‌عنوان ماده، بلکه به‌عنوان جام قهرمانی می‌خواهد، چون مهم این است که بتواند بگوید «دیدید؟ من از ایران گرفتم.» اما پشت این تصویر پیروزی، زبان مادی توافق را نه تبلیغات کاخ سفید، بلکه حسابداری بازار، خزانه‌داری و انرژی توضیح می‌دهد.

اگر اوباما شباهت ساختاری توافق را با منطق برجامی افشا می‌کند، بسنت زبان مادی همین شباهت را نشان می‌دهد: پول، بازار، بیمه، دارایی و انرژی. اسکات بسنت از نقطه‌ای حرف می‌زند که در آن صلح به عدد، بازار، بیمه و دارایی ترجمه می‌شود، و چون وزیر خزانه‌داری است، دقیق‌تر از بقیه می‌فهمد که این توافق پیش از هر چیز مالی و انرژی‌محور است. برای او «صلح» یعنی باز شدن تنگه، افت فشار روی نفت، آرام‌شدن بازاری که هزینهٔ جنگ را به قیمت نفت، بیمه، حمل‌ونقل و زندگی مردم منتقل می‌کند، کنترل دارایی‌ها، مدیریت تحریم‌ها، احیای عبور انرژی، بازگشت بخشی از ال‌ان‌جی قطر، فعال شدن سرمایهٔ خصوصی و تبدیل ایران از بحران نظامی به پروندهٔ قابل حسابداری. در این زبان، زندگی مردم منطقه به شاخص ریسک، قیمت نفت، بیمه، نرخ سرمایه‌گذاری و قابلیت عبور انرژی فروکاسته می‌شود. وقتی می‌گوید جهان امن‌تر شد، باید ترجمه کرد که ریسک بیمه، نفت، کشتیرانی، بنزین، بازار و هزینهٔ سیاسی جنگ برای آمریکا پایین آمده است. آن‌ها ضدبرجام نبودند چون با معامله مخالف بودند، ضدبرجام بودند چون برجام معاملهٔ اوباما بود. حالا همان منطق معامله، تحریم‌زدایی مشروط، نظارت، پول مرحله‌ای، سرمایه‌گذاری مشروط و مهار هسته‌ای و موشکی را با امضای ترامپ «تاریخی» می‌نامند. فرق اصلی نه در ماهیت، بلکه در مالکیت سیاسی روایت است؛ و برای حفظ همین مالکیت، ترامپ ناچار است خطر هسته‌ای را تا حد نمایش آخرالزمانی بزرگ کند.

اغراق‌های ترامپ دربارهٔ اینکه ایران در آستانهٔ دستیابی به سلاح هسته‌ای بود و اگر مهار نمی‌شد اسرائیل در خطر قرار می‌گرفت، بخش مضحک‌تر نمایش است، اما همین اغراق هم کارکرد دارد، چون او باید برای جنگی که حالا دارد به توافق تبدیلش می‌کند، یک توجیه آخرالزمانی بسازد. اگر بگوید ایران اهرم داشت و ما برای کنترل بازار، هرمز، اسرائیل و نظم منطقه‌ای زدیم و بعد معامله کردیم، روایت فرو می‌ریزد، پس باید خطر هسته‌ای را مدام در زبان آخرالزمانی بفروشد. این دیگر تحلیل امنیتی نیست، بلکه خودستایی امپراتور تلویزیونی است که می‌خواهد هم جنگ را به نام خود بزند، هم توافق را، هم بقای اسرائیل را. اما در همان حال، به ایران پیام می‌دهد که اگر در قفس توافق بماند، آن را «معقولانه‌تر» خواهد نامید. نادانی فنی و خطرناکی سیاسی در او از هم جدا نیستند؛ شاید نداند رقیق‌سازی اورانیوم در تأسیسات آسیب‌دیده چه پیچیدگی فنی و ایمنی دارد، اما خیلی خوب می‌فهمد تصویر تلویزیونی قدرت چیست.

پشت همین نمایش مضحک و آخرالزمانی، سازوکار واقعی توافق نه اعتماد است و نه آشتی، بلکه گروگان‌گیری متقابل است؛ چون ایران هرمز، اورانیوم، موشک، لبنان، زمان، عبور نفت، فشار بر بازار انرژی و امکان تنش منطقه‌ای را در دست دارد، و آمریکا محاصره، پول، فروش نفت، آژانس، تحریم، مأموریت‌های دریایی، صندوق سرمایه‌گذاری، امکان حملهٔ دوباره، حق بمباران و حق تفسیر متن را. اگر ایران هرمز را باز کند و در برابر آن پول، رفع محاصره، فروش نفت، عبور انرژی، سرمایه‌گذاری و ضمانت لبنان نقد نشود، از منظر توازن اهرم‌ها باخته است. اگر آمریکا امتیاز مالی و نفتی بدهد اما ایران اهرم هسته‌ای، موشکی و منطقه‌ای را کاملاً از دست ندهد، واشنگتن ناچار شده هزینهٔ مهار هرمز را بپردازد. بنابراین ارزش متن در وعده‌های روی کاغذ خلاصه نمی‌شود و باید دید کدام طرف در ترتیب اجرا زودتر چیزی نقد و برگشت‌ناپذیر یا دست‌کم بسیار کم‌برگشت می‌گیرد، و کدام طرف در برابر وعده‌های قابل‌لغو، برگ واقعی خود را زمین می‌گذارد. در این نقطه صلح به آتش‌بس مشروط و قفس اجرایی سرمایه تبدیل می‌شود، و درست همین جاست که شکاف داخلی حکومت بر سر حفظ یا نقد کردن اهرم‌ها فعال می‌شود.

شکاف داخلی حکومت نیز از جایی شروع می‌شود که اهرم سخت باید یا حفظ شود یا نقد شود، زیرا پایداری‌ها، بخشی از صداوسیما و طیف‌های مخالف توافق درون حاکمیت فقط هیاهوی ایدئولوژیک تولید نمی‌کنند. آن‌ها از زاویهٔ خودشان می‌فهمند که اگر هرمز باز شود، سپاه در میدان دریایی و پیرامونی عقب بنشیند، لبنان مبهم بماند، اورانیوم به مسیر بازرسی و رقیق‌سازی یا کنترل برود، موشک به فشارهای بعدی غرب، گروه هفت و دولت‌های خلیج منتقل شود، تحریم‌زدایی مرحله‌ای شود و تنفس اقتصادی به سرمایهٔ خارجی مشروط گره بخورد، بخشی از اهرم‌های سخت جمهوری اسلامی خرج توافق شده است. در برابر آن‌ها، دولت و شورای عالی امنیت ملی می‌گویند اگر این اهرم‌ها نقد نشوند، خودشان به فشار داخلی، خفگی نفتی، بحران ارزی، انسداد واردات و بحران بازتولید تبدیل می‌شوند. این همان شکاف درون دولت شبکه‌ای بقاست، چون یک گره قدرت می‌خواهد اهرم را نگه دارد، و گره دیگر می‌خواهد همان اهرم را به پول، زمان، تنفس اقتصادی و بازآرایی تبدیل کند.

همین شکاف بر سر نقد کردن یا حفظ کردن اهرم‌ها نباید این توهم را بسازد که توافق بیرونی به گشودگی داخلی یا آرام‌سازی همهٔ میدان‌های پیرامونی منجر شده است، زیرا دولت شبکه‌ای بقا در لحظهٔ تنفس بیرونی، به جای باز کردن حلقهٔ پاسخ‌گویی اجتماعی، می‌تواند همان تنفس را در خدمت بازآرایی شبکهٔ کنترل در میدان کار، صنعت، بودجه، ارز، واردات، رسانه، دانشگاه و تشکل‌یابی قرار دهد. تهران ممکن است در سطح هرمز، نفت، پول و آژانس مذاکره کند، اما در داخل، کاهش فشار جنگ و محاصره الزاماً به حق سازمان‌یابی، بازگشت صدای کارگران، امکان اعتراض، شفافیت تصمیم‌گیری یا پاسخ‌گویی نهادهای قدرت تبدیل نمی‌شود؛ برعکس، می‌تواند به ترمیم مالی دولت، آرام‌سازی موقت صنایع، مدیریت مزد، مهار اعتراض و بازتوزیع هزینه‌ها بر جامعه گره بخورد. در پیرامون کردی نیز، هرچند برخورد امنیتی با نیروی مسلح مرزی را نمی‌توان به‌خودی‌خود نشانهٔ ویژهٔ این دولت دانست، استمرار حمله به مواضع اپوزیسیون کرد در اقلیم کردستان نشان می‌دهد که توافق بیرونی به معنای کنار گذاشتن منطق امنیتی در مرزها نیست. بنابراین صلح بیرونی هنوز به گشودگی بازخورد در داخل و پیرامون تبدیل نشده است، بلکه فقط شکل توزیع فشار را جابه‌جا می‌کند؛ فشار جنگ و محاصره در یک میدان به مذاکره و تنفس اقتصادی تبدیل می‌شود، اما در میدان زندگی مادی، کار، صنعت، اعتراض اجتماعی و پیرامون‌های امنیتی می‌تواند دوباره به کنترل، انضباط و بستن بازخورد برگردد. همین منطق در لبنان، به شکلی منطقه‌ای‌تر و حادتر، خود را نشان می‌دهد.

وقتی توقف عملیات نظامی در همهٔ جبهه‌ها، از جمله لبنان، وارد متن توافق می‌شود، جنوب لبنان دیگر رخنه‌ای بیرون از توافق نیست، بلکه به یکی از نخستین میدان‌های سنجش آن تبدیل می‌شود، زیرا توافق می‌تواند روی کاغذ از پایان جنگ حرف بزند، اما در میدان لبنان با واقعیتی روبه‌روست که نه اسرائیل طرف مستقیم امضای آن است و نه سابقهٔ آتش‌بس‌های پیشین نشان داده که تل‌آویو به‌سادگی از «آزادی عمل» خود در جنوب لبنان می‌گذرد. کاهش نسبی درگیری‌ها پس از توافق نیز هنوز به معنای توقف کامل زور نیست، چون هم گزارش‌های مربوط به ادامهٔ حملات اسرائیل و هم ادعای لبنان دربارهٔ هزاران مورد بمباران در دورهٔ آتش‌بس نشان می‌دهد که جنوب لبنان می‌تواند به نقطهٔ فرسایش ضمانت آمریکا تبدیل شود. نتانیاهو وقتی می‌گوید اسرائیل تا زمانی که لازم بداند در منطقهٔ حائل لبنان می‌ماند، در واقع اعلام می‌کند که آتش‌بس منطقه‌ای را از نقطهٔ لبنان به رسمیت کامل نمی‌شناسد؛ بنابراین هر حملهٔ اسرائیل به جنوب لبنان فقط ضربه به حزب‌الله نیست، بلکه آزمون اعتبار ضمانت آمریکاست، زیرا اگر واشنگتن نتواند لبنان را مهار کند، تهران حق دارد دربارهٔ هرمز، نفت، آژانس و اجرای توافق نیز تردید کند. از همین زاویه، هشدار قرارگاه مرکزی خاتم‌الانبیا معنا پیدا می‌کند؛ این هشدار اعلام جنگ فوری نیست، بلکه تلاشی است برای بستن همان دریچه‌ای که اسرائیل می‌خواهد از آن توافق را سوراخ کند، یعنی پیام به اسرائیل که لبنان میدان بی‌هزینه نیست، پیام به آمریکا که اگر نتانیاهو مهار نشود مرحلهٔ دوم از همان آغاز آلوده می‌شود، و پیام به حزب‌الله و داخل ایران که توافق به معنای رها کردن لبنان یا بیرون گذاشتن هزینهٔ ضاحیه و جنوب لبنان از جدول اجرا نیست. ترامپ نیز نمی‌خواهد لبنان توافق را از همان آغاز آلوده کند، اما نمی‌خواهد اسرائیل هم کاملاً از امکان فشار خلع شود، پس می‌کوشد فشار بر حزب‌الله را از اسرائیلِ بی‌مهار به تقسیم کار تازه‌ای در نظم منطقه‌ای منتقل کند؛ نظمی که در آن سوریهٔ جدید، در طراحی واشنگتن، می‌تواند از گذرگاه سابق محور مقاومت به سد ضدحزب‌الله بدل شود. این نه صلح‌طلبی است و نه دفاع از لبنان، بلکه مهندسی تقسیم کار جنگ است؛ و همین آزمون لبنان، شکاف درون دولت ترامپ را نیز آشکارتر می‌کند.

اما لبنان فقط آزمون ضمانت آمریکا در بیرون نیست؛ درون خود دولت ترامپ نیز معنای همین ضمانت را محل کشمکش می‌کند، چون تفاهم در واشنگتن اجماع کامل نیست و در تیم ترامپ چند منطق هم‌زمان و نابرابر کار می‌کنند. ونس می‌کوشد توافق را به تصویر پیروزی سیاسی، معماری ۵۰ ساله و بازگشت آمریکا به مدیریت خاورمیانه تبدیل کند، در حالی که بسنت آن را از زاویهٔ بازار، دارایی، هرمز، بیمه، نفت و هزینهٔ جنگ می‌فهمد. روبیو بیش از همه مراقب است که این توافق به نرم‌شدن بیش از حد مهار ایران، تضعیف فشار بر برنامهٔ هسته‌ای و منطقه‌ای، و نارضایتی اسرائیل و جمهوری‌خواهان جنگ‌طلب تعبیر نشود، و هگست نیز از زاویهٔ نظامی می‌خواهد حق حملهٔ دوباره، فشار عملیاتی، تهدید بمباران و آمادگی جنگی از متن حذف نشود. بنابراین تیم ترامپ یکدست نیست؛ یک سو می‌خواهد فشار ساخته‌شده را سریع به عکس پیروزی، آرام‌کردن بازار و فروش توافق تبدیل کند، سوی دیگر می‌خواهد مطمئن شود ایران واقعاً برگ هسته‌ای، دریایی و منطقه‌ای خود را از دست می‌دهد. بولتون هم از بیرون دولت همین اضطراب جنگ‌طلبانه را عریان‌تر می‌گوید، زیرا توافقی که به خلع کامل ایران نرسد، از نظر جناح جنگی یعنی نجات جمهوری اسلامی از فشار نهایی. پس شکاف فقط میان چند فرد نیست، شکاف میان دو منطق است: فروش پیروزی یا ادامهٔ فشار تا خلع کامل.

از جمع همین شکاف‌ها هم می‌توان فهمید چرا امضای تفاهم پایان جنگ نیست، بلکه آغاز مرحلهٔ بعدی آن است؛ مرحله‌ای که نه لزوماً با موشک، بلکه با زمان‌بندی، گزارش آژانس، اورانیوم زیر آوار، رقیق‌سازی در محل، آزادسازی مرحله‌ای پول، تعلیق یا لغو مرحله‌ای تحریم، مسیر نفتکش‌ها، بازگشت ال‌ان‌جی، بیمهٔ کشتیرانی، صندوق سرمایه‌گذاری و مأموریت‌های دریایی پیرامون هرمز پیش می‌رود، و هم‌زمان در ضاحیه، جنوب لبنان، سوریهٔ جدید، مین‌روبی، مرزها، شبکه‌های اپوزیسیون مسلح، میدان‌های جنگ سایه، فشارهای بعدی موشکی و تفسیر بندهای توافق ادامه پیدا می‌کند. آمریکا و اسرائیل می‌خواهند ایران را از میدان زور آزاد به میدان تعهدات قابل‌کنترل، قابل‌تفسیر و قابل‌بازگشت به فشار بکشانند، و ایران می‌خواهد از همین میدان تعهدات، پول، نفت، رفع محاصره، بازگشت عبور دریایی، سرمایه‌گذاری و حفظ بخشی از اهرم‌های خود را بیرون بکشد. اگر ایران پیش از دادن برگ‌های اصلی، امتیازهای نقد و قابل لمس بگیرد، توافق برایش وقفه‌ای برای نفس‌گیری و بازآرایی است، اما اگر چنین نشود، توافق به قفسی تازه بدل می‌شود، قفسی که در آن هر لقمهٔ اقتصادی به گزارش آژانس، هر فروش نفت به اجازهٔ سیاسی، هر عبور کشتی به امنیت کشتیرانی به‌مثابه نام نرم نظم نظامی ـ امپریالیستی هرمز، هر سرمایه‌گذاری به رضایت بازار، هر موشک به فشارهای بعدی، هر تعلیق در لبنان به تقسیم کار تازهٔ جنگ، و هر آرامش موقت به تهدید حملهٔ بعدی گره می‌خورد. بنابراین این میدان تازه، پیش از آنکه حتی تثبیت شود، بازار پیروزی‌فروشی همهٔ بازیگران را فعال می‌کند.

پشت این بازار مکارهٔ پیروزی اما، پرسش تعیین‌کننده همچنان همان است که در هیاهوی مراسم‌ها، تصویرها و بیانیه‌ها گم می‌شود: چه چیزی واقعاً نقد می‌شود و چه چیزی فقط در سطح وعده باقی می‌ماند؟ پس از امضا، بازار پیروزی از خود توافق شلوغ‌تر خواهد بود، چون ترامپ نجات رکورد بازار سهام و جلوگیری از سقوط نفت را می‌فروشد، ونس معماری ۵۰ ساله می‌فروشد، بسنت امنیت بازار و حسابداری خزانه‌داری را می‌فروشد، اروپا و گروه هفت قانون، آژانس و «امنیت کشتیرانی» به‌مثابه نام نرم نظم نظامی ـ امپریالیستی هرمز را می‌فروشند، سازمان ملل زبان صلح را مشروعیت‌بخش همین جدول اجرا می‌کند، اسرائیل امنیت صهیونیستی، حق تجاوز، نسل‌کشی و امکان سوراخ کردن هر نوع توافق از جنوب لبنان را می‌فروشد، قطر بازگشت انرژی و میانجی‌گری را، چین ثبات مسیرهای انرژی و نظم چندقطبی سرمایه‌دارانه را، سرمایهٔ خصوصی بازسازی و سود را، بولتون خیانت به فشار نهایی را، و جمهوری اسلامی مقاومت و تدبیر را. اما پشت همهٔ این زبان‌ها، آنچه تعیین‌کننده است نه تصویر پیروزی است و نه اسم صلح، بلکه نسبت واقعی میان پول، نفت، محاصره، اورانیوم، موشک، لبنان، هرمز، سرمایه، حق عبور، رانت امنیت عبور، حق نقض، حق فشار، حق بمباران و حق تفسیر است.

این تفاهم نه صلح است و نه خلع فوری، بلکه آغاز مرحله‌ای است که در آن هر طرف می‌کوشد اهرم خود را زودتر نقد کند و اهرم طرف مقابل را به تعهدی قابل‌پایش، قابل‌تفسیر و قابل‌بازگشت به فشار تبدیل کند. ایران می‌کوشد محاصره، نفت، دارایی‌ها، بخشی از بازدارندگی، لبنان و تنفس اقتصادی را پیش از ورود کامل به قفس فنی نقد کند، و آمریکا می‌کوشد همین تنفس را به ابزار مهار هسته‌ای، منطقه‌ای و موشکی بدل سازد؛ اسرائیل هم از بیرون متن، دنبال آن است که حق تجاوز خود را در جنوب لبنان، سوریه و پیرامون حزب‌الله حفظ کند تا توافق هرگز به بسته شدن کامل میدان جنگ علیه محور مقاومت تبدیل نشود. بنابراین آنچه پیش رو قرار دارد، نه پایان جنگ و نه بازگشت ساده به وضعیت پیشین، بلکه کشمکش بر سر ترتیب اجرا، تفسیر بندها، زمان نقد شدن اهرم‌ها و نسبت میان امتیازهای برگشت‌پذیر و برگ‌های واقعی است. جنگ از آسمان، دریا و لحظهٔ انفجار عقب ننشسته تا ناپدید شود، بلکه به جدول زمان‌بندی، گزارش آژانس، مسیر نفتکش‌ها، بیمه، مین‌روبی، صندوق‌های سرمایه‌گذاری، جنوب لبنان، سوریهٔ جدید، فشارهای موشکی بعدی، مرزها، شبکه‌های جنگ سایه و حق تفسیر بندها منتقل شده است. اگر روزی قرار باشد دربارهٔ این تفاهم داوری شود، معیار آن نه جشن ترامپ است، نه رضایت بازار، نه لبخند اروپا، نه روایت صلح سازمان ملل و نه ادعای امنیت اسرائیل؛ معیار این است که چه کسی زودتر برگ واقعی خود را خرج می‌کند، چه کسی هزینهٔ طرف مقابل را به تعهد اجرایی تبدیل می‌کند، و چه کسی امکان بازگشت به زور را در دل زبان صلح نگه می‌دارد. صلح در اینجا پایان جنگ نیست؛ نامی است که قدرت بر مرحلهٔ تازهٔ اجرای زور می‌گذارد.

دربارهٔ نویسنده: عبدالباسط سلیمانی، کارگر و دانشجوی حقوق است. پژوهش‌ها و نوشته‌های او بر اقتصاد سیاسی، نظریهٔ بحران از منظر تاریخی ـ ماتریالیستی، نقد فمینیستی، تحلیل خشونت و جنگ، سازوکارهای پیوند ژئواقتصادی، و نسبت متقابلِ دولت، سرمایه، انرژی و بازآراییِ نظم جهانی متمرکز است. او همچنین در نوشته‌های خود به بسطِ صورت‌بندی‌های نظری برای فهمِ دولت و بحران در ایرانِ معاصر ــ از جمله «دولتِ شبکه‌ایِ بقا» و «رژیمِ بحران» ــ و نیز به شکل‌دهیِ دستگاهی فلسفی با عنوانِ «دیالکتیکِ بازخوردیِ حقیقت» می‌پردازد.

از همین نویسنده:

این مطلب را پسندیدید؟ کمک مالی شما به ما این امکان را خواهد داد که از این نوع مطالب بیشتر منتشر کنیم.

آیا مایل هستید ما را در تحقیق و نوشتن تعداد بیشتری از این‌گونه مطالب یاری کنید؟

.در حال حاضر امکان دریافت کمک مخاطبان ساکن ایران وجود ندارد

توضیح بیشتر در مورد اینکه چطور از ما حمایت کنید

نظر بدهید

در پرکردن فرم خطایی صورت گرفته

نظرها

نظری وجود ندارد.