ارتباط ناشناخته. ارتباط بدون سانسور. ارتباط برقرار نمی‌شود. سایت اصلی احتمالاً زیر سانسور است. ارتباط با سایت (های) موازی برقرار شد. ارتباط برقرار نمی‌شود. ارتباط اینترنت خود را امتحان کنید. احتمال دارد اینترنت به طور سراسری قطع شده باشد. ادامه مطلب

فوتبال، وطن و جنگ نمادها

روانکاوی بدن جمعی در جامعه ایرانی

سارا شادابی ـ فوتبال به صحنه‌ای تبدیل شده که جامعه‌ی ایرانی زخم‌های حل‌نشده‌ی خود را روی آن فرافکنی می‌کند. تیم ملی برای حکومت ابزار مشروعیت است، برای بخشی از اپوزیسیون نماد خیانت، برای برخی خاطره‌ی کودکی، برای برخی آخرین امکان شادی و برای برخی بدن زخمی وطن. مشکل از جایی آغاز می‌شود که هر گروه می‌خواهد رابطه‌ی خودش با ایران را به رابطه‌ی همه تبدیل کند. حکومت می‌گوید اگر تیم را دوست نداری ضدوطنی. بخشی از اپوزیسیون می‌گوید اگر تیم را دوست داری حکومتی هستی. از منظر روانکاوی، این یعنی ما هنوز از ساختار سلطه عبور نکرده‌ایم؛ فقط جای نمادها را عوض کرده‌ایم. پاسخ دموکراتیک این نیست که همه مجبور شوند مثل ما شادی کنند یا مثل ما سوگواری کنند. پاسخ دموکراتیک این است که رابطه‌ی مردم با وطن، فوتبال، پرچم، خاطره و رنج، پیچیده و آزاد باقی بماند. دموکراسی از همین‌جا آغاز می‌شود: از پذیرش اینکه هیچ گروهی مالک مطلق وطن، پرچم، رنج یا شادی نیست.

دیدگاه
این مقاله در بخش دیدگاه منتشر شده است. نظرهای مطرح‌شده در این بخش، دیدگاه نویسندگان را بازتاب می‌دهند و نه لزوماً دیدگاه تحریریه زمانه را. زمانه آمادگی دارد نظرهای در برابر این دیدگاه را نیز منتشر کند.

فوتبال از آغاز فقط یک ورزش نبود. فوتبال یکی از ساده‌ترین، ارزان‌ترین و در عین حال نیرومندترین زبان‌های جمعی جهان مدرن بود؛ زبانی برای طبقات فرودست، شهرهای صنعتی، مهاجران، حاشیه‌نشینان و گروه‌هایی که در ساختارهای رسمی قدرت کمتر دیده می‌شدند. برای بازی فوتبال نه سرمایه‌ی بزرگ لازم بود، نه ابزار گران، نه بدن خاص، نه زمین رسمی. یک توپ، چند نفر، فضایی باز و دو نشانه برای دروازه کافی بود. همین سادگی باعث شد فوتبال خیلی زود از انحصار نخبگان خارج شود و وارد زندگی روزمره‌ی مردم عادی شود.

اما همین ویژگیِ به ظاهر ساده، پیامد سیاسی مهمی داشت. فوتبال به بدن مردم وصل شد؛ به بدن‌های فقیر، بدن‌های کارگر، بدن‌های مهاجر، بدن‌های کودکان و بدن‌های حاشیه‌ای. از همین‌جا فوتبال فقط بازی نماند. به تجربه‌ای جمعی از دیده‌شدن، تعلق، شکست، امید و غرور زخمی بدل شد. فوتبال یکی از ارزان‌ترین شکل‌های تولید «ما» است. و هر جا «ما» ساخته می‌شود، سیاست نیز آغاز می‌شود.

وقتی یک محله، کارخانه، شهر یا ملت تیم خود را دارد، فوتبال دیگر فقط مسابقه نیست. لباس تیم، رنگ‌ها، سرود، پرچم، شعار، استادیوم و لحظه‌ی گل، همگی به زبان بدن جمعی تبدیل می‌شوند. مردم در فوتبال فقط بازی را تماشا نمی‌کنند؛ خودشان را تماشا می‌کنند. شهرشان را، طبقه‌شان را، تحقیرهایشان را، خاطره‌هایشان را و رؤیای پیروزی‌شان را.

از همین‌جا می‌توان فهمید چرا فوتبال در ایران، به‌ویژه در لحظات بحرانی، ناگهان به صحنه‌ی جنگ بر سر وفاداری، خیانت، وطن، پرچم، شرم، گناه و مالکیت روانی بر ایران تبدیل می‌شود. در چنین لحظاتی فوتبال دیگر فقط فوتبال نیست؛ به صحنه‌ی ناخودآگاه جمعی تبدیل می‌شود. جامعه زخم‌های حل‌نشده‌ی خود را روی بدن بازیکن، پرچم، شعار، استادیوم و تیم ملی فرافکنی می‌کند.

استادیوم؛ آیین مدرن بدن جمعی

استادیوم جایی است که هزاران نفر هم‌زمان بدن، صدا، هیجان و شعار خود را هماهنگ می‌کنند. آدم‌ها لباس مشترک می‌پوشند، سرود می‌خوانند، فریاد می‌زنند، بدن‌هایشان هم‌زمان منقبض و رها می‌شود، و برای لحظاتی از «من» فردی جدا می‌شوند و وارد «ما» می‌شوند. از منظر روانکاوی، استادیوم فقط محل تماشای مسابقه نیست؛ نوعی آیین مدرن است. فوتبال در این معنا شبیه یک دین بی‌خدا عمل می‌کند؛ دینی که خدای آن نه خدا، بلکه تیم، پرچم، گل، بازیکن قهرمان، پیروزی یا خاطره‌ی جمعی است. در جامعه‌ای مانند ایران، که فضاهای عمومیِ آزاد، آیین‌های جمعیِ مستقل و امکان تخلیه‌ی امن هیجان بارها محدود یا سرکوب شده‌اند، فوتبال می‌تواند جایگزین آیین شود. جایی که مردم بتوانند خشم، امید، گریه، غرور، شکست و تعلق را با هم تجربه کنند. اما هر آیینی اگر آزاد نماند، می‌تواند به ابزار قدرت تبدیل شود. فوتبال می‌تواند فضایی برای تخلیه و نمادپردازی باشد، اما می‌تواند به میدان اتهام نیز بدل شود: اگر شادی کنی، خائنی. اگر حمایت نکنی، ضدوطنی. اگر این پرچم را نپذیری، ایرانی نیستی. اگر مثل من سوگواری نکنی، بی‌وجدان هستی. اینجاست که آیین جمعی به فرامن سادیستی تبدیل می‌شود؛ به دستگاهی برای شرم دادن، تنبیه کردن و حذف سوژه.

تیم ملی؛ فقط یک تیم نیست

تیم ملی برای جامعه فقط یک نهاد رسمی نیست. در سطح حقوقی و اداری، به فدراسیون، دولت و ساختار رسمی ورزش وصل است. اما در سطح روانی و عاطفی، برای بسیاری از مردم چیزی فراتر از یک نهاد رسمی است: خاطره‌ی کودکی، صدای گزارشگر، محله، پدر، برادر، دورهمی خانوادگی، لحظه‌ی گل، غرور زخمی، تحقیر تاریخی، رؤیای دیده‌شدن و تجربه‌ی موقت کنار هم بودن. از این منظر، تیم ملی به نوعی «ابژه‌ی نمایشی» تبدیل می‌شود؛ ابژه‌ای که گروه‌های مختلف فانتزی‌های خود را روی آن می‌اندازند. حکومت روی آن فانتزی مشروعیت می‌اندازد و می‌گوید: مردم هنوز با ایران رسمی ما هستند. بخشی از اپوزیسیون روی آن فانتزی خیانت می‌اندازد و می‌گوید: هرکس حمایت کند، کنار حکومت ایستاده است. سلطنت‌طلب روی آن فانتزی بازگشت می‌اندازد و می‌گوید: ایران واقعی همان ایران پیش از انقلاب است. فرد مهاجر ممکن است روی آن فانتزی فقدان بیندازد و بگوید: من هنوز به چیزی به نام ایران وصل هستم. فرد داخل کشور شاید روی آن فانتزی بقا بیندازد و بگوید: دست‌کم در این لحظه می‌توانم کمی شادی کنم.پس تیم ملی یک چیز واحد نیست. هرکس بخشی از روان خود را در آن می‌بیند. همین امر باعث می‌شود بحث درباره‌ی تیم ملی به‌سرعت از سطح ورزش عبور کند و به نزاعی بر سر وطن، اخلاق، خیانت، وفاداری و مشروعیت برسد.

وقتی کسی می‌گوید «تیم ملی را تحریم کن»، برای بعضی‌ها این فقط یک موضع سیاسی نیست؛ انگار به بخش‌هایی از کودکی، خانه، خاطره و تعلق آن‌ها حمله شده است. و وقتی کسی می‌گوید «از تیم ملی حمایت کن»، برای بعضی دیگر انگار از آن‌ها خواسته می‌شود زخم سرکوب، کشته‌شدگان، زندانیان و تبلیغات حکومتی را نادیده بگیرند. هر دو واکنش قابل فهم‌اند، اگر بفهمیم مسئله فقط منطق سیاسی نیست؛ انتقال عاطفی است.

پرچم؛ پارچه نیست، پدر نمادین است

پرچم در این میان فقط یک پارچه نیست. پرچم یک نشان نمادین است؛ نشانی که می‌گوید این بدن جمعی به چه نامی خوانده می‌شود، چه گذشته‌ای دارد، چه قانونی آن را نمایندگی می‌کند و چه کسی یا چه چیزی در جایگاه «پدر نمادین» ملت قرار می‌گیرد. از این رو پرچم همیشه با مسئله‌ی قانون، میراث، پدر، تاریخ و مشروعیت پیوند دارد. وقتی حکومت پرچم رسمی جمهوری اسلامی را تنها پرچم ایران معرفی می‌کند، در سطح نمادین می‌گوید: پدر نمادین ملت منم. وقتی بخشی از اپوزیسیون پرچم شیر و خورشید را تنها پرچم واقعی ایران معرفی می‌کند، در سطح ناخودآگاه می‌گوید: پدر قبلی هنوز پدر واقعی است. بنابراین، دعوا فقط بر سر نشان نیست؛ دعوا بر سر این است که ملت زیر کدام نام پدرانه سازمان پیدا کند. اینجا باید میان دو سطح تفاوت گذاشت. اگر کسی پرچم شیر و خورشید را به‌عنوان نماد اعتراض حمل کند، این یک کنش سیاسی است. اما اگر بگوید «این تنها پرچم واقعی ایران است»، وارد سطح دیگری می‌شود: تصاحب ملت از راه نماد. یک بار می‌گوییم این پرچم برای ما نماد اعتراض است؛ یک بار می‌گوییم این پرچم، پرچم واقعی ایران است. اولی حق سیاسی است؛ دومی ادعای مالکیت بر ملت.

در زبان لاکانی می‌توان گفت پرچم گاهی به ابژه‌ی علت میل تبدیل می‌شود؛ چیزی که گروه‌ها فقدان ایران ازدست‌رفته را روی آن می‌اندازند و خیال می‌کنند با تصاحب آن، ایران را تصاحب کرده‌اند. اما ایران هیچ‌وقت در یک پرچم تمام نمی‌شود. وطن هیچ‌وقت در یک نشان خلاصه نمی‌شود. ملت ملک هیچ گروهی نیست.

فوتبال و قانون؛ از «دست نزن» تا حذف دیگری

فوتبال با یک منع بنیادین ساخته می‌شود: دست نزن. ممنوعیت استفاده از دست، فوتبال را از بسیاری بازی‌های دیگر جدا می‌کند و نظم نمادین آن را می‌سازد. این منع، بازی را ممکن می‌کند. بدون قانون، فوتبال به آشوب تبدیل می‌شود. اما هر قانونی یکسان نیست. قانونی هست که بازی را ممکن می‌کند؛ و قانونی هست که سوژه را خفه می‌کند. در فوتبال، منع دست باعث می‌شود بازی شکل بگیرد. اما در سیاست اقتدارگرا، قانون اغلب برای ممکن کردن بازی نیست؛ برای حذف، تنبیه، کنترل بدن و تعیین وفاداری است. در دعوای تیم ملی و پرچم نیز همین اتفاق می‌افتد. گروه‌های مختلف می‌خواهند قانون نمادین خود را تحمیل کنند: حکومت می‌گوید فقط پرچم رسمی. سلطنت‌طلب می‌گوید فقط شیر و خورشید. اپوزیسیون اخلاق‌گرا می‌گوید فقط تحریم. تماشاگر خسته می‌گوید فقط بگذارید نفس بکشیم. اما پرسش دموکراتیک این است: آیا قانون نمادین می‌تواند تکثر را تحمل کند؟ یا هر قانونی بلافاصله به حذف دیگری تبدیل می‌شود؟در جامعه‌ای که جایگاه قانون مشروع فروپاشیده، هر گروه خودش را داور می‌کند. هر گروه کارت قرمز خودش را دارد. هر گروه دیگری را از میدان «ایران» اخراج می‌کند: تو خائنی، تو مزدوری، تو سلطنت‌طلبی، تو اصلاح‌طلبی، تو بی‌وطنی، تو حکومتی هستی. این یعنی جامعه‌ای که داور نمادین مشترک ندارد، وارد جنگ داورهای کوچک می‌شود.

نگاه جمعی و بدن بازیکن

امروز فوتبال فقط در استادیوم اتفاق نمی‌افتد؛ در شبکه‌های اجتماعی نیز ادامه دارد. بدن بازیکن، شادی کردن یا نکردن، سرود خواندن یا نخواندن، پرچم گرفتن یا نگرفتن، سکوت کردن یا حرف زدن، همه زیر نگاه جمعی تفسیر می‌شود. بازیکن دیگر فقط بازیکن نیست؛ بدن او تبدیل می‌شود به متن سیاسی. آیا سرود خواند؟ آیا گریه کرد؟ آیا شادی کرد؟ آیا پرچم را گرفت؟ آیا سکوت کرد؟ آیا کنار مردم ایستاد؟ آیا فروخته شد؟

این نگاه جمعی می‌تواند به‌شدت سادیستی شود، چون از بازیکن می‌خواهد هم‌زمان ورزشکار، مبارز سیاسی، قربانی، قهرمان، نماد ملی و سوژه‌ی اخلاقی کامل باشد. این فشار غیرقابل تحمل است. فرد را از موقعیت انسانی بیرون می‌برد و به ابژه‌ی فانتزی جمعی تبدیل می‌کند. از منظر روانکاوی، اینجا ما با یک مسئله‌ی مهم روبه‌رو هستیم: جامعه‌ی زخمی، بدن‌هایی را که در میدان عمومی دیده می‌شوند، وادار می‌کند زخم او را نمایندگی کنند. اگر آن بدن دقیقاً مطابق فانتزی جمعی عمل نکند، به سرعت متهم می‌شود.

فرامن سادیستی و تحریم اجباری

یک فرد حق دارد بگوید: من از تیم ملی حمایت نمی‌کنم، چون حکومت از آن استفاده‌ی تبلیغاتی می‌کند. این یک موضع سیاسی است. اما وقتی این موضع به فرمان اخلاقی عمومی تبدیل شود، شکل دیگری پیدا می‌کند: هیچ‌کس حق ندارد حمایت کند؛ اگر شادی کنی بی‌وجدان هستی؛ اگر بازی را ببینی خائنی؛ اگر گریه‌ی ما را زندگی نکنی، پس با دشمنی. در این وضعیت دیگر فقط با سیاست روبه‌رو نیستیم؛ با فرامن سادیستی روبه‌رو هستیم. فرامن سادیستی فقط قانون نمی‌دهد؛ تنبیه می‌کند. فقط نمی‌گوید چه باید کرد؛ سوژه را شرمنده، گناهکار و آلوده می‌کند.

اینجاست که بخشی از اپوزیسیون ناخواسته همان منطقی را بازتولید می‌کند که با آن می‌جنگد. حکومت می‌گوید اگر تیم ملی را دوست نداری ضدوطنی. بخشی از اپوزیسیون می‌گوید اگر تیم ملی را دوست داری حکومتی هستی. در هر دو حالت، فرد حق ندارد رابطه‌ی پیچیده‌ی خود با کشور، رنج، خاطره، فوتبال و تیم ملی را خودش تعریف کند. پس مسئله فقط موضع سیاسی نیست. مسئله این است که آیا ما امکان سوژگی را حفظ می‌کنیم یا دوباره دستگاهی برای شرم، اطاعت و طرد می‌سازیم. دموکراسی فقط در سطح شعار آزادی ساخته نمی‌شود؛ در سطح تحمل پیچیدگی رابطه‌ی دیگری با وطن، خاطره، رنج و شادی نیز ساخته می‌شود.

ایران به‌مثابه ابژه‌ی نارسیسیستی

در این نقطه، سیاست به حفاظت نارسیسیستی از خود تبدیل می‌شود. دعوا دیگر فقط بر سر تیم یا پرچم نیست؛ دعوا بر سر «ایران» است. اما ایران در این صحنه دیگر یک جامعه‌ی واقعی، متکثر، طبقاتی، زخمی و پیچیده نیست؛ ایران به یک ابژه‌ی نارسیسیستی تبدیل می‌شود. هر گروه می‌خواهد تصویر ایده‌آل خود را در آن ببیند.

حکومت می‌گوید ایران یعنی جمهوری اسلامی. سلطنت‌طلب می‌گوید ایران یعنی شیر و خورشید. اپوزیسیون اخلاق‌گرا می‌گوید ایران یعنی رنج، پس شادی ممنوع. تماشاگر خسته می‌گوید ایران یعنی لحظه‌ای که هنوز می‌توانم نفس بکشم. در همه‌ی این حالت‌ها، ایران از واقعیت پیچیده‌ی خود جدا می‌شود و به ابژه‌ی میل، فقدان، خشم یا خودشیفتگی گروهی تبدیل می‌شود.

از منظر روانکاوی سیاسی، ملت می‌تواند به آینه‌ی خودشیفتگی جمعی تبدیل شود. سوژه چیزی را بیرون از خود می‌گذارد تا کمال ازدست‌رفته‌ی خود را در آن ببیند. وطن در اینجا نه فقط یک جغرافیا، بلکه آینه‌ای برای تصویر ایده‌آل از خود است. بنابراین، وقتی کسی با نماد من مخالفت می‌کند، من آن را صرفاً اختلاف سیاسی نمی‌فهمم؛ آن را زخمی به تصویر ایده‌آل خودم تجربه می‌کنم.

فرافکنی، فقدان و سوگواری شکست‌خورده

رابطه‌ی ایرانی با ایران رابطه‌ای ساده نیست. این رابطه پر از دوسوگرایی است: عشق و نفرت، تعلق و فرار، افتخار و شرم، خاطره و تروما، زبان مادری و زخم سیاسی، نوستالژی و خشم، میل به بازگشت و میل به بریدن. اگر این دوسوگرایی تحمل نشود، به فرافکنی تبدیل می‌شود. در سازوکار فرافکنی، فرد بخش‌هایی از تعارض درونی خود را به دیگری نسبت می‌دهد. در این بحث، فرافکنی چنین عمل می‌کند: من نمی‌توانم بپذیرم که هنوز با ایران زخمی پیوند عاطفی دارم، پس می‌گویم تو که بازی را می‌بینی خائنی. من نمی‌توانم خشم خود از حکومت را از عشق خود به وطن جدا کنم، پس هر نماد ملی را حکومتی می‌بینم. من نمی‌توانم فقدان ایران ازدست‌رفته را سوگواری کنم، پس پرچم قدیمی را به حقیقت مطلق تبدیل می‌کنم. من نمی‌توانم شرم شکست سیاسی را تحمل کنم، پس شادی دیگری را خیانت می‌نامم. در این وضعیت، دیگری دشمن می‌شود چون من نمی‌توانم شکاف درونی خودم را تحمل کنم. نزاع سیاسی، در سطحی عمیق‌تر، به صحنه‌ی دفاع روانی تبدیل می‌شود. ما دیگری را متهم می‌کنیم تا با تعارض خود روبه‌رو نشویم. عمیق‌ترین لایه‌ی این ماجرا مسئله‌ی سوگواری شکست‌خورده است. جامعه‌ی ایرانی هنوز نتوانسته برای چند فقدان بزرگ سوگواری کند: فقدان انقلاب شکست‌خورده، فقدان وطن امن، فقدان آینده، فقدان اعتماد، فقدان قانون، فقدان زبان مشترک، فقدان امکان شادی بی‌گناه و فقدان امکان اعتراض بدون مصادره‌شدن.وقتی سوگواری انجام نمی‌شود، فقدان به پرخاشگری تبدیل می‌شود. وقتی نتوانیم بگوییم چیزی را از دست داده‌ایم و هنوز درد دارد، شروع می‌کنیم به پیدا کردن مقصر: خائن، مزدور، بی‌وطن، سلطنت‌طلب، اصلاح‌طلب، برانداز، حکومتی یا وطن‌فروش. در این وضعیت، فوتبال فقط یک جرقه است؛ جرقه‌ای که فقدان‌های عمیق‌تر را فعال می‌کند. پس دعوا بر سر تیم ملی، در واقع دعوا بر سر این پرسش است: ما با ایران ازدست‌رفته چه کرده‌ایم؟ آیا برای آن سوگواری کرده‌ایم؟ یا فقط آن را به پرچم، شعار، نفرت، نوستالژی و اتهام تبدیل کرده‌ایم؟

آیا از سلطه عبور کرده‌ایم؟

از منظر روانکاوی، تکرار تروما اهمیت اساسی دارد. امر سرکوب‌شده، اگر به یاد آورده و کار نشود، دوباره در عمل تکرار می‌شود. سیاست ایرانی بارها نشان داده است که حتی نیروهایی که با اقتدارگرایی مخالف‌اند، ممکن است الگوهای اقتدارگرایانه را درون خود بازتولید کنند.

ما می‌گوییم با اقتدارگرایی مخالفیم، اما در گروه خودمان نقد را خیانت می‌دانیم. می‌گوییم با تحمیل مخالفیم، اما عاطفه‌ی سیاسی خود را به دیگران تحمیل می‌کنیم. می‌گوییم با حکومت ایدئولوژیک مخالفیم، اما پرچم خودمان را حقیقت مطلق می‌کنیم. می‌گوییم آزادی می‌خواهیم، اما اجازه نمی‌دهیم فرد رابطه‌ی شخصی خود با وطن را تعریف کند.اینجا پرسش روانکاوانه‌ی مهمی مطرح می‌شود: آیا ما واقعاً از سلطه عبور کرده‌ایم، یا فقط ابژه‌ی سلطه را عوض کرده‌ایم؟جامعه‌ای که تجربه‌ی طولانی استبداد، خیانت، سرکوب، حذف و بی‌اعتمادی داشته، ممکن است همان الگوها را حتی در اپوزیسیون نیز بازسازی کند: رهبر مطلق، حذف مخالف، اتهام‌زنی، فرقه‌سازی، وفاداری کور و ناتوانی در تحمل تفاوت. در چنین وضعیتی، پرچم، تیم، وطن و حتی رنج، به جای آنکه امکان گفت‌وگو و آزادی بسازند، می‌توانند به ابزار مالکیت و شرم‌دادن تبدیل شوند.خطر اصلی این است که دموکراسی‌خواهی به فرقه‌ی نمادین تبدیل شود: یک نماد مرکزی، یک حقیقت مرکزی، یک معیار وفاداری، یک زبان مجاز، و حذف کسانی که پیچیده‌تر فکر می‌کنند. فوتبال در اصل می‌تواند فضای بازی باشد؛ اما سیاست فرقه‌ای آن را به آزمون ایمان تبدیل می‌کند.

جمع‌بندی: هیچ‌کس مالک وطن نیست

بحث فوتبال ایران فقط فوتبال نیست. فوتبال اینجا به صحنه‌ای تبدیل شده که جامعه‌ی ایرانی زخم‌های حل‌نشده‌ی خود را روی آن فرافکنی می‌کند. تیم ملی برای حکومت ابزار مشروعیت است، برای بخشی از اپوزیسیون نماد خیانت، برای برخی خاطره‌ی کودکی، برای برخی آخرین امکان شادی و برای برخی بدن زخمی وطن. مشکل از جایی آغاز می‌شود که هر گروه می‌خواهد رابطه‌ی خودش با ایران را به رابطه‌ی همه تبدیل کند. حکومت می‌گوید اگر تیم را دوست نداری ضدوطنی. بخشی از اپوزیسیون می‌گوید اگر تیم را دوست داری حکومتی هستی. در هر دو حالت، سوژه حذف می‌شود. از منظر روانکاوی، این یعنی ما هنوز از ساختار سلطه عبور نکرده‌ایم؛ فقط جای نمادها را عوض کرده‌ایم. پاسخ دموکراتیک این نیست که همه مجبور شوند مثل ما شادی کنند یا مثل ما سوگواری کنند. پاسخ دموکراتیک این است که رابطه‌ی مردم با وطن، فوتبال، پرچم، خاطره و رنج، پیچیده و آزاد باقی بماند. دموکراسی از همین‌جا آغاز می‌شود: از پذیرش اینکه هیچ گروهی مالک مطلق وطن، پرچم، رنج یا شادی نیست.

از همین نویسنده:

این مطلب را پسندیدید؟ کمک مالی شما به ما این امکان را خواهد داد که از این نوع مطالب بیشتر منتشر کنیم.

آیا مایل هستید ما را در تحقیق و نوشتن تعداد بیشتری از این‌گونه مطالب یاری کنید؟

.در حال حاضر امکان دریافت کمک مخاطبان ساکن ایران وجود ندارد

توضیح بیشتر در مورد اینکه چطور از ما حمایت کنید

نظر بدهید

در پرکردن فرم خطایی صورت گرفته

نظرها

نظری وجود ندارد.