ارتباط ناشناخته. ارتباط بدون سانسور. ارتباط برقرار نمی‌شود. سایت اصلی احتمالاً زیر سانسور است. ارتباط با سایت (های) موازی برقرار شد. ارتباط برقرار نمی‌شود. ارتباط اینترنت خود را امتحان کنید. احتمال دارد اینترنت به طور سراسری قطع شده باشد. ادامه مطلب

سازوکار تبدیل دیپلماسی به حماسه‌ی مذهبی

سیاوش شهابی ـ مذاکره‌کننده چگونه به «سرباز» و دیپلماسی چگونه به «ادامه جنگ در میدانی دیگر» تبدیل می‌شود؟ این مقاله با واکاوی زبان رسمی و رسانه‌ای جمهوری اسلامی پس از جنگ، نشان می‌دهد چگونه مفاهیمی چون شهادت، خونخواهی و ظهور برای مشروعیت‌بخشی به تصمیم‌های سیاسی به کار گرفته می‌شوند و چه شکافی میان واقعیت مذاکرات و روایت ایدئولوژیک آن وجود دارد.

این روزها صفحه‌های تلگرام و ایسنتاگرام را که بالا و پایین می‌کنم، پی‌درپی به متن‌هایی برمی‌خورم که همه از یک الگوی واحد پیروی می‌کنند: مذاکره‌کننده‌ای که پای میز نشسته، در آنها دیگر مذاکره‌کننده نیست. او «سرباز» است، «مرد میدان» است، «فرمانده میدان» است، و نشستنش پای میز «دستور جنگیدن، این بار در میدانی دیگر» خوانده می‌شود. این یک سهو زبانی نیست؛ یک سازوکار است. سازوکاری که کارش ترجمه‌ی یک‌سویه‌ی سیاست به جنگ مقدس است، و درست به همین دلیل، فهمیدن خود این الگو از نقد هر نویسنده‌ی منفرد مهم‌تر است.

رویدادی که این زبان بر آن سوار می‌شود

برای آنکه روشن شود این سازوکار با چه واقعیتی کار می‌کند، باید زمینه را شناخت. در نهم اسفند ۱۴۰۴ (۲۸ فوریه ۲۰۲۶) علی خامنه‌ای، رهبر وقت تئوکراسی، در حمله‌ی مشترک ایالات متحده و اسرائیل به تهران کشته شد و جنگی فراگیر آغاز شد. پسرش، مجتبی خامنه‌ای، به رهبری رسید؛ رهبری که از آن پس کمتر در انظار دیده شده است. ایالات متحده بنادر ایران را در محاصره‌ی دریایی گرفت و مذاکرات با میانجی‌گری پاکستان دنبال شد. محمدباقر قالیباف، رئیس مجلس و نظامی پیشین سپاه که اکنون ریاست تیم مذاکره‌کننده را بر عهده دارد، نیمه‌ی فروردین ۱۴۰۵ به اسلام‌آباد رفت تا با هیئتی به ریاست معاون رئیس‌جمهور ایالات متحده گفت‌وگو کند؛ بیست‌ویک ساعت مذاکره‌ی فشرده بدون هیچ توافقی پایان یافت. هفته‌ها بعد، عاصم منیر، فرمانده‌ی ارتش پاکستان و میانجی این مذاکرات، به تهران آمد و بر امضای توافق پای فشرد. این است رویداد زمینی‌ای که زبان حماسه روی آن نشسته است.

آنچه این سازوکار را مهم می‌کند این است که دستور زبانی جمعی است که از بالا تا پایین این جریان تکرار می‌شود. قالیباف را در گفت‌وگوی تلویزیونی می‌بینم که خود را «سرباز ولایت فقیه» می‌خواند و می‌گوید برای این مأموریت ناخواسته «از آبروی خود خرج» کرده است. محمدرضا باهنر، از چهره‌های کهنه‌کار محافظه‌کار، از مردم می‌خواهد با حضور در خیابان پشتیبان مذاکره‌کنندگان باشند و جنگ را «خونخواهی رهبر شهیدمان» می‌نامد. و در ویدیوهایی که از تجمع‌های شبانه‌ی منتقدان تیم مذاکره منتشر می‌شود، صدای جمعیتی را می‌شنوم که همین دستور زبان را وارونه می‌کند و «مرگ بر مذاکره‌کننده» می‌خواند. آنچه اینجا تحلیل می‌کنم، فقط غلیظ‌ترین تبلور یک ذهنیت مشترک است.

واژه‌هایی که باید گشوده شوند

قدرت این زبان در شبکه‌ای از مفاهیم دینی است که هر کدام باری سنگین را پنهان حمل می‌کنند.

بدون گشودن این واژه‌ها، ما فقط نثری پرشور می‌بینیم، نه ماشینی که کار ایدئولوژیک می‌کند.

قطعه‌ی مرکزی، واژه‌ی «سرباز» است که به مفهوم «سرباز ولایت فقیه» گره خورده. ولایت فقیه بنیاد نظری جمهوری اسلامی است. این نظریه که در غیبت امام دوازدهم شیعیان، یک فقیه ولایت سیاسی جامعه را در دست می‌گیرد. «سرباز ولایت» یعنی کسی که اطاعت از رهبر را نه یک انتخاب سیاسی، بلکه تکلیفی شرعی می‌داند. وقتی مذاکره‌کننده «سرباز» خوانده می‌شود، از قلمرو سیاست، یعنی قلمرو پاسخگویی و نقد، بیرون کشیده می‌شود. سرباز را نمی‌توان نقد کرد؛ نقد او «خالی‌کردن پشت» اوست. به این ترتیب پاسخگویی سیاسی، که جان هر تصمیم دیپلماتیک است، پیشاپیش از دستور کار حذف می‌شود.

قطعه‌ی دوم، زبان شهادت است. در نسخه‌ی رژیم از الهیات سیاسی شیعه، کشته‌شدن در راه دین قداست دارد و به الگوی شهادت امام حسین در کربلا بازمی‌گردد؛ همان قالبی که جنگ هشت‌ساله‌ی با عراق در دهه‌ی شصت با نام «دفاع مقدس» در آن روایت شد. نامیدن جنگ کنونی «جنگ تحمیلی دوم و سوم»، آن را در تبار قدسی آن نبرد می‌نشاند. و خواندن رهبر کشته‌شده با عنوان «رهبر شهیدمان»، مرگ او را نه پایان یک دوران، بلکه دینی می‌کند که باید با ادامه‌ی نبرد ادا شود؛ یعنی موضوع «خونخواهی».

قطعه‌ی سوم، آخرالزمانی است. این زبان مخاطبش را «مردم مبعوث‌شده» خطاب می‌کند و می‌گوید رهبر کشته‌شده «بشارت ظهور» آنها را داده است. بعثت اشاره به برانگیخته‌شدن پیامبر به رسالت دارد، و ظهور در باور شیعه‌ی دوازده‌امامی به آمدن موعود غایب، امام مهدی، که قرار است جهان را از عدل پر کند. این دو واژه با هم، مردم زیر بمباران را به بازیگران یک درام نجات الهی بدل می‌کنند. در همین ثبت است که شعار آیینی نظام، «مرگ بر آمریکا»، در دهان منتقدان به «مرگ بر مذاکره‌کننده» وارونه می‌شود؛ و منتقدان متهم می‌شوند که «پشت امام خود نماز نمی‌خوانند»، استعاره‌ای از نماز جماعت که در آن مؤمنان پشت سر امام می‌ایستند، یعنی نافرمان و بی‌ایمان‌اند.

اما موضوع واقعی این مذاکره چه بود؟ بنا بر گزارش‌ها، آزادسازی حدود بیست‌وپنج میلیارد دلار از دارایی‌های بلوکه‌شده‌ی ایران و موکول‌کردن پرونده‌ی هسته‌ای به مذاکره‌ای سی تا شصت روزه. فاصله‌ی میان این موضوع و آن زبان، فاصله‌ی میان واقعیت و ایدئولوژی است: چانه‌زنی بر سر پول و زمان، در این دستور زبان به آزمونی ایمانی و کیهانی ترجمه می‌شود.

جایی که سازوکار، واقعیت را کنار می‌زند

این ماشین یک گرایش دائمی دارد به تبدیل هر رویداد زمینی به صحنه‌ای حماسی. در یکی از همین متن‌ها که می‌خوانم، دیدار مذاکره‌کننده با میانجی پاکستانی به تابلویی از شهادت‌طلبی بدل می‌شود؛ پیرمردی با چشمان آبی (منظور قالیباف است) که می‌گوید شصت‌وپنج سال عمر کرده و حاضر نیست برای پنج سال عمر بیشتر زیر بار زور برود. اما آنچه از آن دیدار واقعا گزارش شده، لحنی بسیار زمینی‌تر دارد و می‌نویسند قالیباف گفته بود «حسن نیت داریم اما اعتماد نداریم»، و یادآور شده بود که آتش‌بسی را که پاکستان میانجی‌اش بود، ایالات متحده با محاصره‌ی دریایی نقض کرده است. درست در همین درز، میان رویداد گزارش‌شده و صحنه‌ی ساخته‌شده، است که سازوکار واقعیت را ترک می‌کند.

و سرانجام، مردم. این زبان «مردم کف خیابان» را فرامی‌خواند که «نزدیک به صد شب خیابان را خالی نکرده‌اند»، اما برای آنها جز یک نقش قائل نیست: «قوت قلب» دادن به سرباز و «خالی‌نکردن پشت» او. جمعیتی که زیر بمباران، محاصره و فروپاشی اقتصادی زندگی می‌کند، حق هیچ پرسشی ندارد؛ نه پرسش از اینکه این جنگ بر سر چیست، نه از اینکه آن مذاکره چه به دست می‌آورد. مخاطب تنها خوانده می‌شود تا به وفاداری خاموش شود.

حدیثی تازه برای زمانه‌ی مذاکره

اما گرانبهاترین کاری که این سازوکار بلد است، تازه آشکار می‌شود. گفت‌وگویی تازه با محمدحسین خوشوقت در انصاف نیوز می‌بینم؛ فرزند آیت‌الله خوشوقت، از بستگان سببی خاندان خامنه‌ای (برادر همسر سیدمصطفی خامنه‌ای) و مدیرکل اسبق مطبوعات خارجی وزارت ارشاد، که اکنون درباره‌ی آینده‌ی رهبری مجتبی خامنه‌ای حرف می‌زند. در میان سخنانش خاطره‌ای نقل می‌کند: می‌گوید سال‌ها پیش، وقتی «قائد شهید» به‌شدت با مذاکره با آمریکا مخالف بود، از او پرسیده مخالفتش مطلق است یا مشروط؛ و رهبر در پاسخ گفته که نه‌تنها با مذاکره، بلکه با برقراری روابط سیاسی و تجاری با آمریکا هم موافق است، به شرط آنکه آمریکا محترمانه رفتار کند.

این خاطره دقیقا برعکس آن چیزی است که از خامنه‌ای ثبت و در دسترس است. او تا همین یک سال پیش، علنی و مکرر، مذاکره با آمریکا را «نه هوشمندانه، نه عاقلانه و نه شرافتمندانه» می‌خواند و پیشنهادهای آمریکا را متکبرانه و تحقیرآمیز و حتی نادیدنی می‌دانست. حالا، درست در هفته‌هایی که نظام به مذاکره‌ی مستقیم تن داده و سران سه قوه آن را «پیروزی» و حاصل «هدایت رهبری» می‌خوانند، خاطره‌ای خصوصی پیدا می‌شود که می‌گوید رهبر مرده از اول همین را می‌خواست.

ارزش این خاطره در محتوایش نیست، در شکلش است. گوینده تنها شاهد است؛ سند و نوار و شاهد سومی در کار نیست؛ و کسی که این جمله به او نسبت داده می‌شود مرده است و اکنون «امام شهید» خوانده می‌شود. چنین ادعایی نه قابل اثبات است نه قابل تکذیب، و پرسیدن درباره‌اش، حالا که گوینده‌ی منسوب‌الیه قدسی شده، گستاخی یا بدتر تلقی می‌شود. همین سه ویژگی، اثبات‌ناپذیری، خطر پرسش، و انعطاف تفسیر، آن را به ابزاری بی‌نقص برای مشروع‌کردن هر چرخشی بدل می‌کند.

این الگو تازه نیست. در سنت روایی شیعه قرن‌ها سخنانی به امامان نسبت داده شد تا اختلاف‌های زمانه فیصله یابد؛ روایت‌هایی که چون منبعشان در دسترس نبود، نه راستی‌آزمایی می‌شدند نه به‌آسانی رد. علم رجال و جرح‌وتعدیل در اسلام دقیقا از آنجا زاده شد که جعل حدیث پدیده‌ای شناخته‌شده بود. قدسی‌کردن خامنه‌ای، بدل‌کردن او به «قائد شهید» و «امام»، همین دستور زبان را دوباره فعال می‌کند: کلام خصوصی او اعتبار حدیث‌گونه می‌یابد و مصونیت حدیث‌گونه از پرسش. و این تنها نمونه نیست؛ پیش‌تر هم، مثلا از زبان معاون دفتر رهبری، جمله‌ای نقل شده بود که هرجا رهبری کاری نمی‌کند از سر ناخواستن نیست، بلکه «امکانات اجازه نمی‌دهد». همان ساختار: روایتی که فاصله‌ی میان آرمان و عمل را پر می‌کند.

پس این، همان ماشین پیشین است در کار تازه. سازوکاری که بلد بود شکست را جنگ مقدس بنامد، حالا بلد است عقب‌نشینی را حکمت پنهان رهبر مرده جلوه دهد. مذاکره‌ای که او عمری تحریمش کرده بود، اکنون، و فقط به شرط آنکه کسی نتواند از خودش بپرسد، از اول خواست خود او بوده است.

این سازوکار دیگر اقناع نمی‌کند

اینجاست که می‌توان فهمید مشکل کجاست. این ذهنیت می‌کوشد با همان ماشینی که برای بسیج مردم به‌سوی شهادت ساخته شده، یک سازش مذاکره‌شده را بفروشد؛ و این دستگاه برای چنین کاری ساخته نشده است. زبان شهادت و ظهور و دفاع مقدس برای کشاندن حامیان به فداکاری کار می‌کرد، نه برای توجیه نشستن پای میز و چانه‌زدن بر سر دارایی‌های بلوکه‌شده. از مخاطب خواسته می‌شود کشته‌شدن رهبر، محاصره‌ی بنادر و یک توافق ناتمام را هم‌زمان جنگ مقدس و پیروزی بخواند، و واقعیت پیش‌چشم این خواست را برنمی‌تابد. برای همین شاهد تظاهرات در تهران و مشهد و حتی طرح ادعای استیضاح عراقچی بودیم.

و خاطره‌ی منسوب به رهبر مرده همین ضعف را عریان می‌کند. آن خاطره برای کسی که درون این ماشین می‌اندیشد قطعی و مقدس است؛ اما برای کسی که هنوز سخنان علنی سال‌های اخیر را به یاد دارد، فقط تأیید همان دستکاری است. روایتی که قرار بود مذاکره را مشروع کند، نزد مخاطب بیرونی خود سازوکار را لو می‌دهد. پایداری این زبان تصادفی نیست؛ این یک ذهنیت است، نه صرفا یک پیام. کسانی که درون آن می‌اندیشند لزوما دروغ نمی‌گویند، جهان را واقعا چنین می‌بینند. اما همین که رو به بیرون می‌چرخد تا دیگران را قانع کند، طرفدارانش را نگه می‌دارد ولی نیروی اقناعش را از دست می‌دهد؛ چون ایدئولوژی‌ای که هیچ نتیجه‌ای نمی‌تواند ابطالش کند، در برابر مخاطبی که نتیجه‌ها را به چشم می‌بیند، بی‌اثر می‌شود.

تازه‌ترین سخنرانی قالیباف را که می‌بینم، همین منطق را تا ته می‌برد. می‌گوید باید «سنگر را از بچه‌های لانچر تحویل بگیریم و مردم را از زیر فشار اقتصادی دربیاوریم». در همین یک جمله کل سازوکار جمع شده است: اقتصاد هم سنگر است، اداره‌ی معیشت هم تحویل‌گرفتن نوبت در خط مقدم، و آرام‌کردن بحران، چنانکه جای دیگر گفته، «پاسخ به جنگ اقتصادی» است. در این جهان‌بینی صلحی در کار نیست، فقط زنجیره‌ای از سنگرها؛ دیپلماسی «میدانی دیگر» بود و حالا اقتصاد سنگری دیگر است.

اما همان جمله، بی‌آنکه بخواهد، چیزی را لو می‌دهد که کل حماسه برای پنهان‌کردنش ساخته شده. مردمی که قرار است از زیر فشار «دربیایند»، همان مردمی که زیر بمباران و محاصره ماندند، حالا هم نه عامل‌اند نه پرسنده؛ فقط باری‌اند که باید از سنگری به سنگر دیگر جابه‌جا شوند. سازوکاری که می‌خواست شکست را پیروزی بنامد، در پایان تنها می‌تواند بپرسد سنگر بعدی کجاست.

از همین نویسنده:

این مطلب را پسندیدید؟ کمک مالی شما به ما این امکان را خواهد داد که از این نوع مطالب بیشتر منتشر کنیم.

آیا مایل هستید ما را در تحقیق و نوشتن تعداد بیشتری از این‌گونه مطالب یاری کنید؟

.در حال حاضر امکان دریافت کمک مخاطبان ساکن ایران وجود ندارد

توضیح بیشتر در مورد اینکه چطور از ما حمایت کنید

نظر بدهید

در پرکردن فرم خطایی صورت گرفته

نظرها

  • Mori

    با سلام نویسنده مقاله دچار نوعی «پیش‌دستی تحلیلی» شده است؛ یعنی هنوز اسب زین نشده، او دارد درباره نحوه تاختن یا شکست خوردن سوارکار صحبت می‌کند. وقتی هنوز هیچ افق روشنی از توافق پایدار وجود ندارد، هشدار دادن درباره عواقبِ زبانِ توجیهِ آن، بیشتر یک تمرین ذهنی است تا یک تحلیل مبتنی بر واقعیت جاری.