راستیآزمایی و دادخواهی: نگاهی از منظر فمینیسم استعمارزدا و عدالت تحولآفرین
رها ایزدی ـ اگر مخالفت با نظام کیفری صرفاً به جایگزینی آن با شبکههایی غیررسمی از نظارت، بازجویی، پروندهسازی، شرمسارسازی و حذف اجتماعی بینجامد، آنچه تغییر کرده تنها شکل اعمال قدرت است، نه منطق آن. در چنین وضعیتی، دادخواهی دیگر بدیلی برای ساختارهای تنبیهی نخواهد بود، بلکه خود به نسخهای غیررسمی از همان سازوکارهای انضباطی تبدیل میشود که مدعی نقد آنهاست. بنابراین مساله این نیست که آیا باید روایت زنان را شنید یا نه؛ ضرورت این امر کاملا روشن است. اما پرسش این است که چگونه میتوان روایتها را جدی گرفت، بدون آنکه حقیقت را قربانی کنیم؛ چگونه میتوان از آسیبدیدگان حمایت کرد، بدون آنکه اصول دادرسی منصفانه را کنار بگذاریم؛ و چگونه میتوان با خشونت مبارزه کرد، بیآنکه خود به بازتولید اشکال تازهای از خشونت و سلطه بدل شویم.

عدالت تحول آفرین و راستی آزمایی

در سالهای اخیر، یکی از مهمترین دستاوردهای جنبشهای فمینیستی و عدالتخواه، شکستن سکوت پیرامون خشونت جنسی و جنسیتی بوده است. جنبشهایی مانند #MeToo توانستند تجربه میلیونها زن را که سالها نادیده گرفته شده بود، به عرصه عمومی بیاورند و نشان دهند که چگونه ساختارهای قدرت، قربانیان را به سکوت وامیدارند و متجاوزان را از پاسخگویی مصون نگه میدارند. همزمان با این دستاوردها، پرسش دیگری نیز پیش روی جنبشهای عدالتخواه قرار گرفت؛ پرسشی که از دل سنتهای فمینیسم استعمارزدا، عدالت تحولآفرین و الغاگرایی (Abolitionism) برخاسته است:
اگر قرار نیست به نظام کیفری، پلیس و زندان تکیه کنیم، چگونه باید حقیقت را تشخیص دهیم؟ چگونه باید میان شنیدن روایت، راستیآزمایی، پاسخگویی و عدالت تعادل برقرار کنیم؟
این پرسش صرفاً حقوقی نیست؛ پرسشی اخلاقی و سیاسی نیز هست. زیرا هر جنبش رهاییبخش، می بایست درباره شیوه مواجهه خود با اتهام، حقیقت و قدرت تصمیم بگیرد. در سالهای اخیر، واژه «الغاگرایی» یا Abolitionism بیش از هر زمان دیگری وارد ادبیات فمینیستی شده است. الغاگرایی به معنای مخالفت با حقیقتیابی یا پاسخگویی نیست. این سنت فکری، که متفکرانی چون آنجلا دیویس، روث ویلسون گیلمور، ماریام کابا و میمی کیم از مهمترین نمایندگان آن هستند، نقد خود را متمرکز بر نظام کیفری، زندان، پلیس و منطق تنبیه میکند؛ نه نقد حقیقت، شواهد یا مسئولیتپذیری. آنجلا دیویس در نوشتههای خود تأکید میکند که الغاگرایی صرفاً درباره حذف زندان نیست، بلکه درباره ساختن نهادهای جدید عدالت است؛ نهادهایی که بتوانند بدون بازتولید خشونت دولتی، حقیقت را روشن کنند، مسئولیت را مشخص سازند و امکان ترمیم آسیب را فراهم آورند. (Davis, 2003; Davis et al., 2022).
در همین راستا، ماریام کابا نیز معتقد است که عدالت بدون پاسخگویی ممکن نیست و پاسخگویی نیز بدون حقیقتیابی شکل نمیگیرد (Kaba, 2021) . یکی از ارزشمندترین دستاوردهای فمینیسم معاصر، جدی گرفتن روایت آسیبدیدگان است. قرنها تجربه زنان، کودکان، سیاهپوستان، مردم بومی و دیگر گروههای به حاشیه راندهشده نادیده گرفته میشد یا اساساً باور ناپذیر تلقی میشد اما شنیدن و جدی گرفتن روایت، به معنای پایان یافتن فرآیند عدالت نیست.
لی گودمارک در کتاب جرمزدایی از خشونت خانگی[1] توضیح میدهد که نقد نظام کیفری هرگز به معنای کنار گذاشتن حقیقت یا پاسخگویی نیست؛ بلکه به معنای یافتن شیوههای دیگری برای رسیدن به عدالت است (Goodmark, 2018). به همین ترتیب، میمی کیم که از برجستهترین نظریهپردازان عدالت تحولآفرین است، تأکید میکند که روایت آسیبدیده نقطه آغاز عدالت است، نه پایان آن. عدالت تحولآفرین مستلزم مستندسازی، گفتوگو، شنیدن روایتهای مختلف، روشن شدن مسئولیتها و ایجاد امکان پاسخگویی است (Kim, 2018). از این منظر، مطالبه راستیآزمایی نه مخالفت با قربانی است و نه بیاعتبار کردن روایت او؛ بلکه بخشی از همان فرآیندی است که امکان تحقق عدالت را فراهم میکند.
یکی از مهمترین تناقضهای برخی فضاهای کنشگری را امروز در بازتولید پلیسگری اجتماعی[2] میتوان دید.
برخی کنشگرانی که خود را مخالف پلیس، نظارت و منطق تنبیه معرفی میکنند، نوعی پلیسگری غیررسمی را از طریق نظارت، برچسبزنی و کنترل اجتماعی اعمال میکنند. در چنین فضاهایی، دیگر تنها رفتار افراد موضوع قضاوت نیست؛ بلکه لایکهای اینستاگرامی، دنبال کردن یک حساب کاربری، سکوت، دوستیها، روابط شخصی یا حتی طرح یک پرسش نیز به موضوع طرد و کنترل تبدیل میشود. افراد بر اساس استدلالها یا شواهد داوری نمیشوند؛ بلکه بر اساس شبکه ارتباطات، برداشتهای سیاسی یا میزان وفاداریشان به یک روایت خاص ارزیابی میشوند. این وضعیت، بیش از آنکه یادآور عدالت تحولآفرین باشد، به شکل تازهای از پلیسگری اجتماعی شباهت دارد. تناقض از همینجا آغاز میشود.
فمینیستی که تا دیروز خود را الغاگر میخواند و پلیسگری را نقد میکرد، امروز خود شکلی از پلیسگری غیررسمی را اعمال می کند. لایکهای زنان دیگر را رصد میکند، برای آنان پیام خصوصی میفرستد و درباره روابط و انتخابهایشان بازخواست میکند. گفتوگوهای خصوصی را بدون رضایت صاحبان آنها منتشر میکند، اطلاعات شخصی را به ابزار مشروعیتبخشی به یک روایت تبدیل میکند و هرکس روایت مطلوب او را به پرسش بکشد، با پروندهسازی، برچسبزنی، تهدید یا حذف اجتماعی مواجه میشود. در چنین فضایی، مرزهای اخلاقی نیز بهتدریج جابهجا میشوند. عملی که اگر از سوی دولت، پلیس یا نهادهای امنیتی انجام شود بهدرستی محکوم میشود، هنگامی که از سوی بخشی از یک شبکه کنشگری صورت میگیرد، گاه به نام «حمایت از زنان» یا «همبستگی فمینیستی» توجیه میشود. اما تغییر کنشگر، ماهیت عمل را تغییر نمیدهد. نظارت، بازجویی، افشای اطلاعات خصوصی، شرمسارسازی عمومی و طرد اجتماعی، صرفنظر از آنکه توسط چه کسی انجام شوند، همچنان اشکالی از اعمال قدرتاند.
از همه مهمتر، عاملیت زنان نیز در این فضا به شکلی گزینشی به رسمیت شناخته میشود. استقلال رأی و توانایی زنان برای قضاوت مستقل تنها تا زمانی محترم شمرده میشود که نتیجه آن با روایت مطلوب همسو باشد. اما اگر زنی یا کنشگری پرسشی مطرح کند، خواهان راستیآزمایی شود یا صرفاً از ضرورت دادرسی منصفانه سخن بگوید، ناگهان از جایگاه یک سوژه مستقل خارج میشود و با برچسبهایی چون «حامی متهم»، «نوچه»، «زن ستیز»، «محور مقاومتی» یا نسبتهای سیاسی و ایدئولوژیک دیگر از میدان گفتوگو حذف میشود. در این لحظه، اصل بنیادین فمینیسم یعنی بهرسمیتشناختن سوژگی و عاملیت زنان جای خود را به نوعی اطاعت ایدئولوژیک میدهد؛ گویی تنها زنانی دارای عاملیتاند که روایت مورد نظر را بیچونوچرا تأیید کنند.
این شیوه برخورد، نه تنها با آزادی اندیشه ناسازگار است، بلکه با یکی از بنیادیترین دستاوردهای فمینیسم نیز در تضاد قرار دارد؛ یعنی به رسمیت شناختن استقلال فکری زنان. عاملیت، اگر واقعاً به آن باور داشته باشیم، نمیتواند امتیازی باشد که تنها به زنان همنظر با ما تعلق گیرد.
از همان سالهای نخست جنبش #MeToo، شماری از نظریهپردازان فمینیست درباره نسبت میان عدالت، مجازات، پاسخگویی و گسترش منطق کیفری در برخی اشکال کنشگری فمینیستی به بحث پرداختند. یکی از مهمترین این صداها آیا گروبر[3] است. گروبر از مهمترین منتقدان فمینیسم کارسرال است. فمینیسم کارسرال رویکردی در فمینیسم است که برای مقابله با خشونت جنسیتی عمدتاً بر ابزارهای نظام کیفری، از جمله پلیس، دادگاه، زندان و مجازات، تکیه میکند و آنها را مهمترین مسیر تحقق عدالت میداند. گروبر در کتاب جنگ فمینیستی علیه جرم[4] نشان میدهد که بخشی از فمینیسم جریان اصلی، هرچند با نیت حمایت از زنان، بهتدریج با منطق کیفری و مجازاتمحور پیوند خورده است. در همین راستا گروبر استدلال میکند که اتکای فزاینده بخشی از فمینیسم به حقوق کیفری و مجازات، خطر گسترش نظام کیفری و بازتولید سازوکارهای تنبیهی را در پی دارد ( 2020). این نقدها، حمله به فمینیسم نیستند؛ بلکه تلاشی برای محافظت از آن در برابر تبدیل شدن به چیزی هستند که خود همواره با آن مبارزه کرده است.
راستیآزمایی، دشمن قربانی نیست
یکی از خطرناکترین دوگانههایی که در برخی فضاهای کنشگری شکل گرفته، این تصور است که گویی تنها دو انتخاب وجود دارد: یا باید روایت را بیچونوچرا پذیرفت، یا در کنار متهم ایستاد. این دوگانه، هم از نظر حقوقی نادرست است و هم از نظر اخلاقی.
هر جنبشی که نتواند نقد را تحمل کند، هر پرسشی را حمله بداند، مخالفان را فاقد مشروعیت تلقی کند و به جای استدلال، از برچسبزنی استفاده کند، به تدریج همان منطقی را بازتولید میکند که روزی علیه آن شکل گرفته بود. قدرت، تنها در دولت، پلیس یا زندان متجلی نمیشود. قدرت میتواند در شبکههای اجتماعی، در گروههای دوستی، در جمعهای روشنفکری و حتی در جنبشهای آزادیخواه نیز بازتولید شود.
در همه مدلهای معتبر عدالت تحولآفرین، شنیدن روایت آسیبدیده آغاز مسیر است، نه پایان آن. اگر هیچ امکانی برای بررسی، گفتوگو، شنیدن روایتهای دیگر، مستندسازی و روشن شدن مسئولیتها وجود نداشته باشد، آنچه باقی میماند عدالت نیست، بلکه صرفاً رقابت روایتهاست. این دقیقاً همان نکتهای است که میمی کیم و ماریام کابا بارها بر آن تأکید کردهاند. عدالت تحولآفرین نه خواهان بازگشت به دادگاههای کیفری است و نه مدافع حذف حقیقتیابی. بلکه میپرسد چگونه میتوان بدون بازتولید خشونت دولتی، حقیقت را تا حد امکان روشن کرد و همزمان کرامت همه افراد درگیر را حفظ کرد. به همین دلیل، مطالبه راستیآزمایی نه توهین به قربانی است و نه انکار خشونت. همانگونه که احترام به اصل برائت به معنای بیاعتبار کردن شاکی نیست، درخواست بررسی مستقل نیز به معنای انکار رنج آسیبدیده نیست.
تاریخ جنبشهای اجتماعی نشان میدهد که هیچ جنبشی از خطر اقتدارگرایی مصون نیست. هر جنبشی که نتواند نقد را تحمل کند، هر پرسشی را حمله بداند، مخالفان را فاقد مشروعیت تلقی کند و به جای استدلال، از برچسبزنی استفاده کند، به تدریج همان منطقی را بازتولید میکند که روزی علیه آن شکل گرفته بود. قدرت، تنها در دولت، پلیس یا زندان متجلی نمیشود. قدرت میتواند در شبکههای اجتماعی، در گروههای دوستی، در جمعهای روشنفکری و حتی در جنبشهای آزادیخواه نیز بازتولید شود.
اگر قرار است فمینیسم استعمارزدا و عدالت تحولآفرین بدیلی برای نظام کیفری موجود باشند، باید بتواند چیزی بیش از نفی پلیس و زندان ارائه دهند. بدیل واقعی، تنها زمانی شکل میگیرد که بتوان همزمان از کرامت آسیبدیدگان، حقیقتیابی، پاسخگویی، عدالت معرفتی و حق برخورداری همه افراد از یک فرآیند منصفانه دفاع کرد. جنبشی که پرسش را با خیانت، نقد را با دشمنی و راستیآزمایی را با انکار قربانی یکی بگیرد، ناخواسته راه را برای شکل تازهای از اقتدار باز میکند؛ اقتداری که شاید لباس فمینیسم بر تن داشته باشد، اما همچنان با ابزارهای نظارت، برچسبزنی، حذف و شرمسارسازی عمل میکند.
اگر مخالفت با نظام کیفری صرفاً به جایگزینی آن با شبکههایی غیررسمی از نظارت، بازجویی، پروندهسازی، شرمسارسازی و حذف اجتماعی بینجامد، آنچه تغییر کرده تنها شکل اعمال قدرت است، نه منطق آن. در چنین وضعیتی، دادخواهی دیگر بدیلی برای ساختارهای تنبیهی نخواهد بود، بلکه خود به نسخهای غیررسمی از همان سازوکارهای انضباطی تبدیل میشود که مدعی نقد آنهاست. بنابراین مساله این نیست که آیا باید روایت زنان را شنید یا نه؛ ضرورت این امر کاملا روشن است. اما پرسش این است که چگونه میتوان روایتها را جدی گرفت، بدون آنکه حقیقت را قربانی کنیم؛ چگونه میتوان از آسیبدیدگان حمایت کرد، بدون آنکه اصول دادرسی منصفانه را کنار بگذاریم؛ و چگونه میتوان با خشونت مبارزه کرد، بیآنکه خود به بازتولید اشکال تازهای از خشونت و سلطه بدل شویم.
منابع:
- Davis, Angela Y. Are Prisons Obsolete? Seven Stories Press, 2003.
- Davis, Angela Y., Gina Dent, Erica R. Meiners, and Beth E. Richie. Abolition. Feminism. Now. Haymarket Books, 2022.
- Foucault, Michel. 1977. Discipline and Punish: The Birth of the Prison. Translated by Alan Sheridan. New York: Pantheon Books.
- Goodmark, Leigh. Decriminalizing Domestic Violence. University of California Press, 2018.
- Gruber, Aya. The Feminist War on Crime. University of California Press, 2020.
- Kaba, Mariame. We Do This 'Til We Free Us. Haymarket Books, 2021.
- Kim, Mimi E. "From Carceral Feminism to Transformative Justice." Journal of Community Practice (2018).
پانوشت:
[1] Decriminalizing Domestic Violence
[2] «پلیسگری اجتماعی»
ترجمه نسبتاً رایج social policing است و این معنا را منتقل میکند که جامعه یا گروههای اجتماعی نقش پلیس را بر عهده میگیرند.
[3] Aya Gruber
[4] The Feminist War on Crime




نظرها
نظری وجود ندارد.