تجربهای تروماتیک از دی ۱۴۰۴: نمایش «ناشناس» هیلا صدیقی
نمایش «ناشناس» به کارگردانی هیلا صدیقی و تهیهکنندگی ایمان ارجمندی، با الهام از وقایع خونین دی ۱۴۰۴، مخاطب را نه در مقام یک تماشاگر منفعل، بلکه در موقعیت قربانیِ شاهد سرکوب قرار میدهد. این اثر در مرز میان تئاتر پسادراماتیک و مستند سیاسی، با خلق فضایی امنیتی-برزخی و تعامل فیزیکی با تماشاگران، زندگی، آرزوهای ناتمام و لحظه مرگ شش قربانی از نسلها و طبقات مختلف را روایت میکند. نمایش با ترکیب تکگوییهای وجودی در مواجهه با فرشته، تصاویر مستند و خشونت اجرایی، فراتر از یک سوگواری جمعی، به «دادگاه حافظه»ای بدل میشود که تماشاگر را با مسئولیت اخلاقی خود در برابر تراژدیهای تاریخی روبهرو میسازد.

نمایش «ناشناس» به کارگردانی هیلا صدیقی و تهیهکنندگی ایمان ارجمندی
نمایش «ناشناس» به کارگردانی هیلا صدیقی و تهیهکنندگی ایمان ارجمندی، که از کشتار خونین دی ۱۴۰۴ الهام گرفته شده، مخاطب را در فضایی برزخی، پراضطراب و امنیتی قرار میدهد؛ فضایی شبیه خیابانهای تهران تحت کنترل نیروهای سرکوبگر.
مخاطبان وقتی وارد سالن میشوند، خود را در فضایی میبینند که به خیابانهای تهران در زمان سرکوب اعتراضات دی ۱۴۰۴ شباهت دارد. مأموران مسلح با رفتار خشن، کیسههای جنازه و نوارهای هشدار، حس تهدید و خشونت را به تماشاگران منتقل میکنند.
نمایش به صورت اپیزودیک (قطعهقطعه) پیش میرود و زندگی، آرزوهای برآوردهنشده و لحظه مرگ شش قربانی از نسلها و تعلقات اجتماعی و خانوادگی مختلف را روایت میکند: از دانشجوی جوان و پدر خانواده گرفته تا مربی راگبی و زنی میانسال.
هر کدام از این شخصیتها بعد از مرگ، در فضایی مرزی و برزخی با فرشتهای روبهرو میشوند. پیش از رفتن به جهان دیگر، خاطراتشان، دلیل حضور در اعتراضات (از عشق به زندگی تا نگرانی برای آینده فرزندان) و لحظه اصابت گلوله را تعریف میکنند.
در میان این گفتوگوها و با ترکیب تصاویر مستند از سرنوشت واقعی قربانیان، نمایش کمکم پازل یک تراژدی جمعی را کنار هم میچیند با این هدف که ما را با موضوعاتی مانند حافظه، مسئولیت جمعی و معنای انسانیت درگیر کند.
مأموران مسلح، کیسههای جنازه، نوارهای هشدار و تعامل خشن با تماشاگران، از همان ابتدا حس حضور در یک وضعیت واقعی تهدید و خشونت را القا میکند. در این جهان نمایشی، قربانیان اعتراضات پس از مرگ، در میانهی مرز مرگ و خاطره با فرشته مواجه میشوند و هر اپیزود به روایت زندگی، آرزوهای ناتمام، عشقها و لحظهی کشته شدن یکی از آنها اختصاص دارد. نمایش با تلفیق روایت مستند و عناصر دراماتیک، شخصیتهایی از نسلهای مختلف را به تصویر میکشد که با انگیزههایی چون عشق به زندگی، آیندهی فرزندان و آرزوی آزادی به خیابان آمده بودند.
این نمایش در مرز بین «تئاتر پسادراماتیک» و «تئاتر مستند سیاسی» قرار دارد. نویسنده و کارگردان با شکستن دیوار چهارم و قرار دادن تماشاگر در موقعیتی که مجبور به همذاتپنداری میشود، فضایی مرزی، برزخی و امنیتی ساختهاند. این فضا بیشتر از اینکه داستان بگوید، یک «محیط رفتاری» را دوباره زنده میکند.
با استفاده از عناصری مثل نیروهای سرکوبگر با ماسک و سلاح، کیسههای جنازه، نوارهای هشدار و حتی برخورد فیزیکی با تماشاگر، نمایش به یک تجربه حسی و بدنی تبدیل شده است. اینجا معنا بیشتر از طریق حرف زدن منتقل نمیشود، بلکه از طریق «اقدام» و «واکنش» تماشاگر به وجود میآید. این سبک ریشه در تئاتر ظلم (تئاتر کروئل) و اجراهای محیطی دهه ۱۹۶۰ دارد و هدفش این است که حضور تروماتیک (آسیبزا) را تقویت کند و تماشاگر را از حالت ناظر منفعل بیرون بکشد و او را به موقعیت «قربانیِ شاهد سرکوب» ببرد.
از نظر دراماتیک، نمایش ترکیبی از ساختار اپیزودیک (قطعهقطعه)، روایت مستند و گفتوگوهای وجودی با «فرشته» است. این ترکیب نمایش را به جایی بین «حماسه» و «مرثیه» میبرد. هیلا صدیقی، کارگردان این نمایش در گفتوگو با زمانه میگوید:
این شکل، این فرصت را ایجاد میکرد که فضایی فراهم شود تا آن شخصیتها بتوانند در شرایط آرامتری قصهشان را تعریف کنند. در جهانی بعد از آنچه برایشان اتفاق افتاده بود، از نگاهی از بالا به پایین به زندگی خودشان و به حادثه ۱۸ و ۱۹ دیماه برگردند و آن را ببینند. حس خودشان، نگاه خودشان و زندگیشان را در فرصتی که روی صحنه هستند برای ما تعریف کنند، دست تماشاگر را بگیرند و او را به سمت خودشان ببرند.
و در ادامه میافزاید:
در واقع دلم میخواست در قسمتهای مختلفی از لحظههایی که میخواستند از خانه خارج شوند، وارد آن فضا شوند و حتی بعد از آن، وقتی از بیرون به ماجرا نگاه میکنند، بتوانیم در فضای آرامتری با این چهرهها گفتگو کنیم.
از یک طرف، تکگوییهای شخصیتها با جزئیات واقعی (مثل خاطرات حمله شیمیایی حلبچه یا نگرانیهای خانوادگی) یک روایت برشتی (برتولت برشت) از تاریخ معاصر ایران ارائه میدهد. از طرف دیگر، حضور فرشته به عنوان ناظری پرسشگر، لایهای معنوی و آیینی به کار اضافه میکند که فراتر از زندگی روزمره است و سؤالهای اخلاقی درباره «مسئولیت جمعی» و «معنای شهادت» را مطرح میکند.
نمایش با ترکیب «امر واقعی» (مثل اصابت گلوله و اخبار) و «امر نمادین» (برزخ، کیسههای جنازه، گفتوگو با مرگ) موفق شده اثری بسازد که فقط سوگواری نیست، بلکه شبیه به یک «دادگاه حافظه» است. در این دادگاه نه متهم مشخص است و نه قاضی، اما همه چیز تماشاگر را وادار به روبهرو شدن با سرکوب و چیزهایی که سرکوب شده، میکند.
ترکیب «خشونت اجرایی» (برخوردهای فیزیکی و عناصر سرکوب) با «شاعرانگی تکگوییها» سبکی خاص و منحصربهفرد ایجاد کرده که تراژدی را از فرم تقلیدی ارسطویی خارج میکند و آن را به یک تجربه جمعی و مستقیم از رنج تبدیل مینماید.
در مجموع طراحی صحنه و تعامل با مخاطب به گونهای انجام شده که تجربهای عمیق و مستقیم برای تماشاگر ایجاد کند و این تجربه تأثیر زیادی بر دریافت و درک مخاطب از نمایش میگذارد. هیلا صدیقی میگوید:
ما که در سرزمینهای دور از مرزهایی هستیم که حوادث ۱۸ و ۱۹ دیماه یا حوادث پیش از آن مثل سال ۸۸، جنبش زندگی آزادی، آبان، کوی دانشگاه و دورانهای مشابه در آن رخ داده، برای اینکه تمام ابعاد این حوادث را ببینیم، باید قبل از هر چیز بفهمیم آن آدمهایی که به خیابان آمدند تا حرفشان را بزنند و شعارشان را بدهند، چه ترسهایی را پشت سر گذاشته بودند. آنها فقط روبهروی نیروهای سرکوبگر نبودند.
این نمایش نمیخواهد قربانیان را به «نماد» یا «عدد» تبدیل کند. هدفش این است که مخاطب را با «لحظههای پیش از قهرمان شدن» آنها روبهرو کند؛ یعنی ترسها، تردیدها، عشقهای روزمره و حرفهای ساده با خانواده که معمولاً زیر سایه شجاعت حضور در خیابان نادیده گرفته میشوند. او در ادامه از یک تجربه منحصر به فرد خبر میدهد:
در سرزمینهای آزاد، این نیروها به شکل بازیگر در سالن حضور دارند و پرفورمنس خود را اجرا میکنند. همین حضور، التهاب و استرس را از همان دقیقه اول ورود تماشاگران به سالن ایجاد میکرد. برای بعضیها حتی ترسناک بود که این مأموران را ببینند و روی صندلیها بنشینند. این صحنه شاید شجاعت و ایثار کسانی را که به خیابان رفته بودند، پیش چشم تماشاگران چند برابر میکرد. وحشتی را نشان میداد که وقتی اولین تیراندازیها شروع شد، مردم در صفهای کنار همدیگر آدمهایی را میدیدند که مثل برگ از درخت با شلیک گلوله روی زمین میریختند. آنها در کنار زخمیها به سمت زندگی میدویدند و فرار میکردند تا جان خودشان را نجات دهند.
صدیقی یادآوری میکند:
ساختن این فضا کمک میکرد که وقتی اولین جنازه از میان سه جنازه بیرون میآید و مشخص میشود دختری ۲۱-۲۲ ساله است که از یک شهرستان کوچک برای درس خواندن به تهران آمده، معصومیت و مظلومیت او برای همه ما چند برابر شود و قلب تماشاگران را خیلی بیشتر از آنچه فکر میکردند به او نزدیک کند.
به یک معنا درام این نمایش نه در حماسه، بلکه در «شکنندگی زندگی معمولی در برابر خشونت سازمانیافته» شکل میگیرد.
نکته مهم این است که فضای امنیتی شبیهسازیشده در سالن، فقط یک ابزار نمایشی برای ایجاد هیجان نیست. این فضا مثل «آینهای» است که مخاطب را وادار میکند درباره جایگاه اخلاقی خودش در برابر رویدادهای مشابه فکر کند. کارگردان، مخاطب را از حالت قضاوت از بیرون بیرون میآورد و به او یادآوری میکند که سیاست همیشه با زندگی شخصی و واقعی آدمها درهم تنیده است.
«حضور بازیگران مسلح به جای نیروهای واقعی» به مخاطب نشان میدهد که تماشای این نمایش او را در موقعیتی «ایمن اما نه بیتفاوت» قرار میدهد. موقعیتی که از او میخواهد شجاعت دیدن رنج دیگران را با تمام جنبههای انسانیاش تجربه کند حتی اگر فقط در یک صحنه نمایش باشد و نگذارد خشونت در ذهنش عادی و طبیعی شود. هیلا صدیقی میگوید:
اتفاقاتی که در سالهای مختلف تاریخی برای مردم افتاده، شباهتهای همیشگی به هم دارند. انگار ما وارث دردهای نسلها و اجداد گذشتهمان هستیم. با دیدن و شناختن همه آن اتفاقاتی که بر نسلهای قبلی ما گذشته، شاید بتوانیم این چرخه را که مرتب ادامه دارد و به نسلهای بعدی منتقل میشود قطع کنیم و جلویش را بگیریم. اینکه هر کدام از این آدمها قصه خودشان را تعریف میکردند و ما به حافظه تاریخی مستند خودمان برمیگشتیم و شباهتها را در دهههای قبل میدیدیم - همین رنجها، همین شعارها، همین فریادها برای خواستن نیازهای اولیه در یک زندگی امروزی به ما کمک میکند که در آینده مسیر را با هم به سمت درستی پیش ببریم.
و در پایان گفتوگو با کا یادآوری میکند که «اصولاً رسالت هنر، ثبت حقایق تاریخی است. اولین آثار هنری اغلب از دل رنجهای تاریخی خلق شدهاند و آن را به نسلهای بعدی و به دست دنیا رساندهاند.»










نظرها
نظری وجود ندارد.