تفاهم بدون مردم، قدرت بدون آینده
سیاوش شهابی ـ قدرت واقعی ایران در این نیست که هر چند سال یک بار دشمن را از هزینه جنگ بترساند. قدرت واقعی در جامعهای است که بتواند از پایین سیاست بسازد. روابط بین المللی با اعتماد و احترام متقابل بسازد. اما تا وقتی این جامعه سرکوب شود، تصمیم درباره ایران جای دیگری گرفته خواهد شد. و تا وقتی مبارزه طبقاتی از روایت ایران حذف شود، هر تفاهمی فقط نام محترمانهتری برای تعویق بحران خواهد بود.

تهران، ایران - ۸ ژوئن: مردم در تهران، ایران، در ۸ ژوئن ۲۰۲۶، علیرغم تشدید تنشها و بیانیهها و حملات متقابل بین ایران، اسرائیل و ایالات متحده، طبق معمول به زندگی روزمره خود ادامه میدهند. عکس: Fatemeh Bahrami، منبع:AFP
عمان، قطر، عربستان، پاکستان، ترکیه، مصر و امارات. تفاهمی که پس از جنگ اخیر میان ایران و ایالات متحده اعلام شد، با میانجیگری این کشورها به دست آمد. همین فهرست، پیش از هر تحلیل، یک واقعیت را ثبت میکند: بحران ایران دیگر فقط در تهران و واشینگتن حل نمیشود. منطقه وارد محاسبه شده است و این فقط نشانه پیچیدهتر شدن دیپلماسی نیست. نشانه غیبت چیزی بزرگتر است: جامعه ایران از تصمیم درباره سرنوشت خود کنار گذاشته شده است. چرا؟
توقف جنگ، نه پایان بحران
تفاهم پس از جنگ مکثی بود در میانه بحرانی که همه طرفها را فرسوده کرده بود. ایالات متحده و اسرائیل نتوانستند ایران را به تسلیم فوری بکشانند. جمهوری اسلامی بهعنوان یک ساختار سیاسی حاکم جدا از جامعه ایران هم نتوانست نشان دهد که میتواند جنگی گسترده را بدون هزینهای سنگین ادامه دهد. نتیجه، زمان خرید، اما تصمیم نساخت.
در نگاه نخست، این توقف میتواند نشانه عقلانیت باشد. ادامه جنگ برای واشینگتن خطر فرسایش نظامی، فشار بازار انرژی و سایه جنگی بیپایان را جدیتر میکرد. تلآویو دید که حمله به ایران لزوما به فروپاشی سریع محاسبات رژیم نمیانجامد. جمهوری اسلامی هم فهمید بازدارندگی نظامی میتواند دشمن را عقب براند، اما خود کشور را نیز در معرض فشارهایی غیرقابل پیشبینی قرار میدهد.
اما جنگ اخیر فقط آزمون موشک، دیپلماسی یا تنگه هرمز نبود. این جنگ نشان داد که ایران بهعنوان یک واحد ژئوپلتیک ابزار قدرت دارد، اما جمهوری اسلامی راهبرد سیاسی قابل دوامی که این قدرت را به آیندهای برای جامعه وصل کند، ندارد. میتواند هزینه جنگ را بالا ببرد، اما نمیتواند روشن کند این هزینه قرار است به چه زندگیای برای مردم ختم شود. میتواند از فروپاشی فوری بگریزد، اما نمیتواند جامعه را قانع کند که مسیر فعلی چیزی بیش از مدیریت دائمی بحران است.
خطای پس از ۷ اکتبر
بخشی از این بنبست از محاسبات پس از ۱۵ مهر ۱۴۰۲، برابر با ۷ اکتبر ۲۰۲۳، آغاز شد. دستگاه امنیتی و نظامی جمهوری اسلامی تصور میکرد میتواند میدان منطقهای را مدیریت کند، بی آنکه این مدیریت به درگیری گسترده با ایالات متحده و اسرائیل بینجامد. این محاسبه غلط از آب درآمد. سیاستی که قرار بود عمق راهبردی بسازد، به تدریج به بخشی از تصویر آسیبپذیری ایران تبدیل شد.
ضربه به حزبالله، ترور رهبرانش، سقوط سوریه و فرسایش جبهههای منطقهای، در نگاه محافل امنیتی اسرائیل و ایالات متحده نشانه ضعف ایران شد. نتانیاهو توانست همین تصویر را بفروشد: ایران فقط زیر فشار نیست، در ضعیفترین وضعیت خود قرار دارد. جنگ اخیر بخشی از این تصویر را مخدوش کرد. ایران نشان داد هنوز میتواند ریسک را بالا ببرد، دامنه بحران را منطقهای کند و از هرمز به عنوان اهرمی جدی استفاده کند. اما مخدوش کردن تصویر ضعف با حل بحران فرق دارد. جمهوری اسلامی نشان داد ایران لقمه آسانی نیست؛ نشان نداد سیاست منطقهایاش از ابتدا درست طراحی شده بود.
بازدارندگیای که بحران را منتقل کرد
مدل منطقهای سپاه سالها بر این فرض استوار بود که ایران با شبکهای از نیروهای همسو در لبنان، عراق، سوریه، یمن و جاهای دیگر میتواند جنگ را از مرزهای خود دور نگه دارد. این مدل در دورههایی برای جمهوری اسلامی عمق امنیتی ساخت. اما جنگ اخیر نشان داد همین عمق امنیتی، همان اندازه که اهرم قدرت است، میتواند کانال انتقال بحران هم باشد. وقتی حزبالله هدف قرار میگیرد، سوریه از دست میرود و آینده شبکه منطقهای به تفاهم با ایالات متحده گره میخورد، دیگر نمیتوان گفت این مدل همان کارکرد سابق را دارد.
سپاه توان بازدارنده تولید کرده است؛ انکار این واقعیت کمکی به تحلیل نمیکند. مسئله این است که هزینه این بازدارندگی دیگر پنهان نمیماند. اگر تنها راه دیده شدن قدرت ایران، تهدید به گسترش بحران باشد، کشور در وضعیت خطرناکی قرار میگیرد. چنین قدرتی میتواند دشمن را محتاط کند، اما سرمایهگذار را فراری میدهد، جامعه را مضطرب میکند، اقتصاد را فرسوده میکند و همسایگان را به سمت ائتلافهای دفاعی میراند.
هرمز نمونه روشن همین وضعیت است. ایران به واسطه جغرافیای خود اهرمی دارد که هیچ قدرت جهانی نمیتواند نادیدهاش بگیرد. اما آینده کشور را نمیتوان بر امکان بستن یا نیمه بستن یک گذرگاه بنا کرد. قدرت جغرافیایی وقتی به سرمایه سیاسی تبدیل میشود که ثبات تولید کند، نه فقط اضطراب. جمهوری اسلامی بارها توانسته بحران بسازد یا هزینه بحران را بالا ببرد؛ آنچه نتوانسته بسازد، نظمی است که جامعه در آن نفس بکشد.
پرونده هستهای و هزینه تعویق
همین منطق در پرونده هستهای هم دیده میشود. جمهوری اسلامی سالها در وضعیت ابهام حرکت کرد؛ نه عبور کامل، نه توافق پایدار، نه شفافیت راهبردی، نه تصمیم نهایی. ابهام وقتی ارزش دارد که بخشی از یک راهبرد باشد. وقتی جایگزین راهبرد شود، دشمن را به حدس زدن، فشار آوردن و اقدام پیشدستانه تشویق میکند.
مشکل اصلی جمهوری اسلامی این است که تصمیمهای بزرگ را به تعویق میاندازد و هزینه تعویق را به جامعه منتقل میکند. مردم هزینه تحریم، تورم، انزوا، تهدید و جنگ را میپردازند، اما هیچگاه اجازه نمییابند درباره هدف نهایی این مسیر در سطحی جدی و عمومی گفتوگو کنند. آیا هدف بازدارندگی است؟ توسعه فناوری است؟ چانهزنی برای رفع تحریم است؟ تغییر توازن منطقهای است؟ یا فقط نگه داشتن یک اهرم برای روز مبادا؟ پاسخ رسمی هر بار با اقتضای لحظه تغییر کرده است.
امنیت ملی بدون دخالت شهروند
در سیاست داخلی هم همین ابهام شکل خشنتری دارد. جمهوری اسلامی از یک سو میگوید کشور در لحظهای تاریخی قرار دارد و همه باید پشت امنیت ملی بایستند. از سوی دیگر، اجازه نمیدهد درباره همین امنیت ملی بحثی برابر شکل بگیرد. گروههای متصل به نهادهای امنیتی، نظامی، سیاسی و اقتصادی میتوانند درباره حساسترین پروندههای کشور سخن بگویند، سند منتشر کنند، تهدید کنند، خط بدهند و بعد از شکست مسئولیت نپذیرند. اما روزنامهنگار، کارشناس مستقل، فعال مدنی، اقتصاددان یا سیاستمداری که بیرون از حلقه قدرت است، با کوچکترین نقد در معرض اتهام امنیتی قرار میگیرد.
به گزارش خبرگزاریها از نشست خبری روز سهشنبه ۲۶ خرداد ۱۴۰۴، سید محمد بطحایی، معاون وزیر کشور و رئیس سازمان امور اجتماعی کشور، اعلام کرد که بر اساس پیمایش خرداد ۱۴۰۵ این سازمان، حدود ۷۰ درصد مردم تغییر سیاستهای کلان کشور را کارآمدترین راه عبور از مشکلات میدانند و بیش از ۵۰ درصد انتظار دارند رهبری جدید مسیر تحولات کلان را تغییر دهد. همان سازمان گزارش داده شاخص سرمایه اجتماعی، یعنی اعتماد جامعه به کارآمدی حکمرانی، در یک دهه از حدود ۴۳٬۵ در سال ۱۳۹۴ به حدود ۳۶٬۶ در سال ۱۴۰۴ رسیده است. اینها ارقام یک اپوزیسیون نیست؛ دادههای خود دستگاهی است که وظیفهاش سنجش همین اعتماد است.
حکومتی که اکثریت جامعهاش خواهان تغییر سیاستهای کلان است، اما هر بیان مستقل این خواست را امنیتی میکند، بحث ملی را نه با جامعه که با آمار جامعه پیش میبرد. اینجا ممنوعیت آزادی تحزب و تشکل و مخصوصاً آزادی بیان کارکرد اصلی خودش را نشان میدهد. مدیریت روایت و بحران و تبدیل هر صدای انتقادی سازمانیافتهای به دشمن و خیانت.
دو زبان برای حذف جامعه
اینجاست که مسئله مبارزه طبقاتی وارد متن جنگ میشود. جمهوری اسلامی هر بار که جامعه از خیابان، کارخانه، دانشگاه، محله و صف نان وارد سیاست میشود، میکوشد آن را به پرونده امنیتی تبدیل کند. ادعای حضور سلولهای پهلوی و موساد در میان جمعیت، اگر جدی گرفته شود، باید برای حکومت پرهزینه باشد؛ چون تقریبا اعتراف به شکست دستگاه اطلاعاتی خودش است. اما در روایت پلیسی جمهوری اسلامی و بسیاری از تحلیلگران محور مقاومت، پشت هر خیزش یک دست خارجی ایستاده است، نه نیروی مادی جامعه.
این جابهجایی تصادفی نیست. وقتی اعتراض به فقر، تبعیض، سرکوب، بیآیندگی، دستمزد پایین، بیکاری، بیعدالتی جنسیتی و تحقیر اجتماعی به پروژه دشمن تبدیل میشود، حکومت دیگر لازم نیست درباره علتهای واقعی شورش حرف بزند. لازم نیست بپرسد چرا کارگر نمیتواند زندگی کند، چرا زن نمیتواند بر بدن خود اختیار داشته باشد، چرا دانشجو آیندهای نمیبیند، چرا معلم و بازنشسته هر سال باید برای ابتداییترین حقوق خود به خیابان بیایند. کافی است نام دشمن و شبکه ای از اینفلوئنسرها و تلویزیونهای پروپاگاندیست را بهعنوان فاکتور وارد تحلیل کند و جامعه و تجربه زیسته و خواستههایش را از صحنه حذف کند.
طرف مقابل هم زبان خود را دارد. وقتی رئیسجمهور ایالات متحده میگوید یا با ایران توافق میکند یا «کار را تمام میکند»، جامعه ایران باز هم موضوع تصمیم است، نه صاحب تصمیم. در این زبان، مردم ایران یا جمعیتیاند که باید زیر فشار نظامی و اقتصادی به تسلیم کشانده شوند، یا عددی انسانی که نباید بیش از حد آسیب ببیند. هر دو نگاه از بالا حرف میزنند. یکی جامعه را پشت دشمن خارجی پنهان میکند، دیگری آن را پشت محاسبه قدرت بزرگ.
نه پشت حکومت، نه پشت بمب
جامعه ایران در دوقطبیهای رسمی جا نمیگیرد. بسیاری از مردم با بمباران، محاصره و مداخله خارجی مخالفاند، چون میدانند جنگ خارجی جامعه را نابود میکند، زیرساخت عمومی را میزند و فضای داخلی را امنیتیتر میکند. اما مخالفت با جنگ به معنای تایید سیاستهای جمهوری اسلامی نیست.
دادههای سازمان امور اجتماعی این پیچیدگی را نشان میدهد. حدود ۶۰ درصد مردم امیدی به بهبود شرایط آینده ندارند و حدود ۶۰ درصد گفتهاند تحمل فشار اقتصادی بیشتر را ندارند؛ تنها حدود ۲۵ درصد احساس عدالت و برابری میکنند. همزمان، حدود ۷۶ درصد به ایرانی بودن خود افتخار میکنند و بخش قابل توجهی با برهم خوردن نظم اجتماعی مخالفاند. این جامعه نه ذخیره بیقیدوشرط حکومت است، نه پیادهنظام دولت مهاجم. جامعهای است که جنگ را نمیخواهد، اما سیاستی را هم که کشور را مدام در آستانه جنگ نگه میدارد، نمیتواند نادیده بگیرد.
حکومت میخواهد افتخار ملی را پشت سیاستهای خود مصادره کند. اپوزیسیون جنگطلب میخواهد ناامیدی اجتماعی را پشت بمب بنشاند. هیچکدام عدالت را افزایش نمیدهد. هیچکدام سازمانیابی مستقل جامعه را نمیخواهد. هیچکدام کارگران، زنان، دانشجویان، معلمان، بازنشستگان و فرودستان را نیروی سیاسی مستقل نمیبیند. در هر دو روایت، جامعه یا باید پشت دولت بایستد، یا زیر فشار دولت مهاجم به ابزار تغییر رژیم تبدیل شود.
مبارزه طبقاتی بهعنوان راه داخلی
راه دیگری وجود داشت و هنوز هم وجود دارد. مردم ایران میتوانستند از مسیر آزادی بیان، حزب، اتحادیه، تشکل مستقل، انتخابات آزاد، رسانه آزاد و گفتوگوی عمومی به راهحلی داخلی برسند. اما ساختار حاکم این امکان را مسدود کرده است. بقای آن بر تنش بیرونی، امنیتیسازی درونی و جامعهای استوار است که اجازه سازمانیابی ندارد.
به همین دلیل، پرسش پس از تفاهم این نیست که چه کسی پیروز شد. پرسش این است که چه نیرویی از تصمیم حذف شد. تفاهم اخیر شاید زمانی برای تصمیم خریده باشد. اما زمان، به خودی خود، راهحل نیست. جمهوری اسلامی بارها زمان خریده است؛ با مذاکره، سرکوب، ابهام، تشدید، عقبنشینی تاکتیکی، وعده اصلاح و تهدید دشمن. آنچه کم بوده، تصمیم نیست فقط؛ نیروی اجتماعیای است که اجازه تصمیم گرفتن داشته باشد. سیاست خارجی از انحصار حلقههای امنیتی بیرون نمیآید، مگر وقتی جامعه سازمانیافته بتواند در برابر آن بایستد. امنیت ملی به جامعه وصل نمیشود، مگر وقتی کارگر، زن، دانشجو، معلم، بازنشسته و فرودست فقط هزینهدهنده جنگ و تحریم نباشند.
جنگ اخیر نشان داد ایران را نمیتوان به سادگی حذف کرد. برای مردم ایران اما حذف نشدن کافی نیست. جامعهای که زیر فشار تورم، ناامنی، مهاجرت، سرکوب و اضطراب جنگ زندگی میکند، به کشوری نیاز دارد که در آن آینده ممکن باشد. چنین آیندهای نه از بمب بیرون میآید، نه از اتاقهای بسته امنیتی، نه از تفاهمهایی که جامعه را موضوع تصمیم میکنند. از جایی آغاز میشود که مبارزه طبقاتی دوباره به رسمیت شناخته شود: از حق سازمانیابی، حق اعتصاب، حق حزب، حق رسانه، حق خیابان و فعالیت محله محور و حق دخالت مستقیم مردم در تصمیمهایی که زندگیشان را تعیین میکند.
قدرت واقعی ایران در این نیست که هر چند سال یک بار دشمن را از هزینه جنگ بترساند. قدرت واقعی در جامعهای است که بتواند از پایین سیاست بسازد. روابط بین المللی با اعتماد و احترام متقابل بسازد. اما تا وقتی این جامعه سرکوب شود، تصمیم درباره ایران جای دیگری گرفته خواهد شد. و تا وقتی مبارزه طبقاتی از روایت ایران حذف شود، هر تفاهمی فقط نام محترمانهتری برای تعویق بحران خواهد بود.




نظرها
نظری وجود ندارد.