گسست در مفصلبندی پادشاهیخواهی جنگطب
عبدالباسط سلیمانی ـ این گسست البته پایان قطعی پادشاهیخواهی را اعلام نمیکند، زیرا هیچ گفتمانی با یک شکست برای همیشه از میدان بیرون نمیرود و نیروها خود را ترمیم میکنند، نامها را دوباره تصاحب میکنند و بر سر معنای «ایران»، «مردم»، «آزادی» و «رهایی» دوباره میجنگند. اهمیت این لحظه اما در آن است که پیوند پنهان میان رهایی و بمب، میان میهن و مداخله، میان مردم و رژیمچنج، برای مدتی از حالت تبلیغاتی و بدیهی خارج شد و به محل نزاع بدل گشت. از این پس، بلوک رسانهای ـ لابیگرِ پادشاهیخواهی جنگطلب دیگر نمیتواند بیهزینه از آزادی حرف بزند، بیآنکه نسبتش با بمب پرسیده شود؛ نمیتواند از ایران حرف بزند، بیآنکه نسبتش با زیرساخت و جان مردم روشن شود؛ نمیتواند از مردم حرف بزند، بیآنکه معلوم کند مردم برایش سوژهٔ سیاستاند یا ابزار بازگشت قدرت.

اعتراضات مردمی در زاهدان ـ جمعه ۱۹ دی ۱۴۰۴ ـ عکس از ویدئوهای منتشرشده در شبکههای اجتماعی

جنگ، بلوک رسانهای ـ لابیگرِ پادشاهیخواهی جنگطلب را در همان نقطهای شکست داد که میخواست ضدیت واقعی با جمهوری اسلامی را به بمب، فشار خارجی، رژیمچنج و بازگشت سلطنت وصل کند و از دل این زنجیره برای خود «مردم» بسازد. این شکست، پایان پادشاهیخواهی نبود، بلکه شکست مشخصِ تلاشی بود که میخواست بمباران و فشار خارجی را به قیام عمومی، انتقال قدرت و مشروعیت مردمی برای بازگشت سلطنت تبدیل کند. این جریان حساب کرده بود که با فرود آمدن بمبهای آمریکا و اسرائیل، جامعهٔ ایران به نام «رهایی» پشت پروژهای صف میکشد که از بیرون طراحی میشود و در پایان، بازگشت سیاسی یک خاندان را بهجای قدرت گرفتن خود مردم مینشاند. جنگ اما این خیال را از پشت شعار بیرون کشید و آن را با بدنهای زنده، خانه، نان، ترس، مدرسه، بیمارستان، بندر، آب و برق و امکان ادامهٔ زندگی روبهرو کرد. گسست از جایی آغاز شد که بمب به نتیجهٔ سیاسی دلخواه آنان نرسید و مهمتر از آن، «مردم»ی که قرار بود از دل بمباران ساخته شود، ساخته نشد.
«مردم» در سیاست از پیش حاضر و منتظر فرمان هیچ نیرویی نیست که نامش صدا زده شود و بیواسطه پشت سر یک پروژه ردیف شود، بلکه باید از راه پیوند دادن رنجها، خشمها، مطالبهها و امیدهایی ساخته شود که در زندگی واقعی ریشه دارند و میتوانند در یک جهت مشترک قرار بگیرند. ضدیت با جمهوری اسلامی در جامعه واقعی است، خشم علیه سرکوب واقعی است، نفرت از فقر، زندان، تحقیر، تبعیض، فساد و منطق امنیتی واقعی است، اما این خشم زمانی به نیروی مردمی بدل میشود که به آزادی، نان، امنیت اجتماعی، حق تعیین سرنوشت، سازمانیابی، کرامت و امکان بازسازی زندگی وصل شود. گرایش رژیمچنجطلبِ متکی به مداخله درون پادشاهیخواهی درست در نقطهای شکست خورد که بهجای ساختن سوژهٔ مردمی مستقل از دل ضدیت با جمهوری اسلامی، این خشم را به انتظار برای فشار خارجی، لابی، رسانه، تحریم، بمب و تصمیم دولتهای امپریالیستی گره زد.
نامهایی مثل «ایران»، «مردم»، «آزادی»، «رهایی»، «ملت» و «میهن» در سیاست معنای ثابت و آماده ندارند و هر نیرویی میکوشد معنای خود را بر آنها سوار کند و از راه آنها تصویر خاصی از دشمن، نجات و آینده بسازد. بلوک جنگطلب پادشاهیخواه هم میخواست همین نامها را به نفع پروژهٔ خود تثبیت کند، اما وقتی بمبها واقعی شدند، این مفصلبندی نتوانست به پذیرش اجتماعیِ فراگیر و سوژهٔ مردمیِ تعیینکننده تبدیل شود. آزادی با جنگ معنا پیدا نکرد، ایران با فشار خارجی یکی نشد، مردم در نقش ابزار رژیمچنج جا نگرفتند و میهن بهسادگی به سکوی بازگشت سلطنت بدل نشد. این دالها از چنگش لغزیدند، چون معنایی که به آنها میداد، با تجربهٔ زندهٔ مردمی که جنگ را بهجای استعارهٔ رهایی، بهصورت تهدید زندگی، زیرساخت و بقا لمس میکردند، نمیخواند. آزادی وقتی کنار ویرانی بنشیند، دیگر بیدردسر آزادی نامیده نمیشود. ایران وقتی از خانه، مدرسه، بیمارستان، بندر، آب، برق، نان و امنیت زندگی جدا شود و به امید مداخلهٔ خارجی گره بخورد، دیگر نمیتواند ظرف مشترک زندگی مردم باشد. مردم هم وقتی فقط تا جایی دیده شوند که به سقوط از بیرون کمک کنند، از جایگاه سوژهٔ سیاست بیرون میافتند و به مادهٔ خام یک پروژهٔ قدرت تبدیل میشوند.
ملیگرایی این بلوک نیز همانجا ترک برداشت که نتوانست «مردم» را در معنای مادیِ وطن ببیند. هر مخالفتی با جمهوری اسلامی بیاعتبار نیست و ضدیت با سرکوب، زندان، فقر و تحقیر واقعیتی زنده در جامعه است، اما مخالفتی که جان مردم را میانجی پروژهٔ قدرت کند، دیگر نمیتواند با دالهای «ایران»، «میهن» و «ملت» خود را بیهزینه بازسازی کند. وطن در معنای مادیاش در زندگی مردم، خانه، خاک، مدرسه، بندر، درمان، نان، امنیت اجتماعی و امکان بقا حضور دارد. وقتی همینها زیر سایهٔ بمب و فشار خارجی قرار میگیرند و آن مفصلبندی همچنان به فرصت رژیمچنج چشم میدوزد، دال «وطن» در زبانش دیگر نمیتواند ظرف عام زندگی مردم شود.
مرز سیاسی این بلوک با جمهوری اسلامی نیز از دل همان ناتوانی در ساختن مردم، به آنتاگونیسمی نابودکننده لغزید. هیچ سیاستی بدون مرزبندی شکل نمیگیرد و مرز با جمهوری اسلامی، با دستگاه سرکوب، ولایت، زندان، فساد و منطق امنیتی آن، مرزی واقعی و ضروری است. اما بلوک رسانهای ـ لابیگرِ پادشاهیخواهی جنگطلب این مرز را چنان ساخت که «آنها» از خصم سیاسی و مانع دموکراسی به مانعی بدل شدند که حذفشان حتی با تخریب زندگی اجتماعی توجیهپذیر میشد. مرز «ما» و «آنها» به جای آنکه امکان یک سیاست مردمی، مستقل و دموکراتیک علیه جمهوری اسلامی را بسازد، به آنتاگونیسمی لغزید که در آن بمب خارجی، نابودی زیرساخت و فشار بر زندگی مردم میتوانست به ابزار رهایی تبدیل شود.
مادیت جنگ همان چیزی بود که خیال رسانهای رژیمچنج را از سطح تصویر، شعار و استودیو بیرون کشید، چون بمب استعاره نبود و به بدن، خانه، خیابان، مدرسه، بیمارستان، بندر، آب، برق، نان، اضطراب شبانه و امکان بقا برخورد میکرد. بیاخلاقی سیاسی نیز از دل همین مفصلبندی بیرون آمد، زیرا مردم در آن نیروی مستقل رهایی نبودند و به مادهٔ خام فشار برای رژیمچنج تبدیل میشدند. جان مردم، زیرساخت، امنیت اجتماعی و امکان ادامهٔ زندگی در این زنجیره تا جایی به حساب میآمد که بتواند فشار بر جمهوری اسلامی را به لحظهٔ انتقال قدرت از بیرون تبدیل کند. به همین دلیل، وقتی بمب بر سر همان مردمی آمد که نامشان مدام تکرار میشد، پرسش اصلی این جریان همچنان این بود که آیا رژیم میافتد یا نه. همان لحظه روشن شد که «مردم ایران» در زبان آنان، بهجای آنکه سوژهٔ زندهٔ سیاست باشد، نامی برای پر کردن خلأ قدرت بود.
این گفتمان بر خیال خام یا احساس نوستالژیک ساده تکیه نمیکرد و پشت آن، یک صنعت واقعی رژیمچنج ایستاده بود؛ صنعتی که در اینجا نام یک شبکهٔ مادیِ تولید فشار و روایت است، یعنی پیوند رسانه، لابی، اتاق فکر، تحریم، فشار دیپلماتیک، عملیات نظامی و تولید روایت سیاسی برای انتقال قدرت از بیرون. به همین معنا، «براندازی» در این زنجیره به صنعت جنگ وصل میشد، چون با جنگ، تحریم، رژیمچنج، فشار اقتصادی، قدرت خارجی و امید به فروپاشی از بیرون مفصلبندی میگردید. این دستگاه، نامهای بزرگ را به گردش درمیآورد، از «آزادی» و «ایران» حرف میزد، رنج واقعی مردم را قاب میگرفت، سرکوب جمهوری اسلامی را بهدرستی برجسته میکرد، اما در نهایت راهحل را در فشار بیرونی، مداخله و بازآرایی قدرت از بالا میجست و قدرت مستقل جامعه، سازمانیابی مردم و دموکراسی از پایین را از افق سیاست بیرون میراند.
شکست این بلوک به شکست یک شعار محدود نماند، زیرا نه قیام عمومیِ وعدهدادهشده شکل گرفت، نه جنگ به انتقال قدرت رسید، نه آن بدن اجتماعیِ آمادهای که این جریان فرض گرفته بود، خود را در قامت نیروی بازگشت سلطنت نشان داد. پروژهای که اعتبار خود را روی بمب، فروپاشی و مداخله گذاشته بود، وقتی به نتیجهٔ مطلوب نرسید، ناچار شد شکست را یا انکار کند، یا به نیمهکاره ماندن حمله، ترس جامعه، خیانت غرب و فرصت از دست رفته نسبت دهد. همین بازمعنا کردن شکست، خود نشانهٔ گسست بود، چون نیروی مردمیِ آمادهای که این جریان تصور میکرد، در قامت بازگشت سلطنت شکل نگرفت. مردم قرار بود پس از بمباران حاضر شوند و پروژهٔ آمادهٔ بازگشت را تأیید کنند، اما چنین نشد.
گسستی که از شکست در ساختن «مردم» آغاز شد، در چند سطح به خود این مفصلبندی برگشت. ویرانی کشور به امید سقوط رژیم تحملپذیر یا حتی مطلوب جلوه داده شد، خشم واقعی علیه جمهوری اسلامی بهجای آنکه به سوژهٔ مردمی مستقل تبدیل شود به انتظار برای فشار خارجی گره خورد، و بخش جنگطلب و مداخلهجوی پادشاهیخواهی بار دیگر نشان داد که وقتی از قدرت خارجی جدا شود، بیش از آنکه برنامهای برای دموکراسی، عدالت اجتماعی و حق تعیین سرنوشت داشته باشد، به نوستالژی، کینه و فانتزی بازگشت تکیه میکند. همین کینه و فانتزی در سطح گفتمانی به زنجیره تبدیل میشوند؛ کینه زنجیرهای میسازد که هر ضربه به ایران را تا وقتی به جمهوری اسلامی فشار بیاورد قابل قبول میکند، و فانتزی بازگشت، دال «ایران» را از مردم، نهادهای دموکراتیک، عدالت اجتماعی و حق تعیین سرنوشت جدا میکند و به نام خاندان، پرچم سلطنتی و احیای گذشته گره میزند.
این گسست البته پایان قطعی پادشاهیخواهی را اعلام نمیکند، زیرا هیچ گفتمانی با یک شکست برای همیشه از میدان بیرون نمیرود و نیروها خود را ترمیم میکنند، نامها را دوباره تصاحب میکنند و بر سر معنای «ایران»، «مردم»، «آزادی» و «رهایی» دوباره میجنگند. اهمیت این لحظه اما در آن است که پیوند پنهان میان رهایی و بمب، میان میهن و مداخله، میان مردم و رژیمچنج، برای مدتی از حالت تبلیغاتی و بدیهی خارج شد و به محل نزاع بدل گشت. از این پس، بلوک رسانهای ـ لابیگرِ پادشاهیخواهی جنگطلب دیگر نمیتواند بیهزینه از آزادی حرف بزند، بیآنکه نسبتش با بمب پرسیده شود؛ نمیتواند از ایران حرف بزند، بیآنکه نسبتش با زیرساخت و جان مردم روشن شود؛ نمیتواند از مردم حرف بزند، بیآنکه معلوم کند مردم برایش سوژهٔ سیاستاند یا ابزار بازگشت قدرت.
وظیفهٔ نقد ضدجنگ، ضدسلطنت، ضد مداخله و مستقل از جمهوری اسلامی از دل همین گسست روشن میشود، زیرا باید دالهای «ایران»، «مردم»، «آزادی» و «رهایی» را از منطق بمب بیرون کشید، بیآنکه سرکوب جمهوری اسلامی حتی لحظهای سفیدشویی شود. جمهوری اسلامی باید بیامان نقد شود، اما نقد آن وقتی به مداخلهٔ خارجی، فروپاشی اجتماعی و بازگشت سلطنت گره بخورد، از مسیر رهایی جدا میشود. ابزار رهایی، شکل رهایی را نیز تعیین میکند؛ آزادیای که ابزار تحققش بمب، تحریم، لابی و انتقال قدرت از بیرون باشد، در لحظهٔ برخورد با بدن مردم، از افق رهایی جدا میشود و به نامی برای جابهجایی قدرت بر ویرانهٔ زندگی فرومیکاهد.
دربارهٔ نویسنده: عبدالباسط سلیمانی، کارگر و دانشجوی حقوق است. پژوهشها و نوشتههای او بر اقتصاد سیاسی، نظریهٔ بحران از منظر تاریخی ـ ماتریالیستی، نقد فمینیستی، تحلیل خشونت و جنگ، سازوکارهای پیوند ژئواقتصادی، و نسبت متقابلِ دولت، سرمایه، انرژی و بازآراییِ نظم جهانی متمرکز است. او همچنین در نوشتههای خود به بسطِ صورتبندیهای نظری برای فهمِ دولت و بحران در ایرانِ معاصر ــ از جمله «دولتِ شبکهایِ بقا» و «رژیمِ بحران» ــ و نیز به شکلدهیِ دستگاهی فلسفی با عنوانِ «دیالکتیکِ بازخوردیِ حقیقت» میپردازد.




نظرها
نظری وجود ندارد.