ارتباط ناشناخته. ارتباط بدون سانسور. ارتباط برقرار نمی‌شود. سایت اصلی احتمالاً زیر سانسور است. ارتباط با سایت (های) موازی برقرار شد. ارتباط برقرار نمی‌شود. ارتباط اینترنت خود را امتحان کنید. احتمال دارد اینترنت به طور سراسری قطع شده باشد. ادامه مطلب

دادخواهی از کجا می‌آید؟

سارا شادابی ـ تجربه‌های جهانی از آفریقای جنوبی تا آمریکای لاتین نشان داده‌اند دادخواهی زمانی پایدار می‌شود که به نهاد تبدیل شود: سازوکارهای حقیقت‌یابی، آرشیوهای حافظه، فرآیندهای جبران خسارت و شبکه‌های مستندسازی ابزارهایی بوده‌اند برای تبدیل رنج به «حافظه‌ی فعال».

اگر بخواهیم از همان ابتدا از یک سوءتفاهم رایج عبور کنیم، باید بگوییم در بسیاری از بحث‌های اجتماعی «خشم» و «خشونت» به‌اشتباه هم‌معنا فرض می‌شوند؛ در حالی‌که از منظر روان‌شناختی و اخلاقی، این دو نه‌تنها یکسان نیستند، بلکه اغلب در نسبتِ معکوس قرار می‌گیرند. در جوامع بحران‌زده به‌ویژه در بافت‌هایی که خشونت ساختاری به شکل سرکوب، حذف صداها و انکار عاملیت فردی/جمعی عمل می‌کندمفهومی به نام «دادخواهی» سر بر می‌آورد. اما این سر بر آوردن، محصولِ خشونت نیست؛ محصولِ چیزی است که از دلِ تجربه‌ی نقض، انکار و بی‌عدالتی بیرون می‌زند: خشم اما نه خشم کور، بلکه خشم اخلاقی، آگاه و معطوف به عدالت؛ خشمی که می‌گوید: «مرزی نقض شده؛ پاسخ بده.»

خشم اخلاقی: لحظه‌ی نامیدنِ بی‌عدالت

پژوهش‌های جدید در روان‌شناسی اخلاقی نشان می‌دهند خشم در بنیاد خود واکنشی است به نقضِ به‌رسمیت‌شناسی و تجربه‌ی بی‌عدالتی؛ نه صرفاً هیجانی مخرب یا غیرعقلانی (Zhang et al., 2024). در یک مرور نظام‌مند نیز خشم به‌عنوان «هیجان اخلاقی» تعریف می‌شود؛ هیجانی که در پاسخ به تخطی از هنجارهای عدالت برمی‌خیزد (Lomas, 2019). این یعنی خشم، صرفاً «فوران» نیست؛ یک داوری ضمنی در دل خود دارد: چیزی نادرست رخ داده، حق،حرمت و یا مرز نقض شده، و باید پاسخ‌گویی در کار باشد. از همین‌جا می‌توان فهمید چرا خشم، اگر در میدان عمومی به رسمیت شناخته شود و امکان ترجمه پیدا کند، می‌تواند به نیرویی برای اصلاح تبدیل شود: چون حاملِ یک «دانشِ اخلاقی» درباره‌ی نقض است؛ دانشی که در بسیاری از ساختارهای سرکوب‌گر، دقیقاً پنهان، انکار و بی‌صدا می‌شود.

خشونت: جایی که دیگری دیگر «قابل خطاب» نیست 

در مقابل، خشونت دقیقاً از لحظه‌ای آغاز می‌شود که عاملیت دیگری انکار می‌شود. وقتی دیگری دیگر «سوژه‌ی قابل خطاب» نیست، بلکه «شیء»، «مانع» یا «هدف» تلقی می‌شود؛ چیزی که باید حذف، خنثی یا نابود شود. در این وضعیت، رابطه فرو می‌پاشد. تفاوت اصلی اینجاست: خشم اخلاقی هنوز رابطه را نگه می‌دارد، چون طرف مقابل را مسئول می‌داند و او را در جایگاه «کسی که باید جواب بدهد» می‌نشاند؛ اما خشونت، رابطه را قطع می‌کند، چون دیگری را از جایگاه مسئولیت خارج می‌کند و به سطح ابژه تنزل می‌دهد. به همین دلیل است که می‌توان گفت خشم اخلاقی تلاشی برای بازسازی رابطه در قالب عدالت است، در حالی‌که خشونت انکارِ کامل رابطه است (Lepoutre, 2018). این تمایز، بار سیاسی و روانی سنگینی دارد: جامعه‌ای که امکان خطاب و پاسخ‌گویی را از دست می‌دهد، در واقع امکان «رابطه‌ی مدنی» را از دست داده است و در چنین فضایی، خشونت نه یک حادثه، بلکه یک منطقِ اجتماعی می‌شود.

دادخواهی: ترجمه‌ی خشم به زبانِ مسئولیت، جبران و پاسخ‌گویی 

دادخواهی زمانی شکل می‌گیرد که خشم از سطح انفجار هیجانی عبور کند و به زبانِ مطالبه ترجمه شود: چه کسی باید پاسخ بدهد؟ کدام سازوکار باید اصلاح شود؟ چه جبرانیدر کجا و به چه شکلباید صورت بگیرد؟ این‌جا خشم دیگر صرفاً یک احساس نیست؛ تبدیل به پروژه می‌شود. برخی پژوهشگران این را «میل به عدالت» می‌نامند؛ میلی که فقط حقوقی نیست، بلکه روانی و هویتی هم هست (Dawson, 2014). دادخواهی، به همین معنا، نوعی عقلانیت اخلاقی سیاسی است: خشم را در قالب پرسش‌های نهادی و مسئولیت‌محور صورت‌بندی می‌کند و از «آسیب» پلی می‌سازد به «اصلاح». اما این ترجمه فقط زمانی ممکن است که جامعه هنوزحتی در حداقل باور داشته باشد پاسخ‌گویی ممکن است. و این همان نقطه‌ی حساس است: اعتماد پیش‌فرض پنهان هر دادخواهی است. حتی رادیکال‌ترین اعتراض‌ها هم به‌طور ضمنی فرض می‌گیرند که صدایی شنیده خواهد شد، حقیقتی ثبت خواهد شد، و شکلی از پاسخ‌گویی ممکن خواهد بود.

به‌رسمیت‌شناسی رنج: شرطِ روانیِ عدالت

مطالعات عدالت انتقالی نشان می‌دهد فرآیندهای حقیقت‌یابی و به‌رسمیت‌شناسی رسمی رنج نقش کلیدی در بازسازی اعتماد مدنی دارند (Matebesi, 2021؛ Głąb, 2019). «به‌رسمیت‌شناسی» فقط یک اقدام نمادین نیست؛ یک سازوکار روانیاجتماعی برای تبدیل رنج به تجربه‌ی قابل پردازش است. وقتی رنج ثبت و شنیده می‌شود، فرد و جمع می‌توانند از حالت «بی‌پناهی اخلاقی» خارج شوند؛ یعنی از وضعیتِ «دیدم و کسی ندید / گفتم و کسی نشنید». در غیاب این به‌رسمیت‌شناسی، خشم به انبار هیجانی فروخورده تبدیل می‌شود و به‌تدریج یا درونی می‌گردد (افسردگی، فرسودگی، کناره‌گیری) یا بیرونی می‌شود (پرخاشگری، رادیکالیسم، خشونت). از همین‌روست که عدالت فقط مسئله‌ی حقوقی نیست؛ مسئله‌ی سلامت روان جمعی است. مطالعات سلامت روان در مناطق پساجنگ نشان می‌دهد استمرار بی‌عدالتی و فقدان عدالت اجتماعی مانع پردازش تروما و بازسازی اعتماد می‌شود (Kizilhan & Neumann, 2020).

خشم سالم به‌مثابه «سیگنال اجتماعی» و خطرِ شنیده‌نشدن

خشم سالم یک سیگنال اجتماعی است (Lomas, 2019): سیگنالی که می‌گوید «اینجا نقض رخ داده» و می‌تواند نقش معرفتی ایفا کندبی‌عدالتی‌های پنهان را آشکار و توجه جمعی را به نقض‌های نادیده‌گرفته‌شده جلب کند. اما این ظرفیت زمانی فعال می‌ماند که امکان شنیده‌شدن وجود داشته باشد. اگر این سیگنال بارها نادیده گرفته شود، هم آسیب روانی تشدید می‌شود و هم چرخه‌های خشونت بازتولید می‌گردد (Parent, 2016). مسیر انحراف معمولاً چهار گام دارد: ۱) نقض مرز و تولد خشم سالم؛ ۲) انکار و بی‌پاسخی؛ ۳) فرسایش اعتماد؛ ۴) تخریب عاملیت دیگری برای بازیابی کنترل. وقتی این چهار مرحله طی شود، «زبان مطالبه» در اثر فرسایش اعتماد جای خود را به «زبان حذف» می‌دهدگاهی به شکل خشونت، گاهی به شکل سکوتِ تهی‌شده از امید.

تروما و کنش سیاسی: از عقلانیت ائتلافی تا واکنش دفاعی. 

تروما فقط تجربه‌ای فردی نیست؛ ساختار کنش سیاسی را نیز تغییر می‌دهد. پژوهش‌ها درباره «آسیب اخلاقی» نشان می‌دهند تجربه‌ی خشونت می‌تواند افراد را به سوی کنش سیاسی شدید سوق دهد: هم در قالب فعال‌گری عدالت‌خواهانه و هم در قالب واکنش‌های رادیکال (Levy & Gross, 2024). همچنین انتقال بین‌نسلی تروما می‌تواند نگرش‌های اجتماعی و سیاسی نسل‌های بعدی را شکل دهد (Močnik, 2020). این یعنی تروما می‌تواند انرژیِ اخلاقی را زنده نگه دارد، اما اگر سازوکار ترمیمی و نهادی برایش نباشد، دادخواهی را از سطح راهبردی به سطح واکنشی می‌کاهد: کنشی که بیشتر از «طرح» تغذیه کند، از «دفاع» تغذیه می‌کند؛ بیشتر از «ائتلاف» به سمت «انزوا» می‌رود؛ و بیشتر از «برنامه» به سمت «واکنش مقطعی» میل می‌کند. این تغییر، ضعف اخلاقی یا کمبود تعهد نیست؛ پیامد طبیعیِ فشار روانیِ مزمن است.

پارادوکس دادخواهی در جامعه‌ی سرکوب‌زده: فرسایش کنشگران و سکونِ قشر پایدار

در جوامعی که خشونت سیاسی گسترده و مستمر است، دادخواهی غالباً توسط کسانی پیش برده می‌شود که خود مستقیم‌تر آسیب دیده‌اند: خانواده‌های جان‌باختگان، زندانیان سابق، بازماندگان شکنجه و سرکوب. این وضعیت یک پارادوکس ساختاری ایجاد می‌کند: همان گروهی که بیشترین انگیزه و مشروعیت اخلاقی برای کنش دارد، به دلیل تروما و فشارهای مداوم، بیشترین آسیب‌پذیری را هم دارد. فرسودگی عاطفی، اضطراب، خشم پایدار، بی‌اعتمادی عمیق و استرس مزمن می‌توانند توان برنامه‌ریزی بلندمدت، ائتلاف‌سازی، مدیریت تعارض و حفظ تداوم کنش را تضعیف کنند. در چنین شرایطی، کنش دادخواهانه ممکن است از حالت راهبردی و ساختارمند فاصله بگیرد و به کنش‌های واکنشی، عاطفی و مقطعی نزدیک شود.

در سوی دیگر، گروه‌هایی از جامعه که ثبات روانی و اجتماعی بیشتری دارندمثل بخشی از طبقات متوسط، نخبگان حرفه‌ای، یا شهروندان کمتر آسیب‌دیدهمعمولاً ظرفیت بیشتری برای کنش بلندمدت، تولید گفتمان، شبکه‌سازی و مدیریت منابع دارند. اما همین گروه‌ها اغلب در موقعیت «قشر خاکستری» می‌مانند: پرهزینه‌بودن سیاست در فضای سرکوب، آن‌ها را به ریسک‌گریزی و فاصله‌گذاری سوق می‌دهد. نتیجه این می‌شود که ظرفیت‌های مکملِ دو گروه به‌ندرت با هم ترکیب می‌شوند: دادخواهان مشروعیت اخلاقی و انگیزه‌ی قوی دارند اما فرسوده می‌شوند؛ قشر پایدارتر ظرفیت سازمان‌دهی دارد اما اغلب وارد میدان نمی‌شود. این شکاف، بار هزینه را به‌طور نامتوازن روی دوش دادخواهان می‌اندازد و فرسایش سلامت و کارآمدی سیاسی را سرعت می‌دهد. در این معنا، سرکوب فقط با حذف فیزیکی یا حقوقی کنشگران عمل نمی‌کند؛ بلکه با فرسودن تدریجی آنان نیز تداوم می‌یابدنه فقط «خاموش‌کردن صداها»، بلکه «خسته‌کردن صداها».

چرا عدالت‌خواهی در استبداد نهادساز می‌شود؟ 

در نظام‌های اقتدارگرا، حاکمیت‌ها می‌کوشند همه‌ی اشکال سازمان‌دهی سیاسی را در نطفه خفه کنند: حزب، رسانه، نهاد مدنی، اتحادیه، شبکه‌ی آزاد. اما آنچه نمی‌توان از بین برد، رنج است؛ و آنچه از دل رنج زاده می‌شود، مطالبه‌ی عدالت است. عدالت‌خواهی از چند جهت ظرفیت ویژه دارد: نخست این‌که ریشه در تجربه‌ی شخصی و جمعیِ زخم‌های انکارنشده دارد؛ تجربه‌ای که جعل‌پذیر نیست و همین، به آن اصالت و قدرت اخلاقی می‌دهد. دوم این‌که پایگاه اجتماعی گسترده‌ای دارد، چون قربانی فقط یک فرد نیست: خانواده، دوستان، همکاران، جامعه‌ی محلی و حتی شاهدان درگیر می‌شوند و دایره‌ی ذی‌نفعان دادخواهی گسترش می‌یابد. سوم این‌که نیازهای عملیِ دادخواهی ثبت حقیقت، مستندسازی نقض‌ها، حمایت حقوقی و درمانی، حفظ حافظه، فشار برای جبران خودبه‌خود افراد را به سمت سازمان‌یابی می‌برد؛ حتی اگر این سازمان‌یابی نام رسمی «نهاد» نداشته باشد. چهارم این‌که عدالت‌خواهی در فضای فروپاشی مشروعیت سیاسی، مشروعیت اخلاقی تولید می‌کند؛ سرمایه‌ای که مصادره‌پذیر نیست و حتی در سکوت ظاهری هم در حافظه جمعی باقی می‌ماند. و پنجم این‌که زبان مشترک رنج، ظرفیت تبدیل‌شدن به گفتمان هژمونیک را دارد: وقتی رنج عمومی می‌شود، مرزهای ایدئولوژیک کمرنگ‌تر می‌شوند و عدالت به محورِ ناگزیرِ موضع‌گیری تبدیل می‌شود، جایی که سکوت هم به عنوان «موضع اخلاقی» خوانده می‌شود.

تناقض شیرینِ استبداد: تولید ناخواسته‌ی دادخواهی 

یکی از تناقض‌های عمیق در ساختارهای اقتدارگرا این است که همان سیستمی که همه‌چیز را برای کنترل ساخته، ناخواسته بذر دادخواهی را پخش می‌کند. هر اعدام، هر زندانی، هر سرکوب رسانه‌ای، نقطه‌ی شروعی می‌شود برای شکل‌گیری شبکه‌ای از حافظه، حقیقت و مقاومت. قربانیان تکثیر می‌شوند و با آن، ذی‌نفعان دادخواهی گسترش می‌یابند. به همین دلیل است که هرچه سرکوب شدیدتر می‌شود، شبکه‌های حافظه و مقاومت هم می‌توانند بیشتر و ماندگارتر شوند: سرکوب به دنبال خاموشی است، اما اغلب صداهای عمیق‌تری را بازتولید می‌کندصداهایی که دیگر به سکوت تن نمی‌دهند.

نهادسازی: وقتی رنج سازمان می‌یابد

تجربه‌های جهانی از آفریقای جنوبی تا آمریکای لاتین نشان داده‌اند دادخواهی زمانی پایدار می‌شود که به نهاد تبدیل شود: سازوکارهای حقیقت‌یابی، آرشیوهای حافظه، فرآیندهای جبران خسارت و شبکه‌های مستندسازی ابزارهایی بوده‌اند برای تبدیل رنج به «حافظه‌ی فعال» (Elcheroth & de Mel, 2021؛ Garnand, 2021). این نهادها یک نکته‌ی کلیدی را یادآوری می‌کنند: عدالت فقط در دادگاه نیست؛ عدالت در حافظه، روایت، ثبت، و سازمان‌یافتگی اجتماعی هم حضور دارد. نمونه‌هایی مانند مادران میدان مایو در آرژانتین، انجمن‌های مستندسازی در شیلی، بایگانی‌های حقیقت در آلمان شرقی، یا کمیته‌های حافظه در تونس نشان می‌دهند چگونه «درد» می‌تواند به «ساختن» تبدیل شود؛ و چگونه این نهادها حتی پس از تغییر حکومت هم پابرجا می‌مانند، چون وابسته به قدرت نیستند، بلکه ریشه در حافظه‌ی جمعی و پیوندهای اخلاقی دارند.

جمع‌بندی تحلیلی: دوچرخه‌ی خشم، دادخواهی و اعتماد

اگر بخواهیم رابطه‌ی میان خشم، دادخواهی و اعتماد را در یک تصویر خلاصه کنیم، می‌توان از استعاره‌ی «دوچرخه» استفاده کرد: نیروی حرکت (خشم اخلاقی) وقتی به سازوکار تبدیل (دادخواهی) وصل شود، می‌تواند تعادل (اعتماد) را بازسازی کند و امکان پیش‌روی (اصلاح) بسازد. چرخه‌ی سالم چنین است: خشم اخلاقی ⟶ دادخواهی ⟶ بازسازی اعتماد ⟶ امکان اصلاح. اما اگر خشم بارها بی‌پاسخ بماند و دادخواهی مسدود شود، چرخه‌ی مخرب شکل می‌گیرد: خشم بی‌پاسخ ⟶ انسداد دادخواهی ⟶ فرسایش اعتماد ⟶ خشونت یا سکوت. پژوهش‌های روان‌شناسی اخلاقی نشان می‌دهند خشم می‌تواند نیرویی برای عدالت باشد اگر در چارچوب به‌رسمیت‌شناسی و پاسخ‌گویی قرار گیرد (Zhang et al., 2024؛ Lindebaum & Geddes, 2015) و مطالعات عدالت انتقالی نیز تأکید می‌کنند بدون سازوکارهای حقیقت و جبران، تروما و بی‌عدالتی می‌توانند به بازتولید خشونت بینجامند (Matebesi, 2021؛ Kizilhan & Neumann, 2020).

و شاید دقیق‌ترین جمله برای پایان این باشد: دادخواهی در نهایت درباره‌ی گذشته نیست؛ درباره‌ی امکان آینده است. آینده‌ای که بدون بازسازی اعتماد، چیزی جز تکرار گذشته نخواهد بود.

منابع:

Zhang et al., 2024؛ Lomas, 2019؛ Lepoutre, 2018؛ Lindebaum & Geddes, 2015؛ Dawson, 2014؛ Parent, 2016؛ Matebesi, 2021؛ Głąb, 2019؛ Kizilhan & Neumann, 2020؛ Levy & Gross, 2024؛ Močnik, 2020؛ Elcheroth & de Mel, 2021؛ Garnand, 2021.

این مطلب را پسندیدید؟ کمک مالی شما به ما این امکان را خواهد داد که از این نوع مطالب بیشتر منتشر کنیم.

آیا مایل هستید ما را در تحقیق و نوشتن تعداد بیشتری از این‌گونه مطالب یاری کنید؟

.در حال حاضر امکان دریافت کمک مخاطبان ساکن ایران وجود ندارد

توضیح بیشتر در مورد اینکه چطور از ما حمایت کنید

نظر بدهید

در پرکردن فرم خطایی صورت گرفته

نظرها

نظری وجود ندارد.