بازخوانی «در این بنبست» احمد شاملو در سالگرد خاموشی او
پستوی خانه؛ آخرین پناهگاه حقیقت
علی آشوری ـ «دهانت را میبویند مبادا که گفته باشی دوستت میدارم...»؛ سطری که دههها پس از سروده شدن، همچنان طنین خود را از دست نداده است. این جستار، در سالگرد خاموشی احمد شاملو، «در این بنبست» را نه بهعنوان سند یک دوره تاریخی، بلکه بهمثابه شعری درباره سرنوشت انسان، قدرت و امید بازخوانی میکند.

احمد شاملو (۲۱ آذر ۱۳۰۴–۲ مرداد ۱۳۷۹)

مرگ، شاعران بزرگ را خاموش نمیکند؛ تنها آنان را از زمانهی خویش جدا میسازد تا به زمانههای دیگر تعلق یابند. برخی شاعران، فرزندان عصر خود باقی میمانند و با پایان آن عصر، پژواک صدایشان نیز فرو مینشیند؛ اما برخی دیگر، هر بار در آینهی تاریخی تازه، دوباره خوانده میشوند. احمد شاملو از همین دستهی دوم است. شعر او حافظهی یک دوران و نیز حافظهی آسیب دیده انسان معاصر است؛ انسانی که در هر زمان، با صورتهای تازهای از قدرت، حذف، خاموشی و مقاومت روبهرو میشود.
در میان آثار فراوان شاملو، «در این بنبست» جایگاهی یگانه دارد. کمتر شعری در زبان فارسی توانسته است با چنین ایجاز و فشردگی، جهانی کامل از هراس، سکوت، عشق، امید و مقاومت را بیافریند. این شعر را بارها به زمینهی سیاسی روزگار سرایش آن فروکاستهاند؛ گویی تنها گزارشی شاعرانه از استبدادی تاریخی است. بیتردید، شعر از متن تاریخ زاده شده است، اما در همان تاریخ متوقف نمانده است. راز ماندگاری آن نیز دقیقاً در همین نکته نهفته است. «در این بنبست» دربارهی شکلی از قدرت سخن میگوید که پیوسته چهره عوض میکند، اما هرگز از میان نمیرود.
قدرتی که شاملو تصویر میکند، تنها در زندان، دادگاه یا میدان اعدام حضور ندارد؛ در زبان حضور دارد، در حافظه، در عشق، در لبخند، در شب، در خانه و حتی در سکوت. به همین دلیل، شعر از همان نخستین سطر، خواننده را نه با حادثهای سیاسی، که با تجربهای وجودی روبهرو میکند:
«دهانت را میبویند
مبادا که گفته باشی دوستت میدارم.»
در این دو سطر، هنوز هیچ حکم، هیچ زندان و هیچ بازجویی دیده نمیشود، اما همهی آنها حضور دارند. شاملو به جای آنکه از سانسور سخن بگوید، تصویری میآفریند که از هر تعریف سیاسی رساتر است. «بو کشیدن» استعارهای از نظارتی است که پیش از تولد کلمات آغاز میشود. گویی قدرت دیگر منتظر سخن گفتن انسان نمیماند؛ قدرت امکان سخن گفتن را نیز زیر نظر میگیرد. دهان، پیش از آنکه ابزار بیان باشد، به موضوع مراقبت تبدیل شده است.
در اینجا، شاعر از واژهای کاملاً جسمانی استفاده میکند. دهان دیده نمیشود؛ بوییده میشود. حس بویایی، از نزدیکترین و خصوصیترین حواس انسانی است. شاملو با همین انتخاب زبانی، نشان میدهد که سلطه و سیطره تا چه اندازه به حریم زندگی فردی نفوذ کرده است. قدرت، دیگر تنها گوش ندارد که سخن را بشنود؛ بینی دارد تا حتی بوی سخن را احساس کند.
اما شگفتتر آن است که آنچه ممنوع شده، شعاری سیاسی یا بیانیهای انقلابی نیست؛ تنها یک جملهی عاشقانه است:
«دوستت میدارم.»
این انتخاب، تصادفی نیست. شاعر از همان آغاز، نشان میدهد که مسئله صرفاً محدود کردن آزادی بیان نیست؛ مهار بنیادیترین امکان انسانی است؛ امکان دوست داشتن. در چنین جهانی، عشق نیز به امری خطرناک تبدیل میشود، زیرا هر عشقی، شکلی از آزادی است و هر آزادی، از نگاه قدرت، تهدیدی بالقوه محسوب میشود.
از همینجا، یکی از مهمترین رشتههای معنایی شعر آغاز میشود؛ رشتهای که در سراسر اثر ادامه مییابد و هر بار صورتی تازه پیدا میکند. پس از عشق، نوبت به نور میرسد، سپس شوق و در پایان خدا. گویی شاعر نقشهای از عقبنشینی تدریجی ارزشهای انسانی ترسیم میکند؛ نقشهای که در آن، هر آنچه زندگی را معنا میبخشد، ناچار است از عرصهی عمومی کنار برود و به «پستو» پناه ببرد.
همین تکرار است که معماری درونی شعر را میسازد:
«عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد.»
اندکی بعد:
«نور را در پستوی خانه نهان باید کرد.»
و سپس:
«شوق را در پستوی خانه نهان باید کرد.»
و سرانجام:
«خدا را در پستوی خانه نهان باید کرد.»
این تکرار، تنها موسیقی شعر را نمیآفریند؛ بهواقع منطق حرکت آن را نیز شکل میدهد. هر بار که جمله بازمیگردد، معنای «پستو» نیز دگرگون میشود. در آغاز، پستو مکانی برای حفظ عشق است؛ اما در پایان، به آخرین پناهگاه حقیقت بدل میشود.
شاملو هیچگاه توضیح نمیدهد که این پستو دقیقاً کجاست. همین ابهام، به شعر قدرتی شگفت میبخشد. پستو میتواند گوشهای از خانه باشد؛ میتواند حافظهی فردی باشد؛ میتواند زبان، شعر، دوستی یا حتی وجدان انسان باشد. شاعر با حذف هرگونه تعیین قطعی، این مکان را به استعارهای گشوده تبدیل میکند؛ استعارهای که هر نسل میتواند آن را از نو معنا کند.
به همین دلیل، برخلاف بسیاری از شعرهای سیاسی، «در این بنبست» با تغییر زمانه کهنه نمیشود. اگر نام زندانی، زندانبان یا حکومت خاصی در شعر آمده بود، شاید امروز بیش از آنکه متنی زنده باشد، سندی تاریخی بود. اما شاملو آگاهانه از نامها فاصله میگیرد و به سراغ سازوکارها میرود. او از چگونگی عمل قدرت سخن میگوید، نه فقط از صاحبان قدرت.
همین ویژگی است که شعر را به متنی فراتاریخی بدل میکند. خوانندهی امروز، بیآنکه الزاماً تجربهی همان دوران را زیسته باشد، همچنان اضطراب شعر را حس میکند. زیرا آنچه تغییر نکرده، میل قدرت به تصرف زبان و خاموش کردن امکانهای آزادی است.
اما شعر شاملو، تنها روایت تاریکی نیست. اگر چنین بود، پس این همه اصرار بر پنهان کردن عشق، نور، شوق و خدا چه ضرورتی داشت؟ آنچه شاعر پنهان میکند، نابود نشده است. پستو، برخلاف ظاهرش، گورستان نیست؛ خزانه است. آنچه به آن سپرده میشود، برای حفظ شدن است، نه برای فراموش شدن.
از همینجا، شعر از یک مرثیهی صرف فاصله میگیرد و به متنی دربارهی مقاومت بدل میشود. مقاومتی که نه با فریاد آغاز میشود و نه با قهرمانیهای اسطورهای، با پاسداری از کوچکترین شعلههای انسانیت آغاز میشود. در روزگاری که گفتن «دوستت میدارم» خطرناک است، خودِ عشق، کنشی مقاومتی است؛ همانگونه که روشن نگه داشتن چراغ، حفظ تبسم یا پاسداشت حقیقت نیز شکلهایی از مقاومتاند.
در ادامهی شعر، این منطق با تصویرهایی هولناکتر گسترش مییابد. شاعر جهان خود را از طریق زنجیرهای از استعارهها میسازد؛ استعارههایی که هر یک، لایهای تازه از مناسبات میان قدرت و انسان را آشکار میکنند. «چراغ»، «قصاب»، «ساتور»، «جراحی تبسم»، «قناری»، «سوسن و یاس» و سرانجام «ابلیس پیروزمست»، اجزای پراکندهی یک منظومه نیستند؛ حلقههای زنجیریاند که به تدریج چهرهی جهانی را آشکار میکنند که در آن، خشونت تنها جسم انسان را هدف نمیگیرد، خشونت؛، زیبایی، زبان، حافظه و امکان امید را نیز در محاصرهی خود می آورد .
اگر در بندهای آغازین، شاعر از مراقبت و پنهانسازی سخن میگفت، اکنون دامنهی این جهان تیره گستردهتر میشود. شاملو از نظارت سخن می گوید، و نیز از جهانی میگوید که در آن، خودِ روشنایی به جرم تبدیل شده است:
«آن که بر در میکوبد شباهنگام
به کشتن چراغ آمده است.
نور را در پستوی خانه نهان باید کرد.»
چراغ در شعر فارسی، از حافظ تا نیما، غالباً نماد آگاهی، امید یا حقیقت بوده است. اما شاملو چراغ را از جایگاه صرفاً نمادین بیرون میآورد و آن را به موجودی زنده بدل میکند؛ موجودی که میتوان آن را کشت. این انتخاب زبانی، بسیار معنادار است. شاعر نمیگوید چراغ را خاموش میکنند، او میگوید برای کشتن چراغ آمدهاند. خاموش شدن، رخدادی طبیعی یا اتفاقی است، اما کشتن، کنشی آگاهانه و ارادی است. بنابراین، مسئله فقط پایان یافتن نور نیست؛ مسئله، ارادهای است که نابودی نور را هدف خود قرار داده است.
در این چند سطر، شب نیز معنایی متفاوت پیدا میکند. شب، صرفاً زمان وقوع حادثه نیست؛ فضای مسلط شعر است. شب، قلمرو قدرتی است که از تاریکی تغذیه میکند و هر چراغی را تهدیدی علیه موجودیت خود میبیند. از همین رو، در این جهان، روشنایی دیگر کیفیتی طبیعی نیست؛ شکلی از مقاومت است.
اندکی بعد، شعر ناگهان از فضای خانه بیرون میآید و به گذرگاههای شهر میرسد:
«آنک قصابانند
بر گذرگاهها مستقر
با کنده و ساتوری خونآلود.»
یکی از درخشانترین ویژگیهای زبان شاملو در این بند، پرهیز از نامگذاری مستقیم است. او از مأمور، زندانبان، قاضی یا حاکم سخن نمیگوید؛ از «قصاب» سخن میگوید. قصاب، در ذهن مخاطب، پیش از هر چیز با بریدن، قطعهقطعه کردن و خون پیوند دارد. بدین ترتیب، شاعر با یک جابهجایی استعاری، کل دستگاه خشونت را در قالب حرفهای روزمره تصویر میکند.
اما واژهی «مستقر» نیز اهمیت فراوانی دارد. قصابان در حال عبور نیستند؛ استقرار یافتهاند. خشونت، حادثهای گذرا نیست؛ به نظم تبدیل شده است. در این جهان، خونریزی دیگر استثنا نیست؛ بخشی از زندگی روزانه است. گذرگاه، که باید محل دیدار و رفتوآمد مردم باشد، به محل استقرار مرگ بدل شده است.
پس از آن، شعر به یکی از تکاندهندهترین تصویرهای خود میرسد:
«و تبسم را بر لبها جراحی میکنند
و ترانه را بر دهان.»
شاملو میتوانست بنویسد لبخند را ممنوع میکنند یا آواز را خاموش میکنند؛ اما از واژهی «جراحی» استفاده میکند. جراحی، عملی است که معمولاً برای درمان انجام میشود. شاعر با همین انتخاب، وارونگی هولناک زبان قدرت را آشکار میکند. خشونت، خود را در لباس درمان عرضه میکند. حذف تبسم، به نام اصلاح انجام میشود؛ بریدن ترانه، به نام نظم.
از این منظر، شاملو تنها خشونت را توصیف نمیکند؛ او زبان خشونت را نیز افشا میکند. قدرت، پیش از آنکه دست به سرکوب بزند، واژگان را دگرگون میکند. قتل، امنیت نام میگیرد؛ حذف، اصلاح خوانده میشود؛ و سکوت، فضیلت معرفی میشود. شاعر، با یک واژه، این جابهجایی عظیم معنایی را آشکار میکند.
همینجاست که میتوان، بیآنکه شعر را به نظریه فروکاست، دریافت چرا خوانندهی امروز نیز با این تصاویر احساس نزدیکی میکند. مسئله، تنها سرکوب آشکار نیست؛ مسئله، دگرگون شدن معنای واژههاست. هنگامی که زبان تغییر میکند، جهان نیز تغییر میکند. شاید بتوان گفت که شاملو، پیش از بسیاری از تحلیلهای فلسفی معاصر، دریافته بود که قدرت، پیش از آنکه بدنها را تسخیر کند، زبان را اشغال میکند.
در ادامه، شاعر تصویری میآفریند که از حیث زیباییشناختی، از برجستهترین تصاویر شعر معاصر فارسی است:
«کباب قناری
بر آتش سوسن و یاس.»
در نگاه نخست، این تنها تصویری شاعرانه به نظر میرسد؛ اما هرچه بیشتر در آن تأمل کنیم، هولناکی آن آشکارتر میشود. قناری، پرندهی آواز است؛ سوسن و یاس، گلهای سپیدی ، لطافت و عطر.
شاعر نشان میدهد که خشونت، تنها موجود زنده را نابود نمیکند؛ زیبایی را نیز به ابزار نابودی بدل میسازد. آتشی که باید گرمای زندگی باشد، اکنون با گلها افروخته شده است و بر آن، آواز میسوزد.
این تصویر، صرفاً از مرگ سخن نمیگوید؛ از فساد زیبایی سخن میگوید. هنگامی که گل، سوخت میشود و آواز، خوراک، دیگر هیچ چیز در جای طبیعی خود قرار ندارد. جهان، نظمی وارونه پیدا کرده است؛ نظمی که در آن، ارزشها از میان رفتهاند، چنانکه علیه خود نیز به کار گرفته میشوند. و سرانجام، شعر به واپسین تصویر خود میرسد:
«ابلیس پیروزمست
سور عزای ما را بر سفره نشسته است.
خدا را در پستوی خانه نهان باید کرد.»
این پایان، از تلخترین پایانهای شعر فارسی است. ابلیس، تنها پیروز نشده است؛ از پیروزی خود سرمست است. او بر سر سفرهی عزای انسان نشسته است؛ یعنی حتی سوگواری نیز از چنگ او بیرون نمانده است. اما شاملو شعر را با یأس مطلق پایان نمیدهد. اگر چنین بود، ضرورتی نداشت که بگوید: «خدا را در پستوی خانه نهان باید کرد.»
این جمله، برخلاف ظاهرش، تسلیم نیست. آنچه پنهان میشود، هنوز زنده است. شاعر نمیگوید خدا را فراموش کنید، انکار کنید یا از دست دادهاید؛ میگوید او را حفظ کنید. «خدا» در اینجا، فارغ از هر تفسیر دینی، نامی ست برای حقیقت، عدالت، وجدان، کرامت یا هر آن چیزی باشد که انسان را از سقوط کامل بازمیدارد.*
شاید راز ماندگاری «در این بنبست» نیز همین باشد. شاملو در برابر تاریکی، وعدهی پیروزی آسان نمیدهد؛ اما امکان بقا را از انسان دریغ نمیکند. او میداند که تاریخ، بارها میدان را به قدرت واگذار کرده است؛ با این همه، باور دارد که عشق، نور، شوق و حقیقت، هرچند ناچار به پستو بروند، نابودشدنی نیستند. همین باور خاموش است که شعر را از یک مرثیهی سیاسی فراتر میبرد و آن را به یکی از عمیقترین تأملات شاعرانه دربارهی نسبت انسان، قدرت و امید در ادبیات معاصر فارسی بدل میسازد.
*پانوشت:
پایان شعر را میتوان از زاویهای دیگر نیز خواند؛ زاویهای که بر طنز تلخ و وارونگی معنای «خدا» در جهان استبداد تأکید میکند. هنگامی که شاملو مینویسد: «خدا را در پستوی خانه نهان باید کرد»، میتوان این جمله را فراتر از دعوت به پناه بردن به امر قدسی در برابر شر فهمید. این عبارت همچنین میتواند اشارهای دردناک به وضعیتی باشد که در آن قدرت سیاسی، با نام خدا، به سرکوب انسان میپردازد و در نتیجه خودِ مفهوم خدا نیز قربانی این مصادرهی قدرت میشود. در چنین خوانشی، آنچه به پنهانسازی نیاز پیدا میکند، تصویری انسانی، اخلاقی و رهاییبخش از خداست؛ تصویری که از سوی قدرتهای مستبد به ابزاری برای سلطه بدل شده است.
تجربهی تاریخی دهههای پس از سرودن این شعر، بهویژه در جامعهی ایران، لایهی دیگری به این معنا افزوده است. بخشی از نسلهای جدید، به دلیل گره خوردن زبان دینی با اجبار سیاسی و خشونت حکومتی، هم ساختار قدرت دینی و هم برخی از تصورات سنتی دربارهی امر دینی را مورد پرسش قرار دادهاند. از این منظر، تعبیر شاملو وجهی تراژیکتر پیدا میکند: خدایی که قرار بود پناه انسان باشد، در اثر بهرهبرداری قدرت از نام او، خود در معرض بیاعتمادی و طرد قرار گرفته است.




نظرها
نظری وجود ندارد.