جامعهٔ مدنی ایران: امید در میان ترومای جمعی و ویرانیها
رُمن زایدل ـ در ماههای گذشته، با وجود سرکوب، از دل ترومای جمعی فضاهایی برای کنش پدید آمد؛ از طریق تبدیل درد به حضور، امر خصوصی به امر عمومی و انزوای فردی به همبستگی. این مقاومت پدیدهای فرعی و حاشیهای در کشمکشهای قدرت ژئوپولیتیکی نیست، بلکه مهمترین نمود جامعهٔ مدنیای است که از تندادن به هرگونه سلطه و تعیین تکلیف از بیرون سر باز میزند و آینده را از نو تصور میکند. این جنبش شایستهٔ حضوری رسانهای است که نامها، چهرهها و شیوههای کنش آن را در معرض دید عمومی نگه دارد؛ به ویژه زمانی که سازوکارِ چرخهٔ خبری، تلاش دارد آن را درمعرض راندهشدن به حاشیه قراردهد.


یادداشت مترجم
مقالهٔ حاضر، دومین نوشتهای است که از رُمن زایدل به فارسی ترجمه میکنم. زایدل، فیلسوف و پژوهشگر مطالعات اسلامی، سالهاست که تاریخ اندیشه و فلسفه در ایران و چگونگی مواجههٔ متفکران ایرانی با فلسفهٔ اروپایی را دنبال میکند. پژوهشهای او، بهویژه در زمینهٔ دریافت و بازخوانی فلسفهٔ کانت در ایران، نشاندهندهٔ آشنایی عمیق او با تحولات فکری، فرهنگی و سیاسی جامعهٔ ایران است
کتاب او با عنوان Kant in Teheran. Anfänge, Ansätze und Kontexte der Kantrezeption in Iran، که عنوان آن را میتوان «کانت در تهران؛ نخستین تلاشها، رویکردها و زمینههای دریافت و بازخوانی کانت در ایران» ترجمه کرد، از مهمترین آثار او در این حوزه است. او در این کتاب میکوشد نشان دهد که اندیشهٔ کانت چگونه وارد فضای فکری ایران شده، چگونه پذیرفته و تفسیر شده، چه نقدهایی بر آن وارد آمده و در دورههای مختلف چگونه مورد بازخوانی و بازاندیشی غلط قرار گرفته است.
زایدل در کنار پژوهشهای دانشگاهی خود، تحولات سیاسی، فکری و اجتماعی سالهای اخیر ایران را نیزبا دقت کامل دنبال کرده است. از جمله نوشتههای او در این عرصه، میتوان به مقالهٔ Die Revolte als Möglichkeitsraum. Reflexionen zum aktuellen Freiheitskampf in Iran ــ «خیزش بهمثابه فضای امکان ها؛ تأملاتی دربارهٔ مبارزهٔ کنونی برای آزادی در ایران» ــ اشاره کرد. او همچنین همراه با مصطفی نجفی در ترجمهٔ آلمانی جستار Eine figurative feministische Revolution in Iran. Körper und ihre Bilder in reziproker Interaktion ــ «انقلابی فمینیستی با زبان تصویر در ایران؛ بدنها و تصاویرشان در تعامل متقابل» ( فیگورا تیو: در اینجا ژست و بازنمایی بدن در کنش سیاسی از طریق تصاویراست؛ م) ــ مشارکت داشته است. در گفتوگوی Der philosophische Diskurs im Iran: Zwischen Repression und Hoffnung ــ «گفتمان فلسفی در ایران؛ میان سرکوب و امید» ــ نیز دیدگاههای او دربارهٔ وضعیت فلسفه و جامعهٔ مدنی ایران بازتاب یافته است. وهمچنین تعداد مقالات دیگری که لینک آنها درمتن مقالهٔ اوآورده شده است.
یکی از ویژگیهای مهم نوشتههای زایدل، توجهاش به جامعهٔ مدنی ایران بهعنوان کنشگری مستقل، متکثر و چندصدایی است. او تحولات ایران را صرفاً از منظر تحلیل حکومت یا مناسبات قدرت بررسی نمیکند، بلکه به تجربههای زیستهٔ مردم، جنبش «زن، زندگی، آزادی»، شکلهای تازهٔ اعتراض و همبستگی، حافظهٔ جمعی، سوگواری، هنر و نقش شبکههای اجتماعی در ثبت و بازتاب مقاومت توجه دارد. در نوشتههای او میان ایران بهمثابه یک جامعهٔ متکثر و حکومت جمهوری اسلامی تمایزی روشن وجود دارد.
مقالهٔ حاضر در رسانهٔ آلمانیزبان Geschichte der Gegenwart ــ «تاریخ زمان حال» ــ منتشر شده است؛ رسانهای که رویدادهای سیاسی، اجتماعی و فرهنگی روز را از منظرهای تاریخی، فلسفی و انتقادی بررسی میکند. این رسانه مقالات متعددی دربارهٔ ایران و جنبش «زن، زندگی، آزادی» منتشر کرده است؛ از جمله مقالهٔ Trauer als Widerstand. Über ein Symbol der revolutionären Bewegung «Frau Leben Freiheit» ــ «سوگواری بهمثابه مقاومت؛ دربارهٔ نمادهای جنبش انقلابی زن، زندگی، آزادی» ــ نوشتهٔ Dorna Safaian / دورنا صفاییان، و مقالهٔ Revolution, Reform, Umkehr: Der Fall Iran ــ «انقلاب، اصلاح و بازگشت؛ مورد ایران» ــ نوشتهٔ Hamid R. Ekbia / حمید ر. اکبیا.
از آقای دکتر رُمن زایدل صمیمانه سپاسگزارم که اجازهٔ ترجمه و انتشار فارسی این مقاله را در اختیار من گذاشت. همچنین از تحریریهٔ Geschichte der Gegenwart نیز برای موافقت با انتشار این ترجمه تشکر میکنم.
امیدوارم ترجمهٔ حاضر بتواند سهمی، هرچند کوچک، در شناساندن تلاشها، رنجها و مقاومتِ جامعهٔ مدنیِ چندصداییِ ایران، داشته باشد و توجه خوانندگان را به همان نیرویی معطوف کند که نویسندهٔ مقاله(رُمن زایدل)، امید آیندهٔ ایران را در آن میبیند: جامعهای مدنی، متکثر، همبسته و آسیبدیده، اما همچنان استوار و مصمم.
جامعهٔ مدنی ایران باید راه خود را از میان دو خطر مهلک، اسکیلا (Skylla) و کاریبدیس (Charybdis)۱، بیابد: از یک سو، هیولای دریایی اسکیلا، نماد مطامع و ادعاهای قدرتطلبانهٔ نیروهای خودکامه از بیرون؛ و از سوی دیگر، در داخل، گرداب مرگبار کاریبدیس، نماد جمهوری اسلامیای است که هرچه بیشتر رادیکالتر میشود. در این میان، اعتراض جامعهٔ مدنی چه شکلهایی به خود میگیرد؟ و شبکههای اجتماعی در سوگواری، پردازش اندوه و زنده نگه داشتن امید به تغییر، چه نقشی ایفا میکنند؟
رُمن زایدل
کشتار مردم که در فضای ناشی از قطع کامل اینترنت رخ داد و طی آن، مزدوران جمهوری اسلامی در عرض دو روز دهها هزار نفر از مردم کشور خود را به قتل رساندند، جامعهٔ ایران را در یک ترومای جمعی فروبرد.
خاکسترِ اندوه، خشم و ناامیدی بر سراسر کشور نشست. وحشت در بیمارستانها، زندانها و گورستانها ادامه یافت. ایران در سوگ بزرگی فرو رفت ، اما اخگر مقاومت با این همه خاموش نشد. خیلی زود، شکلهای تازهای از اعتراض دوباره شعلهور شدند. آغاز جنگ، با بمبارانهای هوایی و سرکوب در خیابانها، در ابتدا این اعتراضها را به عقب راند؛ و پس از برقراری آتشبس نیز چنین به نظر میرسد که پوشش خبری غرب بار دیگر مردم ایران را فراموش کرده است. اما اکنون ضروری است که مقاومت جامعهٔ مدنی ایران در کانون توجه قرار گیرد. چگونه میتوان از روحیهٔ مقاومت سخن گفت؛ روحیهای که همزمان مصمم و امیدبخش است و درعین حال درمعرض خطر قرار دارد؟ چگونه میشود در دل چنین ترومایی راه خود را پیدا کرد؛ در روزهایی که با قطع اینترنت، گویی زمان در ایران از حرکت ایستاده و کشور از جریان زندگی و رویدادهای جهان جدا افتاده است؟ مردم چگونه میتوانند از دل این همه شوک و بهتزدگی، راهی برای عمل پیدا کنند تا بار دیگر فضایی از امکانها و افقی از معنا را به دست آورند؛ فضا و افقی که در آن بتوان به ادامهٔ مبارزه یا حتی، فقط به ادامهٔ زندگی اندیشید؟
جامعهٔ مدنی ایران بهمثابه یک کنشگر
جامعهٔ مدنی ایران در میان اسکیلای ادعاهای قدرتِ خودکامه از بیرون و کاریبدیسِ جمهوری اسلامیِ هرچه رادیکالترشونده در داخل، راه خود را میجوید؛ جمهوری اسلامیای که جامعهٔ مدنی بهطور بنیادین مرز خود را از آن جدا میکند. کنشگران جامعهٔ مدنی که در جمعهای فمینیستی، کارگری، قومی، دینی و دیگر تشکلها فعالیت میکنند، زیر فشار شدید قرار دارند: از یک سو در معرض عملیات نظامی «خشم حماسی» در قالب حملات هواییاند، از سوی دیگر با گرایشهای تهاجمی و اقتدارگرایانه در بخشهایی از اپوزیسیون سلطنتطلب روبهرو هستند و همزمان خشم تحریکشدهٔ نیروهای رژیم را نیز تحمل میکنند؛ نیروهایی که از آغاز جنگ، خیابانها را با سلاح و تبلیغات کرکننده، به اشغال خود درآوردهاند.
با این همه، امید مردم ایران دقیقاً در همین جامعهٔ مدنیِ چندصدایی و همبسته نهفته است. باید نگاه را به سوی آن معطوف کرد؛ هم به آسیبپذیریِ آن وهم به تابآوریاش.
بااینحال، قراردادهای رایج در زبان رسانهها به نادیده گرفته شدن آن کمک میکنند: تیترهای رایجی مانند «ایران موجی از حملات خود را آغاز کرد» از نوعی کاربرد مجازِی بهره میگیرند؛ یعنی نام کشور ایران را به جای حکومت آن به کار میبرند و بدین ترتیب، کشورِ ایران را با حکومت و با رهبری آن یکسان مینگارند.
این کاربردِ زبانی که در ظاهر خنثی به نظر میرسد، یک اتصال کوتاهِ مفهومی مسئلهساز ایجاد میکند ــ « ایران مساوی است با رژیم» ــ و از این طریق، بهطور ضمنی ادعای اقتدارگرایانهٔ دستگاه حاکم را تأیید میکند؛ این ادعا که دستگاه حاکم نمایندهٔ تمام جمعیت ایران است.
در نتیجهٔ این چارچوببندی رسانهای (Framing)، حاکم واقعی، یعنی مردم ایران، از دایرهٔ توجه و آگاهیرسانی آنها حذف میشود؛ در حالی که رژیم نیز با قطع کردن اینترنت و انتشار اطلاعات نادرست میکوشد توهمِ برخورداری از حمایتی یکپارچه و سراسری را ایجاد کند.
اما در فاصلهٔ میان کشتار جمعی مردم در اوایل ژانویه و آغاز جنگ در اواخر فوریه، زخمها و ارادهٔ مردم آشکارا نمایان شد و مقاومت، با وجود بهت و ناباوری ناشی از خشونت، با شدتی هرچه بیشتر ادامه یافت؛ آن هم در قالبهایی که رسانههای غربی، به دلیل تمرکز بر تحلیلهای ژئوپولیتیکی و افزایش قیمت سوخت در پمپبنزینها، اغلب ترجیح میدهند : کنشهای عمومیِ سوگواری و دادخواهی، نافرمانی مدنی، مستندسازی دقیق و موشکافانهٔ جنایتهای حکومتی و بزرگداشت علنیِ کشتهشدگان را، نادیده بگیرند.
به این نادیده گرفته شدنها باید تأملات ادبی، هنری، کنشگرانه و روشنفکری در داخل کشور و در دیاسپورا را نیز افزود؛ تأملاتی که «ماه خونین دی» سال ۱۴۰۴ در تقویم هجری خورشیدی، برابر با دسامبر ۲۰۲۵ و ژانویهٔ ۲۰۲۶، را از هماکنون با حافظهٔ جمعیِ جنبش آزادیخواهی ایران پیوند میزنند.
شبکههای اجتماعی؛ آرشیوی برای ثبت، مستندسازی و یادآوری رویدادها
درست اکنون ضروری است که جامعهٔ مدنیِ مقاوم ایران در کانون توجه قرار گیرد.
نخستین تصاویر کیسههای اجساد کشته شدگان، ابتدا درپزشکی قانونی کهریزک ازسوی رژیم و از طریق تلویزیون حکومتی پخش شد، تا مردم را مرعوب کنند. این تصاویر با روایتی همراه بود که، تروریستهای خارجی را مسئول کشتار روزهای هشتم و نهم ژانویه معرفی میکرد.
پس از حدود ده روز قطع کامل اینترنت، هنگامی که شمار بیشتری از مردم دوباره توانستند به اینترنت متصل شوند، خانوادههای جانباختگان در برابر این روایت ایستادند. آنان با بهاشتراکگذاشتن ویدئوهایی که ماهیت سازمانیافتهٔ کشتار را نشان میداد، رژیم را مسئول جنایتهای ارتکابیافته دانستند.
از جمله ویدئوهایی که بهسرعت در فضای مجازی فراگیر شد، فیلمی حدوداً دوازدهدقیقهای بود که در آن پدری در میان ردیفهای بیپایان کیسههای اجساد به دنبال پسرش میگشت و با نومیدی نام او، «سپهر»، را فریاد میزد.
سپهر به نمادی از جوانانی بدل شد که ناگهان از زندگی ربوده شدند و نیز به نمادی از رنج خانوادههای آنان؛ خانوادههایی که حتی هنگام سوگواری نیز با مطالبهٔ «پول گلوله» برای تحویل پیکر عزیزانشان، با تهدید و ارعاب و با بازداشت در مراسم خاکسپاری توسط رژیم تحقیر میشدند.
موج بازداشتها همچنان تا امروز هم ادامه دارد و پدر سپهر نیز اکنون بازداشت شده است. هیاتهای حقیقتیاب در خارج از ایران با ابتکار خود، و با بررسی ویدیوهای متعدد توانستند تا نوع و ابعاد خشونت و نقض حقوق بشر را مستند سازند. در وبسایتها یا کانالهای پیامرسان، فهرستهایی از نام جانباختگان تهیه و بهطور مداوم بهروز شد. در جریان این بررسیها بازسازی شده دیده میشد که برخی از قربانیان که هنوز به تجهیزات مراقبتهای ویژه متصل بودند؛ احتمالاً در حالی که هنوز هم زنده بودند از بیمارستانها ربوده، و سپس کشته شده بودند.
پس از بهت و شوک اولیه، مردم دوباره با یکدیگر ارتباط برقرار کردند؛ هم در شبکههای اجتماعی و هم در اتاقهای نشیمن خانههایشان. آنان به دیدار یکدیگر میرفتند تا در کنار هم با آنچه تصورش غیر باور بود، از نظر روحی کنار بیایند.
همچنین، روایتهایی در برابر روایت رسمی حکومت، در قالب گزارشهای متعدد شاهدان عینی از شهرهای گوناگون، در رسانههایی مانند «آسو» و «دیدبان آزار» منتشر شد؛ روایتهایی که هم برای آگاهی افکار عمومی بود و هم مردم را از تجربههای یکدیگر آگاه میکرد.
همزمان، جنبشی مصمم علیه فراموشی شکل گرفت. مردم با بازنشر صحنههای روزمره از حسابهای کاربری جانباختگان در شبکههای اجتماعی، یاد آنان را زنده نگه میداشتند. برای نمونه، انتشار کلیپهایی از زندگی رها بهلولپور، دانشجوی ۲۳سالهٔ زبان ایتالیایی در دانشگاه تهران، مانند آتشی که بهسرعت زبانه میکشد، در فضای مجازی گسترش یافت؛ کلیپهایی که او را سرشار از شور زندگی در راهروهای دانشکده، در کلاس های درس و در خیابان نشان میدادند.
آخرین نوشتهٔ کانال تلگرامی او، به تاریخ ۹ ژانویهٔ ۲۰۲۶، چنین بود:
برای لحظهای توانستم وصل شوم و فقط میخواستم بنویسم: زن، زندگی، آزادی. برای همیشه.
او همان شب، در جریان یک تظاهرات، به دست نیروهای سرکوبگر به ضرب گلوله کشته شد.
برخلاف آیین یادبود شهیدان در جمهوری اسلامی، که آمادگی برای قربانیشدن و اشتیاق به جهان پس از مرگ را در قالبِ کیش مرگ، آرمانی و مقدس جلوه میدهد، در شیوهٔ یادآوری وبزرگداشت جانباختگان، سخن از ارزش زندگی در همین جهان، کرامت هر فرد و ایستادگی در برابر فراموشی است. این یادآوری، همزمان نوعی دادخواهی عمومی و راهی برای ایجاد همبستگی در رنج مشترک است.
در تداوم جنبش «زن، زندگی، آزادی»، لحظاتی از زندگی رها بهلولپور با تصاویری از جوانانی چون ژینا امینی، سارینا اسماعیلزاده و نیکا شاکرمی، که در سال ۲۰۲۲ زندگی ازآنها گرفته شده بود، درهم میآمیزد و درآگاهی جمعیِ مقاومت به جریانی از تصاویر تبدیل میشود. در آن زمان، عکسهایی از زنان و دخترانی که در ملأعام روسریهای خود را به آتش میکشیدند و نیز ویدئوهایی از دانشآموزان دختر ــ برخی با موهای باز و برخی با حجاب ــ منتشر میشد که در کلاسهای درس، بهصورت جمعی، نسخهٔ فارسیِ امروزیِ سرود ضدفاشیستی «بلا چاو» را میخواندند. همچنین کلیپهای کوتاه و میمها۲ از اعتراضهای خیابانی، دیوارنویسی با اسپری و کارزارهای «آغوش رایگان» بهسرعت در شبکههای اجتماعی دستبهدست و بازنشر میشد.
اعتراض و بازتولید آن، هم در فضای مجازی و هم در فضای واقعی، در سال ۲۰۲۲ افقی از امکانها و شبکهای از همبستگی پدید آورد که بر حافظهای جمعی استوار بود. برای نمونه، این امر در شعار محوریِ «نه میبخشیم و نه فراموش میکنیم» بازماندگانِ سرنشینان پرواز ۷۵۲ هواپیمای اوکراینی، که در ژانویهٔ ۲۰۲۰ به دست سپاه پاسداران سرنگون شد، تجلی یافت.
این شکلهای اعتراض در امتداد یادِ جانباختگان اعتراضهای آبان ۱۳۹۸ (نوامبر ۲۰۱۹) قرار میگیرند؛ اعتراضهایی که در سایهٔ قطع عمدی اینترنت، از نگاه جهانیان پنهان ماندند و در جریان آنها بیش از هزار معترض به دست نیروهای سرکوبگر حکومتی کشته شدند.
این «جریانِ یادآوری» با فرهنگِ اعتراضِ تودهای پیوند میخورد؛ برای نمونه، با آثار توماج صالحی، رپری که با وجود ماهها زندان و شکنجه، همچنان در ایران به فعالیت هنری واعتراضی خود ادامه میدهد. او ترانهٔ سرشار از استعاره و اشارات چندلایهٔ خود با عنوان «بازماندهٔ آبان» را به آن معترضان تقدیم میکند.
صالحی در این ترانه، پایبندی به ایرانی کثرتگرا را با یادِ قربانیان پیشین پیوند میدهد؛ از جمله ندا آقاسلطان که در سال ۲۰۰۹، پس از اعتراض به انتخاب مجددِ احمدینژاد که در شمارش آرای آن تقلب شده بود، هدف گلولهٔ یک تکتیرانداز قرارگرفت و تصویر جانباختن او در سراسر جهان منتشر شد.
شکلهای اعتراض یک جامعهٔ سوگوار و تابآور
همبستگی اجتماعی از طریق دادخواهی علنی، یادآوری سرکوب، بازاندیشی فکری آن، پردازش ادبی و هنری و نیز پیوند دادن این تجربهها با حافظهٔ فرهنگی جنبش آزادیخواهی ایران، فضای عمومی سال ۲۰۲۶ و نیز دورهٔ میان کشتار ژانویه و آغاز جنگ را شکل داد.
دیری نپایید که قطعات موسیقیای دستبهدست شدند که مستقیماً به رویدادهای ژانویه اشاره داشتند. در کنار توماج صالحی، شروین حاجیپور نیز ــ همان خوانندهای که ترانهٔ «برای» او به سرود جنبش «زن، زندگی، آزادی» بدل شد ــ ترانهٔ «من ایرانم» را منتشر کرد؛ ترانه ای که در ویدیوی آن، چهرهٔ بخشی ازجانباختگان به نمایش در می آید.
در ادبیات نیز نمونههای مشابهی پدید آمد. از جمله میتوان به داستان کوتاه فاطمه دریکوند با عنوان «سیاوش، بیسوگ» اشاره کرد؛ داستان پدر و مادری که اجازه ندارند برای فرزندشان، که در اعتراضات کشته شده است، سوگواری کنند. عنوان این اثر به آیینهای سوگواری برای شاهزاده سیاوش در حماسهٔ ملی ایرانیان، شاهنامه، اشاره دارد.
شعرهای تازه نیز «ماه خونین دی» را به موضوع خود تبدیل کردند. هم زمان، به شعر مقاومتِ دوران شاه نیز ارجاع داده شد؛ از جمله به شعر «به فردا» از محمد زهری که حضور نامرئی قربانیان خشونت دولتی را زنده میکند و بعدها با اجرای بهار آتش، رپرو بازیگر و کنشگر حقوق زنان ساکن تبعید، بازخوانی شد.
ترانهٔ اعتراضی «سوگند» نیز از روحیهٔ شکستناپذیر مقاومت سخن میگوید و شاید محبوبترین ترانهٔ پس از کشتار ژانویه باشد. این ترانه در اصل در بستر سرکوب جنبش سبز در سال ۲۰۰۹ شکل گرفت. نسخهٔ تازهٔ آن به کشتار آبان ۱۳۹۸ اشاره دارد و در جریان جنبش «زن، زندگی، آزادی» با اجرای دانشجویان موسیقی، توجه گستردهای برانگیخت.
از ژانویهٔ ۲۰۲۶ به بعد، ویدئوهای فراوانی منتشر شد که در آنها دانشآموزان و دانشجویان این ترانه را بهصورت جمعی در مدرسهها و دانشگاهها میخواندند یا آن را در مراسم یادبود و هنگام یک دقیقه سکوت پخش میکردند.
یکی از تأثیرگذارترین این صحنهها به کلاسی مربوط میشود که در آن دانشآموزان، در چهلمین روز کشته شدن پسر معلمشان به دست نیروهای حکومتی، او را با برگزاری مراسمی کوتاه و یک دقیقه سکوت غافلگیر میکنند. در گورستانها نیز چنین آیینهای یادبود اغلب، به تجمعهای سیاسی تبدیل میشد. در آنجا سوگ مشترک با مطالبهٔ عدالت، همراه با موسیقی و رقص، در هم میآمیخت.
این شیوهٔ سوگواری و انتشار عمومی آن در شبکههای اجتماعی، در چنین ابعادی، پدیدهای نو بود. اجرای این آیینها، احساسی کمسابقه از همبستگی را در جامعهای آسیبدیده از تروما پدید آوردند؛ جامعهای که آگاهانه خود را از جمهوری اسلامی و فرهنگ او متمایز میکرد.
این همبستگی زمینه را برای موج تازهای از اعتراضها در دانشگاههای مختلف و در آغاز نیمسال تحصیلی فوریهٔ ۲۰۲۶ فراهم کرد. در کنار شعارهای جمعی و چندصدایی، موشهای پارچهای نیز بیش از پیش از درختان آویخته میشدند. این اقدام کنایهای به علی خامنهای، رهبر جمهوری اسلامی، با لقب «موشعلی» بود؛ کسی که، به تعبیر معترضان، همچون موشی در سوراخ خود پنهان شده است.
این اقدام اعضای بسیج را به معنای واقعی کلمه خشمگین میکرد. آنان از درختان بالا میرفتند تا موشهای پارچهای را پایین بیاورند؛ اما همین واکنش ناخواسته، تمسخر مورد نظر معترضان را بیش از پیش برجسته و فراگیرتر می کرد.
امید
سربرآوردنِ این اعتراض ها درگورستانها، کلاسهای درس و دانشگاهها، با یک گفتمان فکری همراهی میشود که دربارهٔ معنای فاجعه و ترومای جمعی تأمل میکند.
دراین میان، اصطلاحاتی مانند «مراقبت جمعی»، «سوگِ شاد» و «حافظهٔ مقاومت» بهعنوان اشکالی از مفاهیم کلیدی، مورد بحث قرار گرفتند.
مراقبت جمعی تنها به معنای حمایت از یکدیگر نیست، بلکه به کنشی آگاهانه اشاره دارد که در آن انسانها در دلِ رنج، کنار یکدیگر می مانند و از این طریق با پراکندگی افراد و نیز با فراموشیِ تحمیل شده مقابله میکنند.
سوگِ شاد نیز سوگواری را بهگونهای اجرایی و کنشمند (performativ) دگرگون میکند؛ یعنی آن را در قالب صدا، رقص و حضور در عرصهٔ عمومی، به حضوری مقاومتی تبدیل میکند.
حافظهٔ مقاومت نیز تجربههای ستم و بیعدالتی را در تداومی تاریخی از سرکوب دولتی جای میدهد: از دوران پهلوی، تا اعدامهای دستهجمعی دههٔ ۱۳۶۰، و تا قتل عام در ژانویهٔ ۲۰۲۶. این مفهوم، قربانیان را نام میبرد، سازوکارهای سرکوب را به یاد میآورد و خودِ یادآوری را به شکلی از اعتراض تبدیل میکند.
امر سیاسی (das Politische) ــ تا اندازهای با ارجاع به اندیشهٔ هانا آرنت ــ بهمثابهٔ فضایی از امکان فهمیده میشود که هدف آن، کنشِ مشترک است، نه سلطه و فرمانروایی.
بدینسان، زیرساختی مقاومتی از دلِ نزدیکی، یادآوری و آسیبپذیریِ مشترک شکل میگیرد.
کنشِ اجراییِ مقاومت و گفتمان بهمثابهٔ مقاومت در اینجا دست در دست یکدیگر عمل میکنند.
از اینرو، تأمل و بازاندیشیِ فکری، بهویژه در شرایط محدودکنندهٔ ایران، خود به نوعی مداخله تبدیل میشود.
این گفتمان همچنین بهواسطهٔ رسانههای تبعیدی، مانند رادیو زمانه، انجمنهای گفتوگو در پیامرسانها و نیز پادکستهای غیردولتی، مانند رادیو پانوراما، امکانپذیر شده است؛ رسانهای که مجموعهای چشمگیر از گفتوگوها با فیلسوفان و جامعهشناسان را با عنوان «ایران در سوگ» تولید کرده است.
کنشگران جامعهٔ مدنی ایران، از جمله نرگس محمدی، برندهٔ جایزهٔ صلح نوبل، که زندگی او ــ همچون زندگی هزاران معترض و کنشگر زندانی ــ در حال حاضر در معرض خطری فوری قرار دارد، عمدتاً کیش شخصیت و چهرههای رهبریکنندهای مانند رضا پهلوی را رد میکنند. آنان صراحتاً قدرت جامعهٔ ایران را در تکثر و چندصدایی آن میبینند.
اما همزمان، جامعهٔ مدنی بهسبب ایدئولوژیهای اقتدارگرا در داخل و خارج از کشور و نیز در نتیجهٔ بازداشتهای گسترده، شکنجه و اعدام، آسیب دیده و بهشدت تحت فشار قرار گرفته است. جنگ نیز سراسر کشور را هدف قرار میدهد.
قطع اینترنت، بمبارانها و حضور نظامی، کنش علنی و همبسته را تقریباً ناممکن میسازند.همزمان، رژیم به سرکوبی باز هم شدیدتر تهدید میکند.
از زمان برقراری آتشبس، نگرانی از آغاز دوبارهٔ عملیات جنگی، افزایش قربانیان غیرنظامی، تشدید پیشبینیناپذیر درگیری و ویرانی بیشتر شده است.
ترس از تثبیت و تحکیم دوبارهٔ رژیم نیز رو به افزایش است. با وجود این، امید ایران در همین جامعهٔ مدنی اما مصمم نهفته است.
این جامعه از بیرون، بیش از هر چیز، به حمایت مدنی نیاز دارد؛ حمایتی که از طریق بهرسمیتشناختن آن در تکثر و چندصداییاش و نیز گفتوگو با نمایندگان سیاسی آن در تبعید ــ برای نمونه، شرکتکنندگان کنگرهٔ آزادی در لندن ــ صورت گیرد.
در ماههای گذشته، با وجود سرکوب، از دل ترومای جمعی فضاهایی برای کنش پدید آمد؛ از طریق تبدیل درد به حضور، امر خصوصی به امر عمومی و انزوای فردی به همبستگی.
این مقاومت پدیدهای فرعی و حاشیهای در کشمکشهای قدرت ژئوپولیتیکی نیست، بلکه مهمترین نمود جامعهٔ مدنیای است که از تندادن به هرگونه سلطه و تعیین تکلیف از بیرون سر باز میزند و آینده را از نو تصور میکند.
این جنبش شایستهٔ حضوری رسانهای است که نامها، چهرهها و شیوههای کنش آن را در معرض دید عمومی نگه دارد؛ به ویژه زمانی که سازوکارِ چرخهٔ خبری، تلاش دارد آن را درمعرض راندهشدن به حاشیه قراردهد.
پانویس مترجم:
۱- اسکیلا (Skylla) و کاریبدیس (Charybdis) دو خطر دریایی در اساطیر یوناناند که هومر در سرود دوازدهم «اودیسه» از آنها یاد میکند. اسکیلا هیولایی دریایی و چندسر و کاریبدیس گردابی سهمگین است. اودیسئوس ناگزیر است کشتی خود را از میان این دو خطر عبور دهد. از همین رو، تعبیر «میان اسکیلا و کاریبدیس» به معنای گرفتار شدن میان دو خطر بزرگ است.
نک.: هومر، اودیسه، ترجمهٔ سعید نفیسی، تهران: انتشارات علمی و فرهنگی، سرود دوازدهم.
یا ترجمهٔ آلمانی:
Homer, Odyssee, übersetzt von Johann Heinrich Voß, XII. Gesang, S. 600 Albatros Verlag 2003
۲-میم (Meme): تصویر، ویدئو یا پیام کوتاهی که بهسرعت در شبکههای اجتماعی منتشر و بارها بازنشر میشود و معمولاً حامل پیامی نمادین، انتقادی یا طنزآمیز است.




نظرها
نظری وجود ندارد.