گزارش میدانی
خشونت پشت درهای بسته؛ چهار روایت از تجاوز در زندگی زناشویی
چیچک درفش ـ «دقیقاً شب مرگ پدرم، همسرم به زور با من رابطه جنسی داشت. کل آن مدت را نمیتوانستم دست از گریه کردن بردارم.» این بخشی از چهار روایتی است که در این گزارش بازگو میشود؛ روایت زنانی که میگویند در زندگی زناشویی، بارها و بارها بدون رضایت و در شرایط بیماری، سوگ، اندوه یا فشار روانی، مجبور به برقراری رابطه جنسی شدهاند. تجربههایی که از نگاه بسیاری از آنان چیزی جز تجاوز نبوده، اما در فرهنگی که رابطه جنسی در ازدواج را حق مسلم مرد و اعتراض زن را تابو میداند، کمتر دیده و کمتر شنیده شده است.

خشونت خانگی ـ منبع: ساخته هوش مصنوعی ـ زمانه
خشونت جنسی زناشویی، یکی از نامرئیترین و در عین حال آسیبزاترین اشکال خشونت علیه زنان است که با وجود آمار بالا، همچنان در سکوت و حاشیه باقی مانده است. برخلاف تصور رایج که این نوع خشونت را در مقایسه با سایر اشکال تجاوز کماهمیتتر میداند، پژوهشهای معتبر نشان دادهاند که خشونت جنسی شریک زناشویی به همان اندازه، یا حتی برای زنان مخربتر است و پیامدهای جبرانناپذیری بر سلامت روان و جسم قربانیان بر جای میگذارد.
این گزارش میدانی بر اساس مصاحبه با چهار زن ایرانی تهیه شده است که تجربه مستقیم خشونت جنسی در ازدواج را داشتهاند. صحبتهای این زنان تصویری تلخ از فرهنگی ترسیم میکند که در آن بدن زن بهعنوان کالایی در اختیار مرد تلقی میشود، نیازهای جنسی زن نادیده گرفته میشود و هرگونه اعتراض با تابوی شرم و آبرو مواجه میگردد.
شهلا نزدیک به بیست سال است که ازدواج کرده، اما میگوید در تمام این سالها هیچگاه رابطه جنسی درستی با همسرش نداشته است. به گفته او، در رابطه فقط خواست و نیاز همسرش اهمیت داشته و برای او مهم نبوده که شهلا در چه شرایط جسمی و روحی قرار دارد یا اصلاً آمادگی برقراری رابطه را دارد یا نه.
او میگوید حتی یک بار هم تجربه ارضا شدن نداشته و هر بار که همسرش با او نزدیکی کرده، احساس تجاوز به او دست داده است. این تجربه در زمان مرگ پدرش شدت بیشتری پیدا کرده است:
دقیقاً شب مرگ پدرم، همسرم به زور با من رابطه جنسی داشت. کل آن مدت را نمیتوانستم دست از گریه کردن بردارم. سوگ پدرم همزمان شد با تجاوزی که همسرم در آن شرایط به من کرد. مدام از تصور صحنه آن شب حالت تهوع داشتم و بالا میآوردم، الان هم که یادش میافتم بالا میآورم.
شهلا میگوید بسیاری از زنانی که در اطراف او زندگی میکنند، تجربههایی مشابه دارند و وقتی زنان دور هم جمع میشوند و با یکدیگر درد دل میکنند، متوجه میشوند که دردهای مشترک فراوانی دارند. او معتقد است رابطه جنسی میان زن و شوهر واقعاً به آموزش نیاز دارد، اما همسران آنها هیچ آموزشی ندیدهاند و زنان را فقط ابزاری برای برطرف کردن نیازهای خود میبینند:
اینکه زن چه نیازی دارد و چه میخواهد اصلاً برایشان مهم نیست. من اگر روزی روحیه و حوصله رابطه را نداشته باشم، همسرم میگوید زن من هستی، وظیفه تو است که در هر شرایطی نیاز مرا برطرف کنی.
او بارها احساس کرده است که مورد تجاوز قرار گرفته و بهتدریج از رابطه جنسی متنفر شده و نمیخواسته همسرش به او نزدیک شود. به گفته شهلا، همسرش آن احساس را در او کشته است، چون بارها در بیماری، سوگ، ناراحتی و غم به زور با او رابطه داشته است.
شهلا زمانی که جوانتر بوده، به دلیل همین مسئله به خانه پدریاش بازگشته و گفته است که میخواهد از شوهرش جدا شود. هرچقدر اعضای خانواده علت تصمیم او را پرسیدهاند، نتوانسته توضیح دهد تا اینکه موضوع را با مادرش در میان گذاشته است. واکنش مادرش اما حمایت از او نبوده است:
فوراً دستش را روی دهانم گذاشت و گفت چیزی نگو، شرم داشته باش، این چه حرفی است میزنی، آبرویمان میرود. پدرت بفهمد به خاطر این مسئله به اینجا برگشتهای، تو را میکشد. برو خانه و خدا را شکر کن که همسرت مردانگیاش را دارد. زن باید همیشه در خدمت مردش باشد. به کسی این حرفها را نزنی، آبرویمان میرود.
شهلا میگوید در خانوادهای بینهایت سنتی بزرگ شده است. آن زمان فضای مجازی وجود نداشت تا مردم به آگاهی امروز برسند و مادر او نیز مانند بسیاری از زنان خانهدار یاد گرفته بود فقط «چشم» بگوید و بپذیرد که حرف، فقط حرف مرد است.
به گفته او، در آن دوران ظلم زیادی به زنان میشد. هرچند وضعیت امروز بهتر شده، فرهنگ رابطه جنسی هنوز آنگونه که باید شکل نگرفته است. بیشتر دعواهای او و همسرش همچنان بر سر همین مسئله است، اما چون حرف زدن درباره آن ممنوع و تابو است، نمیتوان کاری را پیش برد.
شهلا میگوید رابطه جنسی برای او به نفرت تبدیل شده، اما انگار به شرایط عادت کرده است:
دیگر از آن حالت تجاوزی که قبلاً احساس میکردم بیرون آمدهام و به یک حس مطلق بیحسی رسیدهام.
سولماز نیز از تجربهای میگوید که از نخستین رابطه با همسرش آغاز شده است. به گفته او، همسرش در اولین رابطه به شیوهای بسیار ناشایست با او برخورد کرده و گرایش زیادی به استفاده از حرفهای زشت داشته است. او مجبور بوده در هر رابطه این حرفها را تحمل کند.
سولماز نمیداند این مسئله تا چه اندازه جهانی است، اما معتقد است بسیاری از این گرایشهای عجیب و غریب تحت تأثیر فیلمهای پورن شکل گرفتهاند. او میگوید در هر رابطه احساس حقارت میکند و هیچ لذتی از آن نمیبرد، چون همسرش مدام درخواستهایی دارد که در رسانهها دیده است:
به زور از من میخواهد بدنم را دستکاری کنم، فلان لباس را بخرم، فلان عمل را انجام دهم. هر بار هم که در برابرش مقاومت میکنم، میگوید بیتوجهی زن است که باعث میشود شوهر خیانت کند.
او میگوید همسرش مدام او را با زنانی مقایسه میکند که عملهای زیبایی مختلف انجام دادهاند و گاهی سولماز فقط احساس میکند ابزاری برای برآوردن نیازهای اوست.
سولماز تأکید میکند که همسر و زندگیاش را بسیار دوست دارد، اما فیلمهای پورن تأثیر بسیار بدی بر شیوه ارضا شدن همسرش گذاشتهاند. او میگوید وقتی به خیابان میروی، برخی زنان را میبینی که تمام بدن خود را به ابزاری شبیه آنچه در آن فیلمها نمایش داده میشود تبدیل کردهاند و همین مسئله ترس از خیانت را نیز افزایش میدهد:
او هر بار میلش به سمت آن قیافههایی است که رسانهها در اختیارش گذاشتهاند. علناً رسانهها زنها را تبدیل به ابزاری برای برآورد نیاز مردها کردهاند.
به باور سولماز، این یک جنگ جدید است؛ جنگی که با استفاده از رسانه و تبلیغات کلینیکهای زیبایی، میل مردان را به سمت دیگری میکشاند و اعتماد به نفس زنان را کاهش میدهد. زن برای اینکه همسر یا پارتنرش از او راضی باشد یا او را بپسندد، خود را تحت تأثیر عملهای زیبایی مختلف قرار میدهد:
مثلاً میگویند زن زیبا این است که هیکلش فیت باشد، لبهایش درشت باشد، حتماً مژه داشته باشد یا حتی عملهای لابیاپلاستی و تزریق واژن و... داشته باشد. تو را از خودت دور میکنند و همزمان مرد را نیز از وجود حقیقی تو.
سولماز میگوید همسرش چند سال پیش بسیار بهتر از امروز بود و آن زمان عشق و احساس را بیشتر در وجود او حس میکرد، اما اکنون تنها حسی که دارد، ابزار شدن است. هرچند خودش نسبت به این موضوع آگاهی دارد، اما معتقد است این موج همه را با خود میبرد و حتی زنان اطراف نیز یکدیگر را به انجام این عملهای زیبایی ترغیب میکنند.
به گفته او، رابطه جنسیشان نیز دیگر مانند گذشته نیست، چون همسرش هر بار خواستهای تازه از او دارد و هیچگاه از او راضی نیست.
فهمیه، تجربه خشونت جنسی را در یکی از دردناکترین دورههای زندگیاش از سر گذرانده است. دختر او در یک تصادف جان باخته بود و هنوز سه روز از مرگش نگذشته بود که همسرش به زور با او رابطه جنسی برقرار کرد.
فهمیه میگوید نمیتوانسته این رفتار را درک کند؛ انگار همسرش فراموش کرده بود که آنها دخترشان را از دست دادهاند:
آنقدر از او متنفر شدم که حتی تحمل یک لحظه دیدنش را نداشتم. انگار دنیا برایم جهنم شده بود. همان شب اقدام به خودکشی کردم، مرا به بیمارستان رساندند.
او تا چند ماه نتوانسته از آن شوک بیرون بیاید و سرانجام از همسرش جدا شده است. هنوز هم برایش غیرقابل باور است که چگونه انسانی میتواند تنها سه روز پس از مرگ فرزندش، به زور با مادر آن کودک رابطه داشته باشد.
فهمیه میگوید این اتفاق آنقدر بر روح و جسمش تأثیر گذاشت که به یک بیماری خودایمنی بسیار نادر مبتلا شد و اکنون سالهاست تحت درمان قرار دارد:
نه روحم و نه جسمم بعد از آن اتفاق درمان نشدهاند.
او تأکید میکند همسرش فردی بیسواد نبوده، بلکه پزشک بوده و آنها سالها در اروپا زندگی کردهاند، اما با وجود این، همسرش هیچ چیزی از فرهنگ رابطه جنسی نمیدانسته است:
حتی حیوانات هم با هم این کار را نمیکنند. همسرم تنها چیزی که برایش مهم بود، رفع نیاز خودش بود.
فهمیه معتقد است مسئله جنسی بسیار ریشهایتر از این حرفهاست. او نمیگوید این مسئله فقط در ایران وجود دارد، چون سالها در کشورهای دیگر زندگی کرده است، اما به باور او چون در ایران همیشه مسئله جنسی ممنوعه بوده، حرف زدن درباره آن نوعی تابوشکنی محسوب میشود. مردم در فرهنگی بزرگ شدهاند که نمیتوانستهاند درباره نیازهایشان بهراحتی صحبت کنند و به گفته او، طبیعی است در جایی که نیاز جنسی ممنوع باشد، بیماران زیادی به وجود بیایند.
او میگوید این مسئله در همه جای دنیا وجود دارد، اما در ایران با توجه به بافت سنتی و مذهبی، ریشه عمیقتری دارد. از نظر فهمیه، خشونت جنسی در ازدواج ربطی به تحصیلات، طبقه و جایگاه اجتماعی ندارد، بلکه به نگاه مردان نسبت به زن و بیچارچوبی در رابطه مربوط است.
زهرا تجربه متفاوتی را روایت میکند. او میگوید همسرش رابطه جنسی زیادی با او ندارد و شاید سالی سه یا چهار بار با یکدیگر رابطه داشته باشند. بااینحال، همان دفعات محدود نیز برای او با آزار شدید همراه است:
وقتی با هم رابطه داریم، به حدی در این رابطه آزار میبینم که میگویم کاش هیچوقت همین را هم نداشتیم.
به گفته زهرا، همسرش بدون اینکه پیشنیازی برای رابطه فراهم کند یا حتی نظافت شخصیاش را رعایت کند، به طرز بسیار بدی با او رابطه برقرار میکند؛ بهگونهای که هر بار از درد و آزار تا چند روز نمیتواند از خانه بیرون بیاید.
با وجود این وضعیت، همسرش انتظار دارد زهرا نیز به ارضای جنسی برسد و او مجبور میشود وانمود کند که ارضا شده است تا همسرش عذاب وجدان نداشته باشد.
زهرا میگوید مسئله جنسی را نمیتوان با هر کسی در میان گذاشت. او چند جلسه نزد روانشناس رفته و درمانگرش گفته است همسرش باید حتماً به یک تراپیست مراجعه کند، اما او هیچگاه قبول نکرده است که به دلیل مسئله جنسی چنین مراجعهای داشته باشد:
میگوید مشکل از من است و باید من درمان شوم. برای مردها انگار درمان مشکلات جنسیشان تحقیری مردانه نسبت به آنان است.
زهرا احساس میکند تنها دو راه پیش رو دارد: یا این شرایط را بپذیرد یا از همسرش جدا شود. اما پس از به دنیا آمدن فرزندش، بهکلی از جدایی منصرف شده است:
نمیتوانم این را تحمل کنم که به فرزندم آسیبی برسد. حاضرم تمام فشارهای روحی و روانی را تحمل کنم، اما یک لحظه دخترم احساس تنهایی یا ناراحتی نکند.
صحبتهای این زنان نشان میدهد مردانی که رابطه جنسی را صرفاً یک نیاز شخصی میدانند، برای زنان حق «نه» گفتن قائل نیستند. این الگو فارغ از تحصیلات، طبقه اجتماعی یا حتی محل زندگی تکرار میشود؛ همانطور که فهمیه تأکید میکند همسرش پزشک بوده و آنها سالها در اروپا زندگی کردهاند.
به نظر میرسد ریشه اصلی این خشونت در نگاه فرهنگی به زن و جایگاه او در رابطه زناشویی قرار دارد؛ نگاهی که هنوز هم در بسیاری از خانوادهها سکوت را به حرف زدن ترجیح میدهد و مرد را تنها مرجع تصمیمگیرنده در حوزه جنسی میداند.
برای تغییر این وضعیت، تنها آگاهیبخشی به زنان کافی نیست؛ باید مردان را نیز وارد گفتوگو و آموزش کرد و تابوی سخن گفتن از مشکلات جنسی را در سطح خانواده و جامعه شکست.
این مصاحبهها فقط با زنانی انجام شدهاند که در این زمینه آسیب دیدهاند و به معنای آن نیست که مردان آسیبی ندیدهاند. بااینحال، در جامعهای که زنان بیشتر تحت ستم و استثمار قرار دارند، آنان بیش از دیگران مجبور به پنهان کردن تجربههای خود و سکوت هستند.




نظرها
نظری وجود ندارد.