وقتی قربانی، متهم است
بهرام تاجآبادی - برای زنانی که از چرخه خشونت خانگی میگریزند، سنگینترین بار نه جراحتهای گذشته، بلکه قضاوتهای پس از آن است. پدیده «سرزنش قربانی» و نبود بسترهای حمایتی سبب شده تا جامعه به جای بازخواست از فرد خشونتورز، مرکز اتهام را به سمت قربانی نشانه رود؛ رویکردی که به باور کارشناسان، چرخه پنهانکاری و تداوم خشونت را در جامعه فعال نگه میدارد.

خشونت علیه زنان ـ منبع: shutterstock
ناهید میگوید دشوارترین بخش خشونتی که سالها در زندگی مشترکش تجربه کرده بود، خود خشونت نبود؛ بلکه روزی بود که تصمیم گرفت درباره آن حرف بزند. او تصور میکرد پس از شکستن سکوت، شنیده خواهد شد. اما نخستین پرسشهایی که شنید، نه درباره خشونت، بلکه درباره خودش بود: «چرا زودتر چیزی نگفتی؟»
چند بار تلفن را برداشت و دوباره روی میز گذاشت. سرانجام شماره برادرش را گرفت؛ کسی که تصور میکرد امنترین فرد برای شنیدن حرفهایش است. انتظار داشت از او بپرسد چه بر سرش آمده، اما مسیر گفتوگو خیلی زود تغییر کرد.
چند دقیقه بیشتر نگذشته بود که پرسشها از خشونت فاصله گرفت و متوجه خود او شد؛ «چرا این همه سال ماندی؟»، «چرا اجازه دادی کار به اینجا برسد؟»، «چرا زودتر جدا نشدی؟»
وقتی تماس تمام شد، ناهید مدتها به صفحه خاموش تلفن خیره ماند. احساس میکرد به جای آنکه روایت رنجش شنیده شود، ناچار شده از خودش دفاع کند.
روایت ناهید استثنا نیست. در گفتوگو با زنانی که برای تهیه این گزارش با آنها صحبت کردم، تجربهای مشابه بارها تکرار شد. بسیاری میگفتند پس از آنکه سکوت خود را شکستند، بیش از آنکه درباره رفتار فرد خشونتورز سؤال بشنوند، مجبور شدند تصمیمهای خود را توضیح دهند.
پژوهشگران علوم اجتماعی این پدیده را «سرزنش قربانی» (Victim Blaming) مینامند؛ وضعیتی که در آن بخشی از مسئولیت خشونت، آگاهانه یا ناآگاهانه، از فرد خشونتورز به قربانی منتقل میشود.
بر اساس تازهترین برآورد سازمان جهانی بهداشت (WHO)، حدود ۳۱٫۶ درصد زنان جهان، معادل نزدیک به ۸۴۰ میلیون زن و دختر، در طول زندگی خود دستکم یک بار خشونت جسمی یا جنسی را تجربه کردهاند. با این حال، بسیاری از قربانیان به دلیل ترس از قضاوت، انگ اجتماعی یا باور نشدن روایتشان، هرگز از خدمات حمایتی یا قضایی استفاده نمیکنند.
در ایران نیز تصویر دقیقی از ابعاد خشونت خانگی وجود ندارد، زیرا آمار ملی و منظم در این زمینه منتشر نمیشود. با این حال، یک فراتحلیل از ۳۱ پژوهش انجامشده در ایران نشان داده است که حدود ۶۶ درصد زنان ایرانی دستکم یکی از اشکال خشونت خانگی را تجربه کردهاند. پژوهشگران تأکید میکنند که به دلیل گزارش نشدن بسیاری از موارد، ابعاد واقعی این پدیده احتمالاً گستردهتر از آمارهای موجود است.
همین واقعیت، پرسش اصلی این گزارش را شکل میدهد:
چرا بسیاری از زنانی که از یک رابطه خشونتآمیز خارج میشوند، به جای آنکه شنیده شوند، احساس میکنند باید از تصمیم خود دفاع کنند؟
مریم، ۳۷ ساله و مادر دو فرزند است. او سالها خشونت را تجربه کرده، اما امروز کمتر درباره جزئیات آن صحبت میکند. به گفته خودش، آنچه بیش از خود خشونت او را فرسوده کرده، واکنش اطرافیان پس از پایان آن رابطه بوده است.
او میگوید در هفتههای نخست پس از جدایی، کمتر کسی از نیازهایش پرسید. بیشتر گفتوگوها حول این محور میچرخید که چرا سالها مانده بود، چرا زودتر کمک نخواسته بود و چرا درست در همان زمان تصمیم به جدایی گرفته بود:
احساس میکردم باید از خودم دفاع کنم، نه از حقم برای داشتن یک زندگی بدون خشونت.
این تجربه تنها به خانواده یا دوستان محدود نبود. برخی از زنانی که برای تهیه این گزارش با آنها گفتوگو کردم، میگویند هنگام مراجعه به نهادهای مختلف نیز بارها ناچار شدند روایت زندگی خود را از ابتدا تعریف کنند؛ گویی هر بار باید ثابت میکردند آنچه بر آنها گذشته، واقعاً خشونت بوده است.
مریم میگوید آنچه بیش از همه آزارش میداد، این بود که کمتر کسی درباره مسئولیت فرد خشونتورز سؤال میکرد. بیشتر گفتوگوها بر رفتار و تصمیمهای او متمرکز بود؛ اینکه چرا مانده، چرا رفته یا چرا زودتر واکنش نشان نداده است.
همین تجربه در روایت زنان دیگر نیز تکرار میشود. برخی سالها سکوت کرده بودند، چون مطمئن نبودند کسی حرفشان را باور کند. بعضی دیگر میگفتند ترس از قضاوت، گاهی حتی از ترس خود خشونت بازدارندهتر بوده است.
به گفته آنها، خروج از یک رابطه خشونتآمیز فقط ترک یک خانه نیست؛ بلکه آغاز مسیری است که با مشکلات اقتصادی، مسئولیت فرزندان، فشارهای روانی و نگاه جامعه همراه میشود.
مطالعات بینالمللی نشان میدهد سرزنش قربانی تنها یک واکنش فردی نیست، بلکه میتواند پیامدهای اجتماعی گستردهای داشته باشد. هنگامی که قربانی احساس کند پس از بیان تجربه خود با تردید یا قضاوت روبهرو خواهد شد، احتمال درخواست کمک، گزارش خشونت یا خروج از رابطه کاهش مییابد و چرخه خشونت میتواند برای سالها ادامه پیدا کند.
اگرچه در سالهای اخیر قوانین حمایتی در بسیاری از کشورها توسعه یافتهاند، تجربه زنانی که با آنها گفتوگو کردم نشان میدهد هنوز میان حمایتهای پیشبینیشده در قانون و آنچه قربانیان در عمل تجربه میکنند، فاصله قابلتوجهی وجود دارد. بسیاری از آنها میگویند پیش از هر چیز نیاز دارند بدون قضاوت شنیده شوند؛ بیآنکه مجبور باشند ابتدا بیگناهی خود را ثابت کنند.
برای درک این فاصله میان قانون و تجربه واقعی قربانیان، با «مریم س»، وکیل دادگستری که سالها در حوزه حقوق خانواده و پروندههای خشونت علیه زنان فعالیت کرده است، گفتوگو کردم.
به گفته این وکیل، بسیاری از زنانی که برای پیگیری حقوقی مراجعه میکنند، سالها خشونت را تحمل کردهاند و زمانی تصمیم به اقدام میگیرند که از نظر روحی، اقتصادی و اجتماعی کاملاً فرسوده شدهاند.
او میگوید این تأخیر نباید بهعنوان نشانه رضایت یا پذیرش خشونت تفسیر شود:
سالها خشونت باعث میشود فرد اعتمادبهنفس خود را از دست بدهد و حتی نسبت به درستی تصمیمهایش تردید کند. همین موضوع روند پیگیری حقوقی را نیز دشوارتر میکند.
او تأکید میکند برخلاف تصور عمومی، اثبات خشونت همیشه ساده نیست. در مواردی که خشونت جسمی رخ داده، گواهی پزشکی، گزارش پلیس یا سایر مدارک میتواند بخشی از مسیر اثبات را هموار کند؛ اما بخش قابل توجهی از خشونتهای خانگی، روانی، کلامی یا اقتصادی است؛ خشونتهایی که معمولاً شاهد یا سند آشکاری ندارند و اثبات آنها در بسیاری از پروندهها دشوارتر است.
به گفته این وکیل، در بسیاری از پروندهها قربانی ناچار است علاوه بر اثبات خشونت، درباره رفتارها و تصمیمهای خودش نیز توضیح بدهد؛ وضعیتی که گاه این احساس را در او ایجاد میکند که بیش از فرد خشونتورز مورد سؤال قرار گرفته است.
همین تجربه در اتاق درمان نیز دیده میشود. دکتر «سارا ر»، روانشناس بالینی که سالها با قربانیان خشونت خانگی کار کرده است، میگوید یکی از عمیقترین پیامدهای خشونت، آسیبی است که به تصویر ذهنی فرد از خودش وارد میشود.
او توضیح میدهد خشونت مداوم فقط امنیت جسمی را تهدید نمیکند، بلکه بهتدریج اعتمادبهنفس، احساس ارزشمندی و توان تصمیمگیری را نیز فرسوده میکند. بسیاری از زنانی که به جلسات درمان مراجعه میکنند، حتی پس از پایان رابطه خشونتآمیز نیز خود را مسئول اتفاقاتی میدانند که بر آنها گذشته است؛ احساسی که نتیجه سالها تحقیر، کنترل، تهدید و دستکاری روانی است.
به گفته او، وقتی جامعه نیز با پرسشهایی مانند «چرا زودتر نرفتی؟» یا «چرا تحمل کردی؟» به استقبال قربانی میرود، همان احساس گناه دوباره تقویت میشود و روند درمان را دشوارتر میکند.
او میگوید:
بسیاری از مراجعان در نخستین جلسات درمان، پیش از آنکه درباره خشونت صحبت کنند، تلاش میکنند ثابت کنند مقصر نبودهاند. این نشان میدهد که آنها پیش از ورود به اتاق درمان، بارها احساس کردهاند باید از خودشان دفاع کنند.
دکتر «سارا ر» معتقد است نخستین گام در حمایت از قربانیان، شنیدن روایت آنها بدون قضاوت است؛ زیرا بسیاری از مراجعان، پیش از آنکه به راهحل نیاز داشته باشند، به این نیاز دارند که احساس کنند کسی روایتشان را باور کرده و آنها را بدون پیشداوری شنیده است.
اما بازسازی زندگی پس از خشونت، تنها به حمایت حقوقی یا درمان روانشناختی محدود نمیشود. «الهام ن»، مددکار اجتماعی که سالها با زنان خشونتدیده کار کرده است، میگوید خروج از یک رابطه خشونتآمیز، برخلاف تصور رایج، صرفاً یک تصمیم عاطفی نیست.
به گفته او، بسیاری از زنانی که با آنها کار کرده، علاوه بر ترس از فرد خشونتورز، نگران آینده فرزندان، هزینه مسکن، اشتغال، وابستگی مالی یا نداشتن شبکه حمایتی بودهاند. همین عوامل باعث میشود خروج از چرخه خشونت، به فرایندی طولانی و پیچیده تبدیل شود.
او معتقد است حمایت از قربانیان تنها با تصویب قوانین محقق نمیشود. دسترسی به خدمات روانشناختی، مراکز مشاوره، وکیل، حمایتهای اجتماعی و امنیت اقتصادی، حلقههایی از زنجیرهای هستند که میتوانند به قربانی کمک کنند زندگی خود را دوباره بسازد.
از نگاه او، تغییر نگرش عمومی به همان اندازه اهمیت دارد که اصلاح قوانین؛ زیرا بسیاری از زنان، پیش از مراجعه به پلیس یا نهادهای حمایتی، ابتدا واکنش خانواده و اطرافیان خود را میسنجند.
روایتهای ناهید، مریم و دیگر زنانی که برای تهیه این گزارش با آنها گفتوگو کردم، اگرچه از زندگیها و شرایط متفاوتی میآیند، اما در یک نقطه به هم میرسند؛ بسیاری از آنها پس از خروج از رابطه خشونتآمیز، بیش از آنکه احساس حمایت کنند، ناچار بودهاند از تصمیم خود دفاع کنند.
این تجربه، پرسشی اساسی را پیش روی ما قرار میدهد: چرا در مواجهه با خشونت خانگی، نگاه بسیاری از ما پیش از آنکه متوجه رفتار فرد خشونتورز باشد، به سمت تصمیمها و رفتارهای قربانی میرود؟
پژوهشهای بینالمللی نشان میدهد چنین نگرشی تنها یک واکنش فردی نیست، بلکه میتواند احتمال درخواست کمک، گزارش خشونت و خروج از رابطه را کاهش دهد و در نتیجه، چرخه خشونت را تداوم ببخشد.
خشونت خانگی با پایان یک رابطه پایان نمییابد. پیامدهای آن ممکن است سالها در قالب اضطراب، احساس ناامنی، مشکلات اقتصادی، دشواری در اعتماد به دیگران و ترس از شکلگیری روابط جدید ادامه پیدا کند. قضاوتهای اجتماعی نیز این روند را دشوارتر میکنند و بازسازی زندگی را به تأخیر میاندازند.
شاید مهمترین پرسش این گزارش، این نباشد که چرا زنی دیر از یک رابطه خشونتآمیز خارج شده است؛ بلکه این باشد که جامعه، خانواده و نهادهای مسئول تا چه اندازه توانستهاند شرایطی فراهم کنند که او، هنگام درخواست کمک، احساس کند شنیده خواهد شد، نه محاکمه.
در نهایت، شاید نخستین گام برای شکستن چرخه خشونت، نه تصویب قانونی تازه، بلکه تغییر نگاه ما باشد؛ تغییری که از سادهترین پرسش آغاز میشود.
به جای آنکه بپرسیم:
«چرا نرفتی؟»
بپرسیم:
«چه اتفاقی برایت افتاد؟»
و بعد، مهمتر از آن، بگوییم:
«امروز چه کمکی از دست ما برمیآید؟»






نظرها
نظری وجود ندارد.