گفتوگو با یوسف ضاهر درباره فلسطین، ایران، حزبالله، اسلام سیاسی و امپریالیسم
فلسطین، ایران و بحران چپ اردوگاهی
جنگ غزه و گسترش درگیریها به لبنان و ایران، شکاف قدیمی در چپ بر سر معنای «مقاومت» و «ضدامپریالیسم» را دوباره برجسته کرده است. یوسف ضاهر، پژوهشگر و فعال سوسیالیست سوریـسوئیسی، در گفتوگو با زمانه از ضرورت دفاع از حق مقاومت فلسطینیان و مخالفت با جنگ علیه ایران میگوید، اما همزمان هشدار میدهد که این مواضع نباید به حمایت از حماس، حزبالله یا جمهوری اسلامی بینجامد. از نگاه او، چپ برای حفظ استقلال سیاسی خود باید همزمان با استعمار، امپریالیسم، اقتدارگرایی و نیروهای ارتجاعی داخلی مقابله کند و بدیل خود را در جنبشهای اجتماعی و «مقاومت از پایین» بجوید.

برلین، آلمان - ۷ فوریه: تظاهرکنندگان طرفدار فلسطین در ۷ فوریه ۲۰۲۶ در برلین، آلمان، در جریان راهپیمایی برای توقف نسلکشی در غزه، از منطقه ودینگ به سمت میدان لئوپولد راهپیمایی کردند. Anadolu Photo by Erbil Basay / Anadolu via AFP
جنگ غزه و سپس گسترش درگیری به لبنان و ایران، بار دیگر یک اختلاف قدیمی در چپ را به مسئلهای فوری تبدیل کرده است: آیا رابطه یک نیروی سیاسی با ایالات متحده و اسرائیل برای تعیین ماهیت آن کافی است؟ اگر یک سازمان با اسرائیل میجنگد، آیا باید آن را «مترقی» یا «ضدامپریالیست» دانست؟ چگونه میتوان از حق مقاومت مردم فلسطین و لبنان دفاع کرد، اما همزمان حماس و حزبالله را از منظر برنامه اجتماعی، سیاست اقتصادی و رابطهشان با جنبشهای مستقل نقد کرد؟ و در مورد ایران، چگونه میتوان با جنگ ایالات متحده و اسرائیل مخالفت کرد، بدون آنکه دفاع از ایران در برابر حمله خارجی به دفاع از جمهوری اسلامی تبدیل شود؟
یوسف ضاهر، پژوهشگر و فعال سوسیالیست سوری ـ سوئیسی، سالهاست این مسائل را از منظر اقتصاد سیاسی دنبال میکند. او دارای دکترا در مطالعات توسعه از مدرسه مطالعات شرقی و آفریقایی دانشگاه لندن و دکترایی دیگر درباره انقلاب و ضدانقلاب در سوریه از دانشگاه لوزان است. پژوهشهای او عمدتاً بر اقتصاد سیاسی خاورمیانه، اسلام سیاسی، فرقهگرایی، نئولیبرالیسم و جنبشهای اجتماعی متمرکز است. از مهمترین آثارش میتوان به حزبالله: اقتصاد سیاسی حزب خدا اشاره کرد؛ کتابی که حزبالله را نه صرفاً از خلال ایدئولوژی مذهبی یا فعالیت نظامی، بلکه از طریق جایگاه آن در ساختار طبقاتی، اقتصاد سیاسی و نظام فرقهای لبنان بررسی میکند.
ضاهر بیش از یک دهه در دانشگاه لوزان تدریس کرد. در آغاز سال ۲۰۲۵ دانشگاه قرارداد تدریس او را تمدید نکرد؛ تصمیمی که پس از حمایت او از بسیج دانشجویی در همبستگی با فلسطین و یک پرونده اداری مرتبط با اشغال اعتراضی دانشگاه گرفته شد. چند انجمن دانشگاهی مطالعات خاورمیانه، شورای دانشکده و گروههای مدافع آزادی آکادمیک به این تصمیم اعتراض کردند و آن را رویهای نامتناسب و تهدیدی علیه آزادی دانشگاهی دانستند. ضاهر نیز کنارگذاشتهشدن خود را در زمینه فشار گستردهتر بر صداهای حامی فلسطین در دانشگاههای اروپا قرار داده است.
گفتوگوی ما از مسئلهای روششناختی آغاز شد، اما پاسخهای ضاهر بهتدریج به پرسشی بزرگتر رسید: چپ در منطقهای که مردمش همزمان با استعمار، امپریالیسم، جنگ، دولتهای اقتدارگرا و نیروهای سیاسی ارتجاعی داخلی روبهرو هستند، چگونه میتواند سیاستی مستقل داشته باشد؟
سیاست خارجی بهتنهایی ماهیت یک نیروی سیاسی را تعیین نمیکند
بخشهایی از چپ نیروهای سیاسی خاورمیانه را بیش از هر چیز بر اساس رابطهشان با ایالات متحده و اسرائیل طبقهبندی میکنند. در این نگاه، هر نیرویی که با این دو قدرت بجنگد به «مقاومت» تعلق دارد، یا دستکم متحدی عینی محسوب میشود.
ضاهر در نقطه مقابل، تأکید میکند که باید میان دو مسئله تمایز گذاشت: نخست، تحلیل ماهیت یک کنشگر سیاسی؛ و دوم، موضعی که در یک شرایط مشخص در برابر آن کنشگر و دشمنانش اتخاذ میکنیم.
او میگوید:
ماهیت سیاسی هیچ کنشگری، نه فقط حزبالله یا حماس، را نمیتوان به سیاست خارجی آن یا رابطهاش با ایالات متحده و اسرائیل در یک زمان مشخص تقلیل داد.
اگر مخالفت با ایالات متحده بهتنهایی معیار مترقیبودن باشد، به گفته ضاهر باید هر دولت بورژوایی غربی را نیز زمانی که با واشنگتن اختلاف پیدا میکند، متحد طبقات کارگر بدانیم. فرانسه در سال ۲۰۰۳ با حمله ایالات متحده به عراق مخالفت کرد، اما این مخالفت ماهیت طبقاتی دولت فرانسه را تغییر نداد. القاعده نیز علیه ایالات متحده جنگیده است، اما این واقعیت آن را به نیرویی مترقی تبدیل نمیکند.
بنابراین او پیشنهاد میکند تحلیل را از جای دیگری آغاز کنیم:
ما بهعنوان چپ نباید یک کنشگر سیاسی یا دولت را صرفاً بر اساس سیاست خارجیاش تحلیل کنیم و موضع سیاسی خود را نسبت به آن تعیین کنیم. باید سیاستش در برابر طبقات کارگر و مردمی، برنامه سیاسی، سیاست اقتصادی، رابطهاش با جنبشهای اجتماعی و غیره را بررسی کنیم. به بیان دیگر، به یک تحلیل مادی و همهجانبه نیاز داریم.
بر اساس همین معیار، ضاهر حماس و حزبالله را نیروهای چپ یا مترقی نمیداند. او به سیاستهای اقتصادی نئولیبرالی، محافظهکاری اجتماعی، اسلامیسازی جامعه، مخالفت با برخی جنبشهای مستقل از پایین، مشکلاتشان با حقوق زنان و سکولاریسم و رابطه متناقضشان با مبارزات کارگری اشاره میکند.
اما همین جا یک تمایز مهم دیگر وارد بحث میشود: حماس، حزبالله، اخوانالمسلمین و جمهوری اسلامی را نیز نمیتوان به یک قالب واحد فروکاست.
برای مثال، ضاهر هنگامی که درباره «بورژواییشدن» جنبشهای بنیادگرای اسلامی صحبت میکند، تأکید دارد که این روند در حماس محدودتر از بسیاری از جریانهای دیگر بوده است. علت را نیز باید در شرایط مادی غزه جستوجو کرد: محاصره اسرائیل و سیاستی که او «توسعهزدایی» مینامد، امکان انباشت سرمایه و شکلگیری یک طبقه سرمایهدار بومی نیرومند را بهشدت محدود کرده است. بنابراین حتی در میان جریانهایی که او همگی در خانواده گسترده اسلام سیاسی قرار میدهد، ساختار طبقاتی یکسانی وجود ندارد.
همین روش در بررسی روابط منطقهای حماس نیز به کار میرود. ضاهر با تصویری که حماس را صرفاً «نیروی نیابتی ایران» میداند مخالف است. رابطه دو طرف نزدیک است، اما حماس استقلال سیاسی خود را نیز نشان داده است. اختلاف بر سر قیام سوریه نمونه مهمی بود. حماس حاضر نشد سرکوب معترضان سوری توسط رژیم اسد را تأیید کند و تهران در واکنش بخشی از حمایت مالی خود را کاهش داد.
نمونههای دیگری نیز وجود دارند. ایران در سال ۲۰۱۵ کمک خود به جهاد اسلامی فلسطین را موقتاً کاهش داد، زیرا این سازمان حاضر نشده بود جنگ عربستان سعودی علیه یمن و حوثیها را محکوم کند. در مقطعی دیگر بخشی از منابع مالی تهران به گروه دیگری در غزه منتقل شد.
حتی پس از جنگ ایالات متحده و اسرائیل علیه ایران، رهبران حماس ضمن دفاع از حق ایران برای پاسخدادن به حمله، از تهران خواستند کشورهای همسایه را هدف قرار ندهد.
ضاهر همچنین یادآوری میکند که اتحاد با جمهوری اسلامی در خود غزه نیز همیشه بدون مخالفت نبوده است. در سال ۲۰۲۰، گروههایی از فلسطینیان تصاویر قاسم سلیمانی را در غزه پایین کشیدند و برخی او را به دلیل نقش ایران در سوریه و عراق محکوم کردند. این موارد برای ضاهر از آن جهت مهماند که نشان میدهند چیزی به نام «محور مقاومت» را نمیتوان یک بلوک سیاسی یکدست با مرکز فرماندهی واحد تصور کرد. مجموعهای از دولتها و سازمانها وجود دارند که منافعشان در مقاطعی با یکدیگر تلاقی میکند، اما اختلاف نیز دارند.
در مورد روابط حماس با دیگر دولتها نیز همین مسئله صادق است. این سازمان علاوه بر ایران با قطر و ترکیه روابط نزدیکی ساخته است. ضاهر به موضع خالد مشعل در سال ۲۰۱۸ درباره حمله ترکیه به عفرین اشاره میکند؛ مشعل از پیروزی ترکیه استقبال کرد، در حالی که اشغال عفرین به آوارگی گسترده، بهویژه در میان کردها، انجامید.
بنابراین رابطه با یک دولت منطقهای یا قدرت خارجی از نظر ضاهر چیزی درباره ماهیت ذاتی «ضدامپریالیستی» یک سازمان ثابت نمیکند.
اما اینجا به یکی از مهمترین تمایزهای مصاحبه میرسیم: تفاوت میان ضرورت تاکتیکی و استراتژی سیاسی.
ضاهر میگوید چپ باید از حق فلسطینیان و لبنانیها برای مسلحشدن و دفاع از خود حمایت کند. اگر نیرویی که تحت اشغال یا حمله قرار گرفته برای به دست آوردن سلاح ناچار است با دولتهای اقتدارگرا همکاری کند، نمیتوان از بیرون و در امنیت از او خواست که تنها از دولتهایی سلاح بگیرد که معیارهای سیاسی مطلوب ما را دارند.
من از تلاش این سازمانها برای به دست آوردن سلاح، هر جا که بتوانند، برای دفاع از خود حمایت میکنم و همچنین همکاری تاکتیکی آنها با دولتهای منطقهای یا بینالمللی را در این زمینه میپذیرم. مشکل زمانی آغاز میشود که این انتخابهای تاکتیکی به گزینههای استراتژیک تبدیل شوند؛ چیزی که اغلب به استراتژیهای سیاسی نادرست منجر میشود.
به عبارت دیگر، گرفتن سلاح از ایران یک چیز است و گرهزدن آینده سیاسی فلسطین به استراتژی منطقهای جمهوری اسلامی چیز دیگری. ضاهر میگوید دولتهای منطقه از مسئله فلسطین تا جایی حمایت میکنند که با منافعشان سازگار باشد و هرگاه منافعشان تغییر کند، حدود حمایت نیز تغییر میکند.
او رفتار جمهوری اسلامی و حزبالله پس از اکتبر ۲۰۲۳ را نمونهای از همین مسئله میداند. در ماههای نخست پس از آغاز جنگ غزه، رهبران ایران بارها تأکید کردند که خواهان گسترش جنگ به کل منطقه نیستند. حزبالله نیز قرار بود، به تعبیر حسن نصرالله، بیشتر نقش «جبهه فشار» را داشته باشد تا اینکه وارد جنگی تمامعیار شود.
از نظر ضاهر، تهران نمیخواست مهمترین نیروی منطقهای متحدش در لبنان در جنگی مستقیم با اسرائیل تضعیف شود:
هدف ژئوپولیتیکی ایران آزادی فلسطینیان نیست، بلکه استفاده از این گروهها بهعنوان اهرم فشار، بهویژه در روابطش با ایالات متحده است.
با این همه، هیچکدام از این نقدها برای ضاهر به معنای انکار حق مقاومت نیست.
ماهیت محافظهکارانه حماس یا حزبالله نباید مانع از آن شود که چپ در سطح محلی و بینالمللی از مقاومت و مبارزه فلسطینیان، لبنانیها و دیگر مردم منطقه در برابر یک رژیم استعماری، نژادپرست و آپارتاید که از سوی امپریالیسم غربی حمایت میشود، دفاع کند.
اینکه چپ فقط از مقاومتی دفاع کند که تحت رهبری کمونیستها یا سوسیالیستها باشد، از نظر او یک خطای اولتراچپ قدیمی در مسئله ملی است. مردم تحت اشغال حق مقاومت دارند، حتی اگر رهبری سیاسی مقاومت با برنامه مطلوب چپ فاصله داشته باشد. اما حمایت از حق مقاومت نباید با حمایت از پروژه سیاسی رهبران مقاومت اشتباه گرفته شود.
«دو فاشیسم» یا دو نیروی متفاوت در یک نظام جهانی ناموزون؟
در بخشی از چپ ایران، برای توضیح رابطه اسلام سیاسی و راست افراطی غرب نظریهای وجود دارد که گاهی «خدمات متقابل دو فاشیسم» نامیده میشود: اسلامگرایی دشمن و ترس لازم را برای راست افراطی غرب تولید میکند و راست افراطی، جنگهای غرب، اشغال، نژادپرستی و اسلامهراسی نیز به اسلامگرایان امکان میدهند خود را تنها مدافع مسلمانان و مردم منطقه معرفی کنند.
ضاهر بخشی از این رابطه متقابل را میپذیرد، اما با کاربرد گسترده واژه «فاشیسم» مشکل دارد. او میگوید در استفاده از مفاهیمی مانند فاشیسم، نئوفاشیسم یا پسافاشیسم محتاط است؛ نه فقط به دلیل اختلاف بر سر تعریف، بلکه به این دلیل که تعریف ما از یک نیروی سیاسی بر استراتژی مقابله با آن اثر میگذارد.
این احتیاط، به گفته او، نباید با کوچکشمردن خطر راست افراطی و اقتدارگرایی در غرب اشتباه گرفته شود. روند دو دهه گذشته در ایالات متحده و اروپا برای او تهدیدی بسیار جدی است. اما نمیتوان از وجود شباهتهای ایدئولوژیک یا اجتماعی نتیجه گرفت که جمهوری اسلامی، حماس، حزبالله، ترامپیسم و دولت اسرائیل همگی یک نوع نیروی سیاسی هستند.
نخستین مشکل، جایگاه متفاوت آنها در نظام جهانی است.
نمیتوان از نظر سیاسی قدرتهای امپریالیستی غربی را در همان سطح قدرتهای منطقهای پیرامونی یا جنوب جهانی مانند ایران قرار داد.
ضاهر ایالات متحده را همچنان قدرت مسلط در نظام امپریالیستی جهانی میداند. چین مهمترین رقیب آن است و روسیه، فرانسه و بریتانیا نیز قدرتهای امپریالیستیاند، اما توانایی اقتصادی، مالی و نظامی همه این قدرتها یکسان نیست.
برای توضیح این نابرابری، او به مفهوم «توسعه ناموزون» سرمایهداری برمیگردد.
سرمایهداری نیروهای مولد را در مقیاس جهانی گسترش میدهد، اما این گسترش هرگز همگن نیست. کشورها، صنایع و مراکز سرمایه با سرعتهای متفاوت رشد میکنند و همین باعث تغییر دائمی روابط قدرت میشود. قدرتی که در یک دوره در رأس قرار دارد، ممکن است بعدها با رقیبی تازه مواجه شود. اتحادها نیز دائمی نیستند.
ضاهر این بحث را به نظریه امپریالیسم لنین پیوند میزند. اگر توسعه سرمایهداری ناموزون باشد، توازن میان دولتها نیز مرتب تغییر میکند و همین تغییر احتمال برخورد و جنگ را ایجاد میکند.
در اینجا او با ایده «اولتراامپریالیسم» کائوتسکی فاصله میگیرد؛ این تصور که تمرکز سرمایه سرانجام میتواند قدرتهای بزرگ را به نوعی همکاری نسبتاً هماهنگ جهانی برساند. از نظر ضاهر، بازتوزیع مداوم قدرت میان دولتها دقیقاً چنین هماهنگی پایداری را ناممکن میکند.
اهمیت این بحث برای خاورمیانه روشن است: تفاوت ایالات متحده و ایران فقط در «خوب» یا «بد» بودن حکومتها نیست. آنها در سلسلهمراتب جهانی سرمایه و قدرت جایگاه متفاوتی دارند. اما ضاهر همزمان هشدار میدهد که این تفاوت جایگاه نباید به تطهیر دولتهای پیرامونی منجر شود. قدرت منطقهای میتواند خود سیاستی توسعهطلبانه و سرکوبگر داشته باشد، حتی اگر در موقعیت ایالات متحده قرار نداشته باشد.
با این همه، او شباهتهایی میان بنیادگرایی اسلامی و راست افراطی غرب میبیند.
هر دو در موارد بسیاری پایگاه تاریخی خردهبورژوایی داشتهاند و سپس بخشهایی از رهبری و ساختارشان وارد بلوکهای بورژوایی شده است. هر دو تمایل دارند خود را «نه چپ و نه راست» معرفی کنند و به جای مبارزه طبقاتی بر وحدت ملت، جامعه یا امت تأکید کنند.
در اقتصاد نیز اشتراکهای مهمی وجود دارد. بخش بزرگی از جنبشهای بنیادگرای اسلامی با سیاستهای نئولیبرالی مسئلهای اساسی ندارند و در عوض شبکه خیریه مذهبی را گسترش میدهند. این پدیده برای ضاهر نوعی «نئولیبرالیسم مذهبی» است: خدمات عمومی دولت محدود میشود و آنچه باید حق اجتماعی باشد به کمک خیریه تبدیل میشود.
او نمونهای از ایالات متحده میآورد: محافظهکاران مذهبیای که استدلال میکنند دولت رفاه ناکارآمد است و سازمانهای مذهبی محلی بهتر میتوانند خدمات اجتماعی را تأمین کنند. چنین رویکردی امکان پیوند نئولیبرالیسم اقتصادی با محافظهکاری اخلاقی را فراهم میکند.
در اسلام سیاسی نیز میتوان سازوکاری مشابه دید: بازار و خصوصیسازی در کنار خیریه مذهبی، و در همان حال تأکید بر خانواده، اخلاق جنسی و نظم اجتماعی محافظهکارانه. راست افراطی و بنیادگرایی اسلامی در مسئله جنسیت نیز نقاط مشترک دارند. هر دو اغلب خانواده را نهادی تقریباً مقدس معرفی میکنند، با بخشهایی از حقوق زنان، افراد همجنسگرا و ترنس مخالفت میکنند و تحولات اجتماعی را نشانه زوال اخلاقی میبینند.
اما راست افراطی غرب یک خصوصیت دیگر نیز دارد: میتواند بخشی از زبان لیبرالی، از جمله «حقوق زنان»، را به خدمت نژادپرستی درآورد. ضاهر به مفهوم «فموناسیونالیسم» سارا فاریس اشاره میکند؛ جایی که زنان مسلمان ظاهراً باید از «مرد مسلمان» نجات داده شوند و سیاستهای ضد مهاجرت یا ممنوعیت حجاب با زبان آزادی زنان توجیه میشود.
شباهت دیگر، تصور «زوال تمدن» است. بنیادگرای اسلامی میخواهد به یک «عصر طلایی» اسطورهای اسلام بازگردد و راست افراطی وعده میدهد عظمت ازدسترفته ملت را بازسازی کند. در هر دو، مهاجر، فمینیست، چپ، اقلیت جنسی یا «فرهنگ غرب» میتوانند به علت بحرانهای جامعه تبدیل شوند.
مشکلات مادی مانند نابرابری، استثمار و بحران سرمایهداری جای خود را به توضیحی فرهنگی میدهند. اما همین شباهتها برای ضاهر دلیل کافی برای نامیدن همه این نیروها به عنوان «فاشیسم» نیست. درباره جمهوری اسلامی، او رژیم را «تئوکراتیک، نظامی، اقتدارگرا و خشن» میداند، اما همچنان در کاربرد مفهوم فاشیسم محتاط است.
درباره راست افراطی صهیونیستی، وضعیت متفاوت است. برخی جریانهای آن ریشههای تاریخی روشنی در فاشیسم دارند و برخی چهرههای راست افراطی اسرائیل حتی این عنوان را برای خود پذیرفتهاند. ژابوتینسکی نیز از موسولینی تأثیر گرفته بود.
اما حتی در اینجا ضاهر میگوید مفهوم اصلی برای فهم صهیونیسم «فاشیسم» نیست:
آنچه صهیونیسم را بهعنوان یک جنبش پیش و بیش از هر چیز مشخص میکند، ماهیت استعمار شهرکنشین آن و تلاش برای حذف فلسطینیان از سرزمینشان است.
از این منظر، اگر دولت اسرائیل، ترامپیسم، جمهوری اسلامی، حماس و حزبالله همگی فقط «فاشیسم» نامیده شوند، یک تفاوت اساسی پاک میشود: تفاوت میان دولت استعماری و مردم تحت اشغال، میان قدرت مرکزی امپریالیستی و یک قدرت منطقهای، و میان تاریخهای طبقاتی متفاوت.
۷ اکتبر: حق مقاومت، تصمیم حماس و کشتار غیرنظامیان
بحث ۷ اکتبر جایی است که این تمایزها دشوارتر میشوند. در اینجا سه سطح اغلب با یکدیگر مخلوط میشوند: حق تاریخی مردم فلسطین برای مقاومت؛ تصمیم سیاسی و نظامی حماس برای عملیات ۷ اکتبر؛ و اعمال مشخصی که در آن روز علیه غیرنظامیان انجام شد. ضاهر میگوید حمایت از نخستین مورد نباید به حمایت بیقیدوشرط از دو مورد دیگر منجر شود.
فلسطینیان مانند هر جمعیت دیگری که با رژیمی استعماری و آپارتاید روبهروست حق مقاومت دارند، از جمله با ابزار نظامی، و این شامل حماس نیز میشود. اما این حق را نباید با حمایت از دیدگاه سیاسی احزاب مختلف فلسطینی یا تمام عملیات نظامی آنها، بهویژه کشتار بیتمایز شمار زیادی از غیرنظامیان در ۷ اکتبر، اشتباه گرفت.
در عین حال، او با روایتی که همه خشونتها را در یک سطح قرار میدهد نیز مخالف است:
خشونتی که ستمگر برای حفظ ساختارهای سلطه و انقیاد خود به کار میبرد هرگز نباید با خشونت ستمدیدگانی که میکوشند کرامت خود را بازپس بگیرند و حق موجودیتشان را تثبیت کنند، برابر گرفته شود.
منظور ظاهر مشروعدانستن هر عملی از سوی ستمدیده نیست. مسئله او تفاوت میان داوری درباره یک عمل مشخص و تحلیل ساختاری رابطه میان استعمارگر و تحت استعمار است. دولت اسرائیل نیز، به اعتقاد او، صرفاً با «نوع» مقاومت فلسطینیان مشکل ندارد. پیش از حماس، سازمان آزادیبخش فلسطین، گروههای چپ، فتح، فعالان دموکرات و سکولار و حتی اعتراضهای غیرمسلح فلسطینیان هدف سرکوب قرار گرفتهاند. راهپیمایی بزرگ بازگشت در سالهای ۲۰۱۸ و ۲۰۱۹ نمونهای مهم است: اعتراضهایی عمدتاً مسالمتآمیز که ارتش اسرائیل با گلوله جنگی و خشونت شدید سرکوب کرد.
بنابراین، از نظر ضاهر:
برای طبقه حاکم اسرائیل، مسئله ماهیت عمل مقاومت فلسطینیان نیست؛ اینکه مسالمتآمیز باشد یا مسلحانه و حتی چه ایدئولوژیای داشته باشد. هر چالشی علیه ساختار اشغال و استعمار باید جرمانگاری و سرکوب شود.
اما اگر مقاومت مشروع است، محاسبات سیاسی حماس در ۷ اکتبر چگونه باید ارزیابی شود؟
ضاهر معتقد است حماس چند هدف داشت. نخست شکستن وضعیت موجود در فلسطین: محاصره غزه، گسترش شهرکها، خشونت در کرانه باختری و حملات به مسجدالاقصی. دوم، متوقفکردن روند منطقهای عادیسازی روابط اسرائیل با دولتهای عربی.
در زمینه دوم، عملیات دستکم بهطور موقت موفق شد. روند عادیسازی عربستان سعودی و اسرائیل متوقف شد و مسئله فلسطین دوباره به مرکز سیاست منطقهای بازگشت. اما ضاهر معتقد است محاسبات حماس درباره «روز بعد» تا حد زیادی نادرست بود.
به احتمال زیاد رهبری حماس انتظار داشت قیام گستردهتری در کرانه باختری شکل بگیرد و نیروهای موسوم به «محور مقاومت» با شدت بیشتری وارد جنگ شوند. هیچیک در آن ابعاد رخ نداد. ایران، مهمترین متحد منطقهای حماس، بیش از هر چیز میخواست موقعیت خود را برای مذاکرات بعدی با ایالات متحده حفظ کند. حزبالله نیز تا مدتها تلاش کرد از جنگ تمامعیار جلوگیری کند.
از نظر ضاهر، این مسئله یک ضعف استراتژیک عمیقتر را نشان میدهد.
حماس در این زمینه تفاوت بنیادینی با بسیاری دیگر از نیروهای سیاسی فلسطینی ندارد. از فتح تا حتی بخشهایی از چپ فلسطین، استراتژی غالب بارها بر یافتن حامی در میان دولتها و طبقات حاکم منطقه استوار شده است.
حماس، مانند دیگر احزاب فلسطینی، از فتح تا چپ فلسطین، تودههای فلسطینی و طبقات کارگر و مردم ستمدیده منطقه را نیروهایی نمیبیند که آزادی را به دست خواهند آورد. در عوض به دنبال اتحاد سیاسی با طبقات حاکم و رژیمهای منطقهای است.
اینجاست که نقد ضاهر به «محور مقاومت» از نقد صرف جمهوری اسلامی فراتر میرود و به نقد یک استراتژی تاریخی در سیاست فلسطین تبدیل میشود.
اسلامهراسی و خطر «شرقشناسی وارونه»
اما نقد حماس در اروپا و ایالات متحده در خلأ اتفاق نمیافتد. دولت اسرائیل و راست افراطی غرب هر انتقادی به حماس را بهسرعت برای توجیه مجازات جمعی فلسطینیان و گاه خود اسلامهراسی به کار میگیرند. بخشی از چپ در واکنش به این وضعیت تقریباً هر نقدی از حماس را به تعویق میاندازد، چون میترسد همان نقد در دستگاه تبلیغاتی اسرائیل جذب شود.
ضاهر میگوید راهحل سکوت نیست؛ نقطه سیاسیای که نقد از آن صورت میگیرد باید روشن باشد.
هیچ نقد جدی و صادقانهای از حماس یا حزبالله نمیتواند بدون مخالفت روشن با آپارتاید اسرائیل و ماهیت نژادپرستانه و استعماری این دولت و حمایت روشن از حق تعیین سرنوشت فلسطینیان و حق مقاومت آنها صورت گیرد.
به همین دلیل او مقایسه حماس با داعش را قاطعانه رد میکند. حماس محصول تاریخ سیاسی فلسطین و مبارزه علیه استعمار و اشغال است. در انتخابات شرکت کرده، در ساختارهای سیاسی شکلگرفته پس از اسلو حضور داشته و با گروههای چپ فلسطینی مانند جبهه خلق همکاری نظامی و سیاسی کرده است.
داعش از زمینه تاریخی دیگری پدید آمد: اشغال عراق توسط ایالات متحده، القاعده عراق، جنگ فرقهای و سپس ضدانقلاب در سوریه و عراق. ضاهر حکومت حماس در غزه را غیردموکراتیک میداند، اما معتقد است مقایسه آن با رژیم داعش، چه از لحاظ ساختار، چه استراتژی و چه رابطه با جامعه، غلط است. مسئله بنیادیتر، یکیگرفتن «اسلام» با «بنیادگرایی اسلامی» است.
اسلامهراسی، به گفته ضاهر، مسلمانان را به یک جمعیت ذاتاً مشکوک و خطرناک تبدیل میکند. بعد از ۱۱ سپتامبر، «جنگ علیه ترور» به دولتهای ایالات متحده و اروپا امکان داد کنترل، نظارت و محدودیت علیه مسلمانان را گسترش دهند.
او به فرانسه و برنامههای امنیتی بریتانیا اشاره میکند، اما بحثش از قوانین مشخص فراتر میرود. مسئله این است که «مسلمان» به هویتی سیاسی تبدیل میشود که دائماً باید وفاداریاش به «ارزشهای غربی» را ثابت کند.
مارکسیستها، از نظر ضاهر، باید در برابر چنین اسلامهراسیای بایستند و هم از آزادی مذهب و هم از حق تعیین سرنوشت دفاع کنند.
اما پاسخ چپ به اسلامهراسی نمیتواند پذیرفتن همان تصور ذاتگرایانه از مردم خاورمیانه باشد، فقط با علامت مثبت.
اینجاست که ضاهر مفهوم «شرقشناسی وارونه» را وارد بحث میکند.
شرقشناسی سنتی میگوید جوامع مسلمان ذاتاً مذهبیاند و همین مذهب آنها را از «غرب مدرن» متمایز میکند. شرقشناسی وارونه بخش نخست همین گزاره را حفظ میکند، اما نتیجه را وارونه میسازد: چون این جوامع ذاتاً مذهبیاند، اسلام سیاسی نیز زبان طبیعی مقاومت و حتی پیشرفت آنهاست.
ضاهر با ارجاع به صادق جلالالعظم و ژیلبر اشکار میگوید هر دو نگاه در یک چیز مشترکاند: مذهب را ویژگی دائمی و ماهوی «مردم مسلمان» میگیرند.
پاسخ به اسلامهراسی در غرب نباید این باشد که برای مردم خاورمیانه و شمال آفریقا هویتی ذاتگرایانه و یکدست به نام مسلمان در نظر بگیریم و شکلی از شرقشناسی وارونه را بازتولید کنیم.
از همین رو، او با مقایسه بنیادگرایی اسلامی با الهیات رهاییبخش ایالات متحدهی لاتین نیز مشکل دارد.
الهیات رهاییبخش از منظر او عمدتاً با مسئله فقرا و فرودستان، توسعه و رهایی اجتماعی درگیر بود. هدف آن مسیحیکردن دولت و اقتصاد نبود.
اسلام سیاسی، در مقابل، اسلامیکردن جامعه، سیاست و اقتصاد را بخشی از برنامه خود قرار میدهد.
به همین دلیل، صرف مخالفت یک نیروی اسلامگرا با غرب آن را ضدامپریالیست نمیکند.
ضاهر میگوید بنیادگرایی اسلامی غالباً امپریالیسم را نه در چارچوب سرمایهداری جهانی، سلطه اقتصادی و روابط طبقاتی، بلکه به شکل نبردی فرهنگی میان اسلام و غرب توضیح میدهد. از این لحاظ، جهانبینی آن به شکل عجیبی با نظریه «برخورد تمدنها»ی ساموئل هانتینگتون همپوشانی پیدا میکند.
«دشمن اصلی در خانه است»؛ اما این پایان انترناسیونالیسم نیست
در این نقطه، مسئله ایران وارد گفتوگوی ما میشود.
یک استدلال مهم در میان بخشی از چپ و مخالفان جمهوری اسلامی وجود دارد: مسئولیت نخست هر نیروی انقلابی مبارزه با حکومت خود است. ایرانی باید با جمهوری اسلامی مبارزه کند؛ چپ و ضد جنگها در ایالات متحده با دولت خود و اروپاییها با دولت کشور خودشان.
این استدلال ظاهراً با یکی از شعارهای کلاسیک جنبش ضدجنگ سوسیالیستی همخوان است: «دشمن اصلی در خانه است.»
ضاهر اصل شعار را میپذیرد، اما معتقد است بخشهایی از چپ آن را از زمینه تاریخی کارل لیبکنشت جدا کردهاند.
لیبکنشت در سال ۱۹۱۵، در میانه جنگ جهانی اول، بر مسئولیت کارگران آلمان برای مقابله با طبقه حاکم و جنگطلبی دولت خود تأکید کرد. از این جهت، ضاهر میگوید شعار همچنان درست است:
در این چارچوب شعار "دشمن اصلی در خانه است" درست است؛ با هدف شکست امپریالیستها و بورژوازی در جوامع خودمان.
اما این تمام حرف لیبکنشت نبود.
بسیاری از کسانی که به لیبکنشت استناد میکنند، دیدگاه او را از زمینهاش خارج کردهاند. از نظر او مبارزه با دشمن در خانه به معنای نادیدهگرفتن رژیمهای خارجی که مردم خود را سرکوب میکنند یا خودداری از همبستگی با ستمدیدگان نبود.
ضاهر یادآوری میکند که لیبکنشت مبارزه با طبقه حاکم خود را با همکاری با پرولتاریای کشورهای دیگر پیوند میزد؛ مردمی که آنها نیز علیه حاکمان و امپریالیستهای خود مبارزه میکردند.
بنابراین تقسیم مسئولیت به این معنا نیست که ایالات متحدهیی فقط درباره ایالات متحده حرف بزند و نسبت به ایران بیتفاوت باشد، یا ایرانی فقط جمهوری اسلامی را ببیند و مسئولیت دولت ایالات متحده در جنگ را نادیده بگیرد.
انترناسیونالیسم دقیقاً زمانی معنا پیدا میکند که این مبارزات به یکدیگر متصل شوند.
ضاهر این مسئله را به بخشی از چپ غربی تعمیم میدهد که در اعتراض به جنگ علیه ایران، نیروهای چپ ایرانی مخالف جمهوری اسلامی را نادیده میگیرد یا حتی گاهی نمادهای جمهوری اسلامی را در تظاهرات ضدجنگ میپذیرد.
برخی در چپ تمایل دارند چپهای ایرانی مخالف رژیم خود را نادیده بگیرند، همانطور که در گذشته درباره سوریه تحت اسد چنین کردند. بدتر از آن، برای همکاری با چنین گروههایی تلاش نمیکنند و در عین حال در برخی تظاهرات ضدجنگ استفاده از نمادهای این رژیمهای اقتدارگرا، از جمله پرچم جمهوری اسلامی یا تصاویر خامنهای، را میپذیرند. در چنین شرایطی این نفی انترناسیونالیسم است؛ نفی رفقای ما در ایران و مبارزاتشان برای ایرانی دموکراتیکتر، مترقیتر و مخالف امپریالیسم.
پس «دشمن اصلی در خانه است» از دید ضاهر نه دعوت به بیتفاوتی نسبت به جهان، بلکه تقسیم کار انترناسیونالیستی است.
او در بخش دیگری جملهای از لیبکنشت را نقل میکند:
خود را با مبارزه طبقاتی بینالمللی علیه توطئههای دیپلماسی محرمانه، علیه امپریالیسم، علیه جنگ و برای صلح در روح سوسیالیسم متحد کنید.
برای ضاهر، هیچیک از این عناصر را نمیتوان حذف کرد. اگر مبارزه علیه امپریالیسم خارجی به حمایت از رژیم اقتدارگرای داخلی تبدیل شود، بخشی از سیاست سوسیالیستی حذف شده است. اگر مبارزه علیه رژیم داخلی نیز به پشتیبانی از جنگ و فشار امپریالیستی خارجی برسد، همان اتفاق از سوی دیگر رخ داده است.
ایران: مخالفت با جنگ بدون دفاع از جمهوری اسلامی
از همین جا پاسخ ضاهر به مسئله ایران شروع میشود.
برخی مخالفان جمهوری اسلامی میگویند اگر ایران از نیروهای منطقهای خود حمایت نمیکرد، برنامه موشکی را توسعه نمیداد و سیاست هستهای خود را کنار میگذاشت، خطر جنگ نیز از میان میرفت. بنابراین مخالفت واقعی با جنگ در ایران باید با مبارزه علیه جمهوری اسلامی آغاز شود.
ضاهر میگوید دو مسئله متفاوت در این استدلال با هم ترکیب شدهاند:
باید دو چیز را از هم جدا کرد: سیاست داخلی و جاهطلبی و نفوذ منطقهای ایران از یک سو، و اهداف جنگ ایالات متحده و اسرائیل علیه ایران از سوی دیگر.
او جنگ ایالات متحده و اسرائیل را بدون ابهام محکوم میکند و ایران را دارای حق دفاع از خود میداند.
از نظر او، هدف واشنگتن در منطقه تثبیت هژمونی خود است؛ منطقهای که به دلیل تمرکز ذخایر انرژی و ارتباط آن با نظام اقتصادی و مالی جهانی اهمیت استراتژیک دارد.
مسئله واشنگتن با رژیم تهران ماهیت اقتدارگرای آن نیست، بلکه این است که رژیم ایران تحت هژمونی ایالات متحده قرار نگرفته است.
این گزاره برای ضاهر به معنای دفاع از سیاست جمهوری اسلامی نیست؛ درست برعکس، او بلافاصله به نقد آن برمیگردد.
در مسئله هستهای نیز موضعش دوگانه نیست. شخصاً با سلاح هستهای و حتی توسعه فناوری هستهای به دلیل مخاطرات آن، از جمله پیامدهای زیستمحیطی، مخالف است. اما معتقد است تصمیم برای کنارگذاشتن آن باید تصمیم دموکراتیک مردم ایران باشد، نه نتیجه بمباران یا اولتیماتوم ایالات متحده و اسرائیل.
او همچنین به استاندارد دوگانه اشاره میکند: ایالات متحده خواهان محدودکردن برنامه ایران است، در حالی که از زرادخانه هستهای اسرائیل حمایت میکند و همزمان امکان همکاری هستهای با عربستان سعودی را در چارچوب عادیسازی روابط با اسرائیل بررسی کرده است.
بدیل ضاهر مطالبه منطقهای عاری از سلاح هستهای است که اسرائیل را نیز شامل شود.
اما حق ایران در برابر حمله خارجی، سیاست منطقهای جمهوری اسلامی را مشروع نمیکند.
از دهه ۲۰۰۰، جمهوری اسلامی از شکست پروژه ایالات متحده در عراق و افغانستان برای افزایش نفوذ منطقهای خود استفاده کرد. احزاب و شبهنظامیان شیعه عراق، حزبالله لبنان، نیروهای طرفدار تهران در سوریه، رابطه با حوثیها در یمن و اتحاد با حماس بخشی از این شبکه شدند.
سپاه پاسداران نقش مرکزی در این روند داشت. ضاهر سپاه را تا حدی «دولت در دولت» میداند: نهادی که قدرت نظامی، نفوذ سیاسی و سهم بزرگی از اقتصاد را با یکدیگر ترکیب کرده است.
از نظر او ایران هم تلاش کرده توازن قوا در برابر ایالات متحده و اسرائیل ایجاد کند و هم اهداف نظامی، سیاسی و اقتصادی خود را پیش ببرد.
این سیاست تماماً تحت هدایت منافع دولتی و سرمایهدارانه رژیم است، نه یک پروژه رهاییبخش.
دلیل مهم او برای این نتیجه، رفتار جمهوری اسلامی با جنبشهای مردمی است.
در داخل ایران، حق تشکل مستقل، اعتصاب و چانهزنی جمعی برای کارگران محدود شده و دولت جنبشهای اعتراضی، زنان، کردها، بلوچها و مخالفان سیاسی را سرکوب کرده است. جنبش «زن، زندگی، آزادی» برای ضاهر نمونهای مهم از مقاومت جامعه در برابر همین ساختار بود.
در خارج ایران نیز تهران هرجا جنبشهای مردمی منافع متحدانش را به چالش کشیدهاند، لزوماً در کنار آن جنبشها قرار نگرفته است.
در لبنان و عراق در سال ۲۰۱۹، جمهوری اسلامی اعتراضهای تودهای را با زبان «دخالت خارجی» توضیح داد. حزبالله در لبنان و گروههای نزدیک به ایران در عراق نیز با بخشهایی از جنبشهای اعتراضی درگیر شدند.
سوریه نمونهای حتی روشنتر است. سپاه، حزبالله و نیروهای وابسته به تهران در کنار روسیه برای حفظ حکومت اسد وارد جنگ شدند.
ضاهر همچنین یادآوری میکند که ایران مخالفی اصولی و همیشگی با ایالات متحده نبوده است. تهران در دورههایی در افغانستان و عراق با واشنگتن همکاری کرده است.
بنابراین، از نگاه او، نمیتوان خصومت فعلی با ایالات متحده را به یک «ضدامپریالیسم» پایدار تبدیل کرد.
در عین حال، این نقد نباید به مشروعیتدادن به تحریم و جنگ منجر شود.
ضاهر برای چپ در اروپا و ایالات متحده وظیفهای مشخص تعیین میکند: مخالفت با جنگهای امپریالیستی، مبارزه علیه حمایت دولتهای خود از رژیمهای اقتدارگرا، مخالفت با تحریمهایی که هزینه آنها بر دوش طبقات مردمی جنوب جهانی میافتد و مقابله با جرمانگاری جنبشهایی مانند حماس و حزبالله.
نکته مهم دیگری نیز در پاسخ او وجود دارد: جنگ فقط انسانها و زیرساختها را نابود نمیکند؛ توان خود جامعه برای مبارزه را نیز تضعیف میکند.
جنگ، سرکوب امنیتی را تشدید، فضای سیاسی را بستهتر و سازماندهی نیروهای مترقی و کارگری را دشوارتر میکند.
بنابراین مخالفت با حمله خارجی به ایران صرفاً دفاع انتزاعی از «حاکمیت ملی» نیست. جنگ حتی توان نیروهایی را که برای تغییر جمهوری اسلامی از پایین مبارزه میکنند کاهش میدهد.
لبنان و حزبالله: مقاومت بدون واگذاری جامعه به یک حزب
پرسش مشابهی در لبنان حتی ملموستر میشود.
حزبالله نقشی واقعی در پایان اشغال جنوب لبنان توسط اسرائیل ایفا کرد و بخشی از پایگاه اجتماعی آن همچنان حزب را نیرویی دفاعی در برابر اسرائیل میبیند.
در عین حال، ضاهر حزبالله را بخشی از نظام فرقهای و اقتصاد سیاسی نئولیبرال لبنان میداند؛ حزبی که روابط گستردهای با بخشهایی از سرمایه دارد، در دولت مشارکت کرده و در دورههایی در برابر جنبشهای مستقل اجتماعی قرار گرفته است.
آیا هنگام حمله اسرائیل باید یکی از این دو واقعیت را کنار گذاشت؟
ضاهر پاسخ میدهد که شرایط جنگ بر اولویت سیاسی اثر دارد:
وقتی حزبالله و لبنان با جنگ اسرائیل روبهرو هستند، اولویت قطعاً حمایت از مقاومت و فشار بر طبقات حاکم غربی برای توقف حمایتشان از جنگ اسرائیل علیه لبنان است.
او تأکید میکند که ایالات متحده و اسرائیل در لبنان یا ایران برای دموکراسی و رفاه مردم نمیجنگند. آنها در پی نظمی منطقهایاند که سلطه واشنگتن و تلآویو را تثبیت کند.
در چنین شرایطی، چپ باید به پایگاه اجتماعی حزبالله نیز نشان دهد که با بمباران، آوارگی، تخریب خانهها و کشتهشدن مردم مخالف است.
ضاهر تجربه نیروهای چپ لبنان در جنگ ۲۰۰۶ را یادآوری میکند که همزمان با دفاع از حق مقاومت، شبکههای کمک انسانی مستقلی برای آوارگان ایجاد کردند.
اما مقاومت در برابر اسرائیل نباید به واگذاری رهبری سیاسی جامعه به حزبالله تبدیل شود.
یکی از نگرانیهای اساسی، فرقهایشدن مقاومت است.
اسرائیل بهطور گسترده مناطق شیعهنشین را هدف گرفته و چنین سیاستی میتواند هم پایگاه حزبالله را از دیگر بخشهای جامعه جدا کند و هم شکافهای فرقهای را عمیقتر سازد.
در خود لبنان نیز این بحث وجود دارد. اسامه سعد، رهبر ناصری، از تبدیل مقاومت ملی به مقاومتی فرقهای انتقاد کرده است. حزب کمونیست لبنان نیز در عین محکومکردن اسرائیل و دفاع از حق مقاومت، از برخی عملیاتهای حزبالله انتقاد کرده و گفته مقاومت نباید در انحصار یک گروه مذهبی باشد.
از دید ضاهر، مقاومت پایدار باید پروژهای ملی و اجتماعی داشته باشد؛ پروژهای که شیعه، سنی، مسیحی و دیگر جوامع را بر مبنای منافع مشترک به هم متصل کند و مسئله آزادی از اشغال را با دموکراسی و عدالت اجتماعی پیوند بزند.
بحث خلع سلاح حزبالله نیز از همین جا پیچیده میشود.
از یک سو، ضاهر صریح است:
توان نظامی مستقل حزبالله و رابطه سیاسی آن با ایران آشکارا با یک سیاست دفاع ملی مستقل و دارای حاکمیت سازگار نیست.
از سوی دیگر، او با این تصور که صرفاً انتقال انحصار سلاح به دولت لبنان مشکل حاکمیت را حل خواهد کرد، مخالف است.
دولت لبنان خود درون نظامی فرقهای، نئولیبرال و مبتنی بر حامیپروری قرار دارد. ارتش نیز منابع مالی و مادی کافی برای دفاع مستقل از کشور ندارد.
در اینجا توافق چارچوبی لبنان و اسرائیل در ژوئن ۲۰۲۶ برای ضاهر اهمیت ویژهای پیدا میکند.
او میگوید این توافق خلع سلاح حزبالله را به یکی از محورهای اصلی ترتیبات امنیتی تبدیل کرده، در حالی که عقبنشینی اسرائیل از خاک لبنان به اجرای همان فرایند گره خورده است.
در این چارچوب، برای خروج کامل اسرائیل ضربالاجل مشخصی تعیین نشده و این امکان برای اسرائیل باقی میماند که بر اساس ارزیابی خودش تعیین کند چه زمانی تهدید حزبالله برطرف شده است.
ضاهر این وضعیت را خطرناک میداند، زیرا دولت لبنان ممکن است به جای اینکه ابتدا توانایی دفاع از کشور و مشروعیت اجتماعی خود را بازسازی کند، عملاً مأمور اجرای یک دستور امنیتی شود که تحت فشار خارجی طراحی شده است.
نگرانی او فقط درباره سلاح نیست. ترتیبات بازسازی نیز میتوانند به کنارگذاشتن نهادهای غیرنظامی مرتبط با حزبالله منجر شوند و حتی فضای حقوقی دولت لبنان برای پیگیری جنایات جنگی اسرائیل را محدود کنند.
از نظر ضاهر، این روند در صورت افراط میتواند یادآور نقشی شود که تشکیلات خودگردان فلسطین پس از اسلو پیدا کرد: دولتی محلی که بخشی از وظیفهاش به مدیریت امنیت در چارچوب نظمی تبدیل شد که خود اشغال را پایان نداده بود.
بنابراین او میگوید خلع سلاح حزبالله بدون تحول سیاسی و اقتصادی لبنان میتواند حتی تنش فرقهای را تشدید کند.
دولت لبنان مشروعیت خود را نه فقط از طریق سلاح، بلکه از طریق توانایی پاسخگویی به جامعه به دست میآورد: تأمین امنیت، خدمات اجتماعی، بازسازی، نظام مالیاتی عادلانهتر و فضای دموکراتیک.
پایگاه حزبالله نیز در خلأ ساخته نشده است. حملات مکرر اسرائیل، ضعف تاریخی دولت، ناامنی و حاشیهنشینی اقتصادی بخشی از شرایطی بودهاند که به تثبیت حزب کمک کردهاند.
اگر این شرایط تغییر نکنند، فشار از بالا برای خلع سلاح میتواند نتیجهای معکوس داشته باشد و حتی کسانی را که از حزب ناراضیاند دوباره پشت آن بسیج کند.
مقاومتی که به یک فرقه یا گروه مذهبی محدود باشد و فاقد پروژه سیاسی برای دموکراسی، عدالت اجتماعی و برابری در لبنان و منطقه باشد، نمیتواند پایدار باشد و راهی به سوی پیروزی پیدا کند.
اما همین مقاومت دموکراتیک نیز، از نظر او، نمیتواند سرنوشت خود را به جمهوری اسلامی گره بزند؛ حکومتی که طبقه کارگر خود را سرکوب کرده و در سوریه، عراق و دیگر نقاط سیاست منطقهای قدرتمحور داشته است.
این دو نقد برای ضاهر کاملاً همزماناند: مخالفت با جنگ ایالات متحده و اسرائیل علیه ایران و لبنان، و مخالفت با سیاست جمهوری اسلامی و حزبالله.
اگر ایران و حزبالله تضعیف شوند، چه کسی سود میبرد؟
در اینجا یک مشکل واقعی باقی میماند.
اگر ایران و حزبالله نظامی و سیاسی تضعیف شوند، توازن قوای منطقهای احتمالاً به نفع اسرائیل و ایالات متحده تغییر میکند. در کوتاهمدت ممکن است راه برای فشار بیشتر بر فلسطینیان، گسترش اشغال و جنگهای تازه باز شود.
ضاهر این واقعیت را انکار نمیکند:
ما بهعنوان چپ و نیروهای مترقی باید روشن باشیم که در وضعیت بسیار بد و دشواری قرار داریم. در شرایط کنونی احتمال دارد در کوتاهمدت امپریالیسم ایالات متحده از تضعیف ایران و شبکه منطقهای آن سود ببرد.
اما از این واقعیت نتیجه نمیگیرد که چپ باید برای حفظ «توازن قوا» به حمایت سیاسی از جمهوری اسلامی و متحدانش برسد. چون بحرانهای بنیادی منطقه با حفظ این محور حل نشدهاند: سرمایهداری، نابرابری، فقر، سرکوب، فرقهگرایی و استعمار فلسطین همچنان ادامه دارند.
ایران و متحدانش نیز در بسیاری از موارد بخشی از همین نظم منطقهای بودهاند، نه بدیلی برای آن.
بدیل ضاهر «مقاومت از پایین» است.
در بحث فلسطین، نقطه شروع او یک محدودیت مادی است: فلسطینیان به تنهایی نمیتوانند اسرائیل را شکست دهند.
اسرائیل از لحاظ اقتصادی و نظامی بسیار قدرتمندتر است. وضعیت نیز با آفریقای جنوبی آپارتاید تفاوت دارد. سرمایهداری سفید آفریقای جنوبی به نیروی کار سیاهپوستان وابسته بود و همین به کارگران سیاه قدرت عظیمی برای مختلکردن اقتصاد میداد.
پروژه شهرکنشین اسرائیل، برعکس، تاریخی طولانی در تلاش برای جایگزینی نیروی کار فلسطینی با نیروی کار یهودی داشته است. بنابراین طبقه کارگر فلسطینی به تنهایی همان اهرم اقتصادی را ندارد.
پس متحدان طبیعی فلسطینیان چه کسانی هستند؟
پاسخ ضاهر «طبقات مردمی منطقه» است.
کارگران، زنان، دانشجویان، پناهندگان و دیگر گروههای فرودست در کشورهای منطقه، هم به دلیل تجربه تاریخی استعمار و هم به دلیل ساختارهای مشترک اقتصادی و سیاسی، ظرفیت همبستگی با فلسطین را دارند.
اما این فقط مسئله همدلی نیست. طبقه کارگر منطقه قدرت مادی عظیمی دارد.
اقتصادهای نفتی، بنادر، شبکه حملونقل و صنایع منطقه بخشی از اقتصاد جهانیاند. سازمانیابی و اعتصاب در این بخشها میتواند نه فقط یک دولت محلی، بلکه شبکههای اقتصادی بسیار بزرگتری را تحت فشار قرار دهد.
ضاهر برای این استراتژی پشتوانه تاریخی نیز میبیند.
در دهههای ۱۹۶۰ و ۱۹۷۰، جنبش فلسطین به رشد مبارزات طبقاتی و سیاسی در منطقه کمک کرد. انتفاضه دوم در سال ۲۰۰۰ موج جدیدی از بسیج را ایجاد کرد و ضاهر آن را یکی از زمینههای دورتر انقلابهای ۲۰۱۱ میداند.
در سال ۲۰۱۱ نیز فلسطینیان در لبنان، سوریه، اردن، کرانه باختری و غزه در سالگرد نکبت برای حق بازگشت بسیج شدند. چند سال بعد، در تابستان ۲۰۱۹، اعتراض فلسطینیان در اردوگاههای لبنان علیه تبعیضهای وزارت کار به بخشی از فضایی تبدیل شد که به قیام سراسری اکتبر لبنان منتهی شد.
در این نگاه، آزادی فلسطین از تحولات اجتماعی کل منطقه جدا نیست.
«منطقه نیازمند یک محور واقعی مقاومت از پایین است: طبقات مردمی فلسطین و منطقه، با حمایت همبستگی ضدامپریالیستی در کشورهای قدرتهای بزرگ، که خود بر مبارزه کارگران علیه طبقات حاکمشان استوار باشد.»
آیا جهان چندقطبی بدیل سلطه ایالات متحده است؟
این استدلال ضاهر به نقد دیگری نیز منتهی میشود: تصور اینکه جهان چندقطبی بهخودیخود به سود جنوب جهانی است.
بخشی از چپ افول هژمونی ایالات متحده و قدرتگیری چین، روسیه و بریکس را گشایش فضایی برای مقاومت علیه امپریالیسم میداند. ضاهر با این نگاه مخالف است.
ظهور قدرتهای بزرگ و منطقهای بیشتر و یک جهان چندقطبی از دولتهای سرمایهداری، بدیلی برای تکقطبیبودن نیست؛ بلکه مرحلهای تازه و حتی خطرناکتر از امپریالیسم جهانی است.
سلطه بیرقیب ایالات متحده برای او ویرانگر بوده است، اما رقابت شدیدتر میان ایالات متحده، چین، روسیه و قدرتهای منطقهای لزوماً جهان صلحآمیزتری تولید نمیکند.
برعکس، تاریخ نشان میدهد چندقطبیشدن میتواند رقابت نظامی را افزایش دهد.
اینجا همان بحث «توسعه ناموزون» دوباره اهمیت پیدا میکند. رشد متفاوت قدرتها باعث بازتوزیع قدرت و افزایش تنش میان آنها میشود. چین و روسیه نیز از نظر ضاهر دولتهای سرمایهداریاند و بدیلی سوسیالیستی برای جنوب جهانی ارائه نمیکنند.
روابط اقتصادی چین با کشورهای در حال توسعه میتواند الگوهای استخراج مواد خام و وابستگی به واردات کالاهای نهایی را بازتولید کند. طبقات حاکم محلی ممکن است از این رابطه سود ببرند، اما برای طبقات کارگر نتیجه میتواند بیکاری، ناامنی شغلی و تخریب محیط زیست باشد.
بریکس نیز برای ضاهر پروژهای برای سرنگونی سرمایهداری جهانی نیست. کشورهای عضو بیشتر به دنبال جایگاه و سهم بیشتری در همان نظاماند.
بنابراین چپ نباید خود را در انتخاب میان واشنگتن و پکن، یا میان «تکقطبی» و «چندقطبی» گرفتار کند.
در هر شرایطی باید در کنار استثمارشدگان و ستمدیدگان و مبارزه آنها برای آزادی بایستیم، نه در کنار استثمارگران و ستمگرانشان.
این به معنای برابر قراردادن همه قدرتها نیست. ضاهر همچنان ایالات متحده را قدرتمندترین نیروی امپریالیستی و مهمترین مانع تغییر مترقی در مقیاس جهانی میداند.
اما برتری ایالات متحده، چین و روسیه را مترقی نمیکند؛ همانطور که سلطه ایالات متحده، جمهوری اسلامی را به نیروی رهاییبخش تبدیل نمیکند.
مقاومت از پایین بدون آزادیهای دموکراتیک ساخته نمیشود
اما شاید سختترین پرسش در پایان باقی بماند.
اگر بدیل «محور مقاومت» جنبشهای کارگری، زنان، دانشجویان، پناهندگان و نیروهای مترقی منطقه است، این نیروها امروز کجا هستند؟
در ایران، سوریه، مصر، لبنان و فلسطین بسیاری از آنها بهشدت سرکوب شدهاند. اتحادیههای مستقل ضعیف یا ممنوعاند، احزاب چپ بحران دارند، جنگ زیرساخت اجتماعی را نابود کرده و سازمانیابی هزینهای بسیار سنگین دارد.
چگونه «مقاومت از پایین» میتواند از یک آرزوی اخلاقی به استراتژی سیاسی مادی تبدیل شود؟
ضاهر پاسخ سادهای برای شکل سازمانی آینده ندارد. به نظر او، همین مسئله مهمترین چالش است: ایجاد رابطه میان نیروهای مترقی منطقه و کار مشترک حول پروژهها و مطالبات مشخص.
اما یک نکته در پاسخ او تعیینکننده است: آزادیهای دموکراتیک مسئلهای فرعی یا صرفاً «لیبرالی» نیستند.
او میگوید اقتدارگرایی در کشورهای مختلف شکلهای متفاوت دارد و بنابراین مبارزه علیه آن نیز نمیتواند نسخهای واحد داشته باشد.
دولتها همچنین از یکدیگر یاد میگیرند. فناوری نظارت، قوانین امنیتی، شیوههای کنترل دانشگاه و رسانه و روشهای سرکوب اعتراض میان کشورها منتقل میشوند.
یک انترناسیونالیسم معاصر باید این شبکه اقتدارگرایی را نیز ببیند و جنبشهای ضداستبدادی را به هم متصل کند.
در همین زمینه ضاهر جملهای میگوید که برای کل بحث «مقاومت از پایین» تعیینکننده است:
«برای جنبشهایی که در دولتهای غیرلیبرال و اقتدارگرا فعالیت میکنند، سازمانیابی تقریباً بدون آزادیهای پایهایای که دموکراسی بورژوایی فراهم میکند ناممکن است.»
این نکته، به یک معنا، حلقه پایانی کل استدلال اوست.
اگر طبقه کارگر قرار است عامل رهایی خود باشد، باید بتواند تشکل بسازد. اگر زنان، دانشجویان یا اقلیتهای قومی قرار است نیروی سیاسی مستقل باشند، باید امکان بیان، تجمع و سازمانیابی داشته باشند.
بنابراین آزادی بیان، آزادی تشکل، آزادی حزب و فضای دموکراتیک را نمیتوان تا «بعد از حل مسئله امپریالیسم» به تعویق انداخت. و برعکس، مبارزه برای این آزادیها نیز نباید از ساختار امپریالیستی و جنگ جدا شود.
ضاهر در مورد غرب نیز استدلال مشابهی دارد.
جنبش همبستگی با فلسطین فقط به فلسطین کمک نکرده است؛ در دانشگاهها، اتحادیهها و محیطهای کار اروپا و ایالات متحده خود به میدان مبارزه بر سر آزادی بیان، آزادی دانشگاهی و حق اعتراض تبدیل شده است.
اشغالهای دانشجویی، اعتصابها، کارزارهای بایکوت، خودداری کارگران حملونقل از انتقال سلاح و اقدامات اتحادیهها نشانههایی هستند که او از آنها بهعنوان امکان بازسازی یک قطب اجتماعی چپ یاد میکند.
به گفته او، سرکوب همبستگی با فلسطین بخشی از چرخش اقتدارگرایانهای است که خود جوامع غربی را نیز تغییر میدهد. بنابراین مبارزه برای فلسطین میتواند همزمان مبارزهای برای دفاع از حقوق دموکراتیک در داخل این کشورها باشد.
در نهایت، «مقاومت از پایین» برای ضاهر نه صرفاً یک اتحاد منطقهای علیه اسرائیل، بلکه پروژهای برای اتصال مبارزه علیه اشغال، سرمایهداری، اقتدارگرایی، نژادپرستی و امپریالیسم است.
این پروژه هنوز ساخته نشده است و نیروهای حامل آن در بسیاری از کشورها ضعیفاند. اما او معتقد است هیچ «محور» دولتی نمیتواند جای آن را بگیرد.
دولتها بر اساس منافع خود معامله میکنند. امروز حمایت میکنند و فردا عقب مینشینند. قدرتهای بزرگ نیز، چه واشنگتن و چه پکن و مسکو، سیاستشان را بر اساس آزادی مردم منطقه تنظیم نمیکنند.
در نتیجه، ضاهر در پایان پیشنهاد میکند قطبنمای سیاست چپ را از پایتختها دور کنیم.
قطبنمای سیاسی ما نباید دائماً به سوی پایتخت قدرتهای بزرگ بینالمللی مانند واشنگتن، پکن یا مسکو کشیده شود، بلکه باید به سوی شجاعت، خشم و مقاومت مردمی باشد که در حال مبارزهاند.
او سپس جملهای از چهگوارا را یادآوری میکند:
اگر در برابر هر بیعدالتیای از خشم به لرزه درمیآیی، پس رفیق منی.
و نتیجه میگیرد:
این اصل خوبی برای آغاز کار در جهت وحدت و همبستگی در سراسر جهان است؛ با این درک که سرنوشتهای ما به یکدیگر گره خوردهاند.




نظرها
نظری وجود ندارد.