خاوران؛ بایگانی آنچه قرار بود پاک شود
سیاوش شهابی ـ در واپسین روزهای اسفند ۱۴۰۴، خانوادههایی که مثل هر سال برای گذاشتن گل و یاد کردن از اعدامشدگان به خاوران رفته بودند، پشت در بسته ماندند. نزدیک به چهار دهه پس از کشتار زندانیان سیاسی در تابستان ۱۳۶۷، هنوز بر سر رفتن به این زمین، محل دفن قربانیان و حق سوگواری خانوادهها نزاع است. حالا با اعدامهای تازه و تحویل ندادن پیکر برخی اعدامشدگان، همان پرسش قدیمی خاوران دوباره پیش روست: بعد از مرگ، چه کسی درباره بدن و حافظه مردگان تصمیم میگیرد؟

گورستان خاوران
در واپسین روزهای اسفند ۱۴۰۴، خانوادههایی که هر سال سر همان قرار قدیمی به خاوران میروند، پشت دری بسته ماندند. نه اتفاق تازهای بود و نه استثنا. نزدیک به چهار دهه است که رفتن به آن زمین، گذاشتن گل روی خاکش و ایستادن کنارش، خودش موضوع نزاع است.
خاوران قطعهزمینی است در جنوبشرقی تهران که پیکر شماری از زندانیان سیاسی اعدامشده، بهویژه زندانیان چپ، در گورهای بینام و جمعی آن دفن شده است. خاوران شناخته شده ترین گورستان قربانیان قتلعام زندانیان سیاسی در تابستان ۱۳۶۷ است، در عین حال از همان ابتدا محل کشمکش بر سر این پرسش بود که چه کسی حق دارد گذشته را ثبت کند و تعیین کند مرده کجا دفن شود و چه چیزی از او باقی بماند؟
مصادره پیکر اعدامشدگان، خودداری از تحویل جسد و ممنوعکردن سوگواری بخشی از سازوکاری بودند که قدرت را از بدن زنده زندانی به بدن مرده او میکشاند. حکومت فقط درباره زندگی زندانی تصمیم نگرفته بود، بلکه بعد از مرگ هم میخواست صاحب او بماند.
وقتی خانواده مستندسازی کرد
تابستان ۱۳۶۷ ارتباط هزاران زندانی سیاسی با بیرون هفتهها قطع شد. خانوادهها به زندان میرفتند ولی ملاقاتها لغو شده بود و کسی چیزی نمیگفت. خبر اعدامها بعدا و تکهتکه به خانواده ها رسید. جسد بسیاری تحویل داده نشد و محل دفنشان هم اعلام نشد. شهادتهایی که بعدها ثبت شد روایتهایی از گورهای کمعمق و اجسادی بود که بدون هیچ نشانهای زیر خاک رفته بودند.
در حالت معمول، اجرای احکام با مجموعه ای از سند همراه است. حکم، ساعت اجرا، علت مرگ، محل دفن، صورتجلسه تحویل جسد. در خاوران، جای همه اینها خالی بود. همین خلا خانوادهها را ناخواسته به کسانی که تبدیل کرد که اقدام به بایگانی و مستند کردن این جنایت کردند.
نامها را جمع کردند. عکسها را نگه داشتند. زندانیان آزادشده شهادت دادند. مادرها گوشهای از زمین را نشان کردند و گفتند احتمالا اینجاست. گل و عکس کاشتند و سالبهسال به همان جایی برگشتند که حتی اجازه گذاشتن یک سنگ قبر ساده در آن را نداشتند. بخش بزرگی از بایگانی خاوران دقیقا علیه میل حکومت ساخته شد. خاک تبدیل به سند شد، چون خانوادهها نگذاشتند بند میان خاک و نام پاره شود.
از سوگ تا دادخواهی
خانوادههای خاوران البته نه یک تشکیلات سازمانی و دورهمی بودند و نه برنامه مشترکی داشتند. رابطهشان از فقدانهایشان شروع میشد. یکی دنبال پسرش بود، یکی دنبال شوهرش، یکی دنبال خواهرش. اما وقتی جواب همهشان به یک مجموعه از زندانها، دادستانیها و گورهای بینشان ختم شد، سوگ خصوصی به تجربهای جمعی تبدیل شد. دادخواهی در اینجا دیگر فقط مطالبه مجازات یک عامل نبود، بلکه مربوط به حفظ نام، بازسازی واقعه، و امتناع از اینکه خشونت خصوصی بود.
از همین زاویه میشود فهمید چرا هنوز درهای خاوران را پس از این همه سال میبندند. ممانعتی که در اسفند ۱۴۰۴ تکرار شد، سیاستی است در تداوم سالها سکوت و دروغی که چند نسل را دربر گرفته است. سیوهفت سال گذشته و هنوز بر سر گذاشتن یک شاخه گل روی خاک دعواست. روشنتر از این نمیشود گفت که مسئله کنترل روایت مرگ و حافظه است.
با اینحال حافظه یکی از ملزومات رسیدن به عدالت است. ممکن است جامعهای حقیقت یک جنایت را بداند و عاملانش هرگز پای میز محاکمه نروند. چند سال پیش یکی از پروندههای کشتار ۱۳۶۷ در دادگاهی در اروپا به حکم رسید. آنچه آن پرونده را ممکن کرد، شهادت کسانی بود که سی سال حافظه و اسناد را نگه داشته بودند. اما همان پرونده نشان داد عدالت هم تا زمانیکه در محل جرم بررسی و پاسخ نگیرد، پایان خوشی ندارد. در سوئد، حکم صادر شد و بعد، در چانهزنی میان دولتها، اجرایش عقب نشست.
بدون بایگانی، حتی امکان اینکه پرسش عدالت دوباره طرح شود از بین میرود.
قانون بهمثابه ابزار صحنه
این تاریخ وقتی وزنش برای ما سنگینتر میشود که به ماههای اخیر نگاه کنیم. از اسفند گذشته دستکم ۵۶ نفر در ایران با اتهامهای مرتبط با امنیت ملی اعدام شدهاند و بیش از صد نفر دیگر در صف اعدام هستند. این زنجیره ایست که اعتراض خیابانی و خود سازمانیابی جرم شناخته میشود.
قدم بعدی، بیرون کشیدن اتهام از سنخ اعتراض و قرار دادنش بعنوان زیر مجموعه جنگ است. با اتهاماتی که سالهاست تکرار می شود. از محاربه و افساد فیالارض، تا بغی و همکاری با دولت متخاصم. کسی که در خیابان بوده، روی کاغذ به عامل یک قدرت خارجی تبدیل میشود. سناریوی دخالت خارجی پیش از بازداشت نوشته شده و کاری که بعدا انجام میشود پر کردن جاهای خالی همان سناریوست.
بازداشتها بینظم و بیسندند. آدمها را از خیابان، از خانه یا از تخت بیمارستان برمیدارند و هفتهها بیخبر نگه میدارند. در همین روزها و هفتههای بیخبری است که «اقرار» ساخته میشود؛ متنی که بعدا ستون اصلی پرونده خواهد شد و در دادگاه هم کمتر کسی درباره شیوه بهدستآمدنش سوالی میکند.
بعد نوبت دادگاه میرسد و شکاف اینجا از همهجا بزرگتر است. قانون اساسی برای جرم سیاسی، دادگاه علنی و حضور هیئت منصفه را الزامی کرده، اما این پروندهها اصلا جرم سیاسی طبقهبندی نمیشوند. به دادگاه انقلاب میروند، جایی که نه هیئت منصفهای هست و نه علنیتی. در پروندههای امنیتی، متهم در مرحله تحقیقات مقدماتی حق انتخاب آزادانه وکیل ندارد و باید از فهرست تاییدشده قوه قضاییه انتخاب کند. وکیل مستقل، اگر اصلا راهش بدهند، غالبا تا آخرین ساعتها پرونده را ندیده است.
و قاضی داوری نمیکند. کار او تصدیق گزارش نهاد امنیتی است. حکم پیش از جلسه نوشته شده و جلسه فقط تشریفات صدور آن است؛ گاهی چند ساعت، گاهی برای چند متهم با هم، پشت درهای بسته.
این نمایش است؛ نمایشی که به زبان قانون اجرا میشود تا کشتار شکل حکم پیدا کند. عدالت موضوعش نیست. ارعاب موضوعش است، و قانون فقط لباسی است که آن را قابلعرضه میکند.
سناریویی که پیش از مرگ نوشته می شود
به این ترتیب سرعت اجرای احکام معنای دیگری پیدا میکند. فارغ از اینکه مجازات اعدام باید لغو شود، همان چیزی که امروز اسمش قانون است یکسری حدود را مشخص کرده است. در مجازاتی که هیچ راه بازگشتی ندارد، زمان خودش بخشی از دادرسی است. یعنی زمان لازم است تا وکیل پرونده را بخواند، ادعای شکنجه بررسی شود، اعتراض ثبت شود. اما وقتی فاصله بازداشت تا طناب به چند ماه یا حتی چند هفته میرسد، این فشردگی نقص دستگاه نیست؛ تاییدی است بر اینکه از اول قرار نبوده چیزی راستیآزمایی شود. جایی که حکم پیش از جلسه نوشته شده، وقت گذاشتن برای آن بیمعناست.
و باز هم ماجرا با اجرای حکم تمام نمیشود. امسال شماری از اعدامشدگان سیاسی، هفتهها پس از اجرای حکم، همچنان به خانوادههایشان تحویل داده نشده بودند و کسی نمیدانست کجا دفن شدهاند. گزارشهای حقوق بشری پنهانکردن پیکرها را ادامه همان وضعیت ناپدیدسازی قهری خواندهاند.
خاوران ابداً یک استعاره تاریخی نیست. همان پرسش برگشته است که بعد از مرگ، بدن و محل دفن مال کیست؟ وقتی خانواده از ساعت اعدام خبر ندارد، فرصت خداحافظی ندارد و محل قبر را نمیداند، قدرت با اجرای حکم تمام نشده است.
با این حال یک تفاوت هست. در ۱۳۶۷ کشتار اول در تاریکی رخ داد و بایگانیاش سالها بعد از زیر سکوت بیرون کشیده شد. امروز در بسیاری از پروندهها بایگانی پیش از مرگ ساخته میشود. اسم زندانی معلوم است، وکیلش حرف زده، خانوادهاش نامه نوشته، شعبه دادگاه و اتهام ثبت شده، سازمانهای حقوق بشری هشدار دادهاند. یعنی مسئله همیشه کشف چیزی نیست که مخفی مانده باشد. گاهی همه میدانند و حکم اجرا میشود.
آنچه باقی میماند
اعدام یک نفر را حذف میکند، اما لزوما حافظه او را حذف نمیکند. مادرانی که فقط دنبال قبر فرزندشان به خاوران رفتند، در نهایت یکی از ماندگارترین شبکههای دادخواهی تاریخ معاصر ایران را ساختند.
اما اگر کار آنها را «حفظ حافظه» بنامیم، دستکمش گرفتهایم. پرسش «چه کسی مسئول بود؟» دیگر پرسش نیست؛ جوابش را میدانیم. نام شعبه، نام قاضی، نام نهاد امنیتی و امضای پای حکم، همه در همان بایگانی هست. این چهار دهه ثابت کرده که دانستن، بهتنهایی هیچچیز را متوقف نمیکند.
کاری که خانوادههای خاوران کردند از جنس کشف نبود. آنها فقط سند و شاهد جمع نکردند؛ خودشان را به شاکی تبدیل کردند. و این تفاوت کوچکی نیست. حکومت در دادگاه انقلاب از یک معترض متهم میسازد، اما بقیه دستگاه، یعنی جسدی که تحویل نمیدهد، قبری که نشان نمیدهد و دری که هر اسفند میبندد، دنبال چیز دیگری است: اینکه کسی شاکی نشود. متهمساختن نیمی از پروژه است؛ بیشاکی نگهداشتن واقعه، نیم دیگرش.
از این زاویه، بایگانی خاوران مدرکی نیست که منتظر دادگاه مانده باشد. صورتجلسه دادگاهی است که هنوز تشکیل نشده. آنها، بیآنکه اسمش را روی کارشان بگذارند، چهل سال صلاحیت رسیدگی را زنده نگه داشتند؛ آن هم در نبود هر محکمهای.
روزی که در آن زمین باز شود، آنچه پشتش ایستاده درخواست شنیدهشدن نیست. پروندهای است تکمیلشده که فقط منتظر مرجع خودش مانده.




نظرها
نظری وجود ندارد.