نقد دانش فمینیستی مرکزگرا در ایران، و پژوهشی بر مبارزات ظریف زنان «عادی» بلوچ
دانش فمینیستی در ایران سالها تجربه زنان طبقه متوسط شهری، فارس و شیعه را به تجربه همه زنان تعمیم داده و مبارزات زنان فرودست و اقلیتهای قومی و مذهبی را به حاشیه رانده است. آزاده کیان در گفتوگو با زمانه، با تکیه بر پژوهشهای میدانی خود در بلوچستان، از زنانی میگوید که بیآنکه فعال شناخته شوند، در متن زندگی روزمره با ازدواج زودهنگام، محرومیت از تحصیل و سنتهای مردسالارانه مقابله کرده و مسیر نسل بعد را نیز بهتدریج تغییر دادهاند.

نوشتن شعار «زن، زندگی، آزادی» توسط یک زن بلوچ ـ عکس از شبکههای اجتماعی
پیش از این، تصویری که از زنان ایرانی و کنشگری آنان در فضای عمومی و حتی در تولید دانش فمینیستی شکل گرفته بود، عمدتاً به زنان طبقه متوسط شهری و تحصیلکرده محدود میشد؛ زنانی که اغلب فارس و شیعه بودند. در این روایت، تجربه و کنشگری زنان غیرفارس، سنی و دیگر زنان فرودست کمتر دیده میشد و مبارزات روزمره و ظریف آنان عملاً جای چندانی در دانش فمینیستی نداشت. به گفته آزاده کیان، پژوهشگر مطالعات جنسیت، یکی از دلایل این نادیدهگرفتن، تفاوت در شکل کنشگری این زنان بود. زنان «عادی» لزوماً اعتراض خود را در خیابان و در قالب تظاهرات نشان نمیدادند و مسئله حجاب نیز همیشه دغدغه اصلی آنان نبود. بسیاری از آنان، بهجای کنشگری علنی، از راههای دیگری برای به چالش کشیدن نظم پدرسالار استفاده میکردند؛ راههایی که اغلب در سکوت و در متن زندگی روزمره اتفاق میافتاد و به همین دلیل کمتر دیده میشد. با این حال آزاده کیان تاکید میکند که تحولات اجتماعی و تغییر در روابط جنسیتی و قومی، بهتدریج زمینهساز تغییرات مهمی در زندگی این زنان شده است.
پژوهشهای میدانی او در بلوچستان و گلستان نمونههای متعددی از این تغییرات را نشان میدهد. زنانی که شاید تحصیلات دانشگاهی نداشتند و از طبقات پایینتر جامعه بودند، از درون خانوادههای خود برای تغییر تلاش کردند. آنها با سنتهایی مقابله کردند که ادامه تحصیل دختران را پس از دوره ابتدایی دشوار یا ناممکن میکرد و در برابر ازدواجهای زودهنگام ایستادند. بسیاری از این زنان، بدون آنکه لزوماً خود را «فعال حقوق زنان» بدانند، در عمل برای تغییر زندگی دخترانشان و نسل بعدی مبارزه کردند. دراینباره با آزاده کیان گفتگو کردهایم.
زهرا باقریشاد ـ مفهوم "فمینیسم مرکزگرا" در ایران اغلب مورد نقد قرار گرفته، منظور فقط جغرافیا نیست؛ اتفاقاً این مفهوم فراتر از جغرافیاست. یعنی فمینیسمی که بیشتر مطالبات یا دغدغههای یک گروه خاصی از زنان را برجسته میکند؛ مثلاً زنان دگرباشگرا، زنان فارس، زنان متعلق به مناطق جغرافیایی خاص یا زنان متعلق به یک طبقه خاص. یعنی فمینیسمی که دربرگیرنده نیست . این نقدها فقط به حوزه اکتیویست، یعنی فعالیت فمینیستی برنمیگردد و اشاره شما به این است که حتی در حوزه دانش فمینیستی هم ما شاهد نادیده گرفته شدن دیگر گروههایی از زنان و مبارزات ظریف آنها هستیم و اینکه فرایند تولید دانش فمینیستی چطور این زنان را کنار گذاشته است. از شما میخواهم اگر امکان دارد بیشتر در اینباره به ما توضیح بدهید و منظور خودتان را روشنتر کنید.
آزاده کیان ـ شما اگر به فرایند ایجاد دانش و اصولاً شناخت ما از زنان ایرانی و مبارزاتشان و در نتیجه از خود ایران نگاه بکنید، میبینید که عمدتاً این شناخت به طبقات متوسط شهری و تحصیلکرده محدود بوده که اکثراً هم مرکزگرا بودهاند و این از ابتدای، میتوانم بگویم، جنبش زنان وجود داشته تا امروز و ادامه هم دارد. من در این زمینه میخواهم به صحبتهای کیمبرلی کرنشاو، یکی از فمینیستهای سیاه اشاره بکنم. البته نه فقط او؛ فمینیستهای سیاه دیگری هم به این مسئله باور دارند. ولی او اشاره کرده که در واقع، فمینیستهای سیاه اصلاً آگاه نبودند که چگونه نژادشان به کاهش یا تعدیل برخی جنبههای تبعیض جنسیتی کمک میکند و متوجه هم نبودند که نژادشان چگونه برای آنها نسبت به زنان دیگر امتیازاتی ایجاد میکند که به جایگاه مسلطشان در سلسلهمراتب اجتماعی میانجامد. در نتیجه، او اینگونه تحلیل میکرد که نظریه فمینیستی همچنان سفید باقی مانده و ظرفیتش برای گسترش دامنه تحلیل خودش، از طریق پرداختن به مسئله زنان فاقد امتیاز، اساساً به تعویق افتاده است.
و من فکر میکنم که این انتقادات فمینیستهای سیاه به فمینیستهای مرکزگرای ما هم کاملاً صدق میکند؛ برای اینکه ما وقتی راجع به زنهای ایران میاندیشیم، نگاه میکنیم و پژوهشهای میدانی میکنیم، به نتیجه میرسیم که خب، این زنان اولاً به لحاظ طبقاتی، به لحاظ قومیتی، مذهبی، نژادی و حتی جنسی بسیار متفاوت هستند و خیلی از این گروههای اجتماعی در واقع مورد تبعیض قرار گرفتهاند و قرار دارند، ولی اصولاً در آنچه که به عنوان دانش در مورد این زنان در واقع تولید شده، نادیده گرفته شدهاند. البته به نظرم جنبش «زن، زندگی، آزادی» که خب همه زنان از سراسر مناطق کشور، منجمله بلوچستان، کردستان و غیره، در آن شرکت وسیع و فعالی داشتند، تا حدودی این مرکزگرایی فمینیستهای ایرانی را مورد انتقاد قرار داد. ولی امروز که من، بعد از چهار سال از جنبش «زن، زندگی، آزادی»، به آنچه که در سطح جنبش فمینیستی ایران میگذرد نگاه میکنم، میبینم دوباره ما بیشتر بازگشت کردهایم به همان شناختی که قبلاً تولید میشد؛ بهخصوص از طبقات متوسط مرکزگرا. بنابراین، این به نظرم یک معضل مهمی است و اصولاً پژوهشها در مورد زنان فرودست( سابآلترن) و زنهایی که متعلق به اقلیتهای قومی و مذهبی هستند، بهخصوص منظورم سنیها و تجاربشان و زندگی روزمرهشان و مبارزاتشان و مطالباتشان، بسیار بسیار نادر است. در نتیجه، وقتی که شما در موردشان پژوهش میکنید و با آنها در واقع به نوعی تجربههایشان را شریک میشوید، میبینید که اینها به شیوه خاص خودشان، به شیوه بسیار ظریف، یا به انگلیسی «سابتل»، از راهبردهایی استفاده میکنند برای اینکه نظم مردسالار را به چالش بکشند. ولی اینها دیده نمیشود. برای اینکه این زنان مثلاً کم به خیابان میآیند و تظاهرات میکنند. یا اینکه مثلاً نحوهای که نظم مردسالار را به چالش میکشند، این است که مثلاً بر تحصیل دخترهایشان تأکید میکنند، میگویند که مثلاً دخترهایشان دیر ازدواج بکنند، یا مثلاً به انواع مختلف در برابر اراده و قدرت مردان در جوامع خودشان مقاومت میکنند، بدون اینکه تعلق خودشان به همین ساختارها را هم انکار بکنند. و در نتیجه، این چالشها در واقع دیده نمیشود. مگر اینکه آدم برود درون اینها، با آنها صحبت بکند، با آنها همگرایی پیدا بکند و به مسائل و مشکلاتشان بیشتر آگاه بشود.
میتوانید مثالهایی از این شیوههای مبارزات ظریف بگویید؟ آنچه که در پژوهشهایتان به آن دست پیدا کردید.
من یکی از مثلاً مثالهایی که میتوانم بزنم، این است که تا آنجا که من میدانم، برای بسیاری از این خانمها، هم آن موقعی که من در ایران کار میکردم و هم حتی امروز، مثلاً حجاب نداشتن مسئله اصلیشان اصلاً نیست. مسائل اصلی بیشماری دیگری دارند. در بلوچستان، مثلاً مسئلهای که آن موقعی که من کار میکردم آنجا میگفتند، مهمترین مسئله ما، مشکل ما، «زنطلاقی» است. این یک مشکل عرفی است که در بلوچستان هست و به مذهب و اینها ربطی ندارد. یا مثلاً وقتی شما راجع به زنهای زحمتکش مملکت، مثل زنهای کارگر یا زنهای روستایی، صحبت میکنید، از آنها سؤال میکنید، باز مشکل اصلی اینها مسائل و مشکلات معیشتی است، مسئله حقوقشان است و غیره؛ اینکه زندگی خودشان و بچههایشان چطور بگذرد. زنهایی که میلیونها نفرشان در ایران سرپرست خانوارند، مسئلهشان حالا حجاب نیست.
برای همین، ما این مسائل را، چون مسائل در واقع فمینیستهای مرکزگرا و زنان مرکزگرا هستند، به خواستههای کل زنان ایران عمومیت میدهیم. اما مشکلات و مسائل اجتماعی، اقتصادی دیگری را که وجود دارند و حتی مسائل عرفی و فرهنگی دیگری را هم که وجود دارند، نادیده میگیریم.
من سعی کرده بودم از طریق پژوهشهایی که سالها در ایران انجام دادم، به این مسائل بپردازم و ببینم و نشان بدهم که برخلاف آنچه که تصور میشود، این زنان بسیار، اتفاقاً، همانطور که گفتم، نظام مردسالار را به چالش میکشند، تلاش میکنند، نقش بسیار مهمی در تغییرات اجتماعی، حداقل در مناطق خودشان، دارند ایفا میکنند و واقعاً بعضیهایشان فعال حقوق زنان هستند. ولی خب، اینها عملاً دیده نمیشوند، چون در مرکز نیستند.
نکته دیگر این است که بعضی وقتها که به زنان عادی، بهویژه فرودست، نگاه میکنید، خیلیها فکر میکنند که اینها قربانیان منفعل هستند؛ اینکه اصلاً قادر به مقابله با آن نیروهایی که در مقابلشان ایستادهاند نیستند. یا میگویند اینها خودشان اصلاً میخواهند که اینجوری باشند، تحت ستم و نابرابری باشند. این به هیچوجه درست نیست. من اینجا از یک مفهومی که نیکول کلود مَتیو، یک مردمشناس فمینیست فرانسوی مطرح کرده، استفاده کردم. او میگوید «تسلیم شدن به معنای رضایت دادن نیست». و من برای اینکه بتوانم رفتار روزمره بسیاری از زنان، حداقل سابآلترنِ متعلق به اقلیتهای قومی و مذهبی و اصولاً زنان فرودست را بررسی بکنم، از همین مفهوم «تسلیم شدن به معنای رضایت دادن نیست» ایشان استفاده کردم.
اگر ممکن است کمی بیشتر توضیح بدهید درباره خود همین مفهوم تسلیم شدن، به معنای رضایت داشتن نیست، در میان زنانی که شما دربارهشان مطالعه کردید.
بینید، مثلاً آنچه که من دیده بودم این است که بنا بر عرف، با اینکه مدرسه وجود داشت، ولی خیلی از خانوادههای بیشتر حالا متوسط و متوسطِ پایین در بلوچستان، و بیشتر در واقع متعلق به طایفههای پایینتر، اینها عملاً دخترانشان را فقط اجازه میدادند تا مدرسه ابتدایی بروند و بعد از آن اجازه نمیدادند. برای اینکه عرفشان میگفت که اینها باید دیگر بنشینند توی خانه، از دوازده، سیزده سالگی به بالا؛ یعنی از وقتی که دیگر بالغ میشوند، باید بنشینند توی خانه تا اینکه یک خواستگاری بیاید و اینها را شوهر بدهند. خب، از آن طرف من میگفتم که همین زنهای سابآلترن بلوچ چجوری دارند در خانههای خودشان، در خانواده خودشان، میجنگند؛ در واقع با شوهرهایشان یا با خانوادههایشان، برای اینکه این بچهها، این دخترهایشان را بتوانند به مدرسه بفرستند و حتی تا مقطع دیپلم و حتی بعد از دیپلم ادامه بدهند، یا اینکه مثلاً اصرار داشته باشند که نباید دختر در دوازدهسالگی ازدواج کند؛ دختر باید درس بخواند، کار کند، بعد مثلاً ازدواج کند. میبینید، اینها برای من جلوههایی از مقابله و مبارزه این زنان در مقابل این نابرابریها و عرف بود..
حتی ظاهرا اینطور به نظر می رسید که حرف آخر را شوهر یا پدر میزند، ولی شما وقتی که بین آنها میروید و با آنها واقعاً صحبت میکنید، میبینید که از یک مکانیسمهای ظریفی دارند استفاده میکنند برای اینکه مثلاً بتوانند بیشتر به دخترهایشان کمک بکنند. و خیلی از این زنان به من میگفتند که جامعه ما یک جامعهای است که در آن مردها به هر حال گلیم خودشان را میتوانند از آب بیرون بکشند، چون همه عرف و قوانین و سنتها به نفع مردان و علیه زنان است. ببینید، به این آگاهی کاملاً ارسیده بودند و این آگاهی را داشتند، و میگفتند برای همین ما باید دخترهایمان را حمایت بکنیم که بتوانند قدرت پیدا بکنند. و آموزش یکی از مهمتری ابزارهایی بود که اینها میتوانستند در این راستا از آن بهرهمند بشوند.
بعدتر من با زنهای دیگر بلوچ، که فعالینی بودند که تحصیلکرده هستند و فعالین حتی اجتماعی و حقوق زنان هستند، صحبت میکردم؛ دقیقاً مسئله آموزش، یعنی تحصیلات را به عنوان یک عامل مهم مطرح کردند چون در کار و اشتغال و استقلال زنان تاثیر بسیار دارد.
در دانش فمینیستیای که در جامعه ایران، درباره جامعه ایران و زنان جامعه ایران تولید شده فقدان رویکرد ضداستعماری مشهود است. در سالهای اخیر تلاشهایی شده برای معرفی و توسعه فمینیسم اینترسکشنال و پسااستعماری درباره زنان ایران. اما کار پژوهشی که شما به آن اشاره میکنید شاید بتواند در چارچوب پژوهش فمینیستی ضداستعماری قرار بگیرد. به هر حال، این یک نوع استعمارزدایی از مفهوم «زن بلوچ» هم هست.
بله، بله، دقیقاً. یعنی تصوری که وجود دارد این است که بسیاری از زنهای بلوچ یک زن مطیع هستند؛ یک زنی که هر بلایی که سرش بیاید، ممکن است سرش را هم بیندازد پایین، خیلی هم مطیع باشد؛ مثلاً چه پدرش باشد و چه شوهرش. و به خاطر نقش فرودستی هم که دارد، خیلی هم خوشحال است. در حالی که اصلاً چنین چیزی نیست. یعنی در واقع، این مطالعهای که من کردم، کاملاً این را نشان میدهد که اتفاقاً یک قدرت خلاقیت بسیار مهمی در زنهای "عادی" وجود دارد. من به آنها میگویم «زنهای عادی» برای اینکه خب، زنهایی نیستند که آنچنان تحصیلکرده باشند، نه زنهایی به لحاظ مالی مثلاً ثروتمندی هستند و غیره، ولی زندگی عادی به اینها، در واقع، این را نشان داده که چگونه میشود با استفاده از همان امکانات جزئی هم که دارند، بتوانند در تغییر و تحولات هدفمند حوزههای خانوادگی و اجتماعی خودشان، تأثیرگذار باشند.
بگذارید من یک مثال دیگری برای شما بزنم. یکی از مصادیق فعالیتهای مهم فمینیستهای مرکزگرا، کمپین یک میلیون امضاست. حالا من به خاطر نقدهایی که کردم برای خودم دشمنان زیادی را هم ایجاد کردم، ولی خب میگویم، اینها واقعیتی است. ببینید، نحوه عملکرد این کمپین یک میلیون امضا چطور بود؟ یک سری خانمهای فرهیخته تهرانی، طبقات متوسط و تحصیلکرده، تصمیم گرفته بودند که بیایند و مثلاً بگویند که چه چیزهایی در قانون باید عوض بشود. و در ابتدا، حداقل در آن یکی دو سال اول، اول میرفتند توی پارکها و کارشان این بود که از ملت امضا بگیرند که بیایند امضا کنند که مثلاً این قوانین عوض بشود. در حالی که همان زمانها، من در هرمزگان، بلوچستان، گلستان، اینور و آنور که کار میدانی میکردم، بهطور سیستماتیک از همه زنها میپرسیدم: «شما کمپین یک میلیون امضا را میشناسید؟ باهاشون در رابطهاید؟» و میگفتند: «نه، ما اصلاً اسمش را هم تا حالا نشنیدهایم". ولی خود این زنها در روستاهای خودشان، در شهرهای کوچک یا بزرگ خودشان داشتند کار میکردند و به هیچ وجه ربطی به آن مطالبات مرکزگرایانه و فمینیستهای مرکزگرا هم نداشتند. یعنی چی؟ یعنی از عرف خودشان، از مشکلات خودشان حرکت میکردند.مثلاً یکی از مشکلات این بود که چگونه میشود با مذاکره، با ملاهای بلوچستان و با مردهای بلوچستان، این مسئله «زنطلاق» را از بین ببرند. میدانید «زنطلاق» هم اگر خیلی سریع برایتان توضیح بدهم، این است که مثلاً اینجا اگر یک مردی بیاید یک شرطی ببندد در حضور مردان دیگر و بگوید: «مثلاً من این کار را، مثلاً فلان کار را، یک هفته دیگر انجام میدهم؛ حالا اگر نکردم، زنم را طلاق بدهم.» بعد اگر یک هفته بعد آن کار را نکند، آن زن مطلقه محسوب میشود. مطلقه محسوب شدن، نه به لحاظ قانونی، ولی به لحاظ عرفی مطلقه محسوب میشود و باید از آن خانه برود؛ بچههایش را بگذارد و برود. و این ستمی که بر این زنان، در واقع، از طریق «زنطلاق» اعمال میشد، بزرگترین مسئله تمام زنهایی بود که من با آنها صحبت کردم در بلوچستان.
خب، ببینید، من نمیدانم وقتی شما فمینیست مرکزگرا باشید، ممکن است اصلاً خبر نداشته باشید که «زنطلاق» چیست که حالا شما بخواهید بروید مثلاً ببینید که این مسائل را چطوری میشود حل کرد. این با خود آن زنهای آن منطقه است که این کارها را انجام بدهند و دارند انجام میدهند. به شکلی که اطلاع دارم که بعد از آن خود ملاها آمدند و روشنگری کردند، خود ملاها تحت فشار و تحت با زنطلاق مبارزه کردند؛ تحت تاثیر آن کارهایی که خود این زنهای بلوچ انجام داده بودند یا فعالین حقوق زنان در بلوچستان، مثلاً انجام داده بودند؛ بدون ارتباط با فمینیستهای مرکزگرا.
یک مثال دیگر اگر بزنم؛ یکی از زنهایی که با او صحبت کردم و واقعاً من را تحت تأثیر قرار داد، یک دختر و پسر جوانی داشت و در خانه کوچکی در مرکز یک محله فقیرنشین زاهدان زندگی میکردند. این خانم گفت که پنج سال بعد از ازدواجش، زمانی که دخترش ششماهه بود، شوهرش او را ترک کرد. میگفت وقتی شوهرپ رفت، اصلاً ناراحت نشد؛ چون مرد خشنی بود و او و بچهها را بسیار کتک میزد. به هر حال، این مرد در بلوچستان دوباره ازدواج کرده بود. طبق قوانین ایران نیز امکان داشتن تا چهار همسر وجود دارد. او چند فرزند از همسر جدیدش داشت، اما هیچگاه این زن را طلاق نداده بود و هیچگاه نیز برای او نفقهای ارسال نکرده بود. این زن میگفت از همان ابتدا خیاطی میکرده تا زندگی خود و فرزندانش را اداره کند و همچنان نیز به خیاطی مشغول است، اما بیناییاش بهتدریج ضعیف شده بود. آنها خانوادهای فقیر بودند. او برای دریافت کمک مالی به کمیته امداد امام در زاهدان مراجعه کرده بود. کمیته امداد امام به افراد فقیر، سرپرستان خانوار و مردان بالای شصت سال کمک میکرد. اما به او گفته بودند: شما که مطلقه نیستید، بنابراین چیزی به شما تعلق نمیگیرد.
او این ماجرا را برای من تعریف کرد. من به او گفتم: "خب خانم، شوهرتان که شما را رها کرده و رفته، پانزده سال است که نفقه هم نمیدهد؛ پس بروید طلاق بگیرید".
میدانید، این هم همان نوع نگاه فمینیستهای مرکزگراست. یعنی میگفتم خب، قانون که به تو اجازه میدهد؛ پس برو و طلاق بگیر. این خانم با نگاهی عاقل اندر سفیه به من گفت: " نه، من نمیتوانم طلاق بگیرم؛ چون اینجا زنان مطلقه از سوی خانواده و جامعه خودشان طرد میشوند، بهخصوص در گروه اجتماعیای که من به آن تعلق دارم". او گفت: " با اینکه شوهرم هیچ کمک مالی به من نمیکند، ترجیح میدهم سایه اسم او بالای سر ما باشد".
اینجا بود که من به این مسئله فکر کردم که چندهمسری در این منطقه بسیار رایج است و به هر حال، این موضوع برای او مسئله اصلی نبود. من بسیار به این موضوع فکر کردم و به این نتیجه رسیدم که کمیته امداد امام، به جای اینکه به این زن بگوید چون طلاق نگرفتهای یا متأهل محسوب میشوی، با وجود فقر نمیتوانیم به تو کمک کنیم، باید خود را با شرایط زیستی این زن وفق دهد و تلاش کند موقعیت او را درک کند. باید از طریق کمک مالی، امکانات لازم را در اختیار این زن قرار دهد، نه اینکه با پافشاری بر یکسری قواعد و قوانینی که در مرکز نوشته شدهاند، او را از کمک مالی محروم کند و در نتیجه، فقیرترش کند. ببینید، اینها همان چیزهایی است که میگویم؛ باید غیرمرکزگرا بود. یعنی واقعاً باید ابتدا رفت و با واقعیتهای زندگی این زنان، در جایجای کشور، آشنا شد. بعد، اگر قرار است چیزی تغییر کند، خود این زنان باید آن را تغییر دهند، نه اینکه من از مرکز بلند شوم و به آنجا بروم و بخواهم چیزی را برایشان تغییر بده. .
متأسفانه بسیاری از فمینیستهای مرکزگرا که من در آن زمان، پس از بازگشت از بلوچستان، با آنها صحبت کردم ــ و این مطالب را در کتابم هم نوشتهام ــ میگفتند: "بگذارید قوانین تغییر کنند. وقتی قوانین تغییر کنند، بالاخره فایدهاش به آنها هم میرسد". یعنی مثلاً به زنان بلوچ، زنان فقیر، فرودست و زحمتکش و غیره.
این نگاه، به نظرم، برگرفته از نوعی کلونیالیسم است؛ نوعی نگاه طبقاتی. البته فقط طبقاتی نیست؛ هم طبقاتی است، هم قومی، هم جنسی و هتروسکشوال و در واقع همه این ابعاد را در بر میگیرد. من حتی همین حالا هم میتوانم این مسئله را در جنبش میتو ببینم. آنجا هم باز تفوق با زنان مرکزگرای طبقات متوسط شهری و هتروسکشوال است. در نتیجه، باز هم دانشی که تولید میشود، همان دانش قبلی است.
در پژوهشهایی که داشتید، به مسئله تفاوتهای نسلی میان زنان هم پرداختید؟ اینکه ممکن است مثلاً در نسلهای جدید زنان، مطالبات و مبارزاتشان تغییر کرده باشد و شکل متفاوتی پیدا کرده باشد؟
من بسیاری از زنان نسل جدید را دیدم؛ حتی دختران بلوچ دوازدهسالهای را که میگفتند: آرزوی من این است که دکتر بشوم. درس میخوانم تا دکتر بشوم. مادرش میگفت خب پدرت اجازه نمیده، میخواهد تو را شوهر بدهد. و دختر میگفت: نمیگذارم من را شوهر بدهد. میخواهم درس بخوانم.
بسیاری از زنانی که در مراحل بعدی پژوهش با آنها صحبت کردم و در این تحقیقات نیز دربارهشان نوشتهام، زنانی بودند که با وجود مخالفت خانوادههایشان، در سیزده یا چهاردهسالگی شوهر داده شده بودند، اما بعداً موفق شدند مسیر زندگی خود را تغییر دهند. یکی از آنها موفق شد طلاق بگیرد. شوهر یکی دیگر در یک حادثه رانندگی کشته شد و او از آن زمان توانست تحصیلاتش را ادامه دهد. یکی از آنها پزشک زنان شد و دیگری استاد دانشگاه در ایرانشهر شد و موارد متعدد دیگری نیز وجود داشت. منظورم این است که خود این زنان در ایجاد این تغییرات و تحولات اجتماعی، یا همان سوشال ترنسفورمیشن، نقش بسیار مهمی داشتهاند؛ از جمله همین زنان فرودست و متعلق به طبقات تحتانی جامعه. تفاوتهای نسلی را هم واقعاً میتوان بهخوبی در حال رخ دادن دید. یکی از مصادیق آن را در زمان جنبش «زن، زندگی، آزادی» میتوان دید. بسیاری از زنان بلوچ، زمانی که من در بلوچستان بودم، بدون همراهی یک مرد نمیتوانستند از خانه خارج شوند. یا پسرشان، یا شوهرشان، یا فرد دیگری باید آنها را همراهی میکرد. اما پس از آغاز جنبش «زن، زندگی، آزادی»، بسیاری از این زنان، البته با چادر، به خیابان آمدند و در کنار مردان در تظاهرات شرکت کردند. این برای من تحول بسیار مهمی بود؛ یک نقطه عطف در تحولات اجتماعیای که از قبل آغاز شده بود. به نظر من، پیوستن این زنان به تظاهرات «زن، زندگی، آزادی» یکی از نقاط عطف این روند بود.
این زنانی که در آن مقطع از نقش عادیای که تا آن زمان ایفا کرده بودند خارج شدند، دیگر نمیتوانستند در همان چارچوب و محدودیتهای قبلی باقی بمانند. آنها به پشتوانه تلاشها و مبارزات خودشان، و البته با کمک تحولاتی که در جامعه در حال رخ دادن بود، به نوعی قدرت دست پیدا کرده بودند. بسیاری از این زنان به من میگفتند: اگر دانشگاه اینجا نبود یا اگر مدرسه نبود، من نمیتوانستم به مدرسه بروم یا نمیتوانستم به دانشگاه بروم.
برای همین است که میگویم تحصیل نقش بسیار مهمی در این روند ایفا کرده است. امروز هم بسیاری از این زنان دیگر اجازه نمیدهند دخترشان در سنین پایین ازدواج کند. یعنی همان زنی که خودش در چهاردهسالگی ازدواج کرده است، دیگر اجازه نمیدهد دختر خودش در چهاردهسالگی ازدواج کند. مثلا یکی از زنانی که من با او گفتگو کردم، سارا، میگوید که در چهاردهسالگی، تحت فشار پدر، عموی پدرش و عموی خودش ــ که چندهمسر بود ــ مجبور به ازدواج شد. بعد، بالاخره چهار سال با شوهرش زندگی کرد. این ازدواج بسیار ناموفق بود و در نهایت شوهرش با طلاق موافقت کرد و او توانست تحصیلاتش را ادامه دهد. او به من گفت: اگر من متعلق به نسل انقلاب نبودم، نمیتوانستم مدرسه بروم.
سارا پس از طلاقش به مدرسه رفت، تحصیلاتش را ادامه داد و مشغول به کار شد. او حالا به الگویی برای دخترعموهای خودش تبدیل شده است.میگفت: الان دخترعموهای من، یعنی دختر همان عموهایی که نمیگذاشتند من به مدرسه بروم، همه دانشجوی دانشگاه هستند.
یعنی من میخواهم هم به نقش فعال این زنان از منظر تفاوتهای قومی اشاره کنم و هم به تأثیر مهمی که این زنان، بهعنوان الگو، بر زنان جوانتر جامعه خودشان میگذارند.
سارا، از نسل جنبش «زن، زندگی، آزادی» بود؟
نه، نه؛ انقلاب... انقلاب پنجاه و هفت را میگوید. برای اینکه این خانم الان زن مسنی است. یعنی آن موقع که من با او مصاحبه کردم حدود ۳۷ ساله و عضو هیئت علمی دانشگاه در ایرانشهر بود.




نظرها
نظری وجود ندارد.