طرح پساجنگ ترامپ؛ واقعیت یا رویایی که رویاپروران در رویای خویش داشتهاند؟
علی رسولی ـ واشنگتن ناگزیر برای خاورمیانهای برنامه مینویسد که نظم پیشیناش نابود شده و نظم جدید آن هنوز شکل نگرفته است. اعتبار این برنامه به توانایی آن برای تحمل و هضم واقعیتهای نامطلوب برای واشنگتن بستگی دارد.

US President Donald Trump steps on stage to speak at a political rally in Rocky Mount, North Carolina on December 19, 2025. (Photo by ANDREW CABALLERO-REYNOLDS / AFP)
واشنگتن درباره آینده خاورمیانه برنامه مینویسد آن هم درحالیکه هنوز معلوم نیست جنگ کنونی با ایران چگونه پایان خواهد یافت. اکسیوس گزارش داده دولت ترامپ راهبرد پساجنگی برای مهار ایران و گسترش عادیسازی روابط اسرائیل تدوین میکند.
میتوان پیش از پایان جنگ، نظم پس از آن را طراحی کرد؟ بله! و حتی ضرورت دارد که طرفین نزاع چنین طرحی را تدوین کنند. یک «اما» را البته نباید نادیده بگیرند. اما میان برنامهریزی برای چند «آینده محتمل» و بناکردن سیاست بر «آینده مطلوب»، تفاوت بزرگی وجود دارد. دولت ترامپ که فعلا در اداره جنگ کنونی با ایران از خود تصویر «جنگجوی آشفته و بینظم با قدرتی محدود» به نمایش گذاشته باید دو آزمون بزرگ را از سر بگذراند. نخستین آزمون، شکستن این تصویر است. دومین آزمون هم آن است که نشان دهد با تدوین طرح پساجنگ قرار است برای پیامدهای گوناگون و نه لزوما دلخواه آماده باشد یا همچنان فکر میکند که زورش آنقدر زیاد است که خودش صفر تا صد نظم دلخواهش را فراهم خواهد کرد.
هنوز چیزی که در افق دیده میشود ادامه جنگ و نزاع است. برای باورپذیرشدن تصویر پساجنگ آن هم بر اساس «بهترین سناریو» باید نشان داده شود که واشنگتن همین الان هم «ابتکار عمل» را در دست دارد و سیر وقایع را تا حد زیادی اراده او تعیین میکند. چنین چیزی فعلا در میدان دیده نمیشود.
واشنگتن فعلا از ترکیب فشار اقتصادی و حملات محدود استفاده میکند. وضعیتی که بیش از آنکه «ابتکار عمل» دولت ترامپ را نشان دهد، نگرانی از گسترش جنگ منطقهای را تشدید کرده است. بنابراین، اصطلاح «پساجنگ» فعلا نام یک «مقصد سیاسی خیالی» است و «هزار باده ناخورده در تن تاک است».
اما به همین طرح پساجنگ برگردیم و «اصول پایهای» آن را بررسی کنیم. دو پایه مهم این طرح «مهار ایران» و «گسترش عادیسازی روابط با اسرائیل» اعلام شده است.
به شکل کلی، منطق پیوندزدن مهار ایران به عادیسازی روابط اسرائیل قابل فهم است. از نگاه طراحان چنین سیاستی، همکاری بیشتر شرکای آمریکا (اعراب و اسرائیل) میتواند هماهنگی امنیتی را تقویت کند و احتمال رویارویی میان آنها را کاهش دهد. اما این یک فرض راهبردی است، نه نتیجهای تضمینشده. تفاهم میان جهان عرب با آمریکا و اسرائیل بر سر «خطرهای ناشی از ایران» الزاما به توافق بر سر شیوه برخورد با تهران نمیانجامد.
سادهاش این است: کشوری ممکن است دلش بخواهد که سر به تن ایران نباشد و چتر حمایت امنیتی آمریکا و دوستی پنهانی با اسرائیل را هم ضروری بداند ولی همزمان، کاهش تنش با همان «هیولای ایران» را برای امنیت بنادر و اقتصادش ضروری بداند.
میان معاشقه پنهانی و عقد ازدواج هم تفاوت بسیار است. «عادیسازی»، مسئلهای فراتر از «همکاری دفاعی نیمهعلنی» است. عربستان در بیانیه رسمی بهمنماه ۱۴۰۴ تاکید کرده بود بدون تشکیل کشور مستقل فلسطینی با پایتختی قدس شرقی، با اسرائیل روابط دیپلماتیک برقرار نمیکند. این همان طرح «زیست مشترک با اسرائیل» است که ملک عبدالله، پادشاه پیشین سعودی بنیانش را گذاشت.
این موضع تاریخی را نباید خودبهخود معادل جزئیات مذاکرات امروز در نظر گرفت. سیاستمداران میتوانند به راحتی بچرخند و مواضع دیروزشان را فراموش کنند. ولی در هر صورت برای دوام و پایداری چنین چرخشی در جهان عرب نمیتوان مسئله فلسطین را از محاسبه کنار گذاشت. هر طرح تازه باید روشن کند چگونه میان خواستههای امنیتی اسرائیل، شروط سیاسی شرکای عرب و حقوق فلسطینیها ارتباط برقرار میکند.
اما یک گره عاجلتر و فوریتر از این چرخشهای احتمالی هم وجود دارد و آن «تعریف پایان جنگ» است. توقف حملات بزرگ، آتشبس شکننده و توافق جامع و پایدار سه وضعیت متفاوتاند. هرکدام از این وضعیتهای محتمل، به آرایش نظامی، ضمانتهای امنیتی و ابزارهای دیپلماتیک متفاوتی نیاز دارند. اگر حملات متوقف شوند اما تهدید علیه کشتیرانی ادامه یابد، آیا منطقه وارد پساجنگ شده است؟ اگر اختلافها درباره فعالیت هستهای و محدودیتهای نظامی ایران باقی بماند، چه سازوکاری باید مانع بازگشت طرفها به جنگ شود؟
وضعیت کنونی تنگه هرمز همین فاصله میان «رویابافی سیاسی» و «واقعیت عینی» را آشکار میکند. جنگ در تنگه هرمز به بنبستی رسیده که راه خروجش هم معلوم نیست. اهمیت این آبراه فقط در بعد نظامی نیست که واشنگتن بگوید کنترل نظامی را تا حد زیادی در دست دارد و قضیه ختم شود. طبق دادههای اداره اطلاعات انرژی آمریکا، در سال ۲۰۲۴ روزانه حدود ۲۰ میلیون بشکه نفت و فرآوردههای نفتی از تنگه هرمز عبور میکرد. چیزی معادل حدود یکپنجم مصرف جهانی میعانات نفتی. این رقم مربوط به پیش از جنگ جاری است و میزان عبور امروز را نشان نمیدهد. اینکه امروز چقدر نفت عبور میکند و چقدر از رقم ادعایی واشنگتن پروپاگاندای جنگی است را من و شما نمیتوانیم دریابیم.
در هر صورت باید وضعیت تنگه هرمز در هر سناریویی مشخص شود. موفقیت طرح پساجنگ را باید با پرسشهای عملیاتی سنجید. اینکه کشتیها تحت چه ترتیباتی عبور میکنند؟ چه نهادی نقض توافق را تشخیص میدهد؟ واکنش به حمله محدود چیست؟ و چگونه از تبدیل هر حادثه دریایی به دور تازهای از جنگ جلوگیری میشود؟
ترتیبات امنیتی پایدار با اعلامِ یکطرفهی «بازبودن مسیر» یکسان نیست. رفتار عادیشده یا نشده شرکتهای حملونقل و بیمهگران نشان خواهد داد که عیار هر ادعایی چقدر است.
یک نکته مهم در طرحهای پساجنگ این است که همهاش از زاویه منافع یا آرزوهای سفارشدهنده، نوشته نشود. ایران که یک موجود دست و پا بسته و یا جسدی بیتحرک و مسلوبالاختیار نیست. رفتار تهران هم عنصری کلیدی در هر سناریوی پساجنگی است. این رفتار نشان میدهد که چه نظمی امکان شکلگرفتن دارد و یا اساسا این نظم پایدار میماند یا نه.
فعلا مذاکره آمریکا و ایران متوقف شده است. آتشبس هم منحل شده و چیز جدیدی جای آن را نگرفته است. آمریکا طرح جنگی جدیدی در دست اجرا دارد: جنگ اقتصادی. معنای سیاسی این وضعیت آن است که حتی شکلگیری ائتلافی برای محاصره اقتصادی ایران، بهتنهایی پاسخ مسئله پایان جنگ نیست.
ترتیبات پایدار درباره تنگه هرمز و توقف حملات، به پذیرش و اجرای تعهدات از سوی تهران یا سازوکاری موثر برای مهار نقض آنها نیاز دارد. بنابراین، نقش ایران در نظم آینده میتواند از «شریک توافق» تا «مزاحمِ مهارشده»، متفاوت باشد.
پس لاجرم وضع سیاسی آینده ایران را نمیتوان از هر طرح پساجنگی جدا دانست. آیا ماندن یا نماندن جمهوری اسلامی هم بخشی از این طرح است؟ گزارش اکسیوس، تغییر حکومت را جزو اجزای اعلامشده طرح معرفی نمیکند. البته این به معنای تضمین بقای جمهوری اسلامی یا اطلاع از تمام بحثهای داخلی و محرمانه واشنگتن نیست.
در سطح تحلیلی، «مهار ایران» میتواند با بقای حکومت فعلی و محدودکردن توان و رفتار آن دنبال شود. فشار برای گرفتن امتیاز از یک حکومت، تلاش برای سرنگونی آن و آمادگی برای احتمال فروپاشی، سه سیاست متفاوتاند. فعلا و بر پایه اطلاعات منتشرشده نمیتوان گفت از زاویه دید واشنگتن، براندازی، شرط اجرای این راهبرد پساجنگ است.
بااینحال، یک برنامه واقعبینانه برای پساجنگ باید هر دو احتمالِ تداوم و تغییر ساختار قدرت در ایران را در نظر بگیرد. اگر جمهوری اسلامی بماند، مسئله اصلی این است که چه توافقی را میپذیرد و چگونه میتوان اجرای آن را تضمین کرد. اگر ساختار حکومت تغییر کند یا اقتدار مرکزی تضعیف شود، پرسشهای دیگری مطرح میشود که چندان هم آسان نیستند. چه کسی اختیار نیروهای مسلح و تاسیسات حساس را در اختیار دارد و در «ایران ضعیف»، چه مرجعی میتواند تعهدی معتبر بدهد؟
اینها سناریوهای تحلیلیاند و ما نمیدانیم طرح آمریکا برای پساجنگ تا حد به این زوایا توجه کرده است یا خواهد کرد. با اینحال یک پیشبینی محتوم میتوان داشت. کنارگذاشتن این سناریوها در هر برنامه احتمالی پساجنگ، تکرار همان خطای آشنای آمریکا خواهد بود. چه خطایی؟ اینکه تضعیف یا کناررفتن «حکومتِ دشمن»، خودبهخود نظم مطلوب را به وجود میآورد.
به همین دلیل به یاد آوردن تجربه عراق اهمیت دارد. این به یاد آوردن البته به معنی این نیست که آنچه بر عراق گذشت طابق بالنعل در ایران تکرار خواهد شد. جنگ عراق با تهاجم زمینی تمامعیار، سرنگونی حکومت و اشغال همراه بود. به همین دلیل نمیتوان پیامدهای آن را بدون توجه به این تفاوتها تعمیم داد. اما وجه مرتبط با وضع کنونی، رابطه میان هدف نظامی و طرح سیاسی است. کنارزدن یا تضعیف طرف مقابل، بهخودیخود مشخص نمیکند چه نظمی جای وضعیت قبلی را میگیرد.
جان چیلکات، رئیس کمیته مستقل تحقیق بریتانیا درباره جنگ عراق، هدایت بررسی تصمیمهای دولت این کشور و پیامدهای آن را بر عهده داشت. تحقیق چیلکات درباره نقش بریتانیا در جنگ عراق، در سال ۲۰۱۶ نتیجه گرفت پیامدهای تهاجم با وجود هشدارها دستکم گرفته شده بود و اساسا برای عراق پس از صدام آمادگی وجود نداشت.
شاید لازم باشد یک سوزن به این گزارش چیلکات بزنیم. یافتههای چیلکات نشان میداد که ریسکهایی مثل وقوع درگیری داخلی و بیثباتی منطقهای پیشاپیش شناسایی شده بودند. بنابراین، اینکه گفته شود «هیچ برنامهای وجود نداشت» سادهسازی فاجعه است. مشکل اساسی در آن جنگ، اتکا به برنامهای خوشبینانه و تخیلی بود که ریسکهای تقریبا قطعی را زیر فرش جارو کرده بود، اجزایش هماهنگ نبود و منابع کافی برای مواجهه با وضعیتهای محتمل تدبیر نشده بود.
درس قابل استفاده برای امروز این است که «طرح سیاسی پساجنگ» باید بر تصمیمهای امروز در میدان جنگ اثر بگذارد. اگر هدف، ثبات منطقهای است، هر اقدام نظامی باید با این معیار هم سنجیده شود که آیا توافق نهایی را دستیافتنیتر میکند. صرف تهیه سندی با عنوان پساجنگ، این پیوند را برقرار نمیکند. همانطور که اعلام خبر تدوین سندی جدید، بهتنهایی ثابت نمیکند پیشتر هیچ برنامهای وجود نداشته است.
اینها موانع کلی بودند. موانع کمارتفاعتری هم هستند که به واسطه فشار زمانیشان انرژی زیادی دارند.
تقویم دو انتخابات بر محاسبات پساجنگ فشار میآورد. انتخابات اسرائیل برای ۲۷ اکتبر تعیین شده است. در نظام پارلمانی این کشور، نتیجه رایگیری و سپس ترکیب ائتلاف حاکم مشخص میکند دولت بعدی برای پذیرش تعهدات منطقهای چه اختیاری دارد. تغییر نخستوزیر لزوما اختلافهای بنیادی را حل نمیکند. تشکیل ائتلاف هم میتواند زمانبر باشد. در نتیجه، واشنگتن نمیتواند صرفا تاریخ انتخابات را زمان آمادهشدن شریک سیاسی خود فرض کند.
در آمریکا هم انتخابات میاندورهای نوامبر ۲۰۲۶ ترکیب کنگره را تعیین میکند. در سطح تحلیلی، این موعد میتواند انگیزه ترامپ برای فیل هوا کردن و ارائه دستاورد دیپلماتیک را افزایش دهد. اما دستاورد دیپلماتیک پایدار آن هم به بزرگی «آینده خاورمیانه» تا حد زیادی با «فشار زمانی» جور در نمیآید. توافق پایدار و بزرگ حتما به تعهدات مالی و امنیتی گستردهای نیاز دارد که حتی تدوین سرفصلهای آن دورتر از نوامبر خواهد بود.
واشنگتن ناگزیر برای خاورمیانهای برنامه مینویسد که نظم پیشیناش نابود شده و نظم جدید آن هنوز شکل نگرفته است. اعتبار این برنامه به توانایی آن برای تحمل و هضم واقعیتهای نامطلوب برای واشنگتن بستگی دارد. ایرانِ همچنان قادر به اخلال، شرکای مردد، اختلاف بر سر فلسطین و بنبست دستیابی به آتشبس پایدار، بخشی از این وضعیتهای نامطلوب برای واشنگتن هستند. پرسش تعیینکننده این است که آیا طرح برای این وضعیتهای نامطلوب آمریکا هم تدبیری دارد، یا طرحی رویایی برای خاورمیانه است که «رویاپروران در رویای خویش داشتهاند».




نظرها
نظری وجود ندارد.