ارتباط ناشناخته. ارتباط بدون سانسور. ارتباط برقرار نمی‌شود. سایت اصلی احتمالاً زیر سانسور است. ارتباط با سایت (های) موازی برقرار شد. ارتباط برقرار نمی‌شود. ارتباط اینترنت خود را امتحان کنید. احتمال دارد اینترنت به طور سراسری قطع شده باشد. ادامه مطلب

بخش نخست

ژن، ژیان، ئازادی؛ وقتی زن به قلب سیاست می‌آید

گفت‌وگو با سوسن رخش، جامعه‌شناس

نگین شیخ‌الاسلامی وطنی ـ آیا ماندگاری ساختار قدرت به معنای شکست یک جنبش اجتماعی است، یا تغییر را باید در بدن‌ها، زبان سیاسی و زیست روزمره جامعه جست‌وجو کرد؟ در گفت‌وگوی این قسمت با سوسن رخش، جامعه‌شناس شعار «ژن، ژیان، ئازادی» را نه صرفاً یک اعتراض خیابانی، بلکه به مثابه مانیفستی برای بازاندیشی در مفاهیمی چون رهبری، همبستگی، اینترسکشنالیتی و رابطه مرکز ـ پیرامون تحلیل کرده‌ایم.

ژن، ژیان، ئازادی فقط نام یک خیزش نیست؛ نام لحظه‌ای است که زن، بدن زن و مسئله آزادی زن، از حاشیه سیاست به قلب منازعه بر سر قدرت آمد.

چهار سال پس از خیزش ۱۴۰۱، هنوز یک پرسش اساسی پیش روی ماست: وقتی ساختار سیاسی تغییر نکرده و جمهوری اسلامی همچنان بر سر قدرت است، آیا باید زن، زندگی، آزادی را یک جنبش شکست‌خورده بدانیم؟

اما شاید پیش از پاسخ‌دادن به این پرسش، لازم باشد خودِ معیارهای ما برای پیروزی و شکست را دوباره بررسی کنیم.

آیا یک جنبش اجتماعی فقط زمانی پیروز شده است که حکومت را تغییر داده باشد؟ یا می‌توان تغییر را در جاهای دیگری نیز جست‌وجو کرد؛ در بدن‌ها، در زندگی روزمره، در زبان سیاسی جامعه، در رابطه میان جنسیت و قدرت، در مناسبات مرکز و پیرامون و در شیوه‌ای که مردم خودشان و حقوقشان را تعریف می‌کنند؟

در این پادکست دوقسمتی گفت‌وگو محور، تلاش کردیم ژن، ژیان، ئازادی را از همین زاویه بررسی کنیم؛ نه فقط به‌عنوان یک اعتراض سیاسی، بلکه به‌عنوان گفتمانی که مسئله زن، زندگی، آزادی و قدرت را به یکدیگر پیوند زده است.

در بخش نخست، با دکتر سوسن رخش، جامعه‌شناس، درباره ریشه‌های تاریخی و اجتماعی شعار ژن، ژیان، آزادی گفت‌وگو کردیم؛ شعاری که پیش از آنکه در سال ۱۴۰۱ به یک شعار فراگیر در ایران تبدیل شود، ریشه در مبارزات زنان کُرد و تجربه سیاسی و اجتماعی کردستان داشت. در این گفت‌وگو، از او پرسیدیم که چگونه یک شعار برخاسته از حاشیه توانست به مرکز سیاست ایران راه پیدا کند و به زبان مشترک میلیون‌ها نفر تبدیل شود.

اما این انتقال از حاشیه به مرکز، فقط یک موفقیت ساده نیست. چه اتفاقی برای محتوای اولیه و رادیکال یک شعار می‌افتد وقتی وارد گفتمان غالب می‌شود؟ آیا مرکز، تمام معنای یک گفتمان حاشیه‌ای را می‌پذیرد یا فقط آن بخش‌هایی را جذب می‌کند که با ساختارهای موجود قدرت سازگارترند؟

در گفت‌وگو با سوسن رخش، درباره زن، بدن زن و سیاست نیز صحبت کردیم؛ درباره اینکه چگونه بدن زن می‌تواند به میدان اعمال قدرت تبدیل شود و چگونه مقاومت بر سر بدن و حق انتخاب زن، از یک مسئله به ظاهر فردی، به یک مسئله سیاسی و اجتماعی تبدیل می‌شود.

همچنین درباره تجربه همبستگی در جنبش زن، زندگی، آزادی صحبت کردیم؛ درباره رابطه مرکز و پیرامون، تفاوت تجربه کردستان و بلوچستان با دیگر مناطق ایران، شکاف‌های درون اپوزیسیون و این پرسش که آیا می‌توان بدون به‌رسمیت‌شناختن تفاوت‌های ملی، زبانی، جنسیتی و طبقاتی، از یک همبستگی پایدار سخن گفت.

یکی دیگر از محورهای مهم این گفت‌وگو، مسئله رهبری است.

آیا جنبش‌های اجتماعی الزاماً به یک رهبر فردی و کاریزماتیک نیاز دارند؟ یا تجربه زن، زندگی، آزادی نشان داد که امکان شکل‌گیری نوع دیگری از سیاست نیز وجود دارد؛ سیاستی مبتنی بر کنش جمعی، شبکه‌های اجتماعی، همبستگی افقی و مشارکت گروه‌های مختلف جامعه؟

برای دیدن محتوای نقل شده از سایت دیگر، کوکی‌های آن سایت را بپذیرید

کوکی‌های سایت‌ دیگر برای دیدن محتوای آن سایت‌ حذف شود

آنچه در این مجموعه اهمیت دارد، رسیدن به یک پاسخ قطعی درباره پیروزی یا شکست زن، زندگی، آزادی نیست؛ بلکه تلاش برای بازکردن این پرسش است که چه چیزی در جامعه ایران تغییر کرده، چه چیزی تغییر نکرده و چه بخش‌هایی از این گفتمان هنوز ناتمام و حل‌نشده باقی مانده‌اند. در قلب تمام این بحث‌ها اما یک واژه همچنان ایستاده است: زن.

زنی که در این روایت فقط قربانی سرکوب نیست؛ بلکه سوژه سیاسی، کنشگر اجتماعی و حامل یک مطالبه بنیادی برای تغییر است. شاید یکی از مهم‌ترین وجوه ژن، ژیان، آزادی همین باشد؛ اینکه آزادی زن را نه به‌عنوان مسئله‌ای فرعی که باید بعداً به آن پرداخت، بلکه به‌عنوان نقطه‌ای برای بازاندیشی درباره قدرت، دولت، جامعه، هویت و آزادی در نظر گرفت.

این مجموعه تلاشی است برای بازگشت به این نقطه؛ به زن، به بدن، به زندگی، به آزادی و به پرسشی که هنوز تمام نشده است:

چه نوع جامعه‌ای می‌تواند آزادی زن را نه فقط در شعار، بلکه در ساختار واقعی قدرت، زندگی روزمره و رابطه انسان‌ها با یکدیگر محقق کند؟

سوسن رخش: «زن، زندگی، آزادی» نه یک شعار اعتراضی، بلکه یک مانیفست بود

نگین شیخ‌الاسلامی وطنی - شعار ژن، ژیان، آزادی شعاری است که ریشه‌های آن را باید در مبارزات زنان کُرد و جنبش‌های اجتماعی و سیاسی کردستان جست‌وجو کرد؛ شعاری که در سال‌های گذشته در بخش‌هایی از منطقه، از روژاوا و کوبانی گرفته تا دیگر مناطق کردنشین، مطرح بوده و در نهایت، پس از کشته‌شدن ژینا مهسا امینی و در جریان مراسم خاکسپاری او در سقز، به یکی از شعارهای اصلی خیزش ۱۴۰۱ در ایران تبدیل شد. این شعار از همان ابتدا فقط یک شعار اعتراضی نبود؛ بلکه حامل مفاهیمی درباره زن، آزادی، زندگی، دموکراسی، قدرت و رابطه مرکز و پیرامون بود. برای بررسی جامعه‌شناختی این خیزش و اینکه چگونه یک شعار از یک زمینه محلی و منطقه‌ای به یک زبان مشترک در سراسر ایران تبدیل شد، در بخش نخست این پادکست دو قسمتی با دکتر سوسن رخش، دکترای جامعه‌شناسی، گفت‌وگو می‌کنیم.

زمانه - خانم دکتر رخش، اگر بخواهیم از منظر جامعه‌شناسی به خیزش «زن، زندگی، آزادی» نگاه کنیم، چه چیزی باعث شد این جنبش بتواند تا این اندازه گسترده شود و یک هویت جمعی ایجاد کند؟

سوسن رخش - به نظر من، یکی از مهم‌ترین نکات این است که «زن، زندگی، آزادی» توانست دردهای مشترک بخش‌های مختلف جامعه را به هم پیوند بدهد.

اگر به ریشه‌های این شعار نگاه کنیم، می‌بینیم که در تجربه مبارزاتی زنان کُرد شکل گرفته و به نوعی بر این ایده استوار است که آزادی زن از آزادی جامعه جدا نیست.

در دیدگاه عبدالله اوجالان و جنبش زنان کُرد نیز بر همین مسئله تأکید شده که مسئله زنان صرفاً یک مسئله فرعی یا یکی از مطالبات متعدد جامعه نیست، بلکه مسئله‌ای بنیادی در ساختار قدرت است.

بدن زن در بسیاری از جوامع، به‌ویژه در ساختارهای پدرسالار، به یکی از مهم‌ترین عرصه‌های اعمال قدرت تبدیل می‌شود. در جمهوری اسلامی هم بدن زن سال‌هاست که تحت کنترل سیاسی و ایدئولوژیک قرار گرفته است.

بنابراین وقتی زنان در خیابان و در فضای عمومی علیه این کنترل مقاومت می‌کنند، این مقاومت فقط درباره حجاب نیست؛ بلکه درباره رابطه زن با قدرت، دولت و جامعه است.

از این منظر، «زن، زندگی، آزادی» توانست به درد مشترکی تبدیل شود؛ دردی که گروه‌های مختلف جامعه، با وجود تفاوت‌هایشان، در آن خودشان را پیدا کردند.

- پس آیا می‌توان گفت که خیزش «زن، زندگی، آزادی» را باید یک جنبش فمینیستی دانست؟ و آیا این جنبش توانسته تغییرات اجتماعی و فرهنگی ماندگاری ایجاد کند؟

- به نظر من، اگر آن را فقط یک جنبش فمینیستی بدانیم، بخش مهمی از واقعیت را از دست می‌دهیم. این جنبش، در عین حال که ماهیتی عمیقاً زنانه و فمینیستی داشت، یک جنبش اینترسکشنال یا درهم‌تنیده نیز بود.

ژینا یک زن کُرد، سنی و اهل سقز بود؛ یعنی مجموعه‌ای از هویت‌ها و موقعیت‌های اجتماعی در او جمع شده بود. بنابراین از همان ابتدا نمی‌توانستیم مسئله را فقط به جنسیت تقلیل بدهیم.

این جنبش از کردستان آغاز شد، اما خیلی زود به تهران، بلوچستان، گیلان و مناطق مختلف ایران رسید. همین مسئله نشان داد که یک تجربه حاشیه‌ای می‌تواند به یک مسئله عمومی تبدیل شود.

در عین حال، ما شاهد تلاش‌هایی برای جایگزین‌کردن این شعار با شعارهای ملی‌گرایانه یا شعارهایی بودیم که بخش‌هایی از محتوای اصلی آن را کنار می‌گذاشتند.

من معتقدم یکی از دستاوردهای مهم «زن، زندگی، آزادی» این بود که مقاومت زنان را به بخشی از زندگی روزمره تبدیل کرد. زنان بسیاری همچنان در برابر اجبارهای حکومتی مقاومت می‌کنند، حتی اگر این مقاومت همیشه در قالب تظاهرات خیابانی نباشد.

بنابراین جنبش فقط در خیابان اتفاق نمی‌افتد. در زندگی روزمره، در بدن زنان، در دانشگاه، در محیط کار و در فضای عمومی هم ادامه پیدا می‌کند.

اما در کنار این، ما نیازمند نوعی همبستگی میان مرکز و پیرامون هستیم؛ همبستگی‌ای که بتواند تفاوت‌های ملی، قومی، طبقاتی و جنسیتی را به رسمیت بشناسد.

- پس عبور این شعار از مرزهای کردستان و تبدیل‌شدن آن به یک شعار مشترک، آیا به معنای شکل‌گیری یک تجربه واقعی از همبستگی بود؟

- بله، تجربه همبستگی بسیار مهمی شکل گرفت. اما نباید فراموش کنیم که نیروهای مختلف، چه در داخل و چه در خارج از کشور، تلاش کردند این همبستگی را به شکل‌های مختلف تحت تأثیر قرار دهند.

هم جریان‌های ارتجاعی راست و هم بخش‌هایی از چپ، و البته جمهوری اسلامی، در دوره‌های مختلف از شکاف‌های موجود در جامعه استفاده کرده‌اند.

برای من، «زن، زندگی، آزادی» فقط یک شعار نیست؛ یک مانیفست است. وقتی از زن، زندگی و آزادی صحبت می‌کنیم، از امکان زندگی، رشد، آزادی، همبستگی و رهایی زنان صحبت می‌کنیم.

- اما اینجا یک سؤال مطرح می‌شود. گاهی وقتی درباره شکست یک جنبش یا تضعیف آن صحبت می‌کنیم، همه چیز را به نفوذ جمهوری اسلامی یا عملکرد حکومت نسبت می‌دهیم. آیا این خطر وجود ندارد که با این کار، نقش و مسئولیت نیروهای مخالف حکومت را نادیده بگیریم؟

- قطعاً نباید مسئولیت نیروهای مخالف حکومت را نادیده گرفت. من خودم تجربه کرده‌ام که در بخش‌هایی از اپوزیسیون، چه در میان راست و چه در میان چپ، نگاه‌های مردسالارانه و پدرسالارانه همچنان وجود دارد.

حتی وقتی زنی در یک جریان سیاسی فعالیت می‌کند، ممکن است با او به شکلی متفاوت از مردان برخورد شود. بنابراین ما نمی‌توانیم همه مشکلات را به جمهوری اسلامی نسبت بدهیم.

اگر قرار است جامعه دیگری بسازیم، باید از همین امروز درباره روابط قدرت درون خودمان هم سؤال کنیم.

- شما خودتان را جامعه‌شناس تاریخی می‌دانید. از این منظر، مسئله حافظه جمعی و اینکه جامعه چگونه «زن، زندگی، آزادی» را به خاطر می‌سپارد، چقدر اهمیت دارد؟

- خیلی زیاد. برای من مهم است که ما «زن، زندگی، آزادی» را به‌عنوان بخشی از حافظه تاریخی جامعه حفظ کنیم.

من درباره جنبش ۱۴۰۴ ارزیابی بسیار متفاوتی دارم و معتقدم باید آن را از جنبش ۱۴۰۱ جدا بررسی کرد. درباره تعداد بسیار بالای کشته‌شدگان، سرکوب و ادامه اعدام‌ها نیز باید صحبت کنیم.

اما مهم است که اجازه ندهیم تجربه ۱۴۰۱ به فراموشی سپرده شود. چون آن جنبش نشان داد جامعه ایران ظرفیت بسیار بالایی برای مقاومت و همبستگی دارد.

- با توجه به جنگ و حملات اخیر، چه شرایط اجتماعی‌ای لازم است تا این مقاومت‌های پراکنده دوباره به یک کنش جمعی تبدیل شوند؟

- جنگ می‌تواند یک عامل انگیزشی باشد، اما به نظر من مسئله اصلی، ظرفیت داخلی جامعه برای ایجاد همبستگی است.

ما با حکومتی مواجه هستیم که بسیار سرکوبگر است و برای حفظ قدرت خود از خشونت استفاده کرده و می‌کند. از سال ۱۴۰۱ به این طرف، کشتار، سرکوب و اعدام ادامه داشته است.

در چنین شرایطی، جامعه بیش از هر چیز به همبستگی نیاز دارد؛ نه لزوماً به یک حزب یا یک رهبر کاریزماتیک.

ما به یک استراتژی مشترک برای درد مشترک نیاز داریم.

من نسبت به بخش‌هایی از اپوزیسیون خارج از کشور، به‌ویژه راست ارتجاعی، نقد جدی دارم. به نظر من برخی از این جریان‌ها در مسیر مبارزه آسیب‌های جدی ایجاد کرده‌اند. برای مثال، درباره پیام‌ها و مواضع رضا پهلوی نیز نقدهایی وجود دارد که نمی‌توان آنها را نادیده گرفت.

به نظر من مبارزه باید هم‌زمان علیه جمهوری اسلامی و علیه جریان‌های ارتجاعی و اقتدارگرا پیش برود.

و مهم‌تر از همه، رهبری این مبارزه باید در داخل ایران شکل بگیرد، نه اینکه از خارج از کشور به جامعه تحمیل شود.

جنبش ۱۴۰۱ یک چیز مهم را نشان داد: جامعه می‌تواند بدون یک رهبر فردی و کاریزماتیک، به شکل جمعی حرکت کند.

- اما بسیاری در سال ۱۴۰۱ معتقد بودند نبود یک رهبری مشخص، یکی از نقاط ضعف جنبش بود. در مقابل، در ۱۴۰۴ فردی مطرح شد که خود را رهبر معرفی کرد و در مدت کوتاهی، طبق گزارش‌های منتشرشده، هزاران نفر کشته شدند. شما این تجربه را چگونه می‌بینید؟

- به نظر من، یکی از درس‌های مهم همین است که جامعه الزاماً به یک رهبر کاریزماتیک نیاز ندارد.

ما نمونه‌های دیگری هم داریم. مثلاً کمپین یک میلیون امضا، جنبش زنان و جنبش‌های دانشجویی، همگی نمونه‌هایی از حرکت‌های جمعی بودند که به یک رهبر فردی وابسته نبودند.

جامعه ایران بسیار پیچیده‌تر از آن است که بتواند همه مسائلش را به یک فرد واگذار کند.

مسئله اصلی درد مشترک و راه‌حل مشترک است.

اگر جامعه بتواند بر سر دردهای مشترک به توافق برسد و برای آنها راه‌حل جمعی پیدا کند، می‌تواند بدون اینکه یک فرد در رأس همه چیز قرار بگیرد، حرکت کند.

در بخش دوم این پادکست، با آریز محمدی، جامعه‌شناس و فمینیست، گفت‌وگو و همین پرسش‌ها را از منظری دیگر دنبال می‌کنیم.

از همین نویسنده:

این مطلب را پسندیدید؟ کمک مالی شما به ما این امکان را خواهد داد که از این نوع مطالب بیشتر منتشر کنیم.

آیا مایل هستید ما را در تحقیق و نوشتن تعداد بیشتری از این‌گونه مطالب یاری کنید؟

.در حال حاضر امکان دریافت کمک مخاطبان ساکن ایران وجود ندارد

توضیح بیشتر در مورد اینکه چطور از ما حمایت کنید

نظر بدهید

در پرکردن فرم خطایی صورت گرفته

نظرها

نظری وجود ندارد.