ارتباط ناشناخته. ارتباط بدون سانسور. ارتباط برقرار نمی‌شود. سایت اصلی احتمالاً زیر سانسور است. ارتباط با سایت (های) موازی برقرار شد. ارتباط برقرار نمی‌شود. ارتباط اینترنت خود را امتحان کنید. احتمال دارد اینترنت به طور سراسری قطع شده باشد. ادامه مطلب

جنگ، از ماشه اول تا انبار باروت

رها سیبدری ـ آیا آغازگر نبودن یک جنگ به معنای نداشتن نقش در شکل‌گیری زمینه‌های آن است؟ این مقاله با مرور سه مقطع از تاریخ معاصر ایران ــ اشغال ایران در جنگ جهانی دوم، جنگ ایران و عراق و منازعه کنونی با اسرائیل و آمریکا ــ به این پرسش می‌پردازد. نویسنده میان مسئولیت حقوقی طرفی که جنگ را آغاز می‌کند و سیاست‌ها و محاسباتی که ممکن است به تشدید تنش و فراهم‌شدن زمینه درگیری کمک کنند، تمایز می‌گذارد و نقش حکومت‌های وقت ایران را در این سه مقطع از این منظر بررسی می‌کند.

دیدگاه
این مقاله در بخش دیدگاه منتشر شده است. نظرهای مطرح‌شده در این بخش، دیدگاه نویسندگان را بازتاب می‌دهند و نه لزوماً دیدگاه تحریریه زمانه را. زمانه آمادگی دارد نظرهای در برابر این دیدگاه را نیز منتشر کند.

مسعود پزشکیان، رئیس‌جمهور وقت، و سران حکومت اسلامی همواره در تریبون‌های بین‌المللی مدعی شده‌اند که ایران در تاریخ معاصر خود هرگز آغازگر هیچ جنگی نبوده و همواره موضعی تدافعی داشته است. از منظر حقوق بین‌الملل و بر اساس معیارهایی چون شلیک اولین گلوله یا عبور رسمی ارتش‌ها از مرز، این گزاره تا حد زیادی درست است؛ اما این ادعا تمام واقعیتِ یک پدیده ژئوپلیتیک را بازگو نمی‌کند. جنگ‌ها در خلاء رخ نمی‌دهند و پدیده‌هایی تک‌عاملی نیستند. کالبدشکافی عمیق‌تر منازعات نشان می‌دهد که طرف مقابل نیز – چه آگاهانه و چه بر اساس محاسبات مخدوش – غالباً نقش مؤثری در تهییج فضا، فراهم کردن بهانه برای رقیب و در نهایت، تداوم بخشیدن به چرخه ویرانی ایفا می‌کند. این پویایی پیچیده را می‌توان به عنوان یک نخ تسبیح، در سه برهه سرنوشت‌ساز از تاریخ معاصر ردیابی کرد؛ جایی که خطای استراتژیک تدافعی، فضا را برای شلیک تهاجمی مهیا می‌کند.

در نخستین حلقه از این زنجیره تاریخی، یعنی اشغال ایران در جنگ جهانی دوم، مهاجمان کاملاً مشخص بودند؛ نیروهای شوروی و بریتانیا با نقض آشکار حاکمیت ملی، مرزها را در نوردیدند. اما چرا کشور با وجود اعلام بی‌طرفی رسمی، به پیاده‌نظام این بازی بدل شد؟ پاسخ در سیاست‌های رضاشاه نهفته بود. رضاشاه با اتکا به کارشناسان آلمانی و تکیه بر این فرض اشتباه که آلمان نازی برنده قطعی جنگ است، به هشدارهای مکرر متفقین بی‌توجهی کرد. این رویکرد سرسختانه، بهانه‌ای طلایی به دست متفقین داد تا حضور کارشناسان آلمانی را به عنوان «ستون پنجم نازی» معرفی کنند، در حالی که هدف اصلی آن‌ها دسترسی به ریل ارتباطی ایران برای نجات شوروی بود. مهاجم ماشه را کشید، اما بستر این شلیک، حاصل سوءمحاسبه و تهییج ناخواسته فضا از سوی طرف مدافع بود؛ الگویی که سال‌ها بعد با ادبیاتی رادیکال‌تر تکرار شد.

این پویایی در جنگ با عراق با ابعادی به مراتب گسترده‌تر بازتولید شد. اگرچه ارتش صدام حسین در ۳۱ شهریور ۱۳۵۹ تجاوزی آشکار و همه‌جانبه را آغاز کرد، اما فضای ملتهب ماه‌های پیش از جنگ حاصل یک بازی دوطرفه بود. پیروزی انقلاب با گفتمان «صدور انقلاب» و فراخوان‌های صریح خمینی برای سرنگونی رژیم بعث، فضای روانی هراس‌آوری را در بغداد حاکم کرده بود؛ ادبیاتی فرامرزی که بهانه‌ای ایده‌آل به دست صدام داد تا جاه‌طلبی‌های خود را زیر پوشش «دفاع از جهان عرب» پنهان کند.

نکته کلیدی اینجاست که این تهاجم خارجی، بلافاصله به ابزاری برای یک «جنگ داخلی» دوم جهت یکدست‌سازی حکومت تبدیل شد. در روزهای آغازین، بسیاری از نیروهای سیاسی ملی، چپ، تکنوکرات‌ها، ارتشیان و سازمان مجاهدین خلق، حضوری جدی در جبهه‌ها برای دفاع از مرزها داشتند. اما خمینی با استفاده از شرایط فوق‌العاده جنگ، تمام این شرکای سابق انقلاب را به حاشیه راند. حکومت از این طریق تک‌پایه شد و درست در همین بستر بود که خمینی با طرح استراتژی «راه قدس از کربلا می‌گذرد»، تداوم شش‌ساله جنگ پس از فتح خرمشهر را توجیه کرد؛ تصمیمی که نشان داد چگونه تداوم یک نبرد، بیش از اراده آغازگر، به نیازهای پلیسی داخلی و محاسبات آرمانی طرف مدافع گره می‌خورد.

امروز، همان دکترین «راه قدس از کربلا»، دگردیسی یافته و خود را در منازعه کنونی با اسرائیل و آمریکا بازتعریف کرده است. در ماهیت ساختاری طرف‌های مقابل شکی نیست؛ اسرائیل با کارنامه سنگین فجایع انسانی در غزه و لبنان از سوی نهادهای بین‌المللی متهم به نسل‌کشی است و ایالات متحده نیز با رویکردهای امپریالیستی دهه‌هاست توازن منطقه را برهم زده است. با این حال، تقلیل دادن این جنگ به «تجاوز یک‌جانبه رقیب»، نادیده گرفتن استراتژی‌های فعال تهران تحت عنوان «عمق استراتژیک» است. اصرار بر حفظ خطوط تدارکاتی این دکترین، به مداخلات گسترده در حاکمیت ملی سوریه و عراق انجامید و تا پیش از سقوط بشار اسد در سوریه به عنوان یک اصل لایتغیر دنبال شد. این حضور، حق تعیین سرنوشت مردم منطقه را مخدوش و فضا را به سمت تنش دایمی سوق داد.

نمود عینی این ذهنیت شبه‌نظامی را می‌توان در میدان‌های تبلیغاتی داخل کشور دید؛ جایی که در تجمعات رسمی، آن‌چه در دست پرچمداران به اهتزاز درمی‌آید، نه پرچم ملی فلسطین و لبنان است و نه پرچم رسمی کشور عراق. آن‌چه فضا را پر می‌کند، منحصراً پرچم‌های نظامی حزب‌الله، حماس، جهاد اسلامی، کتائب حزب‌الله، حرکة النجباء و عصائب اهل الحق است. این نشانه‌شناسی بصری ثابت می‌کند که هدف دکترین تهران، دفاع از ملت‌ها یا تمامیت ارضی جغرافیاهای همسایه نیست، بلکه سرمایه‌گذاری بر روی ساختارهای موازی با دولت‌های قانونی است تا پیرامون خود یک سپر دفاعی بسازد.

در نهایت، ادعای سران حکومت مبنی بر اینکه «هرگز آغازگر هیچ جنگی نبوده‌اند»، فریب دیپلماتیک با کلمات است. مطالعه پدیدارشناسی جنگ‌ها به ما می‌آموزد که تمایز میان «مهاجم» و «مدافع» اگرچه در ترازوی حقوق بین‌الملل امری حیاتی است، اما در ترازوی تحلیل واقع‌گرایانه، هر دو سو در یک سمفونی هولناک مشارکت دارند. حکومت اسلامی اگرچه در سطح رسمی شلیک اول را انجام نداده، اما با سرکوب منتقدان داخلی به بهانه جنگ، مخدوش کردن حاکمیت کشورهای منطقه و تسلیح بازوان نیابتی خود، هیزم بی‌پایانی به آتش تنش‌ها ریخته و به پیش‌ران اصلی ویرانی تبدیل شده است.

بیشتر بخوانید:

این مطلب را پسندیدید؟ کمک مالی شما به ما این امکان را خواهد داد که از این نوع مطالب بیشتر منتشر کنیم.

آیا مایل هستید ما را در تحقیق و نوشتن تعداد بیشتری از این‌گونه مطالب یاری کنید؟

.در حال حاضر امکان دریافت کمک مخاطبان ساکن ایران وجود ندارد

توضیح بیشتر در مورد اینکه چطور از ما حمایت کنید

نظر بدهید

در پرکردن فرم خطایی صورت گرفته

نظرها

نظری وجود ندارد.