ارتباط ناشناخته. ارتباط بدون سانسور. ارتباط برقرار نمی‌شود. سایت اصلی احتمالاً زیر سانسور است. ارتباط با سایت (های) موازی برقرار شد. ارتباط برقرار نمی‌شود. ارتباط اینترنت خود را امتحان کنید. احتمال دارد اینترنت به طور سراسری قطع شده باشد. ادامه مطلب

بونوئل پدیده عجیبی است

لوئیس بونوئل، فیلم‌ساز نامتعارف و پیشگام سینمای سورئالیستی، در آثارش جهان آشنای بورژوازی، اقتدار کلیسا و مرز میان رؤیا و واقعیت را به چالش کشید. سینمای او با طنزی گزنده و تصاویری غریب، ریاکاری اجتماعی، تناقض‌های اخلاقی و امیال سرکوب‌شده انسان را عریان می‌کند. عباس مؤدب با مرور مهم‌ترین آثار این فیلم‌ساز اسپانیایی نشان می‌دهد چگونه بونوئل، بی‌اعتنا به قواعد متعارف روایت، از سینما ابزاری برای برهم‌زدن باورهای تثبیت‌شده و آشکارکردن لایه‌های پنهان زندگی انسان ساخت.

دیدگاه
این مقاله در بخش دیدگاه منتشر شده است. نظرهای مطرح‌شده در این بخش، دیدگاه نویسندگان را بازتاب می‌دهند و نه لزوماً دیدگاه تحریریه زمانه را. زمانه آمادگی دارد نظرهای در برابر این دیدگاه را نیز منتشر کند.

به‌راستی کیست این خان‌زاده اسپانیایی، این مرد فروتن که هیچ شباهت ظاهری به سلبریتی‌های هالیوودی ندارد و بی‌آنکه حرفش را دندان بزند با صدای بلند می‌گوید «خدا را شکر که خداناباورم». به‌راستی کیست این مرد هیچ‌انگار که خدا را انکار و عقل را اسیر حاکمیت ناخودآگاه می‌داند تا با دوربینش آثاری خلق کند که ما را گیج و منگ از سالن سینما به خانه بفرستد؟ کیست این جادوگر سینما که در جوانی با فدریکو گارسیا لورکا رفیق بوده و همراه با سالوادور دالی اولین فیلم کوتاه سورئال را ساخت تا نشان دهد سینما نیز توانایی آن را دارد که برای بیان هنر سورئال به کار گرفته شود؟ کیست او که رغبتی برای پذیرفته شدن در هالیوود ندارد و پس از مدتی زندگی در ایالات متحده به مکزیک می‌رود و در آنجا به فیلم‌سازی ادامه می‌دهد؟ کیست این فرزند ارشد خانواده‌ای متمول که بر خلاف خاستگاه طبقاتی‌اش فرهنگ بورژوازی را به سخره می‌گیرد و با بی‌رحمی کامل آن را بر روی پرده سینما عریان می‌کند؟ کیست این خداناباوری که کودکی و نوجوانی‌اش در دامن مسیحیت رشد کرد و به‌ناگاه در شانزده سالگی ایمانش را از دست داد و بعد از آن هرگز با کلیسا آشتی نکرد.

به یاد آوریم که بونوئل[1]در سال ۱۹۰۰ در اسپانیا متولد شد در مورد زندگی شخصی او بهترین مرجع کتاب «با آخرین نفسهایم» را به علاقه‌مندان پیشنهاد می‌کنم.

در اینجا تلاش می‌کنیم تا بونوئل فیلم‌ساز را با نگاهی به کارنامه سینمایی او بشناسیم تا پاسخی برای کیستی او بیابیم. سگ اندلسی اولین فیلمی است که او به همراه سالوادور دالی در سال ۱۹۲۹ در فرانسه می‌سازد فیلمی که در تاریخ سینما یک استثنا است. فیلمی که به جنبش نو پای سورئالیستی می‌قبولاند که زبان سینما نیز قابلیت بیان سورئالیستی را دارد. سگ اندلسی شناخته شده ترین فیلم کوتاه در تاریخ سینما است که همواره به آن در مورد سورئالیسم ارجاع داده می‌شود. همچنان هستند کسانی که تلاش می‌کنند تا از این فیلم رمز گشایی کنند . ولی مسئله این است که این فیلم هیچ پیام مخفی در خود ندارد. تمامی هدف فیلم نشان دادن این مسئله است که می‌توان فیلمی ساخت بر مبنای خواب‌هایی که دیده ایم و آنچه در ناخودآگاه ما می‌گذرد. هیچ رابطه‌ای بین فیلم و عنوان آن نیز وجود ندارد. به یاد بیاوریم که تا سال ۱۹۲۰ تمامی آثار فروید که تا آن زمان منتشر شده بود به زبان اسپانیایی ترجمه شده بود و از طرفی جامعه اسپانیا جامعه‌ای بود ملتهب که شبح تحولاتی غیر منتظره بر فراز آن پرسه میزد. رفاقت نزدیک بونوئل و لورکا او را با شعر و به‌ویژه نقش نماد ها در شعر و هنر آشنا کرد. بونوئل که قرار بود مهندس شود با کشف هنر مسیر زندگی‌اش تغییر کرد. تأثیر لورکا بر او قابل انکار نیست هر چند در تفسیر و درک سورئالیسم آن‌ها با یکدیگر اختلاف داشتند ولی بدون آشنایی با لورکا به احتمال زیاد او مهندس می‌شد و دنیای هنر از خلاقیت هنرمندی بزرگ محروم می‌ماند. در طول زندگی هنری خود با دو موضوع هیچ وقت تن به آشتی نداد. فرهنگ بورژوازی و کلیسا. این دو موضوع را در فیلم‌های مختلف خود بی‌رحمانه مورد حمله قرار داده است.

چهره پنهان فرهنگ بورژوازی

بونوئل نظام اقتصادی سرمایه‌داری را مورد تهاجم قرار نمی‌دهد بلکه فرهنگ بورژوازی را در برابر دوربین عریان می‌کند تا ما با ریاکاری پنهان در پس پشت چهره معقولی که بورژوازی از خود به نمایش می‌گذارد پی ببریم. دو فیلم در این مورد شاخص هستند «فرشته عذاب» سال ۱۹۶۲ و «جذابیت پنهان بورژوازی» ۱۹۷۲ در فیلم اول گروهی از خانواده‌های متمول که در یک مهمانی دور هم جمع شده‌اند بی‌هیچ دلیلی توانایی خروج از محل را ندارند در حالی که هیچ مانعی در برابر آن‌ها برای خروج از محل مهمانی وجود ندارد. در جذابیت پنهان بورژوازی نیز به‌شکل دیگری با همین مشکل روبه‌رو می‌شویم. گروه کوچکی از طبقه مرفه که قصد دارند به عادت مالوف برای صرف شام دور هم باشند هر بار به دلایل غیر قابل پیش‌بینی و پیش‌پاافتاده دورهمی بودن آنان ناتمام می‌ماند و موفق به صرف غذا نمی‌شوند. در فرشته عذاب مهمانان، زندانی آنچه که خودساخته‌اند هستند و در جذابیت پنهان بورژوازی اتفاق های پیش‌پاافتاده‌ای که در کنترل آنان نیست مانع از آن می‌شود که آن‌ها بتوانند در آسایش کامل دور هم بنشینند و تناول کنند. روابط بین آدم‌ها در هر دو فیلم فاقد همدردی و همبستگی است. هیچ پیوند عمیقی بین آن‌ها وجود ندارد. در فرشته عذاب اختلاف بین مهمانان در روزهای حصر خودساخته به‌تدریج عیان می‌شود و تهمت، افترا و در گیری فیزیکی بین آن‌ها شدت پیدا می‌کند. هیچ علامتی از همبستگی بین آنان وجود ندارد. آن‌ها موجوداتی خودخواه و خودمحور بین هستند که هر کس به فکر خویش است. هیچ کس مسئولیت مشکلات را به‌عهده نمی‌گیرد و راحت‌ترین راه برای فرار از مسئولیت، دیگری را مقصر دانستن است. هیچ‌گونه احترامی بین آن‌ها وجود ندارد هر چند که همگی سعی می‌کنند مبادی آداب و فرهیخته جلوه کنند.

شخصیت اول فیلم «آن مرد» مرد ثروتمندی است که دچار پارونویا است و تحمل اینکه چیزی در کنترل او نباشد ندارد و سرانجام کارش به جنون می‌کشد. شخصیت مرد فیلم «تریستانا» «دن لپه» مردی در آغاز سالمندی هر چند که توان مالی محدودی برای خرید مواد غذایی دارد همچنان رفتن به کافه و بودن در جمع هم مسلکانش از اهمیت بسیاری برخوردار است. جمعی که همانند او خود را پاسدار ارزش‌های اخلاقی بورژوازی می‌دانند. ارزش‌هایی همچون دعوت به دوئل برای دفاع از شرف خود ولی برای دن لپه وقتی پای زنان به میان می‌آید پایبندی به اصول اخلاقی بورژوازی دست‌وپاگیر می‌شوند. در «شبح آزادی» بونوئل آخرین میخ را به تابوت فرهنگ بورژوازی می‌کوبد. عنوان فیلم بیان کننده محتوای آن است. فیلم با بازسازی کشتار اسپانیایی ها سوم ماه مه ۱۸۰۸ در برابر تابلوی مشهور از فرانسیسکو گویا با همین نام آغاز می‌شود جایی که یکی از محکومین هنگام تیرباران شدن در برابر جوخه اعدام فریاد میزند «مرگ بر آزادی». فیلم روایتی خطی ندارد و به شیوه تداعی آزاد ساخته شده است که هر داستانی به داستان دیگری که هیچ ربطی به هم ندارند وصل می‌شود تا به ما بگوید آزادی در جامعه بورژوازی یک توهم است. در آنجا او همه چیز را در جامعه معاصر به سخره می‌گیرد. تک‌تیراندازی که چندین نفر را بدون دلیل به قتل رسانده است در دادگاه به اعدام محکوم می‌شود ولی بلافاصله دست‌بند هایش را باز می‌کنند به او سیگار تعارف می‌کنند و آزاد می‌شود. در بیرون از دادگاه مردم از او همچون یک ستاره سینما امضا می‌گیرند. دختر بچه‌ای که مدرسه به پدر مادرش خبر داده‌اند که در مدرسه حضور ندارد در کنار مادرش ایستاده ولی کسی گوش به حرف او نمی‌دهد. غذا خوردن در حضور دیگران کاری است ناپسند اما نشستن بر روی توالت دور میز غذاخوری برای دفع ضایعات بدن امری است مورد قبول همگان.

در صحنه‌ای در جذابیت پنهان بورژوازی که مثل همیشه دور هم برای صرف غذا گرد هم آمده‌اند به‌ناگاه پرده کنار می‌رود و آن‌ها خود را بر روی صحنه تئاتر می‌یابند. همگی متحیر می‌شوند و هر یک سعی می‌کنند به نحوی از آن صحنه خارج شوند. با کنار رفتن پرده گویی خود را در برابر تماشاگران عریان حس می‌کنند و هراس بر آن‌ها مستولی می‌شود.
تصویری که بونوئل از فرهنگ بورژوازی به ما ارائه می‌دهد فرهنگی است سترون که توان نوزایی ندارد.

کلیسا و مذهب

کلیسا و مذهب در فیلم‌های بونوئل نقش پررنگی دارند. او که تا شانزده سالگی همچون یک مسیحی معتقد وظایف دینی برایش مقدس بوده و در مراسم کلیسا فعالانه شرکت می‌کرده است به‌یکباره ایمانش را از دست می‌دهد. هر چند او کلیسا را رها می‌کند ولی کلیسا او را رها نمی‌کند و نیازی مبرم در او وجود دارد که به کلیسا و مذهب بپردازد. با ساختن «عصر طلایی» در ۱۹۳۰ که دومین کار مشترک او سالوادور دالی بود خشم واتیکان را علیه خود بر انگیخت و فیلم از طرف واتیکان تکفیر شد اما خشم واتیکان نتوانست مانعی برای پرداختن به مذهب برای بونوئل شود. با ساختن «نازارین» در سال ۱۹۵۹ بار دیگر او به طور مستقیم به نقش مذهب و رابطه‌اش با جامعه می‌پردازد. کشیشی آرمان‌گرا که همچون مسیح زندگی خود را وقف کمک به فراموش‌شدگان جامعه می‌کند از سوی همان فرودستان مورد آزار و اذیت قرار می‌گیرد و کلیسا نیز انتخاب او را مورد تأیید قرار نمی‌دهد. او مسیح وار به راه خود ادامه می‌دهد و تنها کسی که همچون حواریون مسیح او را باور می‌کند زنی است با پیشینه خودفروشی. در نازارین لبه تیز خنجر را بونوئل به سمت جامعه و فرودستانی می‌گیرد که به دنبال قدیسی می‌گردند تا بر باورهای خرافی آنان مهر تأیید بزند و آن باورها را به امری قدسی تعمید دهد. در چنین جامعه‌ای جایی برای کشیش صادق و مؤمنی چون نازارین وجود ندارد.

در «شمعون صحرا» ریاضت‌ورزی زاهدانه در عصر جدید را تلاشی بی ثمر نشان می‌دهد. دو سال پس از نازارین بونوئل شاهکار خود را در اسپانیا می‌سازد. رژیم فرانکو برای کسب وجهه در خارج از اسپانیا قبول می‌کند که بونوئل پس از سالها تبعید به اسپانیا باز گردد و فیلم بسازد. فیلمنامه مورد تأیید دستگاه سانسور قرار می‌گیرد، بونوئل از پیشنهاد تغییراتی کوچک در فیلمنامه نیز استقبال می‌کند چرا که پیشنهاد دستگاه سانسور را بهتر از آنچه که خود نوشته بود می‌یابد و «ویریدیانا» ساخته می‌شود. فیلم جایزه نخل طلایی کان را می‌برد و مورد تمجید منتقدین قرار می‌گیرد. فیلم خشم واتیکان را بر می‌انگیزد، فتوای تکفیر فیلم صادر می‌شود. شاید کفرآمیزترین صحنه فیلم بازسازی تابلوی شام آخر در فیلم باشد که سردسته گدایان شهر در جایگاه مسیح در حلقه حواریون خود که همگی از گدایان و ولگردان شهر هستند جلوس کرده است. نمایش فیلم در اسپانیا و ایتالیا ممنوع شد. در عصر جدید و ویریدیانا بونوئل مستقیماً و بدون لکنت زبان با مذهب درگیر می‌شود اما در چند فیلم دیگرش نیز حضور مذهب به‌شکل‌های مختلف دیده می‌شود. در جذابیت پنهان بورژوازی یکی از شخصیت‌ها کشیشی است که مرتکب قتل می‌شود و یا در شبح آزادی کشیشها قمار‌بازی می‌کنند. در «آن مرد» کشیشی حضور دارد که اعمال مرد را توجیه می‌کند و در انتهای فیلم مرد را چند سال بعد از اینکه دچار جنون شده است در لباس کشیش در دیر کلیسا می‌بینیم. در اکثر فیلم‌های بونوئل کلیسا و مذهب حضور دارند گویی او هرگز از این کابوس رها نشده است و ناقوس‌های کلیسا همواره در گوش او طنین گوش‌خراشی دارند. سربریده شده دن لوپه که جایگزین چکش ناقوس در تریستانا شده و ناقوس ها در نازارین تنها دو نمونه از حضور پر‌رنگ ناقوس های کلیسا در حافظه بونوئل دارد.

ناخودآگاه

بونوئل سورئالیست است و جای تعجب ندارد که ناخودآگاه و رؤیاهای شخصیت‌ها نقش مهمی در فیلم‌های او دارد. در «زیبای روز» نقش این دو عامل مهم سورئال کاملاً عیان است. رؤیاهای زن در این فیلم نمایانگر خواست ها و تمناهای درونی اوست. تمناهایی که بسیار قدرتمندتر از قراردادهای اجتماعی عمل می‌کنند. سورین زن جوان متأهلی است که در کنار شوهرش که پزشک است زندگی مرفهی دارند. دوستانی هم تراز خود از نظر اجتماعی دارند اما در زندگی زناشویی دچار سردمزاجی است و از هم‌آغوشی با شوهرش امتناع می‌کند. شوهر مردی است مبادی اخلاق و به انتخاب همسرش احترام می‌گذارد. سورین در رویاهایش مردی سلطه گر و خشن را طلب می‌کند، مردی که با او از موضع قدرت رفتار کند. تمناهای پنهان او انتخاب دیگری در جلوی پای او می‌گذارد، کار کردن در یک خانه روسپیان مشروط به اینکه فقط در ساعات بین ۱۲ و ۵ بعد از ظهر که شوهرش در بیمارستان است کار کند. او نه از روی احتیاج مادی که برای راضی کردن فریادهای بی‌وقفه نیازی سرکوب شده این کار را انتخاب می‌کند. نقش بی‌رحمانه تمناهای سرکوب شده و جدال درونی آدم‌ها با این غریزه سرکش در صحنه انتهایی ویریدیانا نیز خود را نشان می‌دهد آنجا که ویریدیانا این راهبه پاکدامن موهای خود را افشان می‌کند و به دیدار پسرعمویش می‌رود.

در فیلم زندگی «جنایت‌بار آرچیبالدو دلا کروز» مردی با ظاهری متشخص به پلیس مراجعه می‌کند و ادعا می‌کند که مرتکب چندین قتل شده است. در واقع تمام قتل‌هایی که او توصیف می‌کند صورت گرفته است و نقشه انجام تمامی این قتلها و شرایط انجام آن‌ها را نیز مهیا کرده بوده است ولی مرتکب هیچ یک از آن‌ها نشده است بلکه این قتلها به‌شکل‌های دیگری و یا توسط دیگران که او هیچ نقشی در آن‌ها نداشته است به واقعیت در آمده‌اند. او داستان خود را با خاطره ای از زمان کودکی‌اش آغاز می‌کند. تک فرزند خانواده‌ای متمول در شهرستان که مورد توجه خاص مادرش قرار دارد. در ادامه میل او به قتل را در پیوند با شرایطی که در آن زیسته، یک قصه که ندیمه‌اش برایش نقل می‌کند، یک عروسک رقصان بر روی یک جعبه آهنگ و کشته شدن اتفاقی ندیمه قرار می‌گیرد. عروسک رقصان و آهنگی که از جعبه بیرون می‌آید میل به کشتن را در او همچون واکنشی شرطی بیدار می‌کند. هر چند او مستقیماً مرتکب هیچ یک از قتلها نشده است ولی مایل به انجام آن‌ها بوده و در مواردی مقدمات آن را نیز تدارک دیده بوده است. او قاتلی است که مرتکب قتل نشده است ولی میل به انجام قتل همواره در او وجود داشته است.

سخن آخر

بدون شک لوییس بونوئل فیلم‌سازی بود که نقش تعیین کننده‌ای در تحول زبان سینمایی ایفا کرد و در کارنامه بلند حرفه‌ای خود چندین اثر شاخص خلق کرد. هر چند سورئالیسم در دوران بالندگی این مکتب بعد از جنگ جهانی اول او را به خود جذب کرد و آثار بسیار ارزشمندی با پیروی از فلسفه این مکتب به‌وجود آورد ولی نمی‌توان گفت او از واقعیت گریزان بود. هر چند او راوی واقعیت آن‌چنان که رخ می‌دهد نبود اما آنچه خلق کرد ریشه در واقعیت داشت. بونوئل روایتگر قصه‌های شیرین مادربزرگ برای نوه‌هایشان که بخوابند و خواب‌های شیرین ببینند نبود. او تلخی زهرآگین نهفته در شیرینی قصه‌ها را عیان می‌کرد تا خواب را از چشمان ما برباید. زیبای روز، ویریدیانا، تریستانا، شبح آزادی، فرشته عذاب، جذابیت پنهان بورژوازی از جمله آثار او هستند که شامل زمان نمی‌شوند و هر نسلی دشوار انسان بودن را در آن‌ها به‌خوبی باز می‌شناسد. بونوئل نشان داد که برای ساختن فیلم همچون اثری هنری نیازی به سرمایه‌های چندصدمیلیونی نیست و می‌توان با بودجه ای معقول نیز آثار درخشانی خلق کرد. او به شیوه خود همچون حافظ رندانه در برابر ریاکاری بورژوازی و زهدفروشی کلیسا ایستاد و همچون حافظ گوشه میکده‌ها را بهترین مونس تنهایی خود یافت. او در روزگار خویش استثنایی بود که به راه خود رفت و به راهش باور داشت. شاید اگر حافظ را می‌شناخت در زیر نور شمعی در گوشه میخانه‌ای در مادرید خطاب به بورژوازی ندا می‌داد که:

ای مگس عرصه سیمرغ نه جولانگه توست
عرض خود می‌بری و زحمت ما می‌داری

[1]    با الهام از مقدمه شاملو بر حافظ

[2]    با آخرین نفسهایم در کتابخانه زمانه در دسترس است

[3]    El angel exterminador 1962 عنوان این فیلم در فارسی به نامهای مختلفی ترجمه شده است از جمله ملک الموت و فرشته مخرب ولی با توجه به ریشه الهیاتی آن فرشته عذاب را مناسب‌تر یافتم

[4]    Le charme discret de la Bourgeoisie 1972

[5]    El 1953

[6]    Tristana 1970

[7]    The Phantom of Liberty 1974

[8]    Lage d or

[9]    Nazarin

[10]   Simon of the Desert

[11]   Viridiana

[12]   Belle de Jour 1967

[13]   Ensayo de un crimen 1955

از همین نویسنده:

این مطلب را پسندیدید؟ کمک مالی شما به ما این امکان را خواهد داد که از این نوع مطالب بیشتر منتشر کنیم.

آیا مایل هستید ما را در تحقیق و نوشتن تعداد بیشتری از این‌گونه مطالب یاری کنید؟

.در حال حاضر امکان دریافت کمک مخاطبان ساکن ایران وجود ندارد

توضیح بیشتر در مورد اینکه چطور از ما حمایت کنید

نظر بدهید

در پرکردن فرم خطایی صورت گرفته

نظرها

نظری وجود ندارد.