پیرپسر: روایت مردمان سرزمینی گرفتار در دام زنستیزی و دیکتاتوری
مریم دژمخوی - «پیرپسر» روایت گرفتاریها و رنجهای بیشمار مردمانی است، گرفتار در دام استبداد.

❗️ با خواندن این مطلب داستان فیلم برای شما آشکار میشود.
درآمد
فیلم بلند «پیرپسر» که یکی از بلندترین فیلمهای دهههای اخیر سینمای ایران است (سه ساعت و ۱۵ دقیقه) فیلمی چند لایه است؛ لایههایی در هم پیچیده و تو در تو که اکتای براهنی آنها را با ظرافت و به دور از هرگونه زیادهگویی و شعارزدگی در هم تنیده است. فیلم که اقتباسی از برادران کارامازوف است و در پایانبندی از شاهنامهی فردوسی نیز الهام گرفته، از مرز تکرار و یک اثر اقتباسی صرف، فراتر میرود. خلاقیت کارگردان و خوانش براهنی از بردران کارامازوف و غمنامهی رستم و سهراب به خلق اثری پویا و کم نظیر انجامیده. پیرپسر، روایت گرفتاریها و رنجهای بیشمار مردمانی است گرفتار در دام استبداد. همانطور که اشاره شد، فیلم چندین لایه دارد و میتوان خوانشهای متعددی از لایههای مختلف آن به دست داد. در اینجا من خیال دارم به دو لایه از فیلم بپردازم: زنستیزی و دیکتاتوری.
خلاصهی فیلم
غلام باستانی که در میان دوستانش به «غلام آدم فروش» معروف است با دو پسرش در خانهای اعیانی اما مخروبه و نیمه ویران روزگار میگذراند. غلام به نوعی حاکم این ویرانه است، مانند جغدی شوم که زیستن در ویرانه مطلبوش است از حکم راندن بر این خانهی ویران و ساکنانش لذت میبرد. فلسفه او بر یکی دو اصل مشخص بنا شده: اصل نفع شخصی و اصل حداکثر لذت و حداقل رنج. او این اصول را قوانین پیروزها و برندهها میداند و خودش را به کرات رِند میخواند. پسر بزرگتر غلام علی چهل ساله شخصیتی آرام، اهل مطالعه و دغدغهمند است و رضا پسر کوچکتر در یک بنگاه معاملات ملکی شاغل است. پسران به ناچار با غلام زندگی میکنند. غلام که خانهی اجدادی همسر اولش (مادر علی از خانوادهای فرهیخته) را پس از انقلاب با دوز و کلک تصاحب کرده هیچگونه حق و حقوقی برای فرزندان قائل نیست. پسر کوچکتر که رویای کوباندن خانه و پیشرفت را در سر میپروارند، از پدر که او را حرامزاده میخواند، متنفر است. او همواره به کشتن پدر فکر میکند. داستان با ورود یک زن (رعنا) سیر دیگری میگیرد و رازهای مخوف زندگی غلام بالاخره برملا میشوند.
غلام زنکُش
یکی از اصول لذت غلام زنبارگی است. او همواره در کار شکار زنان تازه است؛ اما فهم غلام از زن فهمی سکسیستی، بسیار خشن و معطوف به سلطه است. همینقدر که او میلش به زنی بکشد کافی است و از نظر او کار تمام شده و «تصاحب» باید اتفاق بیفتد. از زبان غلام میشنویم: «همه مردها روی زنها نظر دارن هر کی هم میگه ندارم دروغ میگه».
رعنا رقصان وارد زندگی غلام و پسرانش میشود. در پلان ورود رعنا به فیلم کارگردان روی حرکت نرم و رقصان پاهای رعنا فوکوس میکند. با ورود زن خانه غرق در نور و روشنی و زیبایی میشود هر چند این روشنی دوامی نمیآورد. طبقهی دوم خانه که رعنا در آن ساکن میشود در تقابل با تاریکی و چرکی طبقهی پایین (جایی که غلام و پسرانش زندگی میکنند) روشن، تمیز و پر از شور زندگی میشود. غلام که رعنا به شدت چشمش را گرفته از همان برخوردهای اول میل دارد خواست خود را به زن تحمیل کند. به بهانهی صرف چای و علیرغم میل زن، به خانه و اتاق خواب او سرک میکشد. غلام از همان ابتدا در زندگی زن پلشتی میریزد. وی ناخن چرکین پایش را در کاسهی دکوراتیو زیبایی در خانهی زن میاندازد. از نظر او رابطه با زن یعنی همبستر شدن و کام گرفتن. زمانی که رعنا خانه را میچیند غلام بیاجازه وارد اتاق خواب رعنا شده و از دیدن ویولون سل روی تخت خواب (که برای غلام صرفا دلالتهای جنسی و اروتیک دارد) کمی جا میخورد. بیاجازه از عکس رعنا عکس میگیرد و بوسهای شهوانی بر کفشهای راحتی او میزند. در طول فیلم و در خلال رابطهی غلام با زن و همچنین عشقی که میان رعنا و علی شکل میگیرد، بیننده به مرور درمییابد که غلام سکسیت و بهشدت در بند کلیشههای جنسیتی است. او حتی تنها یک نسختهی معتبر از مردانگی میشناسد (چیزی شبیه به خودش) به طوری که پسرش علی را به تحقیر «زن نما» میخواند چون به کارهای خانه رسیدگی میکند.
غلام زیبایی را فهم نمیکند و به دنبال رانهی شهوتش حرکت میکند. میان تنهی فربه و سنگین غلام ومکثهای هر از گاهی دوربین بر آن میتواند نشانهای از تاکید بر رانهی شهوت غلام باشد. غلام از زن به مثابهی انسان نفرت دارد و تنها تمنای جسمش او را به سوی زنان میکشد. در یکی از پلانها غلام پولهایی را که به رعنا وعده داده از داخل کمد از پشت تصویر زنی زیبا در لباس عروس بیرون میکشد که جای یک چمش را سوراخ کرده. او طالب سلطه بر زنان است. در جواب مقاومت رعنا در برابر خواستهاش بر سرش فریاد میزند که «بازی دیگه بسه». مادر رضا را به خیانت متهم میکند و در جواب پرسشهای مکرر علی و رضا در باب ناپدید شدن رعنا متوسل به کلیشههای سکسیستی ضد زن میشود: «من چمیدونم کجاست، این زنها هزار جور برنامه دارن. این نمیتونه عروس من بشه، اینی که من شب تو خونهاش خوابیدم».
در اواخر فیلم غلام که مقاومت رعنا و عشقش به علی را تاب نمیآورد او را مورد ضرب و شتم قرار داده، به احتمال با او همبستر میشود و در نهایت او را میشد و در خانهاش دفن میکند. هنگام دفن متوجه میشویم که غلام پیکر بیجان رعنا را کنار جسد دیگری که به احتمال مادر رضا است دفن میکند. بنابراین، ورود رعنا درواقع یکی از بزنگاههای فیلم است و باعث میشود تا عمق شخصیت پلید غلام در مقام هیولا به طور تمام قد به بیننده نشان داده شود. در سکانسهای پایانی هیولای زن ستیز در خشنترین صورت به شکل یک زنکُش تمام وکمال رخ مینماید، با خالکوبی از پهلوانی بر پشتش، قالیچهای لوله شده دور جسد زنی در دستانش و جسد دیگری در گوری دست کند در برابرش.
غلام رِند مستبد

در یک سپهر گستردهتر، خانهی نیمه ویرانی که غلام بر آن حکم میراند میتواند استعارهای از ایران باشد. پسرها و رعنا شهروندان و مردمان سرزمینی اند گرفتار در دام سلطه. غلام یک دیکتاتور و مستبد تمام عیار است. باستانی نام خانوادگی بامسمایی برای غلام است. ظاهر تنومند و مخوف غلام با موهای بلند آشفته و تنی سنگین و چرک و ژولیده بیشتر شبیه دیو یا هیولایی است که در افسانهها و اساطیر آمده، ضحاک، اپوش یا هر اهریمن صفت دیگری. گویی غلام باستانی در دنیایی چرک، کثیف و کهنه میزید. ظاهر غلام هیچ شباهتی به پدر/حاکمی مهربان، مراقب و دلسوز ندارد. غلام پدر نه، بلکه هیولاست، هیولایی خشن و بیرحم که در خانهای نیمه ویران و چرک پسران را به بند کشیده. او قوانین خودش را دارد و همه را ملزم به اطاعت از آنها میداند. در جای جای فیلم تاکید میکند که آدم رندی است. در این قلمرو استبداد زده تنها غلاماست که عاملیت دارد، برای دیگران تکلیف تعیین میکند یا خواستهاش را بهزور به آنها تحمیل میکند. دیگر ساکنان این خانه تقریبا همگی منفعلاند، هر چند در اواخر داستان تصمیم میگیرند بر این رند مستبد بشورند.
فرزندان در بیرون از خانه هم درگیر مناسبات بیمارگونه و دیکتاتوری هستند. علی که در شهر کتاب کار میکند و مالک مجموعه او را به انجام کارهای به اصطلاح پست مثل گردگیری وامیدارد و مدام به او میگوید «ما اینجا کارگر نیاز داریم نه مغز متفکر». غلام نیز بیپروا هیتلر را ستایش میکند و او را مردی بزرگ میداند و روشنفکران و مصلحین اجتماعی همچون صادق هدایت را ریشخند میکند. اینها همه نشانهایی هستند از استبدادی که در تمام زوایای این خانهی ویران لانه کرده و اساسا عامل ویرانیاش است. این مساله را کارگردان در امتناع غلام از نظافت خانه، مرمت و تمیز نگهداشتن آن نشان میدهد. جای جای خانه به چرک غلام و اعمال پلشتش آلوده است.
فرجام کار
پایانبندی فیلم شگفتآور است، فیلم از اقتباس فراتر میرود. در اینجا براهنی تفسیر خودش از داستایفسکی و رستم و سهراب را به مخاطب ارائه میدهد: فرزندکشی. برخلاف برادران کارامازوف، این پسران نیستند که پدر را میکشند بلکه این پدر مستبد است که پسران را از هستی ساقط میکند. براهنی بر این مساله با نمایش تابلوهای نبرد رستم و سهراب تاکید می کند. رستم پیروزمندانه بر تن نیمهجان سهراب نشسته. اما کارگردان دلالت دیگری نیز در نظر دارد. پدر یعنی رستم پسرش را نمیشناسد، همانطور که غلام پسرانش را نمیشناسد و حاکم مستبد نیز شهروندان سرزمینی را که بر آن حکم می راند، به رسمیت نمیشناسد. براهنی درواقع اشاره میکند که این پدر است که با فشار، سلطه و زورگویی فرزندانش را به کشتن میدهد و نه برعکس. دست آخر، پسران دست به مقاومت میزنند و تصمیم میگیرند پدر را ملزم به پاسخگویی کنند اما بهای آزادی پسران و رعنا و رهیدن از بند استبداد غلام، جان شیرینشان است. تابلوهای نقاشی چون مرگ مسیح و چند اثر در رابطه با فرزندکشی به این دلالت اشاره دارند.
فرجام غلام، فرجامی مانند بیشتر دیکتاتورهاست. او کشتهی خشونت و استبداد خودش میشود. در سکانسهای پایانی کارگردان با نمایش دراز کشیدن غلام روی کاناپه در ژستی نزدیک به نقاشی مرگ مارا پایان کار غلام دیکتاتور را پیشاپیش به بیننده نشان میدهد. این نمایش بر دلالتهای سیاسی فیلم و امکان خوانش آن در سپهر گستردهتری صحه میگذارد.

در پایان باید اشاره نمود که مضامین اجتماعی همچون فرزندپروری، کودکآزاری، کار کودکان و حقوق زنان و تغییر ساخت سیاسی از درونمایههای اصلی داستانهای داستایفسکی هستند که کمتر به آنها پرداخته شده. از یاد نبریم که داستاتیفسکی در سالهایی قلم میزد که روسیه طوفان تغییر و تحولات و ایدههای نوین و انقلابی را تجربه میکرد و داستایفسکی راوی این روسیهی متلاطم است.



نظرها
نظری وجود ندارد.