تلاش پیگیرانه برای کنار گذاشتن ایده و امکان «انقلاب» در ایران
در حالی که بسیاری از نیروهای سیاسی از ایده انقلاب فاصله گرفته و به «گذار کمهزینهتر» دل بستهاند، لیلی بابایی در این مقاله میپرسد چرا امکان انقلاب از افق سیاسی ایران کنار گذاشته میشود. نویسنده معتقد است برای میلیونها نفر در زیر فشار فقر و سرکوب، انقلاب نه خیالپردازی بلکه ضرورتی فوری است. متن با نقد «واقعگرایی محافظهکارانه»، بر نقش عاملیت آگاهانه مردم در تغییر شرایط تأکید میکند. پرسش نهایی این است: آیا میتوان بار دیگر انقلاب را به عنوان گزینهای واقعی روی میز گذاشت؟

معترضان در جریان تجمعی در برلین، آلمان، در تاریخ ۱۰ ژانویه ۲۰۲۶، در حمایت از اعتراضات ایران، عکس:John MACDOUGALL/ منبع: AFP

خیزش دی ماه، پرسش اصلی را از «ماندن یا رفتن جمهوری اسلامی؟» به «چگونه رفتن جمهوری اسلامی و چه چیزی به جای آن آمدن» تغییر داد. اوضاع داخلی و بینالمللی برای جمهوری اسلامی به نقطه تعیین کنندهای رسیده است که هم ضرورتهای حکومت را تعیین میکند (سرکوب وحشیانه و نظامیسازی) و هم ضرورت اپوزیسیون را (پیدا کردن راه پیش روی). در این بین فقط اپوزیسیون حول پهلوی و بازوهای اسرائیل و آمریکا نبودند که ایده و امکان «انقلاب» توسط مردم را به نفع مداخله نظامی خارجی و تغییر رژیم از بالا به کلی سرکوب کردند، بلکه اکثریت طیف وسیع و متنوع مخالف پهلوی نیز صادقانه به موانع ذهنی خود برخورد کردند و نتیجتا با «واقع بینی»، امکان «انقلاب» را کنار گذاشتند و خود را مشغول گزینههای «کمتر بد» کردند. از این منظر، مقاله کاوه رستگار در رادیو زمانه با عنوان «ایران و مسئله گذار: بازیگران واقعی، مداخله خارجی، و مسیر دشوار آزادی و دموکراسی» به خاطر بیان منسجم این گرایش، اهمیت پرداختن دارد. با نقد این مقاله، به این خواهم پرداخت که چه چیزی باعث میشود تنها امکان مثبت و رهایی بخش برای اکثریت مردم تحت ستم و استثمار در ایران، دور از دسترس، «قهرمانانه» یا غیرواقعی انگاشته شود؟
با وجود اینکه مقاله سعی دارد به واقعیت وفادار باشد، میتوان گفت که تنها به سطح پدیداری آن وفادار است، آن هم با جدا کردن ایران و وقایع آن از اوضاع بینالمللی. این نگاه، صحنه سیاسی ایران را با «بازیگرانش» میفهمد نه با ماهیت دولت سرمایهداری وابسته در ایران و نه با دینامیکهای زیربنایی سیستمی که ایران را به نقطه اشتعال تضادهای جهانی تبدیل کرده است. این دینامیکها ورای آنکه در این برهه اصلاحطلبی دچار کاهش اعتماد عمومی باشد یا پادشاهی دارای جذابیت، با قدرت عمل میکنند و صحنه سیاسی را تعیین میکنند. همان صحنه سیاسیای که این بازیگران مختلف فقط در چارچوب آن میتوانند ایفای نقش کنند و به ضرورتهایی که این دینامیکها دیکته میکنند، واکنش نشان میدهند. به همین دلیل، هر گونه ارزیابی از وضعیت که نتواند به دل دینامیکهای زیربنایی رسوخ کند، به نوعی «واقع گرایی قدرگرایانه» (رئالیسم دترمینیستی) محکوم است. مقاله ایران و مسئله گذار نیز به همین دلیل در تشخیص امکانات و محدودیتهای پیش روی جامعه، به «وزنکشی» سیاسی و اقبال عمومی و گفتمانی نیروهای سیاسی محدود میماند.
وقتی «معضل»، درست تشخیص داده نشود، راه حل هم نمیتواند درست باشد. در چارچوب نگاه «واقعگرایانه» به دعوای قدرت بین جمهوری جنایتکار اسلامی که مردم معترض را به رگبار بست و ترامپ فاشیست که با نخوت از ارسال ناوهای جنگی به نزدیکی ایران و آمادگی برای معامله حرف میزند، «طبیعی» است که معضل، فقط جان به در بردن از این مخمصه به نظر میآید و نویسنده، به فکر راهی با کمترین آسیب. اما در چارچوب بزرگتر، معضل اساسی آن است که میلیونها نفر از مردم ایران در قعر جهنم این سیستم هستند، جایی که معیشت و زیست روزمرهشان زیر چرخههای انباشت سرمایه له میشود، سودآور نیستند و «انسان مازاد» محسوب میشوند و به بیرون از چرخه زندگی تف میشوند. یا اعدام میشوند یا گلوله می خورند یا... برای این میلیونها نفر، انقلاب «ضرورت» است. ضرورتی بسیار فوری که اگر درک نشود، یا منفعل و ناامید میشوند یا به پیاده نظام نیروهای مرتجع و فاشیست تبدیل میشود یا بدون افق روشن، در چرخه خیزش و سرکوب باقی می مانند. اگرچه هیچ کدامشان این ضرورت را در خیابان فریاد نمیزنند، اما این ضرورت «هست». اگرچه هنوز به شکل سازمانیافته بروز نیافته و آلترناتیو انقلابی برای پاسخ به این ضرورت هنوز به خشم این میلیونها نفر گره نخورده است، اما این پتانسیل هست. ولی برای بسیاری با عینک واقعگرایی، تنها سناریوهای مفروض، فروپاشی ناگهانی، اقتدارگرایی جایگزین و «گذار دموکراتیک» است که ناامیدانه به گزینه آخر، آن هم به شکل «دیرهنگام، تدریجی و ناقص» امید میبندند. (داخل گیومه از مقاله ایران و مسئله گذار است.)
از آنجا که این گرایش، آن چه را که در سطح است بهعنوان آن چه در دنیا امکان پذیر است میبیند و فرض میکند تا ابد این طور خواهد بود، در نتیجه انتخابهایش محدود و محدودتر میشود و چشم اندازش تنگ و تنگتر. به همین دلیل اکنون در سناریوی گذار دموکراتیک می بینیم که از «امکان شکلگیری نوعی مصالحه حداقلی... بر سر اصول پایهای مانند تمامیت ارضی، سکولاریسم سیاسی، انتخابات آزاد و حقوق برابر شهروندی» حرف به میان میآید. اگر با سه سال پیش مقایسه کنیم که «منشور حداقلی بیست تشکل صنفی» در برابر «منشور مهسا» (ائتلاف حول پهلوی) سعی کرده بود به صدای متفاوتی جان دهد، امروز شاهد حداقلیتر شدن آن حداقلها و سقوط به اصول «تمامیت ارضی و...» هستیم! چرا که هر چه هسته فاشیسم محکمتر شده، جبهه مقابل به دلیل اینکه در چارچوب همان سیستم مانده، مجبور به عقبنشینی بیشتر شده است. در آن زمان هم در مقالهای با عنوان «چرا حداقلی؟ نقدی بر منشور بیست تشکل» نوشتم که «زمانی که آلترناتیوهای ارتجاعی در صحنه بهطور سازمانیافته فعال هستند، قطعا باید قطب مقابل نیز فعالتر، متشکلتر و روشن تر برای تاثیرگذاری به صحنه بیاید. در چنین شرایطی کار «نیمه خوب» کردن و ایستادن در میانه این دو قطب، نهایتا به نفع قطب ارتجاعی که هسته مستحکم و سازمانیافتهای دارد تمام میشود.» اکنون بیش از پیش، این هشدار را باید به روشنفکران دموکرات داد!
وقتی انقلاب از صحنه کنار گذاشته میشود، گذارها در اروپای شرقی و کره جنوبی و تایوان بهعنوان الگوهای موفق ظاهر میشوند. موفق در چه چیزی؟ در امتداد دادن نظم ستمگرانه طبقاتی؟ جدا از اینکه مطلوب بودن چنان گذارهایی محل پرسش است، وضعیت نظم بینالمللی موجود بسیار متفاوت از آن دورههاست. امروز نه دوره پسا جنگ جهانی دوم است که فاتحان، نظم جدید بینالمللی را ایجاد کردند و چرخه انباشت سرمایه رونق گرفت و نه دوره فروپاشی بلوک شوروی است که آن نظم توانست به بحرانهایش بهطور قسمی با ادغام بلوک شوروی پاسخ دهد. امروز همان نظم آن چنان دچار بحران شده است که حتی سردمدرانش دیگر به آن نمی توانند متعهد بمانند! نه تنها ترامپ تمام آن قواعد را زیر پا میگذارد بلکه حتی متحدین همیشگی آمریکا، مثل نخست وزیر کانادا از گسست (و نه گذار) از آن نظم حرف میزنند. اما مقاله ایران و مسئله گذار حتی وقتی از «فقدان چشمانداز برای ادغام نهادی بینالمللی» حرف میزند آن را مرتبط به « تحریم ها و سیاست خارجی تنشزا»ی جمهوری اسلامی میبینید، نه وضعیت بینالمللی که عامل تعیین کننده حتی در اوضاع داخلی جمهوری اسلامی است. «واقع گرایان» چشم بر این واقعیت می بندند که جهان نه در دوره پساجنگها و بازسازی ها بلکه در آستانه وقوع جهشها و تعیین تکلیفهای جدی بینالمللی بین قدرتهای امپریالیستی است و حل مسئله ایران برای این طبقات حاکمه بخشی از بازی بزرگتر است، در صورتی که برای ما، مسئله رهایی مردم از کارت شدن در بازی مرتجعین محلی و جنایتکاران جهانی است.
جالب این است که تحت فشار اوضاع و همین نگاه رئالیسم دترمینیستی، انواع و اقسام پروژههای دیگر مثل «اتحاد جمهوری خواهان» و «اتحاد چپ» و... نیز سر بر میآورند، به جای آنکه به «انقلاب» بهعنوان پروژه اصلی پرداخته شود. همه این پروژهها هرچند به ظاهر واقعبینانهتر از سازمان دادن یک انقلاب واقعی با تکیه کامل بر مردم به نظر میرسند، اما متاسفانه یا خوشبختانه وقتی با دینامیکهای واقعی اوضاع برخورد میکنند، دود میشوند و به هوا می روند! تخاصم طبقاتی، انقلاب لازم دارد نه گذار و نه راه حلهای نیم بند. انقلاب واقعی به معنای سرنگونی این سیستم و بهوجود آوردن یک سیستم بنیاداً متفاوت و بسیار بهتر است که دیگر بر مبنای ستم و استثمار نباشد بلکه به محو تمایزات طبقاتی و روابط استثمار و ستمگری و نابرابریِ منطبق بر آن خدمت کند. وقتی «انقلاب» در دستور کار قرار بگیرد، آنگاه سوال این است که چگونه می توان شورشگران را تبدیل به ارتش منظم صاحب استراتژی سیاسی و نظامی کرد؟ چگونه آلترناتیو رهایی بخش را میتوان به آگاهی میلیونها نفر تبدیل کرد؟ و نقشه راه سرنگونی جمهوری اسلامی و ساختن بدیل بنیادا متفاوت در برابر آن چیست؟
ما اراده گرا نیستیم که فکر کنیم فارغ از این که واقعیت مادی چیست، هر کاری بخواهیم می توانیم انجام دهیم. اما همین جا است که دیالکتیک همراه با ماتریالیسم پا به میدان میگذارد. ماتریالیسم دیالکتیکی با واقعیت مادی و نقاط تمرکز واقعیت مادی در هر مقطع زمانی معین درگیر میشود و آن را در تضادمند بودن، زنده بودن، خصلت متغیر و ارتباط متقابلش با دیگر جنبههای ماده در حال حرکت در نظر میگیرد. و نسبت به آن، رویکرد ایستا ندارد و فرض نمیکند که پدیدهها تا ابد همان طور که هستند باقی میمانند. به آنهایی که صمیمانه آرزو دارند مردم ایران از دست جنایتکاران حاکم و نقشههای مخرب امپریالیستها رهایی یابند، میگوییم که این نظم ابدی نیست. ما مجبور نیستیم بخشی از این نظم ستمگرانه باشیم و تنها خواهان سهم بهتری (مرفه تر و دموکراتیکتر) از آن باشیم. زمین زیر پای این نظم طبقاتی سخت لرزان است! کار ما این است که به زیر سطح نفوذ کنیم تا نه فقط شالودهها و محرکهایی که فرایندها و پدیدهها را به پیش میرانند عمیقتر ببینیم، بلکه راههایی که میتوانند به بروز گسستها و جهشهای رادیکال بینجامند را بیابیم، به چارچوبههای موجود به حداکثر فشار وارد کنیم و هم زمان، انتظار غیر منتظرههایی را بکشیم که یک انقلاب واقعی را در ایران برای همه بشریت تحت ستم امکان پذیر کند. امروز باید انقلاب را روی نقشه گذاشت.
این همان وظیفهایاست که مقاله ایران و مسئله گذار تحت عنوان «قهرمان داخلی»، هم تراز «منجی خارجی» قرار داده و آن را امری غیرواقعی و غیرمطلوب می داند. چرا که واقع بینی قدرگرایانه هرگونه درک دیالکتیکی از رابطه میان عوامل ذهنی و عینی را تحت عنوان «ولونتاریسم» (اراده گرایی) رد میکند. به زبان ساده یعنی اگر ما بگوییم که مردم آگاه به ضرورت و چیستی انقلاب، عنصر تعیین کننده در انجام انقلاباند، آنگاه ما متهم به قهرمان پروری ایدهآلیستی میشویم! اما این مشکل فکری واقع گرایان از آنجا میآید که دارای رویکرد منفعل نسبت به واقعیت عینی یا ضرورت هستند. به این شکل که عامل عینی را یک عامل عینی ناب و مطلق و به عبارت دیگر، یک پدیده کاملا «خارجی» نسبت به مردم میبیند. درحالیکه عامل ذهنی یا عمل آگاهانه مردم در واکنش نسبت به شرایط عینی قابلیت آن را دارد که واقعیت را تغییر دهد. یعنی ضرورت را به آزادی تبدیل کند. چرا که ضرورتی که انسان در هر مقطع با آن روبرو است نیز تضادمند است. حرف زدن از عاملیت مردم انقلابی، یک پروپاگاندای ایدئولوژیک نیست! حضور و ظهور چنین عاملیت آگاهانهای، به کلی صحنه سیاسی را تغییر خواهد داد. بنابراین، اگر به پدیدهها به صورت مستقیم الخط نگاه کنیم، آن گاه صرفا فرصتهایی را می بینیم که مستقیما جلو چشممان ظاهر میشوند. انگار مثل اسب درشکه به ما چشم بند زده باشند که اطراف را نبینیم.
ما نه هر آنچه که «هست» را همانطور می پذیریم و در برابر ضرورت ها تسلیم میشویم، نه منتظر میمانیم که یک نوع عامل خارجی خداگونه machina ex deus دخالت کرده و تغییری اساسی در شرایط عینی به وجود آورد، نه یک سری «فرمول جادویی» و نظرات کلیشهای از پیش تعیین شده داریم که با عمل کردن طبق آن، انقلاب رخ دهد (تقریبا مطمئن هستم برخی با خواندن این مقاله خواهند گفت خب بگو پس فرمولت چیست؟). آنچه در دستور کار امروز ماست، جنگیدن با قدرت و تغییر مردم برای انقلاب است. مردم برای اینکه بتوانند از عهده جنگ با قدرت حاکم بر بیایند، به سلاح و ابزار نظامی (فقط) نیاز ندارند. مهم تر از آن شیوه اندیشیدنشان است که باید در جریان جنگیدن با قدرت تغییر دهند. شیوه اندیشیدن مسلط مردم و حتی روشنفکرانشان شیوه تفکرِ مبتنی بر روایتها است و نه شناساییِ الگوها و دینامیکهای بزرگترِ نهفته در شالوده جامعه. شیوه اندیشیدنِ مسلط در جامعه شیوه تفکر نقادانه در مورد آن چه بیوقفه از رسانهها، فرهنگ و آموزش (از جمله پخش اطلاعات غلط ضد کمونیستی توسط رسانهها و جهان آکادمیک) ترویج میشود، نیست. به طور کلی، شیوههای اندیشیدنی مسلط است که برای تعیین واقعیت عینی از سطح ظاهری پدیدهها به درون آنها نفوذ نمیکنند؛ شیوههای غیر علمی و ضد علمی اندیشیدن فراگیر است و این باید تغییر کند. زیرا همانطور که باب آواکیان می گوید «افکار مردم بخشی از واقعیت عینی است، اما واقعیت عینی توسط افکار مردم تعیین نمیشود». ۱ بنابراین ما به دنبال آنچه نزد مردم محبوبیت دارد و آن شعاری که بلندتر از بقیه فریاد شده است، نمیرویم بلکه به علم اتکا میکنیم و برای تغییر افکار مردم مبارزه میکنیم تا تبدیل به رهاکنندگان خود و بشریت شوند.
پانویس:
- باب آواکیان. Basics 4:11




نظرها
نظری وجود ندارد.