حافظه تاریخی چپ علیه فراموشی خشونت و سرکوب
سالومه رحیمی ـ حافظه تاریخی سرکوب نیروهای چپ در دوران پهلوی و جمهوری اسلامی، ناگزیر با تجربههایی چون مککارتیسم در ایالات متحده پیوند میخورد و یادآور این واقعیت است که بازتولید فاشیسمِ چپستیز و چپهراس، خطری محدود به یک جغرافیا یا مقطع تاریخی خاص نیست، بلکه پدیده و خطری جهانی است.

گورستان خاوران

هجدهم سپتامبر ۲۰۲۵، همزمان با پنجاهمین سالگرد تأسیس دپارتمان مطالعات زنان و جنسیت دانشگاه کارولینای شمالی در چپل هیل است. در این مراسم، جون والاک اسکات، تاریخنگار برجسته مطالعات جنسیت، یکی از سخنرانان اصلی است و من بهعنوان دانشجو در این برنامه حضور داشتهام. این مناسبت دانشگاهی در بستری سیاسی و تاریخی معنا پیدا میکند که نمیتوان آن را نادیده گرفت و دعوت از او بیمناسبت با این بستر سیاسی نیست. نزدیک به هشت ماه از آغاز دوره جدید ریاستجمهوری دونالد ترامپ میگذرد و آنچه در این مدت رخ داده، نه یک چرخش ناگهانی، بلکه تشدید منطقی مجموعهای از سیاستهای اقتدارگرایانه است که اکنون آشکارتر و عریانتر از گذشته عمل میکنند. در این بازه کوتاه، تصمیمها و اقدامات سیاسی، حقوقی و اجرایی متعددی به اجرا درآمده که بهطور مستقیم زندگی زنان، افراد کوییر، مهاجران، اقلیتها و بهویژه جریانهای مترقی را هدف قرار داده است. تضعیف حق زنان بر بدن خود از طریق قوانین محدود کننده سقط جنین، محدودسازی حقوق افراد ترنس با محدود یا متوقف کردن مراقبتهای درمانی مرتبط با تطبیق جنسیتی، کاهش دسترسی به خدمات درمانی دولتی و حذف یا تضعیف برنامههای حمایتی برای خانوادههای کمدرآمد، و اعمال سیاستهای خشونت آمیز در راستای دستگیری و دیپورت مهاجران نه سیاستهایی پراکنده، بلکه اجزای یک پروژه منسجماند که بر بازتعریف مرزهای شهروندی و حقوق اجتماعی استوار است. ناظران، تحلیلگران و منتقدان هر کدام به نحوی در این برهه زمانی تأکید میکنند که آنچه در جریان است، نه اصلاحات اداری موقت و نه صرفاً اختلافات و تفاوتهای عملکردی معمول حزبی، بلکه تلاشی سازمانیافته برای بازتعریف نقش دولت در قبال آزادیهای مدنی و حقوق اجتماعی است؛ تلاشی که بهطور مستقیم دستاوردهای دههها مبارزه مدنی، عمدتاً به رهبری جنبشهای چپ، چپ لیبرال و نیروهای مترقی، را نشانه گرفته است. این تشدید، بهویژه در برخورد دولت با مطالبات برابریخواهانه، نشان میدهد که مسأله اصلی نه هزینهها یا کارآمدی، بلکه حذف سیاسی گفتمانهایی است که نظم مسلط را به چالش میکشند. در این میان، نهادهای آموزشی و فرهنگی به یکی از میدانهای اصلی این مواجهه بدل شدهاند. دولت ترامپ با تهدید به قطع بودجه و اعمال فشار سیاسی، برنامههایی را هدف قرار داده که بر تنوع اجتماعی، برابری حقوقی و شمول گروههایی متمرکز بودهاند که بهواسطه جنسیت، نژاد، مذهب، گرایش جنسی یا وضعیت جسمی از دسترسی برابر به منابع اجتماعی محروم شدهاند.
در گفتمان کمپ ترامپ و هوادارانش این برنامهها نه بهعنوان سیاستهای عمومی مشروع، بلکه بهمثابه بخشی از «دستورکار سیاسی چپ» یا پروژههای موسوم به «وُک» بازنمایی شدهاند؛ برچسبی که کارکرد اصلی آن مشروعیتبخشی به حذف نهادی، پاکسازی گفتمانی و خاموشکردن صدای منتقد است. برای مثال پس از ترور چارلی کرک یکی از چهرههای رادیکال، حامی و بحث برانگیز جنبش ماگا مقامات و رسانههای همسو با دولت بارها اعلام کردند که «چپ رادیکال» یک تهدید داخلی است و باید با آن برخورد امنیتی شود. منتقدان در پاسخ تاکید کردند این نوع واکنش، شباهت زیادی به منطق دوران مککارتی دارد؛ جایی که هر بحران یا حادثهای میتوانست بهانهای برای گسترش دامنه سرکوب سیاسی باشد. جنبش دانشجویی نیز در این چارچوب بهطور مستقیم هدف فشار قرار گرفته است. بازداشت دانشجویان معترض، تشکیل پروندههای انضباطی و قضایی، و حتی تلاش برای استفاده از قوانین مهاجرتی بهمنظور لغو ویزا یا اخراج دانشجویان غیرآمریکاییِ مشارکتکننده در اعتراضهای سیاسی، همگی نشانههایی از امنیتیکردن فضای دانشگاهیاند؛ روندی که از سوی منتقدان بهدرستی بهعنوان تهدیدی جدی علیه آزادی بیان و فعالیت سیاسی در محیطهای علمی توصیف شده است. همزمان، دولت ترامپ در سیاستهای ضدمهاجرتی هم مسیر سختگیرانهتری در پیش گرفته و با زندهکردن قوانین قدیمیای که اختیارات گستردهای به دولت میدهند، مثل «قانون دشمنان خارجی»، بازداشت و اخراج مهاجران را افزایش داده است.
به گفته حقوقدانان و فعالان حقوق بشر، خطر اینجاست که چنین قوانینی از حالت و استفاده در موارد استثنایی خارج شوند و به ابزاری عادی تبدیل شوند؛ در حقیقت چنین قوانینی پیش از این دوره در موارد خاصی مورد استفاده قرار میگرفتند در حالی که دولت ترامپ از آن بهعنوان ابزاری جهت قوانین ضدمهاجرتی استفاده میکند. ابزاری که میتواند حق دفاع، دادرسی عادلانه و امنیت قانونی مهاجران را بهشدت تضعیف کند. اقدامی که بار دیگر نشان میدهد منطق امنیتی چگونه جایگزین موازین حقوقی شده است. در مجموع، آنچه در این ماهها مشاهده شده، نه مجموعهای از تصمیمهای منفرد، بلکه نشانههای یک بازآرایی ساختاری قدرت راست رادیکال است؛ بازآراییای که هدف آن محدودسازی پایدار آزادیهای مدنی، مهار نهادهای مستقل و حذف سازمانیافته جریانهای منتقد، بهویژه چپ، از عرصه عمومی است. پیامدهای چنین روندی، بهاحتمال زیاد، به یک دولت یا یک دوره انتخاباتی محدود نخواهد ماند، بلکه در صورت عادیسازی، به بخشی پایدار از منطق حکمرانی بدل خواهد شد.
مککارتیسم بهمثابه حافظه زنده
شب پیش از پنل جون والاک اسکات، نوشتهها و نظریههای او را مرور میکنم تا بتوانم پرسشهایم را دقیقتر صورتبندی کنم. در این میان با نوشتهای تازه از او روبهرو میشوم با عنوان «جوّی آکنده از اضطراب»؛ متنی که به ظهور دوباره منطق مککارتیستی در سیاست معاصر دولت ترامپ در آمریکا میپردازد. اسکات، که در خانوادهای یهودی متولد شده، تجربهای زیسته از این دوره تاریخی دارد. پدر او معلمی کمونیست است که در دوران جوزف مککارتی بهدلیل امتناع از همکاری با تحقیقات ضد کمونیستی شغل خود را از دست داد و بارها مورد بازپرسی قرار گرفت.
این روایت شخصی و سیاسی فمینیستی، پلی است میان تاریخ و اکنون. او نوشته خود را اینچنین آغاز می کند: «شخصی، سیاسی است» برای من واقعیتی بود مدتها پیش از آنکه به شعار موج دوم فمینیسم در ایالات متحده تبدیل شود.
در اینجا یادآوری میکنم که در اوایل دهه ۱۹۵۰، ایالات متحده در فضایی آکنده از ترس از «نفوذ کمونیسم» زندگی میکرد. جوزف مک کارتی سیاستمدار و سناتور جمهوریخواه، مدعی بود کمونیستها به دولت، ارتش، دانشگاهها و رسانهها نفوذ کردهاند. این ادعاها خیلی زود به گفتمان و مشروعیتی برای اقدامهای عملی تبدیل شد. کمیتهای در کنگره با عنوان «فعالیتهای ضدآمریکایی» صدها نفر را بازجویی کرد و پروندههایی شکل گرفت که به اخراج، زندان و نابودی زندگی حرفهای افراد انجامید. «لیست سیاه هالیوود» و «ده هالیوودی» تنها یکی از نمونههای مشهور این سرکوب است. «ده هالیوودی» نام گروهی از ده فیلمنامهنویس و کارگردان در صنعت سینمای آمریکا بود که در اواخر دههٔ ۱۹۴۰، در جریان فضای ضد کمونیستی دوران مککارتی، به کنگره احضار شدند. این افراد حاضر نشدند به پرسشهای سیاسی درباره عقایدشان پاسخ بدهند یا دیگران را معرفی کنند. رسانهها و دانشگاهها نیز بهشدت تحت فشار قرار گرفتند. روزنامهنگاران، مجریان رادیویی و استادانی که حاضر به اعلام وفاداری سیاسی نبودند، بدون نیاز به اثبات جرم، از کار برکنار شدند. فضای عمومی بهجای گفتوگوی آزاد، به میدان وفاداریسنجی سیاسی بدل شد و ترس، بیش از همه دامان نیروهای چپ، سوسیالیستها و حتی لیبرالهای منتقد را گرفت. باز میگردم به متن اسکات که با بازگشت به حافظه تاریخی و بازگویی روایتهای شخصی چرایی جوی آکنده از یک اضطراب تاریخی را در این متن بررسی میکند «در سال ۱۹۵۱، زمانی که دهساله بودم، پدرم، ساموئل والاک، دبیر دبیرستانی در شهر نیویورک، به دلیل خودداری از همکاری با تحقیقی دربارهٔ کمونیسم در مدارس دولتی از کارش معلق شد. دو سال بعد به اتهام سرپیچی از دستور اخراج شد. او یکی از حدود ۳۵۰ معلمی بود که در آن سالها یا اخراج شدند یا استعفا دادند. تاریخ خانوادهٔ من عمیقاً تحت تأثیر آن رویداد قرار گرفت.
من از همان کودکی با دخالتهای مزاحم قدرت دولت در روالهای روزمرهٔ زندگی خانوادگی آشنا شدم: دیدارهای غیرمنتظرهٔ مأموران افبیآی، ابلاغ احضاریهها، شنود تلفنها، کتابهای ممنوعه که در کاغذ قهوهای پیچیده میشدند و در انتهای کمدها پنهان میگردیدند، و گفتوگوهای آهستهٔ پدر و مادرم (به زبان ییدیش، زبان خانگیِ راز و پنهانکاری). در روزی که پدرم اخراج شد و تلفن زد تا خبر را بدهد، شنیدم که مادرم با لحنی کنایهآمیز به او «تبریک» گفت؛ صدایش میلرزید و اشک در چشمانش جمع شده بود. من، به شیوهای که کودکان میفهمند، پیچیدگی واکنش او را درک میکردم، بیآنکه جزئیاتش را کاملاً بفهمم. سالها، همگی در فضایی آکنده از اضطراب نفس میکشیدیم. هیچ راهی برای محافظت ما از هیاهوی رسانهای وجود نداشت. روز بعد از تعلیق پدرم، یکی از دانشآموزان برای ارائهٔ «اخبار و دیدگاهها»ی خود، بریدهای از یک روزنامهٔ زرد را به کلاس پنجم دبستان ما آورد. او شروع کرد: «دیروز هشت معلم کمونیست از کارشان معلق شدند، و ما یکی از آنها را میشناسیم». خشکم زد. واکنشم آمیزهای از ترس و غرور بود، اما واکنش معلمم حمایتی بود. گفت: «متشکرم، برای امروز وقتمان همینقدر است؛ حالا بچهها، کتابهای ریاضیتان را باز کنید». چند سال بعد، در جریان دعوایی در حیاط مدرسه، دختری مرا «دخترِ یک سگِ کمونیست» صدا زد. عکسی هم از من، خواهرم و چند کودک دیگرِ معلمان اخراجشده وجود دارد که در برابر هیئت آموزشوپرورش دست به تجمع اعتراضی زدهایم. من پلاکاردی در دست دارم که چیزی دربارهٔ منشور حقوق میگوید؛ روی پلاکارد خواهرم نوشته شده است: «بابای من مردی شجاع است؛ باید تحسین شود، نه اخراج». ما از همان سالهای نخست فهمیده بودیم که مبارزهٔ او، مبارزهٔ ما هم هست.»
اسکات در توصیف مقاومت و ایستادگی مینویسد: پدر من، مانند بسیاری دیگر از همنسلانش، با جسارتی چشمگیر در برابر بازجویان بلندپایه ایستادگی کرد. جین اسمیت در کتاب تازهاش با عنوان «آموزش در فهرست سیاه» روایت میکند که پدر خودش، که او نیز معلم یک مدرسه دولتی بود، در برابر پرسشها درباره وابستگیهای کمونیستیاش چگونه واکنش نشان داد. او در پاسخ میپرسد آیا وکیلی که از او بازجویی میکند، با همان جدیت و سماجت به دنبال فاشیستها، نژادپرستان و یهودیستیزان هم میرود یا نه. وکیل اما با بیحوصلگی جواب میدهد: «این منم که سؤال میپرسم».
این خطوط را که میخوانم به حافظه تاریخی باز میگردم و به یاد میآورم که حکومت هیتلر چپها را هم دستگیر کرد و بسیاری از آنها را به اردوگاههای کار اجباری و اردوگاههای مرگ نازیها فرستاد. اسکات ادامه میدهد : کتاب «پیگرد قضایی پروفسور چندلر دیویس» نوشتهٔ استیو باترسن (۲۰۲۳)، زندگینامهٔ ریاضیدانی را روایت میکند که در سال ۱۹۵۳ از دانشگاه میشیگان اخراج شد و صحنهای مشابه را به تصویر میکشد. دیویس در جلسه رسیدگی خود در برابر کمیتهٔ فعالیتهای ضدآمریکایی مجلس نمایندگان، به یک تناقض منطقی در برداشت کمیته از پاسخهایش اشاره میکند. او میگوید بار دیگر با هر میزان تأکید و هر مقدار جزئیاتی که لازم باشد تصریح میکند که طرفدار تبادل آزاد اندیشههاست و با شکل دادن به افکار از راه دیکتهکردن مخالف است. سپس اضافه میکند اگر کمیته بر این باور است که عضویت در حزب کمونیست به خودی خود به معنای نفی این دیدگاه است، ناچار باید نتیجه بگیرد که او چنین عضویتی را انکار کرده است. دیویس در پایان تأکید میکند که حاضر نیست در اینباره اظهار نظر بیشتری کند. محبوبترین صحنهٔ من در فیلم «اوپنهایمر» ساختهٔ کریستوفر نولان نیز لحظهای است که آلبرت اینشتین در واکنش به حضور شخصیت اصلی در برابر هیئتی از کمیسیون انرژی اتمی، همکارش را دلگرم میکند و میگوید: «بهشان بگو بروند به جهنم.»
بازگشت الگو با زبان جدید
دههها بعد، با آغاز دوره جدید ریاستجمهوری ترامپ، بسیاری از تحلیلگران بر این باورند که همان الگو، اینبار با زبانی تازه، در حال بازتولید است. برچسب «کمونیست» جای خود را به عباراتی چون«ووک»، «چپ افراطی» و «دشمن داخلی» داده است. پس از برخی حملات و تهدیدها علیه چهرههای محافظهکار، مقامها و رسانههای نزدیک به دولت بارها از «تهدید امنیتی چپ رادیکال» سخن گفتند؛ روایتی که بهطرز نگرانکنندهای یادآور منطق دهه پنجاه است، زمانی که هر بحران میتوانست بهانهای برای گسترش سرکوب سیاسی باشد.
در دانشگاهها، بازداشت دانشجویان معترض، فشار بر استادان حامی اعتراضها و تهدید به قطع بودجه بهدلیل «تحمل فعالیتهای چپگرایانه»، نشانههای روشنی از این تشابه تاریخی است. در حوزه فرهنگ و رسانه نیز، حذف مدیران منتقد و تعلیق برنامهها در فضایی از تهدید سیاسی و فشار مقرراتی، همان سازوکار حذف غیرمستقیم را بازتولید میکند که در دوران مککارتیسم رایج بود.
در هر دو مقطع تاریخی، «امنیت ملی» بهانهای برای محدودسازی آزادیهای مدنی بوده است: یکبار با نام خطر کمونیسم، و بار دیگر با عنوان تهدید داخلی یا افراطگرایی چپ. این شباهتها تصادفی نیستند؛ بلکه نشاندهنده تداوم منطقی هستند که سرکوب را نه استثنا، بلکه ابزار عادی حکمرانی میداند.
پیوند حافظه آمریکا و ایران
برای من، این تحلیل صرفاً یک بحث دانشگاهی نیست. حافظه تاریخی من و ما با خاوران و کشتارهای جمعی دهه شصت پیوند خورده است؛ با سرکوب چپ در دوران پهلوی و جمهوری اسلامی. خواندن روایت اسکات از کودکیاش، از شنود تلفنها، کتابهای ممنوعه و تحقیر اجتماعی، حسی از درک متقابل تاریخی و همدردی عمیق سیاسی ایجاد میکند. این تجربهها مرا به یاد کودکانی چون بهاره و بیژن منشی میاندازد که همراه با والدینشان به زندانهای جمهوری اسلامی منتقل شدند؛ کودکانی که هزینه مبارزه سیاسی والدینشان را با زیست روزمره خود پرداختند.
بانو صابری، همسر عباس منشی، از جانباختگان خاوران، به همراه فرزندانش، بهاره و بیژن، در دهه شصت به زندانهای جمهوری اسلامی منتقل شدند و مدتی همراه عباس منشی زندانی بودند. بهاره منشی هنوز گاهبهگاه از خاطرات زندان مینویسد؛ از آخرین دیدار با پدرش، پیش از اعدامهای دستهجمعی زندانیان سیاسی چپ. روایتهایی که هر بار خواندنشان، خشم فروخوردهای را زنده میکند؛ خشمی که از دل آن یک مطالبه تاریخی سربرمیآورد: نه فراموش میکنیم و نه میبخشیم.
حافظه تاریخی سرکوب نیروهای چپ در دوران پهلوی و جمهوری اسلامی، ناگزیر با تجربههایی چون مککارتیسم در ایالات متحده پیوند میخورد و یادآور این واقعیت است که بازتولید فاشیسمِ چپستیز و چپهراس، خطری محدود به یک جغرافیا یا مقطع تاریخی خاص نیست، بلکه پدیده و خطری جهانی است. در این چارچوب، و همزمان با رشد گرایشهای راستگرایانه اقتدارطلب در سطح بینالمللی، سرکوب چپ در ایران را نمیتوان امری حاشیهای یا صرفاً واکنشی دانست؛ این سرکوب بخشی ساختاری از پروژههای اقتدارگرایانهای بوده است که حذف بدیلهای سیاسی و اجتماعی را دنبال کردهاند. بدیل در اینجا یعنی راهها و گزینههای دیگر برای فکر کردن، زندگی کردن یا سازماندهی جامعه، در برابر وضعیتی که فقط یک دیدگاه یا یک مدل از سیاست و جامعه مجاز دانسته میشود.
در ادامه همین منطق، آنچه امروز در بخشی از گفتمان اپوزیسیون راست ایران مشاهده میشود، گفتمانی که میتوان آن را همراستا با پروژههای ترامپیستی و معادلهای موسوم به «میگا» دانست، نشانهای نگرانکننده از تداوم همان الگوهاست؛ الگویی که با عادیسازی چپهراسی، حذف رقیب سیاسی را نه بهعنوان استثنا، بلکه بهمثابه ضرورتی برای «نظم جهانی» در مسیر «نجات» ایران و خاورمیانه معرفی میکند. اینجا میخواهم تاریخ این چند هفته اخیر را با همین موضوعیت مرور کنم. هیچ شکی نیست که رژیم جمهوری اسلامی در مواجهه با اعتراض جمعیت کثیری در ایران دست به یک قتل عام دسته جمعی زد. حاشا و کلا که مسئولیت این جنایت بر دوش نظامی است که «در منطق ترورش، حفظ نظم به معنای حفظ تمامی ابزارهایی را به کار برد که امکان کشتار را فراهم می کند. تصمیم گیری درباره اینکه چه کسی باید بمیرد، کشتناش چه طور توجیه شود، قاتلش چه طور بی مجازات بماند سلاحش چه طور تامین شود و...» است. اما پروژهای تحت عنوان «براندازی» با همکاری حامیان «میگا» ساکن دیاسپورا بر آن است که همچون گذشته خیزشهای مردمی پیوسته در طول تاریخ مبارزات علیه نظام جمهوری اسلامی در داخل ایران ایران را مصادره به مطلوب کند و در مسیر کنترل خبرها از طریق رسانههای دست راستی همچون ایران اینترنشنال صدای متکثر جامعه معترض را تحریف کند. آنچه امروز در زبان، شیوه عمل و رفتار سیاسی بخشی از اپوزیسیون، پس از قتلعام ۱۴۰۴ به دست جمهوری اسلامی، میبینم، شباهت نگرانکنندهای با گفتمان چارلی کرک، جریان راست افراطی در آمریکا و الگوی مککارتیسم دارد. این گفتمان، عمیقاً جنسیتی و زنستیز، مهاجرستیز، هموفوب و نژادپرستانه است و خشونت را نه بهعنوان امری استثنایی یا انحرافی، بلکه بهمثابه ابزاری مشروع برای حذف «دیگری» بازتولید میکند. در هفتههای اخیر، تصاویری بسیاری منتشر شده که نشان میدهد چگونه فعالان و معترضان غیر سلطنتطلب و یا حامی جنبش «زن، زندگی، آزادی» حتی در تجمعات خارج از کشور نیز هدف خشونت لفظی و فیزیکی قرار میگیرند. در یکی از این تصاویر، زنانی که پرچم «زن، زندگی، آزادی» در دست دارند و میکوشند در کنار گروههای سلطنتطلب در تجمعات حاضر شوند، با فحاشی، تحقیر و تهدید روبهرو میشوند؛ به آنها گفته میشود که «چرا پرچم ما را مسخره میکنید؟ پرچم مگر دفتر نقاشی است ». روایت و تصاویری که به تازگی خشونت را در شکل ابزاری طبیعی و مشروع برای نظم سیاسی مطلوب خود میداند. این اشخاص غالب گروههای جمعی میگا و یا سلطنتطلب بهصورت خیلی رادیکالی سعی دارند هر نماد دیگری را حذف کند. این زبان خشونت آمیز و تهدید محور، که آغشته به ادبیات جنسیت زده و حذفی است، میکوشد نه تنها در رسانهها، بلکه حتی در کف خیابانهای کشورهای دیگر روایتهای متفاوت را از صحنه حذف کند. در این منطق، جامعه به شکلی دروغین به دو قطب ساده و بسته فروکاسته میشود: «یا با ما و شکل ما هستی یا علیه ما». حاصل چنین نگاهی، حذف آگاهانهی تصویر تکثر و جایگزینی آن با روایتی یکدست، و اقتدار طلب است؛ تاکید میکنم این رفتارها نمونهای روشن از همان منطق حذفی است که تکثر را برنمیتابد. بازتاب این زبان و رفتارهای خشونتآمیز در فضای سیاسی اپوزیسیون، هشداری جدی است؛ چرا که بهجای ایستادن در برابر منطق سرکوب، همان الگوهای اقتدارگرایانه را با زبانی تازه بازتولید میکند. نمونهای دیگر از این ادبیات و رفتار حذفی را میتوان در توییت دکتر شهرام ماکویی، جراح مغز و اعصاب ساکن کالیفرنیا و از برگزارکنندگان تجمعات سلطنتطلبان، دید. او در واکنش به نقلقولی از نرگس محمدی با مضمون «جنگ را متوقف کنید»، بهصراحت خواستار اعدام شده است؛ واکنشی که نمونهای روشن از خشونت کلامی و منطق حذف در این فضا به شمار میآید. نمونهای دیگر از این منطق و ادبیات حذفی را میتوان در واکنشها به مصاحبهٔ پرستو فروهر دید؛ جایی که بهجای نقد یا گفتوگوی سیاسی درباره مواضع این فعال سیاسی دادخواه، حجم قابل توجهی از زبان خشونت، تهدید و حذف در فضای عمومی و شبکههای اجتماعی به کار گرفته شد.
در این میان با پستی جدید از بهاره هدایت فعال سیاسی و زندانی سابق مواجه شدم که در آن «چپ» با برچسب «پلشتی» همردیف و همسنگِ ملا و مجاهد قرار داده شده بود. ادبیات و منطقی نه همانند اما مشابه با نمونههای دست راستی آن در دیاسپورا. تکرار مواجهه با چنین ادبیات و منطقی مرا به حافظهٔ تاریخی ارجاع داد و شباهتی را با همان اضطرابی تداعی کرد که پیشتر در نوشتههای اسکات درباره موجهای تازهٔ مککارتیسم خوانده بودم. اضطرابی ریشهدار و آشنا؛ هراسی از بازگشت به همان منطق سرکوب که حذف، برچسبزنی و طرد سیاسی را به امری عادی و حتی موجه تبدیل میکند. منطقی که چه در دوران پهلوی و چه در جمهوری اسلامی، برای حذف چپ از خشنترین ابزارها استفاده کرده است. پیش از کشتار آبان ۱۴۰۴، قتلعام چپها، گورهای دستهجمعی خاوران و دیگر گورهای بینامونشان در تاریخ ایران ثبت شده بود؛ حافظهای که پاککردنش نه ممکن است و نه اخلاقی. پس از انتشار این پست، واکنشهای بسیاری شکل گرفت، اما واکنش بهاره منشی، در جایگاه بازماندهای از جنایتهای دههٔ شصت، برای من اهمیت ویژهای داشت. او با نقد صریح وقاحت نویسنده، یادآوری کرد که بهاره هدایت دچار چرخشی سیاسی شده است؛ چرخشی که پیش از پیوستن به جریان سلطنتطلب یا آنچه برخی «پادشاهیخواهی» مینامند، با دعوت بازماندگان دههٔ شصت به سکوت همراه بوده است؛ سکوتی برای آنکه نخستوزیر دوران قتلعام چپها و مجاهدین، پاسخگوی نقش و مسئولیت خود نشود. ادمین ادبیات دیگر همچنین در پاسخ هدایت نوشت: «میرحسینی که روزی از او حمایت میکردی، در وهلهٔ نخست چپها را سلاخی کرد؛ بعد میرِ شما شد و حالا در لباسی دیگر دوباره برای سلاخی چپها سرود میخوانی. باشد؛ فقط بگذارید تاریخ ثبت کند.» در ادامه، به استوری سمانه سوادی، فمینیست و وکیل ساکن لندن، برخوردم که نوشته بود: «همزمان نمیتوانی از رنج بازماندگان دههٔ شصت و اعدام چپها برای زدن موسوی استفاده کنی و خودت شعار ‘مرگ بر چپ’ بدهی. در زمان نخستوزیری او، این ‘شعار’ بالفعل محقق شده بود. اگر هنوز حذف و مرگ مخالف را میخواهید، با جنایت مسئلهای ندارید؛ فقط با عامل آن مشکل دارید.» با خواندن این استوری، بار دیگر به حافظهٔ تاریخیام بازگشتم؛ به بازنشر شعار «مرگ بر سه فاسد، ملا، چپی، مجاهد» در جریان جنبش «زن، زندگی، آزادی»؛ شعاری که توسط یاسمین پهلوی، همسر رضا پهلوی، در پاسخ به شعار «مرگ بر ستمگر، چه شاه باشه چه رهبر» بازنشر شد. جنبشی که سپس بهطور ابزاری مورد استفاده قرار گرفت تا رضا پهلوی خود را بهعنوان «صدای مردم» در خارج از ایران جا بزند؛ تلاشی که با اوجگیری جنبش ماگا و پیروزی دونالد ترامپ، کوشید نسخهای ایرانی از این پروژهٔ ضدزن، چپستیز و فاشیستی را به جامعه عرضه کند.
اسکات پس از روایت تاریخ شخصی و سیاسیاش بهعنوان نماینده بخشی از جامعه سیاسی میخواهد موج جدید مککارتیسم را بهعنوان ادامهٔ تاریخیِ سرکوب چپ بشناسد و در برابر آن منفعل نماند. به نظر او، همانطور که در دههٔ ۱۹۵۰ کمونیستها، ترقیخواهان، لیبرالها و اتحادیههای چپ هدف قرار گرفتند، امروز نیز استادان، دانشجویان و نهادهایی که دیدگاههای ضدسرمایهداری، ضدنژادپرستی، ضدصهیونیستی و مدافع عدالت اجتماعی دارند، با ابزارهای تازهای سرکوب میشوند. او تأکید میکند که حذف سیاستهای تنوع و برابری، برچسبزدنِ سیاسی به حمایت از فلسطین بهعنوان «یهودستیزی»، و مداخلهٔ مستقیم دولت در دانشگاهها، همگی تلاشی سازمانیافته برای خاموشکردن چپ و تهیکردن آموزش از محتوای انتقادی آن است. اسکات جامعهٔ دانشگاهی و عمومی را فرامیخواند که مانند نسل پیشین چپ، به مقاومت جمعی، شبکهای و اصولی متعهد بمانند، حتی بدون این توهم که تاریخ لزوماً به سود آنها پیش خواهد رفت، زیرا دفاع از آموزش دموکراتیک، آزادی اندیشه و حق اعتراض، خود شکلی از مبارزهٔ سیاسی است که عقبنشینی از آن به معنای واگذاری کامل میدان به قدرت خواهد بود
قصد من از نوشتن این مطلب آن است که، همانند جون اسکات و دیگر فمینیستها و منتقدان چپ که نسبت به گسترش روزافزون گفتمانهای چپستیز هشدار دادهاند، بر ضرورت بهیادآوردن تاریخ معاصر، و نهچندان دور، کشورمان تأکید کنم و این اضطراب شخصی و جمعی را ثبت کنم. این یادآوری در پیوند با تأکید آدری لرد فمینیست، شاعر و نویسنده چپگرای سیاه بر شکستن سکوت معنا پیدا میکند؛ آنجا که صریح مینویسد: «سکوت من هرگز مرا محافظت نکرد، و سکوت شما نیز شما را محافظت نخواهد کرد.» از این منظر، نام بردن چپستیزی و چپهراسی، خطاب قرار دادن چپستیزان و بهزبانآوردن تجربههای سرکوب نه انتخابی اخلاقی، بلکه ضرورتی سیاسی است. مواجههٔ جمعی و شبکهای با ادبیات، رفتارها، روشها و گفتمانهای ضد چپ و چپهراس، شاید تنها راه ایستادن در برابر امکان بازتولید کشتار و سرکوب باشد.




نظرها
نظری وجود ندارد.