اشعار علی صبوری: زوال انسانیت و زبان در دی خونین
حسین نوشآذر- اشعار علی صبوری بیانگر زوال انسانیت و زبان در جامعهایاند که از سوگواری محروم شده است. وقتی فاجعه از حدِ تابآوری فراتر رود، سازوکارهای طبیعیِ سوگ فلج میشوند؛ زبان از نامگذاری درد.
ابتدا اشعار را با صدای شاعر در یک برنامه رادیویی میشنویم:
بی پناهی انسان
کوها
در قتل گرسنگان
غریوی از آن دست برآوردند
که سوگواران را بشاید
و شاعران
آن سان در بی پناهی انسان گریستند
که شعر جزداغ شهریور
سخنی برزبان نیاورد
آه… که بر سلاخی انسان در دی
نه شعر را یارای سخن گفتناست
و نه چشم را توان گریستن
در این هراس خوف آور
کلاغی پیر بر بام غسالخانه
بی وقفه غار غار میکرد
آمبولانسها آژیرکشان در آمد و شد بودند
و خبر از فاجعهای هولناک میدادند
دراین هراس خوف آور
سوگواران مویه کنان درپی تابوت ها
به سمت گورستان ها میدویدند
و این ظلمت بی ریشه ، هلوکاست عریانی را رقم میزد
تابوت های بسیاری همچنان در راه بودند
به دیوار غسالخانه تکیه دادم
و تو را به یاد آوردم
که از پاییزی زودهنگام میگفتی
باران آرام آرام میبارید
سربه شانهی مردم منتظر و بهجانآمده گریستم
ساعت از شش عصر گذشته بود
غسالخانه سه شیفت کار میکرد
عینکام را ، اشک هایم را پاک کردم.
باران بیامان میبارید
چراغ گورستان روشن شد
و همچنان از تابوت تو خبری نبود
غریوی بیپایان به گوش میرسید
نیم رخ ماه در آسمان پیدا بود
با مردم خسته و عاصی
به پشت بامها برگشتم.
اشعار علی صبوری، شاعر، پژوهشگر و عضو کانون نویسندگان ایران صرفاً شرح یک واقعه نیستند، بلکه نشان میدهند چه بر سر انسانیت، زبان و احساسِ جمعیِ ما آمده است. سوگِ سالم نیازمند دو رکن است: توانایی نامگذاری بر درد از طریق گفتار و امکانِ تخلیه هیجانی از طریق گریه. اما هنگامی که فاجعه آنقدر تکرارشده و بزرگ میشود که از ظرفیت تحمل فراتر میرود، جامعه دچار کرختی عاطفی میشود: زبان از کار میافتد و اشک میخشکد. شعر اول دقیقاً این فلجِ سازوکارهای طبیعیِ سوگ را به تصویر میکشد: حافظهٔ جمعی، چنان از زخمهای شهریور ۱۳۶۷ انباشته است که واژگانی برای بیان دردِ دی ۱۴۰۴ باقی نمانده و زبان، کارکرد معناسازیِ خود را از دست داده است.
در شعر دوم، ابعاد دیگری از این فروپاشی آشکار میشود: ویرانی آیینهای سوگواری و ناامنیِ وجودی. هنگامی که سوگواران مجبورند دنبال تابوتها بدوند و غسالخانه به کارخانهای سهشیفته تبدیل شود، هیچ فضای آرامی برای سوگواریِ معنادار باقی نمیماند و سوگِ شخصی در هیاهوی مرگِ جمعی گم میشود. از همه دردناکتر، پیدایش وضعیت فقدانِ مبهم است؛ انتظاری پایانناپذیر برای عزیزی که شاید هرگز بازنگردد، بدون جسد، بدون آیینِ ختم و بدون قطعیت. این نوع سوگ هرگز به پایان نمیرسد و اضطرابِ ناشی از آن، جامعه را دچار فرسایشی مداوم میکند.
شاعر در این اشعار هشدار میدهد که سلبِ حق سوگواری، اقدامی است به مراتب مخربتر از کشتن؛ چرا که باعث مرگ روانِ جمعی، زبانِ گفتوگو و آیینهای همدلی میشود. هنگام خوانش این شعرها، این احساس به انسان دست میدهد که چیزی بنیادین در ما شکسته است و ترمیم آن به زمانهایی دراز نیاز دارد. شاید تنها کاری که اکنون میتوان انجام داد، سکوت نکردن است: حتی اگر واژهها از بیان آنچه که در دی خونین گذشت ناتوان باشند، باید به یاد آورد، نام برد و نگذاشت این درد به فراموشی سپرده شود.
در ساوند کلاد، اسپاتیفای و کستباکس بشنوید.






نظرها
نظری وجود ندارد.