چرا روایت آزار همیشه منسجم نیست؟
دربارهی مکثها و لکنتهای بحرانی
سارا امیریان ـ اگر هنوز بتوان از امکان عدالت فمینیستی و رهاییبخش سخن گفت، یکی از ملزوماتِ مسیر پرچالشِ تحقق آن، بهرسمیتشناختنِ خودِ این لکنت و ناتمامی در روایت است، نه در حذف ناتمامیِ روایت یا صیقلدادنِ آن درجهت کاملشدن؛ اینکه بپذیریم پارهپاره بودن جملات راوی، ناشی از لالشدگی زبانش در برابر تروما، و نیز برآمده از ناتوانیاش در هماوردی با زبانِ مسلطِ آزارگری است؛ اینکه ناتمامیِ روایت نه خصلتی ناقضِ حقیقت، بلکه تنها شکلِ ممکن، و عریانترین وجهِ ظهورِ آن است.

زنان و باورپذیری روایتها

ما در زمانهای سهممان از ستم دیرینه بر زنان را دریافت میکنیم که درهمتنیدگی ساختاری مرد-پدرسالاری با نظم جهانیِ سرمایهدارانه مناسبات ستم بر زنان را بسی پیچیده کرده است. پس، دور از ذهن نیست که در چنین جهانیْ دستیابی به عدالتِ فمینیستی و رهاییبخش نتواند در مسیرهای ساده و سرراستی متحقق شود. اگر از چنین منظری به ارزیابی جنبش «من هم» (me too) برآییم، شاید کمتر در معرض خطر سوگیریهای قطبیشده قرار بگیریم. در این صورت، شاید بتوان به این توافقنظر رسید که جنبش «من هم» در عین اینکه - بیگمان - سرفصل تازهای به مسیر مبارزاتی زنان افزوده است، ولی همزمان، بهمیانجی رویارویی با محدودیتهای خود، سویههای دیگری از لایهمندی و پیچیدگی این مسیر پرچالش را نیز عیان کرده است. و در نهایت اینکه، هم بهواسطهی دستاوردهای این جنبش، و هم موانع و محدودیتها و چالشهای پیشِ روی آن، آماج ضروریِ پیکارهای آتی زنان نمایانتر شدهاند: از تغییرات کلان ساختاری و حقوقی و دگرگونی نهادهای اجتماعی، تا ضرورت بازآراییِ ذهنیت عمومی و صورتبندیهای مسلط دانش و زبان و غیره.
هر بار که بهمیانجی روایتگریهای برخی زنان در فضای رسانهای ایران با مورد تازهای از آزارگری یک مرد مواجه میشویم، خواهناخواه - در کنار آن مورد مشخص -کارکردها و افقهای جنبش «من هم» در مرکز توجه عمومی قرار میگیرند و همزمانْ کلیت این جنبشْ توامان در معرض ستایش/تقدیر و انتقاد/اتهام قرار میگیرد. از آنجا که در مواردی این چنین، عدالت فمینیستی نهفقط دشواریاب بلکه بهطور نزدیکی با فهم حقیقت درهمتنیده است، نحوهی داوری و موضعگیری و کنش فمینیستی خود به موضوع چالشی جمعی برای فعالان فمینیست بدل میشود. چرا که نیازمند توجه همزمان به لایههای متعددی از مسالهای پیچیده و چندوجهی با مولفههایی درهمتنیده است؛ چالشی که مواجههی مؤثر با آن مستلزم فراخواندن و بازیابیِ خرد جمعیِ زنانه است. در این نوشتار کوتاه، میکوشم به سهم خود یکی از سویههای این لایههای بنیادین را برجسته کنم. چون با اینکه این سویه بخشی جدانشدنی از روایتگریِ آزار یا بیان تروماست، - دستکم بنا به مشاهدات شخصیام - در اغلب مناقشات و مباحثات رسانهای حول روایتگریِ آزار نسبتاً مغفول میماند یا کمتر تصریح میشود. آنچه در ادامهی نوشتار به آن میپردازم امتناع ناگزیر انسجام در روایتِ راویِ آزارگری است.
وقتی روایتی از آزار مکتوب میشود یا در فضای عمومی طرح میشود، بلافاصله با موجی از واکنشها و بازخوردهای متفاوت و متعارض روبرو میشود: ابراز همدلی و خشم و ابراز تردید و اتهام. در شق دوم، جدا از قربانینکوهیهای صریح و قضاوتهای اخلاقیِ صلب که راوی را موجودی منفعل، بیاراده یا حتی همدستِ آزارگر جلوه میدهند، برخی از بازخوردها روایت راوی را از منظر ابهام و تناقض در روایت زیر سؤال میبرند. در هیاهوی رسانهایِ برخاسته از قضاوتها و پیشداوریها، نوع بازخوردها یا شیوههای مواجهه با روایت آزار معمولاً حامل کاستیهای متعددی هستند که میباید – بهرغم دشواریهای موجود – آنها را به نقد کشید. من اما در این نوشتار تنها میخواهم به رویکردی بپردازم که روایت راوی را از زاویهی متناقض یا نامنسجمبودنِ آن زیر سؤال میبرد و در مقابل میخواهم یک مسیر ضروری ولی نسبتاً مغفولمانده را برجسته کنم: تلاش برای خواندنِ همدلانهی جاهای خالیِ روایت، یعنی بغضها، حبسشدگیِ نفسها و سکوتهای راویِ آزار، که بهناگزیر در روایتِ او غایباند؛ رنجی که در تن-روان آزاردیده رسوب میکند، و کلمههایی که برای روایت آن رنج کم میآیند و روایت را «نامسنجم» جلوه میدهند. باید توجه داشت که وقتی یک زن آزاردیده تصمیم میگیرد سکوتش را بشکند، کلمات چطور در مرز میان تجربهی تروما و قدرتِ ساختارهای مسلط، ازجمله خود زبانی که تاروپود معناسازش مردانه تنیده شدهاند، متولد میشوند یا سقطجنین میشوند. و اینکه خود راوی پیشاپیش و بیش از همه میداند که تلاش او برای روایتگری، تلاشی ناتمام خواهد بود، چرا که او قادر نیست در مصاف با قدرت فراگیرِ ساختارها از آستانهی توانش فراتر برود.
نکته اینجاست که این ناتمامیِ روایت، نقص اجتنابپذیرِ آن روایت/نوشته یا برآمده از ضعف شخصی راوی نیست؛ بلکه نتیجهی مستقیم همان ساختاریست که بافتار تجربهی آزار را در وضعیتی نابرابر (باز)تولید کرده است و حتی زمینهی فهمپذیری آن تجربه (حتی برای خود آزاردیده یا راوی) را نیز تعیین میکند. از سوی دیگر، رابطهای که آزار در متن آن رخ میدهد، خود اغلب بهلحاظ ساختاریْ میدانی نابرابر است که در آن، جایگاه اجتماعی و نیز برخورداری از هنجارهای اجتماعیِ حمایتگر بهنحوی کاملا نابرابر توزیع شدهاند؛ همچنان که امکان دسترسی به مفاهیم (ابزارهای فهم و تفسیر)، زبان بهمثابهی ابزار بیان. در نتیجه، معمولاً طرف مذکرِ رابطه پیشاپیش ابزارهای اجتماعی و زبانی و هنجاری بیشتری برای برنشاندن تفسیر خود از واقعه در اختیار دارد. بنابراین، این توزیع اجتماعی نابرابر جایگاههای فردی و امکانات/ابزارهای بیانگری، دستکم به دو طریق به زیانِ روایتگر آزار (زن) عمل میکنند: نخست، کاستیهای بیانیْ بر توان روایتگری و توان دفاع از روایت از جانب راوی تأثیر منفی میگذارند؛ دوم، زمینهی هنجاری-اجتماعیِ مردسالارانه و پیشداده، شانس بازشناسی/پذیرش روایت زن آزاردیده را فرومیکاهد. و چنان که میدانیم، آگاهی ضمنی زنان آزاردیده از این نابرابری ساختاری و بنیادی، موجب میشود بسیاری از آنان از روایتگری اجتناب کنند. در مواردی هم که روایتگری رخ میدهد، ردپای این بیاطمینانی و هراس را میتوان هم در شکل و هم در مضمون روایت یافت؛ ردپایی که خود معمولاً در بافتار مناسبات معرفتی مسلط («منطقمحوریِ مردانه») بهمنزلهی فاکتوری «عاطفی»، علیه مضمون روایت تفسیر میشود؛ نظیر داعیهی عدم انسجام روایت.
شاید هنوز برخی بر این تصور باشند که هنجارها و ساختارهای اجتماعی معیوب و ستمگرانه بیشتر بر لایههای اجتماعی و محیطهایی اثرگذارند که از تفکر انتقادی و دانش انتقادی محروماند؛ اکثریتی از جامعه که «تودههای عوام» خوانده میشوند. شاید بخشا اینگونه باشد و داوری نهایی دربارهی آن نیازمند بررسیهای آماری و مستندات تجربیست. اما بنا به مشهودات مکرر، همین سازوکارهای معیوب و آسیبزا در فضاهایی که عموما به لایههای نخبگان فکری و فرهنگی جامعه تعلق دارند نیز اثرگذارند. و این امر البته نباید مایهی تعجب باشد: چون در این محیطهای اجتماعی نیز سلسلهمراتب مردانه زمینههایی برای جایگیری و بازتولید خود مییابند؛ ازجمله در دسترسی نامتقارن/نابرابرِ زنان و مردان به زبان، دانش، سرمایهی اجتماعی؛ ضمن اینکه میباید سهم همهی پیشزمینههای هنجاری، ساختاری، و نهادینی که این عدم تقارن و نابرابری را بازتولید میکنند را نیز لحاظ کرد. در این هندسهی اجتماعیِ نابرابری، امتیاز جنسیتی مردان، در مجاریای شکل میگیرد که اغلب عرصههایی خنثی (بهلحاظ جنسیتی) یا انتقادی (نسبت به مناسبات اجتماعیِ مسلط) بهنظر میرسند. حال آنکه در اینجا، نهفقط مردان همچنان (همانند محیطهای دیگر) در موقعیت قدرتِ پیشداده میایستند، بلکه دسترسی نامتقارنشان به دانش و سرمایهی اجتماعی (در مقایسه با زنان) پیشاپیش جایگاه بالاتری در توان تفسیرگری و معنابخشی تنشها و تعارضات به آنها میدهد و روایت یا ضدروایت آنها را باورپذیرتر میکند. در نتیجه، در چنین فضاهایی، روایت آزار - بیش از هر زمان و مکان دیگری – در معرض این خطر قرار میگیرد که بهجای آنکه همچون تجربهای عینی تلقی شود (تجربهای که ابعاد حقیقی آن باید شناسایی شوند)، صرفا به میدانی هرمونوتیکی بدل میشود؛ جایی که چارچوب و معیارهای سنجش و تفسیر پیشاپیش بر مدار جایگاه مردان تکوین یافتهاند. در این وضعیت، زن برای بیان آنچه بر او گذشته، با این مانع مواجه است که باید رنج خود را درون ظرف زبانیای بریزد که واژگانش پیشاپیش در مقایسه با منبعِ قدرت بیانِ مردانه، کمرمق و ضعیفاند. بنابراین، واژگان و جملات روایت زن آزاردیده، نهتنها در اثر شلاقهای ترومای آزار گسسته میشوند، بلکه همچنین داغ اضطرابی دایمی از پیشآگاهی به این عدم توازن قدرت را بر پیشانی خود دارند.
وانگهی، راوی اغلب خود با مجموعهای از قطعات پراکنده در بازاندیشیاش به تجربهی آزار مواجه است: احساسهایی که دیر فهمیده شدهاند، لحظههایی که فقط در بازگشت معنا پیدا میکنند، و شکلی از وابستگی عاطفی که در اثر آنها خود راوی علیه خودش عمل کرده است. بههمین سان، آنچه به زبان میآید قطعهوار است و همیشه کمتر از آن چیزیست که رخ داده، چون تجربهی آزار از ابتدا در جایی ساخته شده که قدرتْ در آن حی و حاضر بوده و حتی در نحوهی فهم آن (برای خود راوی) اثر گذاشته است. همین است که روایت آزار اساساً نمیتواند انسجام، منطقِ خطی و صراحتِ زبانیِ مورد انتظار در زبان مسلط را برآورده کند.
بنا به مجموع این دلایل و زمینهها، تجربیات زنان از تروما و آزار، همانند برخی دیگر از تجارب ستم، پیش از آنکه به قالب کلمات درآیند، در تن و روان آزاردیده رسوب میکنند. واقعه در گوشت، در انقباض ماهیچهها، در اضطرابهای بینامونشان تنانه و در فروپاشی روانی حضور دارد، حال آنکه برای رسیدن به پیشخوانِ زبان، لکنت میگیرد؛ کلمات کم میآیند و راهِ گلو بسته میشود؛ نه به این خاطر که راوی چیزی برای گفتن ندارد، بلکه به این دلیل که زبان موجود، برای بازنماییِ خشونتی که در لفاف صمیمیت و بعضا در فضای توجیهات کلامی/فکری پنهان میشوند، فاقد واژگانِ لازم است. آن بغض و حبسشدگی نفس و سکتههای کلام که از لابلای سطور برخی از روایتها حس میشوند، نشانههایی از همین لالشدگی تحمیلیاند.
و درست در همینجاست که خشونتِ زبانی جامعه دوباره بازتولید میشود و امکان استمرار پیدا میکند: در لحظهای که مخاطبان و بازیگرانِ فضای عمومی، بهجای آن که این لکنت، این ناتمامی، و این کمآمدنِ کلمات را اثرِ مستقیم ساختارهای ستم/آزار ببینند، آن را بهعنوان ضعف و عدم انسجامِ روایت، ابهام اخلاقی یا بیاعتباری شهادت تعبیر میکنند. از زن آزاردیده انتظار میرود تجربهاش را در کمالِ متانت، شفافیت، صراحت و انسجامِ استدلالی و تئوریک روایت کند. در حالی که نهتنها منطق زبانی و معنایی مسلط اساساً فاقد چنین جعبهابزارهایی برای بیان این دست تجربههای زنانه است، بلکه خود زن آزاردیده/ستمدیده (راوی) نیز تنها بهمیانجی همین زبان مسلط قادر است تجربهاش را بازاندیشی کند و به فهم در آورد؛ با اینکه متأثر از فشارهای پنهان یا صریح رنجی که متحمل شده است، خواهناخواه به کرات - در حیات درونیاش - به آن تجربه بازمیگردد یا با آن تصادم میکند. یعنی طلب انسجام روایت از راویْ در شرایطی مطرح میشود که نفس تجربهی آزار در بافتار فضای مسلط مرد-پدرسالارانه، پیش از هر چیز، توانِ بازاندیشیِ معناساز و انسجامبخشیِ زبانی را از او سلب کرده است (یا در او مختل کرده است).
در این وضعیت، شهادتدادن زن آزاردیده، دقیقاً بهدلیل همان «ناتمامبودنش»، شکلی از مقاومت در برابر حذف و خشونت است. چون تلاشیست برای «واژگون کردن الگوهای مسلط زبان/بیان»؛ و بههمین سان، تلاشیست برای بهچالشکشیدن معرفتشناسی مسلط مردانه. چون خشونت فقط در آنچه اتفاق افتاده جای ندارد، بلکه همچنین در ساختار قدرت مردسالاری جریان مییابد که تعیین میکند چه رنجی «قابل روایت» است و چه شهادتی بهلحاظ معرفتی درخور توجه است؛ ساختاری که از روایت آزار، با ارجاع به پریشانی و لکنتِ زبانِ راوی (فقدان انسجام معرفتی)، سلب اعتبار میکند و راوی را در همان ابتدای مسیر پرچالش شهادتدادن، فاقد توانایی شهادتدادن معرفی میکند.
میراندا فریکر (Miranda Fricker) در کتاب معروف «بیعدالتی معرفتی» (Epistemic Injustice)، مفهوم «بیعدالتی شهادتی» (Testimonial Injustice) را بهمنزلهی یکی از ارکان اصلیِ «بیعدالتی معرفتی» پیش میگذارد. این مفهوم میتواند ضرورت آنچه در این نوشتار مورد نقد قرار گرفته است را روشنتر کند. چون «بیعدالتی شهادتی» - از دید فریکر - زمانی رخ میدهد که بهواسطهی کارکردهای پیشدادهی سوگیریهای ساختاری (مثلاً برآمده از جنسیتزدگی) یا هویتمحور، به کلام و شهادت یک فرد ستمدیده کمتر بها داده میشود:
بیعدالتی شهادتی، نوعی پیشداوریِ هویتمحور است که باعث میشود شنونده/مخاطب، سطح پایینتری از اعتبار و وثوق را برای کلام گوینده قائل شود؛ این کار، سوژه را از جایگاه خود یک فرد صاحب معرفت پایین میکشد و تخریب و کوچک میکند.
با این اوصاف، اگر هنوز بتوان از امکان عدالت فمینیستی و رهاییبخش سخن گفت، یکی از ملزوماتِ مسیر پرچالشِ تحقق آن، بهرسمیتشناختنِ خودِ این لکنت و ناتمامی در روایت است، نه در حذف ناتمامیِ روایت یا صیقلدادنِ آن درجهت کاملشدن؛ اینکه بپذیریم پارهپاره بودن جملات راوی، ناشی از لالشدگی زبانش در برابر تروما، و نیز برآمده از ناتوانیاش در هماوردی با زبانِ مسلطِ آزارگری است؛ اینکه ناتمامیِ روایت نه خصلتی ناقضِ حقیقت، بلکه تنها شکلِ ممکن، و عریانترین وجهِ ظهورِ آن است.




نظرها
نظری وجود ندارد.