بازپیوند «شبکهٔ بقا»
جانشینی و بازسازی مناسبات قدرت در جمهوری اسلامی
عبدالباسط سلیمانی - شوک جنگ و جانشینی رهبری، شبکهای از نهادهای بیت، شورای عالی امنیت ملی، نیروهای مسلح و نهادهای امنیتی را به بازتنظیم روابط قدرت واداشته است. بازپیوند «شبکهٔ بقا» نشان میدهد جمهوری اسلامی چگونه با رسمیکردن اختیارات اضطراری و فشردگی در ساختار فرماندهی، توان هماهنگی میان مذاکره، فشار نظامی و کنترل داخلی را بالا میبرد؛ بازسازی سازمانیای که ضربات واردشده را به «تجربهٔ بقا» تبدیل میکند، اما مسدودبودن رابطهٔ جامعه با مراکز تصمیمگیری را دستنخورده باقی میگذارد.

حسین طائب و جمعی از فرماندهان سپاه

پنج ماه جنگ، مرگ علی خامنهای، انتقال رهبری به مجتبی خامنهای و کشتهشدن بخشی از فرماندهان عالی نیروهای مسلح، شبکهای را زیر فشار بردهاند که در آن بیت، شورای عالی امنیت ملی، ستاد کل، سپاه، ارتش و فرماندهیهای عملیاتی با اختیارات و وابستگیهای متفاوت به یکدیگر متصلاند و تصمیم از خلال همین رابطههای چندلایه به اجرا میرسد. فشار جنگ از همان ماههای نخست به ترتیبات اضطراری در فرماندهی انجامید، چنانکه احمد وحیدی پیش از حکم تازه عملاً فرمانده سپاه بود و علی عظمایی نیز پیش از رسمیتیافتن جایگاهش در ماههای اخیر با عنوان فرمانده نیروی دریایی سپاه ظاهر شده بود و اکنون بخشی از احکام تازه همان ترتیباتی را رسمی میکنند که ضرورت جنگ پیشتر در عمل ساخته بود. در رأس ستاد کل، این رسمیشدن با روندی قدیمیتر پیوند میخورد، زیرا قرارگاه مرکزی خاتمالانبیا از پیش در ساختار ستاد کل قرار داشته و مأموریت آن طرحریزی و هماهنگی عملیات مشترک نیروهای مسلح بوده است و واژهٔ «تکمیل» در عبارت «تکمیل روند ادغام ستاد کل نیروهای مسلح و قرارگاه مرکزی خاتمالانبیا» نشان میدهد رابطهٔ ستاد کل و قرارگاه پیش از جنگ جاری نیز در مسیر همگرایی بوده و فشار پنج ماه جنگ این روند را فشردهتر کرده است. علی عبداللهی که سالها در ستاد کل حضور داشته و سپس فرماندهی قرارگاه مرکزی را بر عهده گرفته، اکنون به رأس همان ستاد بازگشته و کیومرث حیدری نیز پس از فرماندهی نیروی زمینی ارتش و جانشینی همان قرارگاه، جانشین او شده است. جنگی که همزمان پدافند و عملیات موشکی، نبرد بر سر هرمز و حملات به پایگاههای منطقهای را درگیر کرده، هر فاصله و اصطکاک میان تصمیم سیاسی، طراحی نظامی و اجرای عملیات را پرهزینهتر ساخته و فشار همین تجربه اکنون رابطهٔ ستاد کل و فرماندهی عملیاتی را در امتداد روند همگراییِ از پیش موجود میان آنها فشردهتر میکند.

کوتاهترشدن فاصلهٔ طراحی و اجرا، تصمیم سیاسی را نیز به بخشی از همین بازسازی تبدیل میکند و چند روز پیش از احکام نظامی، انتقال محمدباقر ذوالقدر از دبیرخانهٔ شورای عالی امنیت ملی به سمت مشاور سیاسی رهبر و قرارگرفتن محسن رضایی در مقام دبیر شورا و همزمان نمایندهٔ مستقیم مجتبی خامنهای، تقسیم کار در این سطح را تغییر داده بود. ذوالقدر از قدیمیترین چهرههای سپاهی و امنیتی جمهوری اسلامی است و با انتقال او به حلقهٔ سیاسی بیت، رضایی در رأس دبیرخانهای قرار گرفته که هماهنگی بخش مهمی از تصمیمهای امنیتی و مذاکراتی در آن صورت میگیرد. رضایی در ماههای اخیر مواضع سخت نظامی و زبان تهدید را حفظ کرده و همزمان دربارهٔ شروط توافق نیز سخن گفته است، از آزادسازی ۲۴ میلیارد دلار دارایی مسدودشده بهعنوان آزمونی برای گشودن مسیر توافق حرف زده و ادامهٔ جنگ و محاصره را با تهدید گسترش میدان پاسخ داده است. این دو سوی موضع او با وضعیت کنونی هرمز تناسب دارند، جایی که مذاکره و فشار نظامی هنوز درون یک رابطه عمل میکنند و تصمیم سیاسی باید بتواند در ساختار قدرت و درون سپاهی که پنج ماه جنگیده و هزینه داده پذیرفته شود و در میدان نیز قابلیت اجرا پیدا کند. سابقهٔ فرماندهی رضایی، شبکهٔ قدیمی او در سپاه و دسترسی مستقیمش به رهبر به او امکان میدهد در انتقال چنین تصمیمی میان بیت، شورا، دولت و سپاه نقش بگیرد، خواه نتیجه به توافقی سخت برسد که باید درون ساختار نظامی قابل دفاع و در میدان قابل اجرا شود، خواه مذاکرات دوباره فروبپاشند و فاصلهٔ میان تصمیم سیاسی و بازگشت به فشار نظامی کوتاهتر گردد. زمانبندی انتصاب رضایی نیز درست در همین نقطه اهمیت پیدا میکند، زیرا او در دورهای به جایگاهی مرکزی در تصمیمسازی امنیتی بازگشته که هرمز همزمان میدان اعمال فشار و یکی از محورهای اصلی مذاکره است و جهت مرحلهٔ بعد هنوز از درون همین کشاکش ساخته میشود.
اجرای عملی هر ترتیبی دربارهٔ مسیر عبور، نظارت یا کاهش محدودیتها در هرمز به نیروی دریایی سپاهی میرسد که علی عظمایی اکنون بهطور رسمی فرماندهی آن را بر عهده دارد. عظمایی سالها در جغرافیای عملیاتی خلیج فارس و مناطق مجاور هرمز مسئولیت داشته، فرمانده منطقهٔ پنجم نیروی دریایی سپاه بوده و پیش از صدور حکم رسمی نیز در ماههای اخیر با عنوان فرمانده این نیرو ظاهر شده بود، از همین رو همان فرماندهیای که بخش نظامی و عملیاتیِ ترتیبات احتمالی توافق را در تنگه اجرا میکند، در صورت فروپاشی دوبارهٔ مذاکرات ابزار بازگشت به فشار را نیز در اختیار دارد. این تداوم از جایگاه هرمز اهمیت بیشتری پیدا میکند، زیرا تصمیم سیاسی، توان نظامی، مسیر کشتیرانی و اهرم مذاکره طی جنگ در این نقطه مستقیماً به یکدیگر گره خوردهاند و هر تصمیم تازه نیز برای تحقق عملی باید به فرماندهیای برسد که ابزار فشار در تنگه را در اختیار دارد. اجرای چنین تصمیمی در هرمز یا بازگشت دوباره به فشار، در سطحی وسیعتر به سپاهی متکی است که در جنگ اخیر بخشی از فرماندهی عالی خود را از دست داده و اکنون برای بازسازی پیوستگی فرماندهی به احمد وحیدی و مصطفی ایزدی تکیه میکند، دو فرمانده از نسلی که جنگ ایران و عراق را پشت سر گذاشته و طی چند دهه در سطوح مختلف فرماندهی، اطلاعاتی و ستادی حضور داشتهاند. وحیدی پیش از صدور حکم تازه بالفعل در رأس سپاه عمل میکرد و ایزدی نیز سالها در موقعیتهای راهبردی و ستادی حضور داشته است، از همین رو اقتدار آنان در سابقهٔ طولانی، روابط درونی و تجربهٔ سازمانی ریشه دارد و برای سپاهی زیر فشار جنگ همین سابقه امکان حفظ رشتههای فرماندهی و انتقال تصمیم درون سازمان را افزایش میدهد. اگر مذاکرات به توافقی سخت برسند، آرایش تازه باید آن را از سطح تصمیم سیاسی تا فرماندهی سپاه و میدان قابل اجرا کند و اگر مذاکرات فروبپاشند، همان رابطهها امکان بازگشت سریعتر به فشار نظامی را فراهم میکنند. مجموعهٔ این تغییرات ساختار را برای مرحلهای آماده میکند که جنگ و مذاکره هنوز درون یکدیگر حرکت میکنند و تصمیم میتواند با تغییر نتیجهٔ مذاکرات در فاصلهای کوتاه از فشار به ترتیبات اجرایی تازه یا از توافق دوباره به میدان نظامی منتقل شود.
همین مرحله پیامدهای دیگری را نیز در مناسبات داخلی قدرت و جامعه تولید میکند، زیرا ادامه یا پایان جنگ فشار معیشتی و فرسایش اجتماعی را با مسئلهٔ جانشینی رهبری و رقابتهای معلق درون حکومت به هم گره میزند و بازگشت حسین طائب به بسیج در چنین وضعیتی وزن سیاسی ویژهای پیدا میکند. طائب پیشتر فرمانده بسیج بوده، سالها ریاست سازمان اطلاعات سپاه را بر عهده داشته و از چهرههای نزدیک به حلقهٔ امنیتی مجتبی خامنهای است و اکنون به سازمانی بازمیگردد که شبکهاش از محله و دانشگاه تا اداره و کارخانه امتداد دارد و در سازماندهی ایدئولوژیک، کنترل اجتماعی و امنیت داخلی عمل میکند. سابقهٔ او در فرماندهی بسیج در سال ۱۳۸۸ و سپس ریاست سازمان اطلاعات سپاه، این بازگشت را مستقیماً به افزایش ظرفیت کنترل داخلی پیوند میزند و حکم تازه نیز «تقویت شبکهٔ اطلاعات مردمی»، گسترش بسیج اقشار و محلات و افزایش آموزش و سازماندهی نیروها را مستقیماً در مأموریت او قرار داده است. جنگ هنوز پایان نیافته، فشار اجتماعی ادامه دارد و جانشینی نیز توازن درون قدرت را به صورت نهایی تثبیت نکرده است و قرارگرفتن دوبارهٔ فرماندهای با چنین سابقهٔ اطلاعاتی در رأس بسیج، امنیت داخلی را نیز وارد همان بازسازیای میکند که در شورای عالی امنیت ملی، ستاد کل و سپاه جریان دارد. همزمانیِ نزدیکترشدن رابطهٔ تصمیم سیاسی با سطوح ستادی و عملیاتیِ فرماندهی جنگ و تقویت فرماندهی بسیج نشان میدهد ساختار در یک حرکت واحد، هم توان انتقال تصمیم از سطح سیاسی به میدان و ادارهٔ نسبت میان مذاکره و فشار نظامی را بازسازی میکند و هم ظرفیت کنترل پیامدهای سیاسی و اجتماعیِ هر دو مسیر را در داخل افزایش میدهد.
جنگ شماری از چهرههای کلیدیِ مراکز نظامی و فرماندهی این شبکه را از میان برده و همزمان با مرگ علی خامنهای جایگاه رهبری در آن نیز به مجتبی خامنهای منتقل شده است، در حالی که قدرت همچنان میان نهادهایی با استقلال نسبی، رقابت و کارکردهای متفاوت توزیع میشود و بازسازی از خلال تغییر همین روابط پیش میرود. ترتیباتی که در شرایط اضطراری شکل گرفتهاند به ساختار رسمی راه پیدا میکنند، تقسیم کار میان بیت و شورای عالی امنیت ملی تغییر میکند، رابطهٔ فرماندهی مشترک فشردهتر میشود و فرماندهی سپاه و بسیج بازآرایی میشود، اما این حرکت در شبکهای صورت میگیرد که جنگ وزن فرماندهان نظامی را افزایش داده و نسبت آنان با رهبر تازه هنوز صورت نهایی خود را پیدا نکرده است. مجتبی خامنهای در همین مناسبات میکوشد جایگاه حقوقی رهبری را به اقتداری عملی تبدیل کند و صدور متراکم این احکام بخشی از ساختن همین اقتدار است، زیرا فرماندهی کل قوا زمانی در مناسبات واقعی قدرت معنا پیدا میکند که تصمیم رهبر بتواند در شورای عالی امنیت ملی، ستاد کل، سپاه، ارتش و بسیج اثر بگذارد. حضور عمومی محدود او، ابهام دربارهٔ وضعیت جسمی و دشواری دسترسی به رهبر تازه نیز در همین نسبت معنا پیدا میکنند و نشان میدهند جایگاه رهبری تازه در شبکهای شکل میگیرد که فرماندهان نظامی در آن وزن بیشتری یافتهاند و روابط قدرت پیرامون بیت هنوز به صورت نهایی تثبیت نشدهاند.
در همین بازسازی، ساختار تجربهٔ ضربه را به اطلاعات سازمانی تبدیل کرده، راهحلهای اضطراری ساخته، بخشی از آنها را رسمی کرده و از جنگ برای افزایش هماهنگی و توان ادامه استفاده کرده است. پیامد جنگ از این مسیر در فرماندهی و سازمان قدرت دریافت و پردازش شده و تقسیم کار، رابطهٔ میان بعضی مراکز و شیوهٔ اجرای تصمیم را تغییر داده است، در حالی که بمباران، تحریم، فشار معیشتی و ناامنی نیز تجربهای اجتماعی ساختهاند که هزینههای آن را بخشهای بسیار گستردهای از جامعه، بیرون از حلقهٔ اصلی تصمیم، میپردازند. این تجربه هنوز نتوانسته همانگونه که پیامدهای نظامی سازمان فرماندهی را تغییر دادهاند، به نیرویی مؤثر برای تغییر معیارهای تصمیم دربارهٔ ادامهٔ جنگ، هرمز، شروط مذاکره و منابع کشور تبدیل شود. فرمانده عوض میشود، رابطهٔ مراکز نظامی فشردهتر میگردد و شبکه ضربه و اختلالی را که جنگ ایجاد کرده به تجربهٔ سازمانی برای مقاومترشدن خود تبدیل میکند، در حالی که مردمی که هزینهٔ جنگ و صلح را میپردازند همچنان قدرت مؤثری برای اثرگذاشتن بر همان تصمیمها ندارند. در دل همین فعالیت گسترده، حرکت در سطح سازمان، تقسیم کار و ابزار اجرا ادامه پیدا میکند و درست جایی متوقف میماند که پیامد باید بتواند به نیرویی مؤثر برای بازبینی معیارهای تصمیم و رابطهٔ قدرت تبدیل شود. بازپیوند شبکه از این راه به بقای ساختار پس از ضربه کمک میکند و همان مناسباتی را با خود به مرحلهٔ بعد میبرد که جامعه را بیرون از مراکزی نگه میدارند که دربارهٔ جنگ، صلح و منابع کشور تصمیم میگیرند. تا زمانی که پیامدهای اجتماعی جنگ نتوانند به قدرتی مؤثر برای بازبینی همان تصمیمها و مناسبات قدرت تبدیل شوند، شبکه میتواند از نتیجههای خود بیاموزد و ابزارهایش را تغییر دهد و در همان حال رابطهای را بازتولید کند که اثرگذاری جامعه بر معیارهای تصمیم را مسدود نگه میدارد.
دربارهٔ نویسنده: عبدالباسط سلیمانی، کارگر و دانشجوی حقوق است. پژوهشها و نوشتههای او بر اقتصاد سیاسی، نظریهٔ بحران از منظر تاریخی ـ ماتریالیستی، نقد فمینیستی، تحلیل خشونت و جنگ، سازوکارهای پیوند ژئواقتصادی، و نسبت متقابلِ دولت، سرمایه، انرژی و بازآراییِ نظم جهانی متمرکز است. او همچنین در نوشتههای خود به بسطِ صورتبندیهای نظری برای فهمِ دولت و بحران در ایرانِ معاصر ــ از جمله «دولتِ شبکهایِ بقا» و «رژیمِ بحران» ــ و نیز به شکلدهیِ دستگاهی فلسفی با عنوانِ «دیالکتیکِ بازخوردیِ حقیقت» میپردازد.





نظرها
نظری وجود ندارد.