«خشم اقتصادی»؛ جنگی که اکنون سفره مردم را نشانه میگیرد
علی جوادی ـ مرحله تازه فشار اقتصادی آمریکا علیه جمهوری اسلامی، در شرایطی آغاز میشود که جنگ هنوز به نتیجه سیاسی تعیینکنندهای نرسیده است. تشدید فشار بر نفت، بانکها، کشتیرانی و تجارت ایران ممکن است در زبان دولتها بخشی از جنگ باشد، اما در زندگی روزمره به کاهش قدرت خرید، کمبود دارو، بیکاری و تخریب بیشتر زندگی اجتماعی تبدیل میشود. مسئله فقط مخالفت با جمهوری اسلامی یا آمریکا نیست؛ در این مقاله این پرسش مطرح میشود, که چه سیاستی قدرت مردم ایران برای تغییر سرنوشت خود را افزایش میدهد و چه سیاستی جامعه را ضعیفتر و وابستهتر به کشمکش دولتها میکند.

مردم در یکی از فروشگاههای زنجیرهای ایران در حال خرید هستند. ـ عکس از آرشیو

در جنگها همیشه گلوله و موشک نیست که میکشد. گاه یک امضا در وزارت خزانهداری میتواند هزاران کیلومتر دورتر قیمت دارو را بالا ببرد، ارزش دستمزد یک کارگر را پایین بکشد، مواد اولیه یک کارخانه را نایاب کند و خانوادهای را وادار کند میان غذا، اجاره و درمان یکی را انتخاب کند، یا اصلاً حق انتخابی نداشته باشد. دولت آمریکا برای مرحله تازه فشار بر جمهوری اسلامی نامی هم انتخاب کرده است: «خشم اقتصادی». عنوانی که قرار است قدرت و قاطعیت را القا کند، اما اگر از زبان سیاست خارجی به زبان زندگی مردم ترجمه شود، معنای بسیار سادهتری دارد: قرار است اقتصاد و معیشت یک جامعه بیش از پیش به میدان جنگ تبدیل شود.
آنچه امروز در حال شکلگیری است، صرفاً فصل تازهای از سیاست قدیمی تحریم نیست. باید آن را در متن جنگی دید که هنوز به نتیجه سیاسی تعیینکنندهای برای هیچیک از طرفین نرسیده است. آمریکا و اسرائیل، با وجود برتری عظیم نظامی، نتوانستهاند نتیجه سیاسی مطلوب خود را بر ایران تحمیل کنند و جمهوری اسلامی نیز قادر نشده است طرف مقابل را وادار به عقبنشینی مورد نظر خود کند. جنگ در چنین بنبستی پایان نمییابد؛ اگر نیرویی اجتماعی آن را متوقف نکند، شکل عوض میکند و قلمروهای تازهای را میبلعد.
اکنون همین اتفاق در حال رخ دادن است. جنگ از آسمان به اقتصاد کشیده میشود. نفت، بانک، بیمه، کشتیرانی، انتقال پول و تجارت خارجی دیگر صرفاً موضوعات اقتصادی نیستند؛ به ابزارهای اعمال قدرت در جنگ تبدیل میشوند. تهدید راههای دریایی و تجاری، فشار بر خریداران نفت، بانکها و شرکتهای کشورهای دیگر و تلاش برای محدود کردن شریانهای مالی ایران یک منطق واحد دارد: آنچه در میدان نظامی به دست نیامده است، با افزایش هزینه اقتصادی تحمیل شود.
اما «هزینه اقتصادی» اصطلاحی بیطرف و کارشناسی نیست. پشت نمودارهای صادرات و ذخایر ارزی، انسان زندگی میکند. کاهش درآمد ارزی به سقوط بیشتر قدرت خرید تبدیل میشود؛ اختلال در تجارت به گرانی و کمبود میرسد؛ دشواری انتقال پول به تأمین دارو و مواد اولیه سرایت میکند؛ رکود و نااطمینانی کارخانه و اشتغال را میزند. نقطه نهایی زنجیرهای که در واشنگتن با عنوان «فشار اقتصادی» آغاز میشود، میتواند سفره یک خانواده کارگری در تهران، اهواز، تبریز یا سنندج باشد.
عراق؛ آنچه نباید فراموش کرد
برای فهم ابعاد انسانی این سیاست کافی است حافظه تاریخی چند دهه به عقب برگردد. عراق پس از جنگ زیر یکی از سنگینترین نظامهای تحریم و محاصره دوران معاصر قرار گرفت. جامعهای که زیر بمباران و تخریب زیرساختها قرار گرفته بود، با محدودیت شدید در تأمین غذا، دارو، تجهیزات پزشکی، آب سالم و دیگر ضروریات زندگی مواجه شد و صدها هزار انسان در متن جنگ، ویرانی و تحریم جان باختند؛ در میان آنها کودک، بیمار و سالمندی که هیچ سهمی در جنایات حکومت صدام حسین نداشت. درباره تعداد دقیق قربانیان و اینکه چند صد هزار نفر کشته شدند هنوز بحث وجود دارد، اما ماهیت فاجعه قابل انکار نیست. محاصره اقتصادی میتواند بدون فرو ریختن بمبی دیگر، بیمارستان، داروخانه و سفره مردم را به خط مقدم جنگ تبدیل کند. تحریم اقتصادی فراگیر، در اثر اجتماعی خود، میتواند همچون سلاح کشتار جمعی علیه یک جامعه عمل کند.
اینجا افسانه «تحریم هدفمند» فرو میریزد. اقتصاد جامعه مجموعهای از اتاقهای دربسته نیست که بتوان اتاق فرمانده سپاه را تحریم کرد و اتاق زندگی کارگر را دستنخورده باقی گذاشت. طبقات حاکم معمولاً بسیار بیشتر از مردم عادی امکان انتقال سرمایه، استفاده از رانت، بازار سیاه، شبکههای واسطه و حفاظت از سطح زندگی خود را دارند. کسی که در انتهای صف میایستد همان کسی است که همیشه هزینه بحران سرمایهداری و جنگ را میپردازد: کارگر، بازنشسته، بیکار، بیمار و خانواده کمدرآمد.
از همینجا باید تحریم را نه از منظر این پرسش که «آیا رژیم را تضعیف میکند؟»، بلکه از منظر منافع مستقل مردم داوری کرد. حتی اگر تحریم بخشی از منابع جمهوری اسلامی را محدود کند، این واقعیت به خودی خود آن را به سیاستی مترقی تبدیل نمیکند. اگر وسیله اعمال فشار بر حکومت، تخریب شرایط زندگی میلیونها انسان باشد، جامعه عملاً به گروگان یک هدف سیاسی گرفته شده است. این تصور که ابتدا باید مردم را به استیصال کشاند تا حکومتشان سقوط کند، نه سیاست رهایی، بلکه وارونه کردن رابطه مردم و انقلاب است.
این مسئله برای جامعه ایران اهمیت ویژهای دارد. جمهوری اسلامی فقط با دستگاه سرکوب حکومت نمیکند؛ باید بهوسیله یک نیروی اجتماعی واقعی سرنگون شود. کارگران باید بتوانند اعتصاب کنند، مراکز تولید را متوقف کنند، تشکل بسازند و در سیاست دخالت کنند. زنان، جوانان، بازنشستگان و مردم معترض باید بتوانند سازمان پیدا کنند، محلات را به میدان مقاومت تبدیل کنند و ماشین فرمانبری اجتماعی را از کار بیندازند. اینها منابع واقعی قدرت یک انقلاباند.
فروپاشی زندگی اجتماعی لزوماً این قدرت را افزایش نمیدهد. انسانی که تمام روز درگیر تأمین نان، دارو و اجاره است الزاماً فرصت بیشتری برای فعالیت سیاسی پیدا نمیکند. تعطیلی کارخانه فقط سرمایهدار را متضرر نمیکند؛ میتواند کانون تجمع و سازمانیابی هزاران کارگر را نیز از میان ببرد. مهاجرت گسترده، بیکاری، ناامنی دائمی و ترس از جنگ میتوانند شبکههای اجتماعی مقاومت را متلاشی کنند. فقر بیشتر معادل انقلاب بیشتر نیست. انقلاب نه انفجار خودکار استیصال، بلکه تبدیل نارضایتی به قدرت آگاهانه و سازمانیافته اجتماعی است.
از این زاویه، مسئله «خشم اقتصادی» بسیار فراتر از کاهش استاندارد زندگی است. این سیاست میتواند همان جامعهای را فرسوده کند که تنها نیروی مشروع و واقعی برای پایان دادن به جمهوری اسلامی است. در یک سناریو مردم خود وارد میدان میشوند و حکومت را سرنگون میکنند؛ در سناریوی دیگر جامعه منتظر میماند تا بمب اسرائیل، فشار واشنگتن، سقوط درآمد نفت یا محاصره دریایی توازن قدرت را به جای آن تغییر دهد. اولی سیاست انقلاب است؛ دومی تبدیل مردم از عامل تاریخ به تماشاگر کشمکش دولتهاست.
از جمهوری اسلامی که قربانی این جنگ نیست تا راست جنگطلب که در انتظار برای ناجی است
مخالفت با جنگ و محاصره آمریکا هیچ قرابتی با دفاع از جمهوری اسلامی ندارد. جمهوری اسلامی خود یکی از دو قطب ارتجاعی این کشمکش است. حکومتی که چهار دهه است کارگر را سرکوب کرده، زن را به انقیاد کشیده، مخالف سیاسی را زندانی و اعدام کرده، فقر و نابرابری را بازتولید کرده و جامعه را زیر بار دستگاه عظیم مذهبی و نظامی نگاه داشته است، نمیتواند امروز پشت عنوان «مردم ایران» پنهان شود.
همین حکومت نیز در منطق جنگ عمل میکند. تنگه هرمز، جریان نفت، امنیت کشتیرانی و زیرساختهای حیاتی منطقه میتوانند به اهرمهای مقابله و معامله تبدیل شوند. اگر طرف مقابل میخواهد هزینه شکست سیاسی خود را بر مردم ایران تحمیل کند، جمهوری اسلامی نیز برای حفظ قدرت خود آماده است هزینه کشمکش را منطقهای کند. در هر دو سوی این معادله، زندگی انسانها به متغیری در محاسبه قدرت دولتها تنزل پیدا میکند.
این همان چیزی است که بنبست جنگ را تا این اندازه خطرناک میکند. وقتی هیچ طرف قادر به تحمیل نتیجه نهایی نیست، وسوسه یافتن نقطه آسیبپذیر تازه بیشتر میشود. یک طرف صادرات نفت و شبکه بانکی را میزند؛ طرف دیگر میتواند امنیت انتقال انرژی را تهدید کند؛ پاسخ، محاصره شدیدتر میشود و پاسخ بعدی ممکن است باز هم خشنتر باشد. جنگ از یک جغرافیا و یک نوع سلاح به جغرافیا و ابزار دیگری سرایت میکند. باتلاق جنگ دقیقاً همین است: هر گام ناموفق، استدلالی برای گام خطرناکتر بعدی میشود.
و هیچیک از اینها جنگی برای آزادی مردم ایران نیست. واشنگتن و تلآویو برای آزادی زنان، رفاه کارگران، برچیدن اعدام، سکولاریسم یا سوسیالیسم وارد این نبرد نشدهاند. دولتها برای منافع استراتژیک خود میجنگند. اگر فردا همان منافع از طریق توافق با جمهوری اسلامی یا بازآرایی بخشی از ساختار قدرت آن بهتر تأمین شود، دشمن امروز میتواند شریک مذاکره فردا باشد. سیاست خارجی دولتها پیمان اخلاقی با مردم ایران نیست.
در این میان، استقبال بخشی از راست و سلطنتطلبان از هر مرحله تشدید فشار خارجی معنای سیاسی روشنی دارد. بمباران را فرصتی برای سقوط حکومت دیدند؛ محاصره را اهرم فشار میبینند؛ تحریم شدیدتر را نیز قدم دیگری به سوی «آزادی» معرفی میکنند. پشت همه اینها یک حکم واحد خوابیده است: مردم ایران به تنهایی قدرت تغییر سرنوشت خود را ندارند و یک قدرت خارجی باید موازنه را به سود آنها تغییر دهد.
این نگرش مسئلهای بسیار عمیقتر از یک اختلاف تاکتیکی دارد. در آن، مردم دیگر سازنده تغییر نیستند. آنها باید منتظر بمانند تا نیروی هوایی یک دولت، وزارت خزانهداری دولت دیگر یا فروپاشی اقتصادی شرایط مناسب را ایجاد کند. سیاست از کارخانه، دانشگاه و محله به پنتاگون و وزارت خزانهداری منتقل میشود. جامعه از فاعل انقلاب به موضوع عملیات تبدیل میشود.
طنز تلخ ماجرا اینجاست که مردمی که قرار است به نام آنها این پروژه اجرا شود، همان کسانیاند که باید صورتحسابش را بپردازند. هر مرحله تازه فشار میتواند با عنوان «آخرین ضربه» توجیه شود: اندکی فقر بیشتر، اندکی ویرانی بیشتر، اندکی جنگ بیشتر، چون گویا آزادی در انتهای همین تونل قرار گرفته است. اما سیاستی که راه قدرت را در ضعف و خانهخرابی جامعه جستوجو میکند، نقطه مقابل سیاست انقلاب اجتماعی است.
مسئله قدرت مردم است
در برابر این دو قطب، سیاست مستقل دیگری ممکن است: نه دفاع از جمهوری اسلامی به نام مقابله با آمریکا و نه ایستادن پشت آمریکا و اسرائیل به نام مقابله با جمهوری اسلامی. نقطه عزیمت این سیاست یک پرسش ساده است: چه چیزی مردم را برای تعیین سرنوشت خود قدرتمندتر میکند؟
از این منظر، مبارزه علیه جنگ و محاصره اقتصادی از مبارزه برای سرنگونی جمهوری اسلامی جدا نیست. اتفاقاً بخشی از همان مبارزه است. باید جامعه را از زیر فشار جنگ بیرون کشید تا بتواند نیروی خود را علیه حکومت به میدان بیاورد. باید اجازه داد اعتصاب جای بمباران، تشکل جای محاصره، شورا جای اتاقهای جنگ و دخالت مستقیم مردم جای تصمیم دولتهای خارجی را بگیرد.
قدرت واقعی جامعه ایران در زرادخانه هیچ دولت خارجی قرار ندارد. در توان کارگر برای متوقف کردن تولید، در توان مردم برای فلج کردن دستگاه حکومت، در مبارزه زنان علیه آپارتاید جنسی، در جنبش علیه اعدام، در سازمانیابی محلات و در تبدیل اعتراضهای پراکنده به یک اراده سیاسی سراسری قرار دارد. این نیرویی است که میتواند جمهوری اسلامی را سرنگون کند و همزمان اجازه ندهد آینده ایران محصول معامله قدرتهای خارجی باشد.
صورت مسئله در نهایت ساده است: مردم ایران به فلاکت بیشتری احتیاج ندارند تا انقلابی شوند. به قدرت بیشتری احتیاج دارند. به تشکل، آزادی سیاسی، همبستگی، اعتصاب و سازمانیابی نیاز دارند. تحریم و محاصرهای که نان و دارو را به سلاح جنگ تبدیل میکند، درست در جهت عکس این نیاز حرکت میکند.
مخالفت با «خشم اقتصادی» دفاع از جمهوری اسلامی نیست؛ دفاع از جامعهای است که باید جمهوری اسلامی را سرنگون کند. مخالفت با جنگ آمریکا و اسرائیل نیز به معنای پذیرفتن میلیتاریسم جمهوری اسلامی نیست. سیاست آزادیخواهانه باید همزمان علیه هر دو بایستد و اجازه ندهد انسان میان دو انتخاب ارتجاعی، حکومت اسلامی یا جنگ و محاصره خارجی، زندانی شود.
امروز بیش از هر زمان باید یک جنبش جهانی علیه گسترش این جنگ شکل بگیرد. طبقه کارگر بینالمللی، اتحادیهها، نیروهای سوسیالیست، جنبشهای ضدجنگ و همه انسانهای آزادیخواه باید در برابر تبدیل غذا، دارو، تجارت و زندگی میلیونها انسان به ابزار جنگ بایستند. تجربه عراق نباید تکرار شود. مردم ایران نه سیاهیلشکر جمهوری اسلامیاند و نه خسارت جانبی استراتژی واشنگتن و تلآویو.
جنگ و محاصره باید متوقف شوند. جمهوری اسلامی نیز باید نه بر ویرانههای جامعه و به دست قدرتهای خارجی، بلکه با قدرت سازمانیافته مردمی سرنگون شود که برای آزادی، برابری و یک زندگی انسانی به میدان آمدهاند.





نظرها
نظری وجود ندارد.