ظفرمندی بیپایان آمریکایی؛ روشنفکران غربی و امتناع از اعتراف به شکست
بهداد بردبار ـ نامه جمعی از روشنفکران در همبستگی با زندانیان سیاسی ایران، پس از انتشار در گاردین با اعتراض برخی امضاکنندگان و انتقاد از نحوه صورتبندی جنگ و سرکوب روبهرو شد. اما این مناقشه پرسش دیگری هم پیش میکشد: روشنفکران غربی که دههها نتوانستهاند ماشین جنگی دولتهای خود را مهار کنند، در برابر جنگها و ویرانیهایی که از جوامع خودشان آغاز میشود چه مسئولیتی دارند؟

آنجلا دیویس، نویسنده و کنشگر چپگرای آمریکایی و یکی از امضاکنندگان نامه سرگشاده در همبستگی با زندانیان سیاسی ایران در ۲۰ اوت ۲۰۲۶ـ عکس از ژان سباستین اورارد - منبع: AFP

نامهای سرگشاده که در ۲۰ اوت در روزنامهی گاردین منتشر شد و بیش از بیست چهره، از جمله آنجلا دیویس، مومیا ابوجمال، جودیت باتلر، رشید خالدی و روث ویلسون گیلمور آن را امضا کرده بودند، ضمن اعلام همبستگی با زندانیان سیاسی ایران، سرکوب جمهوری اسلامی و حملات نظامی آمریکا و اسرائیل را محکوم کرد.
در متن اولیهی نامه آمده بود که زندانیان سیاسی ایران «میان دو تیغهی یک قیچی» گرفتار شدهاند: سرکوب حکومت از یک سو و بمبهای خارجی از سوی دیگر. همین صورتبندی با انتقادهایی روبهرو شد. ویجی پراشاد استدلال کرد که قرار دادن این دو در یک چارچوب میتواند به نوعی همارزی کاذب میان جمهوری اسلامی و امپریالیسم آمریکا بینجامد و در نهایت، ناخواسته به سیاست رژیم چنج مشروعیت ببخشد.
پس از انتشار نامه، چند تن از امضاکنندگان نیز نام خود را پس گرفتند. نسرین الامین، پژوهشگر، نوشت که نام او به «نامهای که هرگز نخوانده بودم» اضافه شده و هم محتوای نامه و هم فرایندی را که از طریق آن رضایت افراد برای امضا گرفته شده بود رد کرد. رابین دی. جی. کلی، تاریخنگار، نیز امضای خود را پس گرفت و گفت شرایطی که در آن از او خواسته شده بود نامه را امضا کند «مشکوک» بوده و متن منتشرشده با متنی که او ابتدا دیده و بررسی کرده بود مطابقت نداشته است.
حمید دباشی، استاد ایرانی دانشگاه کلمبیا، در نقد این نامه نوشته است که نویسندگان آن به کلیشهی «هر دو طرف مقصرند» پناه بردهاند؛ گویی با دو طرف همسنگ و دارای مسئولیتی برابر روبهرو هستیم. از نگاه او، نمیتوان جنگ را جدا از زمینهی گستردهتر قدرت آمریکا و اسرائیل در منطقه، جنگ غزه و اشغال سرزمینهای لبنان و سوریه بررسی کرد.
اما به گمان من، مسئلهای بنیادیتر نیز در این مناقشه وجود دارد: مسئولیت روشنفکر در برابر ماشین جنگی دولت آمریکا.
پرسش این نیست که آیا باید با زندانیان سیاسی ایران اعلام همبستگی کرد یا نه. دفاع از آزادی زندانیان سیاسی، مخالفت با اعدام و دفاع از حق اعتراض ضروری است. پرسش این است که چرا درست در لحظهای که ماشین تحریم و جنگ علیه ایران به حرکت درآمده، بار دیگر ایران و زندانیان سیاسی آن به مرکز کنش اخلاقی بخشی از روشنفکران ساکن غرب تبدیل میشوند، بیآنکه پرسشی به همان اندازه جدی دربارهی مسئولیت آنان در برابر دولتها، رسانهها و ساختارهای قدرت در جوامع خودشان مطرح شود.
پیشزمینهی حملهی نظامی آمریکا و اسرائیل به ایران با ادعاهایی دربارهی کشتهشدن دهها هزار نفر در اعتراضات دی ماه همراه بود. ارقام سی، چهل و حتی پنجاه هزار کشته از سوی سیاستمداران و در فضای رسانهای تکرار شد. در مقابل، آمارهای بعدی از ابعاد بسیار متفاوتی از تلفات حکایت داشتند؛ رسانهها نتوانستند بیش از سه هزار نام ارائه کنند. و این شامل تلفات غیرنظامیان، ماموران پلیس و نیروهای امنیتی نیز میشد.
این فقط یک اختلاف آماری نیست. هنگامی که ارقامی در چنین ابعادی، پیش از تأیید مستقل، وارد فضای عمومی میشوند، میتوانند در ایجاد زمینهی اخلاقی و سیاسی برای مداخلهی نظامی نقش داشته باشند. خود گاردین نیز از رسانههایی بود که ادعای کشتهشدن ۳۰ هزار نفر را منتشر کرد. بنابراین باید پرسید: این ارقام از کجا آمدهاند، چگونه راستیآزمایی شدهاند و چگونه به تیتر رسانههای معتبر راه یافتهاند؟ روشنفکری که در چنین جامعهای زندگی میکند، تنها ناظر سرکوب در تهران نیست؛ او در برابر سازوکارهایی نیز قرار دارد که ممکن است در مشروعیتبخشی به جنگ نقش داشته باشند.
اکنون نیز تحریمها و محدودیتهای تجاری علیه ایران گسترش یافته و همزمان زبان تهدید و ویرانی در سخنان مقامهای آمریکایی شنیده میشود. نیروگاه برق، پل، ایستگاه قطار، پالایشگاه، کارخانهی فولاد، دانشگاه یا مرکز تولید دارو صرفاً داراییهای یک حکومت نیستند؛ زیرساخت زندگی میلیونها انساناند. نمیتوان اقتصاد یک کشور را زیر فشار تحریم له کرد، زیرساختهای آن را نابود کرد و سپس مدعی شد که هدف، آزادی مردم همان کشور است. جامعهای آزاد به بیمارستان، دانشگاه، برق، حملونقل، دارو، مدرسه و امکان زندگی نیاز دارد. آبادانی بر زمین سوخته بنا نمیشود.
در چنین شرایطی شاید انتظار میرفت روشنفکران منتقد امپریالیسم دربارهی شکست خود نیز سخن بگویند: شکست در مهار قدرت در جوامع خودشان. رئیس جمهور آمریکا تا کنون خواستار پیوستن گرینلند و کانادا به آمریکا شده. عمان را تهدید به بمباران کرده. جلوی ورود نفت به کوبا را گرفته و جامعه مدنی آمریکا در متوقف کردن او ناتوان بوده.
در چند دههی گذشته روشنفکران نتوانستند مانع جنگ افغانستان شوند؛ حمله به عراق را متوقف کنند؛ جلوی تحریمهای ویرانگر عراق را بگیرند؛ و در سالهای اخیر نیز نتوانستهاند مانعی جدی در برابر حمایت گستردهی آمریکا و بسیاری از دولتهای غربی از اسرائیل، حتی در میانهی ویرانی غزه، ایجاد کنند.
با این همه، روایت روشنفکری غربی از این تاریخ کمتر روایت شکست است. کمتر اقرار به ناتوانی میبینیم و کمتر سخنی از شرم به میان میآید. منظور از شرم، پذیرش نوعی گناه جمعی نیست؛ منظور مواجهه با فاصلهی میان ادعای اخلاقی روشنفکر و توانایی او برای تأثیرگذاری بر ساختار قدرت در جامعهی خودش است.
در سپتامبر ۲۰۲۵، هنگامی که کانادا، فرانسه و بریتانیا سرانجام دولت فلسطین را به رسمیت شناختند، سیاستمداران غربی این تصمیم را بار دیگر به زبان «انجام کار درست» توضیح دادند. همان زمان در یادداشتی برای روزنامهی نروژی Klassekampen پرسیدم: اگر به رسمیت شناختن فلسطین در سال ۲۰۲۵ کار درستی بود، چرا پنجاه سال پیش کار درستی نبود؟
بسیاری از کشورهای جنوب جهانی دههها پیش فلسطین را به رسمیت شناخته بودند. میتوان پرسید این چند دهه تأخیر چه هزینهای برای فلسطینیان داشت. مسئله همین جایگاه دائمی استاد اخلاق است: ساختاری دههها در تولید رنج مشارکت میکند و سرانجام، هنگامی که بخشی از سیاست خود را تغییر میدهد، باز هم تاریخ را به شکل ظفرمندی خویش روایت میکند: ما سرانجام «کار درست» را انجام دادیم.
شاید همین منطق را بتوان در بخشی از روشنفکری غربی نیز دید. شکستهای سیاسی انباشته میشوند، جنگها رخ میدهند، کشورها ویران میشوند و تحریمها زندگی میلیونها نفر را نابود میکنند، اما روشنفکر همچنان میتواند با صدور بیانیهای دربارهی رنج مردمی در آن سوی جهان، جایگاه خود را بهعنوان وجدان اخلاقی جهان حفظ کند.
برای روشنتر شدن مسئله میتوان قیاسی تاریخی ــ و نه همسنگسازی تاریخی ــ به میان آورد. تصور کنید هایدگر فیلسوف آلمانی و عضو حزب نازی در دوران آلمان هیتلر، به جای مواجهه با ساختار قدرتی که در دل آن قرار داشت، از دفتر دانشگاهی خود بیانیهای در همبستگی با سیاهپوستان آمریکا صادر میکرد. بیعدالتی علیه سیاهپوستان آمریکا واقعی بود؛ همانگونه که سرکوب زندانیان سیاسی در ایران واقعی است. اما آیا چنین همبستگیای میتوانست جای مسئولیت او در برابر قدرتی را بگیرد که در جامعهی خودش سکاندار جنگ است؟
این همان پرسشی است که در مناقشهی کنونی گم میشود. محکوم کردن جمهوری اسلامی، آمریکا و اسرائیل و اعلام همبستگی با زندانیان سیاسی ایران ممکن است از نظر اخلاقی موضعی جامع به نظر برسد، اما هنوز یک پرسش بیپاسخ باقی میماند: شما در برابر قدرتی که به ایران حملهی نظامی کرده چه کردهاید؟
اگر دهههاست نتوانستهاید ماشین جنگی دولتهای خود را مهار کنید، اگر رسانههای جامعهی شما ادعاهای تأییدنشدهای منتشر میکنند که میتوانند در مشروعیتبخشی به جنگ مؤثر باشند، و اگر حتی در برابر ویرانی غزه نتوانستهاید مانعی جدی ایجاد کنید، شاید زمان آن رسیده باشد که در کنار اعلام همبستگی با دیگران، دربارهی شکست خودتان نیز سخن بگویید.
با زندانیان سیاسی ایران همبستگی کنید؛ از آزادی آنان دفاع کنید و با اعدام و سرکوب مخالفت کنید. اما اگر واقعاً میخواهید در کنار مردم ایران بایستید، نخست ماشین جنگی آمریکا و اسرائیل را متوقف کنید.
آزادی را نمیتوان بر ویرانههای یک کشور بنا کرد؛ تحریمها کمر مردم ایران را شکسته. اگر میخواهید کاری کنید، بر تغییر جامعهی خودتان تمرکز کنید. اگر بتوانید این ماشین جنگی را متوقف کنید بزرگترین خدمت به بشریت را ارائه دادهاید.




نظرها
حسین عرب
مسئولیت روشنفکر، نه مسئولیت دولت یادداشت بهداد بردبار پرسش مهمی درباره مسئولیت روشنفکران غربی در برابر جنگ و سیاست خارجی دولتهای خود مطرح میکند، اما در پاسخ به این پرسش دچار یک جابهجایی اساسی میشود: مسئولیت اخلاقی روشنفکر را با قدرت سیاسی او یکی میگیرد. اینکه روشنفکران آمریکایی نتوانستهاند جنگ عراق و افغانستان را متوقف کنند یا سیاست دولت خود در قبال غزه و ایران را تغییر دهند، الزاماً "شکست اخلاقی" آنان نیست. روشنفکر منتقد، فرمانده ارتش، رئیسجمهور یا عضو کنگره نیست. او میتواند اعتراض کند، افکار عمومی را تحت تأثیر قرار دهد و درباره سیاست دولت خود هشدار دهد، اما تضمینی وجود ندارد که بتواند تصمیم قدرت سیاسی را تغییر دهد. اگر معیار حق سخن گفتن، توانایی متوقف کردن دولت باشد، بخش بزرگی از روشنفکران و مخالفان سیاسی جهان باید سکوت کنند. مشکل بنیادیتر مقاله آنجاست که از یک اصل درست ــ ضرورت نقد جنگ و مداخله خارجی ــ به نتیجهای نادرست نزدیک میشود: گویا روشنفکر غربی باید "نخست" ماشین جنگی دولت خودش را متوقف کند و سپس درباره زندانیان سیاسی و سرکوب در ایران سخن بگوید. چرا "نخست"؟ این تقدم اخلاقی از کجا آمده است؟ روشنفکر آمریکایی میتواند همزمان مخالف حمله نظامی به ایران، مخالف تحریمهایی باشد که زندگی مردم را ویران میکنند و مخالف سرکوب، زندان و اعدام در جمهوری اسلامی نیز باشد. هیچیک از این مواضع دیگری را نفی نمیکند. اتفاقاً استقلال روشنفکری زمانی معنا پیدا میکند که معیار قضاوت، ماهیت عمل باشد نه هویت عامل آن: سرکوب اگر در تهران صورت گیرد محکوم است، همانگونه که کشتن غیرنظامیان یا نابود کردن زیرساختهای زندگی آنان به دست یک قدرت خارجی محکوم است. نویسنده بهدرستی نسبت به "همارزی کاذب" حساس است، اما خود در معرض نوع دیگری از سادهسازی قرار میگیرد: تبدیل رابطه میان جامعه آمریکا، روشنفکران آمریکایی و دولت آمریکا به یک مجموعه واحد. همانطور که نمیتوان مردم ایران را مسئول سیاستهای جمهوری اسلامی دانست، نمیتوان روشنفکر مخالف جنگ در آمریکا را نیز مسئول ناتوانی در متوقف کردن پنتاگون و کاخ سفید قلمداد کرد. حتی قیاس با هایدگر نیز از همین جهت مسئلهدار است. هایدگر صرفاً روشنفکری نبود که نتوانسته بود دولت خود را مهار کند؛ او عضو حزب نازی بود و در مقطعی با ساختار سیاسی حاکم همراهی داشت. مقایسه او با روشنفکرانی که ممکن است سالها علیه سیاست خارجی دولت خود اعتراض کرده باشند، تفاوت میان "همراهی با قدرت" و "ناتوانی در مهار قدرت" را نادیده میگیرد. اما شاید مهمترین غایب این یادداشت خود مردم ایران باشند. مسئله ایران را نمیتوان فقط در نسبت میان جمهوری اسلامی و آمریکا تعریف کرد. مردم ایران عامل سیاسی مستقلی هستند که ممکن است همزمان حکومت خود را نخواهند، با حمله خارجی مخالف باشند و تحریمهای آسیبزننده به زندگی خود را نیز نپذیرند. قرار دادن آنان در دوگانه "جمهوری اسلامی یا امپریالیسم" همان چارچوبی است که دههها بخشهایی از چپ را از فهم پیچیدگی جامعه ایران بازداشته است. بنابراین پرسش مناسب از روشنفکر غربی این نیست که "پیش از سخن گفتن درباره ایران، چرا دولت خودت را متوقف نکردی؟" پرسش این است: آیا در برابر نقض حقوق انسان، مستقل از اینکه ناقض آن جمهوری اسلامی، دولت آمریکا یا اسرائیل باشد، معیار واحدی به کار میبری؟ روشنفکر نه زمانی شکست خورده که نتوانسته دولتش را متوقف کند، بلکه زمانی شکست میخورد که برای محکوم کردن ظلم، ابتدا به پرچم و هویت عامل آن نگاه کند.