«شکست ایران» یا «رهایی معذب»؟ از منظر پراکسیسم استعلایی
شاپور شهبازی در این متن با نقد همزمان جستارهای محمدرضا نیکفر و روزبه کمالی، میکوشد از منظر «پراکسیسم استعلایی» از دوگانهی «شکست ایران» و «رهایی معذب» عبور کند. نویسنده میگوید هر دو متن، با وجود تفاوتهای مهم، بیش از آنکه به امکان کنش نو بپردازند، در سطح توصیف بحران، رنج و انسداد باقی میمانند. در این خوانش، مسئله اصلی نه فقط نامگذاری وضعیت، بلکه ساختن میانجی و افقی است که بتواند شادی سلبی و نفی استبداد را به کنشی مولد و مستقل بدل کند. متن بر این تأکید دارد که جنگ، شکست یا رهایی را از پیش تعیین نمیکند و حتی در دل بحران نیز امکان فعلیتیافتن کنش جمعی از میان نرفته است. پرسش اصلی، در نهایت، این نیست که «شکست خوردهایم یا نه»، بلکه این است که آیا هنوز افقی برای کنش و سازماندهی مستقل باقی مانده است.

حمله نظامی اسرائیل به خیابان انقلاب، سوم مارس ۲۰۲۶ـ تهران ـ عکس: مصطفی تهرانی ـ منبع: تسنیم

«محمدرضا نیکفر» جستاری با عنوان «شکست ایران» در رابطه با جنگ کنونی ایران امریکا و اسرائیل در سایت رادیو زمانه و سپس «روزبه کمالی» در نقد این جستار، مقالهای با عنوان «رهایی معذب و بیعدالتی نامگذاری»، منتشر کردهاند. این متن تلاش میکند، ضمن تائید جنبههای هر دو دیدگاه از منظر فلسفهی پراکسیسم استعلایی آنها را نقد کند.
جستار نیکفر کوتاه و رئالیستی است و اگر یک فعال سیاسی آن را نوشته بود، نیازی به تجزیه و تحلیل نداشت اما نیکفر یک روشنفکر، اندیشمند و متفکر فلسفی و سیاسی است و پشت هر جملهی جستارش مفاهیم عمیقی نهفته است که نمیتوان بیتفاوت از کنار آن گذشت.
خلاصهی فشردهی جستار نیکفر این است: «در جنگ، خامنهای و چند مقام دیگر کشته شدهاند. عدهای شادماناند و عدهای عزادار. خطی کشیده شده، در ادامهی خطهای پیشین، که برای دورهای طولانی هویت ایرانی را چند پاره خواهد کرد. هویت ما خط خطی و ترک برداشته و این مهمترین جلوهی شکست ایران است. سربلند بودیم اگر متحدانه نظام را پائین میکشیدیم و سران آن را محاکمه میکردیم. تلاش کردیم، فداکاری کردیم اما نتوانستیم» در ادامه نیکفر به این نتیجه میرسد: «ایرانی میخواهند زخمی، فرسوده و از پاافتاده. چیزی در ردیف سوریه و عراق و لبنان، یا حتی بدتر. آخر سر فقط خودشان خواهند خندید. معلوم نیست حال ایرانیانی که امروز میخندند، فردا چگونه خواهد بود. در جنگ یک کشور شکست میخورد، نه صرفا یک رژیم.»
مقالهی کمالی با این پرسش ساده آغاز میکند «آیا میتوان از سقوط و مرگ کسی که او را مسئول کشتار، سرکوب و ویرانی میدانیم احساس رهایی داشت، بیآنکه با نیرویی که این سقوط را رقمزده همسویی داشت؟»
تمام متن مقاله در صدد پاسخ به این تضاد است. در پایان روزبه کمالی ضمن تائید سویهی عقلانی استدلالهای نیکفر به این نتیجه میرسد که میبایست میانِ سه سطح تمایز بگذاریم. نخست، واقعیتِ تجربهی رنج و نفیِ آن؛ دوم، شکلِ تاریخی و میانجیمندِ تحققِ این نفی؛ و سوم، افقِ ایجابیای که هنوز متحقق نشده و در بندِ میانجیِ آلوده باقی مانده است.
اصل مناقشهی مقالهی نیکفر و کمالی را میتوان در مفهوم «پارادوکس ابزار و اهداف» خلاصه کرد. نیکفر این پارادوکس را دقیق و عقلانی میبیند و اعلام میکند با ابزار جنگ نمیتوان به هدف رهایی رسید. جنگ ایران را فرسوده، زخمی، از پافتاده خواهد کرد. مشکل متن نیکفر اما این است که نمیتواند شادی مردم از کشتهشدن خامنهای و مقامات دیگر را توضیح دهد. بنابراین به لحاظ تئوریک خودش را بیرون از این مردم شادمان و عزادار میگذارد و به شکل سوم شخص مینویسد: «عدهای شادماناند و عدهای عزادار» اما در ادامه خودش را بهعنوان یک ایرانی همهویت با این «ما»ی شادمان و عزادار به مثابهی یک هویت خطخطی شده و ترک برداشته، توصیف میکند و این امر را مهمترین جلوهی شکست ایران تلقی میکند. نیکفر در شادی و عزای مردم خودش را جدا از «ما» میکند اما در شکست شریک یک «ما»ی کلی به نام ایران میشود.
کمالی دقیقا از همین نقطهی تفکیک «ما»ی شادمان و عزادار، جستار نیکفر را به نقد میکشد و وجه پارادوکسیکال جستار او را هوشمندانه و سرشار از ظرایف دیالکتیکی کالبدشکافی میکند. کمالی خودش را با این «ما»ی شادمان که بارها و بارها افتاده و برخاسته، تعریف میکند، اگرچه از منظر اول شخص هیچگاه از ضمیر «من» استفاده نمیکند اما این «من» به شکل مستتر در «ما»ی شادمان حضور دارد. در نهایت کمالی با طرح سه سطح، پارادوکس ابزار و اهداف را در حد خطای نامگذاری تعریف میکند.
اکنون هر دو متن را با جزئیات دقیقتری میخوانیم.
نیکفر شکست را در «چندپارگی هویت ایرانی» میبیند. مهمترین جلوهی این شکست، ترکبرداشتن هویت است. اما هوشیارانه مینویسد: «خطی کشیده شده در ادامهی خطهای پیشین.» بنابراین این هویت با شروع جنگ و کشتهشدن خامنهای و سایر مقامات ترک برنداشتهاست بلکه از پیش زخمی شدهاست. از محتوای کل جستار این معنا برداشت میشود که منظور از هویت، انسان ایرانی و کشور ایران است. در این حالت انگار تاکید بر ترکخوردگی هویت کنونی، نه بر اشغالگر داخلی بلکه فقط بر اشغالگر خارجی گذاشته شده است. به همین دلیل نیکفر مشخص نمیکند. تفاوت هویت این «ما»ی شادمان و عزادار در چیست؟ چه تعیناتی آنها را از هم متمایز و مشابه میکند؟ خودش متعلق به کدامیک از «ما» است؟ و چرا؟
در این راستا مشکل نیکفر فقط سیاسی نیست بلکه مشکل سوژه در سطح نظری است. او نمیتواند بگوید: چه کسی فاعل است، چه کسی موضوع است در نتیجه به یک مای انتزاعی ملی پناه میبرد.
نیکفر «نتیجه» را موضوع قرار میدهد، اما «فرآیند کنش» را تحلیل نمیکند. به دلیل عدم تفکیک میان «ما»ی شادمان و عزادار و استحالهی آن در یک «ما»ی انتزاعی و کلی، ایرانیان، با دو هویت متفاوت، به مثابهی فاعل تاریخی در جستار او به کلی غایب هستند و شکست سرنوشت محتوم آنهاست.
نیکفر مینویسد: «اکنون آمریکاییان و اسرائیلیان دارند نظام را میکوبند. میگویند در خانه بمانید، ما که کارمان تمام شد، پا در خیابان بگذارید. کارشان که تمام شود، آنگاه دیگر سرور ما هستند یا امور را به کسانی سپردهاند که کارگزارند یا به حد کافی مطیع. کار ما هم در آن هنگام زار و تمام است، دست کم برای این دوره.»
در حالی که «ما»ی نظام به مثابهی اشغالگر داخلی بیکار ننشسته است و در حال پیکار با اشغالگر خارجی است. نتیجهی جنگافروزی هر دو طرف نیز هنوز مشخص نیست. «ما»ی غیرنظام هم منفعل مطلق نیست. نمایندگان بخشی از این «ما» بعد از سالها هم در کردستان و هم در بلوچستان با هم متحد شدند. جمهوری خواهان در ایران در حین همین جنگ تشکیل و اعلام موجودیت کردند و... بنابراین پیامد جنگ و نتایج و پایان آن کاملا باز است. شکست در هیچکدام از جبههها هنوز قطعی نشده است و هر لحظه این امکان وجود دارد که شکست و پیروزی به نفع یکی از این سه جبهه (نظام ج.ا. امریکا. مردم ایران) تغییر مسیر بدهد.
در خوانش نیکفر ایرانیان بیشتر موضوعاند تا فاعل. حتی جملهی کلیدی: «در جنگ، یک کشور شکست میخورد، نه صرفاً یک رژیم» دلالت بر نوعی سرنوشتگرایی فلسفی میکند و در سطح نظری ناخواسته به نوعی فلسفهی تاریخ بدبینانه نزدیک میشود. در حالی که هیچ وضعیت تاریخی، حتی برای یک دورهی محدود بسته نیست. حتی در شرایط تحمیلشدهی جنگ، سوژهی مردمی منفعل نیست. کنش حتی در موقعیت شکست، میدان تنش است. کنش میتواند مولد یا غیرمولد باشد، اما در هیچ وضعیتی «خارج از پراکسیس» نیست. در منطق استعلاییِ کنش، هیچ صحنهای بسته نیست؛ زیرا کنش همواره افقِ «ارزش سوم» را میگشاید. (بعدا در مورد تفاوت صحنه و کارگاه مینویسم) به همین دلیل ارجاع به ژولیوس سزار و تأکید بر نفرت از «دستنشانده» نیز دال بر همین سرنوشتگرایی (به قدرت رسیدن مجدد سلطنتطلبها) و غیاب فاعل اجتماعی است که بر یک دوگانهی اخلاقی، سیاسی «ما»ی کلی استوار است؛ یا استقلال ملی یا خیانت.
نیکفر با حسرت مینویسد: «نتوانستیم مبارزهی خشونتپرهیزی را پیش بریم که ضمن درآمیختن با آرمان صلح و حفظ محیط زیست، در برابر برنامهی هستهای حکومت قرار گیرد و آن را به تعطیلی بکشاند. جنبش «زن، زندگی، آزادی» را هم نتوانستیم ادامه دهیم و آن را پرمایه و همگانی سازیم. نبرد با استبداد مستقر به آفت آرزوی بازگشت به نظام استبدادی پیشین دچار شد.»
در این عبارات جنبش «زن، زندگی، آزادی» به یک فرصت ازدسترفته تقلیل یافته است و آفت بازگشت به نظام پادشاهی حتمی تلقی شدهاست. از منظر پراکسیسم استعلایی، اولا جنبش «زن، زندگی، آزادی» هنور تمام نشده است، اگرچه صدایش در اعتراضات دی ماه غالب نبود اما بهعنوان یک کانون پر تنش نبرد هنوز در میان مردم هستی و حضور دارد و به این سادگی مغلوب و تمام شدنی نیست.
ثانیا؛ پاسخ این نیست که جنبش «زن، زندگی آزادی» به این دلیل ادامه نیافت که اراده کم بود ، بلکه پرسش درست این است چه سازوکارهای پراکسیسی مانع تداوم آن شد؟ چرا این «ارزش سوم» مشترک نتوانست کنشهای پس از خودش را همافق کند؟ چرا میل و منافع و معنا در انقلاب ژینا حتی در پرتو یک پراکسیس واحد نتوانست به پیروزی برسد؟
متن نیکفر، تحلیل ساختاری از پراکسیس ارائه نمیدهد، بلکه بیشتر در سطح اخلاقی باقی میماند. به نظر جملهی محوری «در جنگ، یک کشور شکست میخورد، نه صرفاً یک رژیم.» یک گزاره بدیهی است، اما حتی کشور چیزی جز شبکهی کنشهای تاریخی نیست. اگر کشور شکست و رژیم سقوط کند اما کنش جمعی مستقل شکل نگیرد، آری، شکست تاریخی رخ میدهد اما اگر در دل همین بحران، کنش نو پدید آید، «جنگ» اگرچه به معنای آسیب و خسارت مادی و معنویی فراوان است اما لزوماً به معنای نابودی نیست. مسئله جنگ یا صلح به خودی خود منشا ارزش نیست؛ مسئلهی مهم این است که در جنگ یا صلح آیا کنش جمعی قادر است؛ افق معنا را مستقل از قدرتهای مسلط بسازد یا نه؟
اگر کنش فقط سلبی باشد (ضدِ این یا ضدِ آن) همیشه در دام بازتولید قدرت میافتد. نیکفر خطر «بازگشت استبداد» را میبیند، اما ریشهی آن را در ضعف پراکسیس مولد جستوجو نمیکند؛ بلکه بیشتر آن را پیامد دخالت خارجی میفهمد. در پایان مینویسد: «باید بینش انتقادی راهنمای گامهای بعدی باشد.»
این جمله درست است. اما «بینش انتقادی» در متن نیکفر بیشتر حالتی تأملی دارد تا کنشی. شناخت خود نوعی کنش است. نقد؛ صرفاً تحلیل نیست؛ مداخله در میدان معناست. متن نیکفر، نقد را از کنش جدا میکند و ناخواسته در همان شکاف کانتی میان نظری و عملی باقی میماند.
در یک کلام هستهی اصلی جستار نیکفر تاکید بر شکست است. شکست بیرونی (اشغالگران خارجی) و شکست درونی (ترک خوردگی هویت). شکست اما هرگز یک امرِ صرفاً نظامی یا روانشناختی نیست؛ بلکه لحظهای از دیالکتیک است، لحظهای که در آن، یک شکلِ تعیّن به پایان میرسد و امکانِ صورتبندیِ نوینی از نیروها فراهم میشود. «شکست» نامِ یک ذات یا رویداد نیست؛ بلکه توصیفِ موقتیِ یک نسبت است. نسبتِ میان کنش و افق. مردمی که هویتشان دوپاره شدهاست، لزوماً شکست نخوردهاند ؛ بلکه پراکسیس واحدشان در وضعیتِ انسداد قرار گرفته است. انسداد به معنای فقدانِ کنش نیست، بلکه به معنای قطعِ پیوند میان کنش و افقِ استعلایی است اما اگر لحظهای را در «شکست» ثابت فرض بگیریم، آن را در افقِ پایان تثبیت کردهایم.
متن نیکفر، اخلاقی است، ضد مداخلهگری است نگران فروپاشی اجتماعی است. هویت را نه تاریخی و محصول کنش/ پراکسیس واحد بلکه جوهری میفهمد. سوژه را منفعل تصویر میکند. تحلیل ساختاری از پراکسیس ارائه نمیدهد. نقد را از کنش جدا میکند. اما علت اصلی پارادوکس متن او؛ وجه مشترکش با متن کمالی است.
به متن کمالی در جزئیات نگاه میکنیم تا تمایز و تشابه آن را با جستار نیکفر برجسته کنیم. متن کمالی در سطح نظری قوی و سرشار از هوشیاری دیالکتیکی است اما با این وجود در مدار «نظریه انتقادی منفی» باقی میماند.
متن کمالی بر بنیاد سه ادعای اصلی استوار است.
1. نامگذاری وضعیت به «شکست»، بیعدالتی مفهومی است، زیرا رنج و انسداد مادی را نادیده میگیرد.
2. وضعیت را باید با مفاهیمی چون «بحران ارگانیک» نزد گرامشی فهمید، نه با زبان شکست اراده.
3. سقوط یک کانون سرکوب میتواند «نفی واقعی رنج» باشد، حتی اگر از خلال میانجی آلوده رخ داده باشد؛ اینجا مفاهیم هانا آرنت (تمایز قدرت/خشونت)، هگل (دیالکتیک و رفع)، مارکس (وارونگی روابط)، آدورنو (آشتی کاذب) و بنیامین (لحظه رهایی در دل فاجعه) به کار گرفته میشوند.
مفهوم مرکزی متن هم «رهاییِ معذب»، نفی واقعی رنج، اما از خلال میانجیای آلوده است.
کمالی بهدرستی میگوید «ما» یک کل همگن نیست. این تحلیل طبقاتی و تاریخی و دقیق است. اما پرسش پراکسیستی این است، آیا این تفکیک، به تولید سوژه مؤسس میانجامد؟ در متن، مردم، سرکوب شدهاند، قتلعام شدهاند، شادی کردهاند، رنج کشیدهاند، نفی را تجربه کردهاند اما آیا آنان «ساختار میانجی را بازآرایی میکنند»؟ پاسخ متن کمالی نه است.
آنها بیشتر «حامل تجربه»اند تا «سازنده تاریخ». پراکسیسم استعلایی از این نقطه عبور میکند: سوژه، نه صرفاً محل وقوع رنج، بلکه محل تولید ساختار نو است. در متن، سوژه هنوز در مدار واکنش است.
هستهی مرکزی متن کمالی، دفاع از «عدالت مفهومی» است و مینویسد واژهی «شکست» اگر بیتمایز به کار رود، قربانی را در زبان حل میکند.»
این مهمترین دغدغه جدی و اخلاقی متن کمالی است. اما مشکل اینجاست که تحلیل او در سطح «نامگذاری» متوقف میشود. او مینویسد: «مردم شکست نخوردهاند، مردم قربانی شدهاند، امکان انضمامیِ پیروزی مسدود شده است.»
پرسش این است، اگر شادی مردم شکست نیست، پیروزی هم نیست، بلکه رهایی معذب است، زیرا میانجی قدرتها آلوده است، پس چه نیرویی، چگونه، در چه سطحی، با چه سازمانیابیای، این میانجی را از نو میسازد؟ تا زمانی که این پاسخ داده نشود، تفکر انتقادی هرچند شریف، در مدار تفسیر باقی میماند.
پراکسیسم استعلایی دقیقاً در همین نقطه آغاز میشود: نه در نامگذاری شکاف، بلکه در ساختن سازوکار عبور از آن. به جای تعلیق در شکاف، باید گفت؛ این شکاف نشان میدهد که میدانِ میانجیِ بدیل هنوز ساخته نشده است و چگونه در حال ساخته شدن است. اما او نشان نمیدهد که این «امکان» چگونه تولید میشود، چگونه انباشت میشود، و چگونه در جنگ از کار میافتد یا سرعت میگیرد. در نتیجه، تحلیلش به سطح انتقاد اخلاقی و زبانی تقلیل مییابد.
مسئله صرفاً این نیست که یک رخداد را چه مینامیم، مسئله این است که چگونه کنش تاریخی (رخداد) به عنوان امکان، فعلیت مییابد. «امکان» نیز یک ظرفیت مبهم نیست بلکه محصول شبکهای از کنشهای میل/منافع/معنا و افق «ارزش سوم» است.
بنابراین در تئوریزهکردن شادی مردم پرسش اصلی این است، چه چیزی حاضر و غایب است؟ روزبه کمالی به پاسخ «آلودگی میانجی» میرسد.
تحلیل میانجی بهمثابه آلودگی دقیق است اما فقط در سطح نظری و تحلیلی، نه به مثابهی میدان کنش. او شکاف را دقیق میبیند، اما هنوز نشان نمیدهد چگونه کنش میتواند از دل همین شکاف فعلیت یابد. به همین دلیل پرسش این نیست که آیا شادی مردم عادلانه نامگذاری شده یا نه؟ پراکسیسم استعلایی این شادی را تائید میکند به دلیل این که در سلب (نفی نظام ج.ا) حقانیت دارد اما میپرسد چگونه این شادی میتواند به کنش مولد (ایجاب) بدل شود؟ چگونه میتواند از تصاحب قدرتهای مسلط بگریزد؟
کمالی نیز تاکید میکند سلب واقعی است (علت شادی مردم از کشته شدن خامنهای و مقامات) اما از خلال میانجیای مخدوش تحقق یافته (توسط جنگ امریکا و اسرائیل) این تحلیل از نظر هگلی و آدورنی دقیق است. پراکسیسم استعلایی، نقش میانجیها را به رسمیت میشناسد و این گزارهی هگلی را که «هیچ حقیقتی بیواسطه نیست»، معتبر میداند اما میانجیها برخلاف تعریف کمالی صرفاً کانال انتقال نیستند؛ فقط شکلهای تثبیت شدهی مفاهیم و اشکالی مانند نهاد، دانشگاه، بازار، دادگاه، جنگ، قدرت خارجی، دستگاه ژئوپولتیک و... نیستند بلکه میانجیها تجسد روابط اجتماعی و نیز خود بخشی از میدان کنش هستند. کنش نه بیرون از میانجی، بلکه خودِ میدان میانجیگری است. متن کمالی اما میانجی را بیشتر بهصورت ساختارهای بیرونی میفهمد. او تنش آگاهی را درست تحلیل میکند، اما پراکسیسِ مولدِ نو را نشان نمیدهد. اگرچه مفهوم «آلودگی میانجی» در متن محوری است. اما ماندن در سطح این مفهوم یک خطر پنهان دارد. وقتی میانجی آلوده است، وقتی ژئوپولیتیک مسلط است، وقتی تحقق وارونه است، شادی مردم که کمالی خودش را با این مردم تعریف میکند رو به کدام افق معنایی است؟ این شادی نیز کنش است. متن کمالی این شادی را به صورت سلبی حفظ میکند، اما هیچ ایجابی نمیسازد. در حالی که در پراکسیسم استعلایی، میانجی صرفاً «کانال تحقق» نیست؛ میانجی همان جایی است که «باید» بازسازی میشود. اما در متن کمالی، میانجی، یا خشونت دولتی است، یا جنگ خارجی، یا دستگاه رسانه، یا قدرت ژئوپلیتیک. هیچ سطح سومی ساخته نمیشود. در نتیجه ناخواسته تفکر انتقادی حفظ میشود، اما افق سازماندهی نو بسته میشود. درست است که گره در میانجی است، اما میانجی سرنوشت نیست. اگر میانجی آلوده است، این نه فقط علت درد، بلکه نشانه خلأ نهادی ماست. زیرا حس رهایی (شادی مردم از کشتهشدن خامنهای و دیگر مقامات) از خلال قدرت بیرونی رخ داده، زیرا شبکههای درونیِ انباشت قدرت اجتماعی (آلترناتیو) نتوانستند به سطح تعیینکنندگی برسند. پس مسئله صرفاً نامگذاری این لحظه نیست؛ مسئله ساختن سازوکارهایی است که در خیزش بعدی، نفی از درون جامعه سازمان یابد، نه از بیرون تحمیل شود. فقط در این حالت است که تحلیل به پروژه تبدیل میشود.
بنابراین ارجاع متن کمالی به هگل و مارکس دقیق است. سلب و ایجاب در سطح مفهومی متحدند اما در تاریخ نیاز به میانجی دارند. متن به خطر «آشتی کاذب» هشدار میدهد (آدورنو). اما هیچ لحظهای از «تصمیم تاریخی» را تثبیت نمیکند. پراکسیسم استعلایی اما میگوید، گسست، فقط یک لحظه سلبی نیست؛ یک سازمانیابی نو (ایجاب) است. در متن، سلب وجود دارد، میانجی آلوده وجود دارد، درد وجود دارد، اما «تصمیمِ ساختاری» وجود ندارد. در نتیجه، تحلیل به یک تعلیق انتقادی دائمی میل میکند. میانجی در متن کمالی فقط محل درد است، نه میدان امکان. به همین دلیل ارجاع متن او به «بحران ارگانیک» گرامشی از نظر تحلیلی قوی است. او درست میبیند که نارضایتی الزاماً به هژمونی بدیل تبدیل نمیشود. اما پرسش اصلی این است، چرا هژمونی بدیل تولید نمیشود؟
پاسخ از منظر فلسفهی پراکسیسم استعلایی غیاب «ارزش سوم» است. یعنی افقی که امور ناهمگن را همقابل میکند و جهت میدهد. کمالی بحران را توصیف میکند، اما چرایی غیاب افق تولید معنا را تحلیل نمیکند. نتیجهی متن او این است. بحران، وضعیت است. رنج، تجربه است. آلودگی، مشکل است. کنشِ مولدِ افقِ مشترک، غایب است. بنابراین متن او در منطق «انسداد» میاندیشد. تا در منطق «فعلیتیابی».
در پایان مقاله، کمالی سه سطح را از هم متمایز میکند: یکم. تجربهی رنج و نفی آن. دوم. شکل تاریخی تحقق. سوم. افق ایجابیِ ناتمام» و به این نتیجه میرسد که گره در خود سلب نیست در شکل میانجیگری آن است. این تمایزات دقیق است اما کمالی این سه سطح تحلیلی را از هم جدا میکند؛ در حالی که این سه سطح در کنش به هم گره می خورند. سطح اول خودش کنش است. سطح دوم خودِ میدان پراکسیس است. سطح سوم نه افقِ تعلیقی، بلکه جهتدهی درونماندگارِ کنش است.
او بهدرستی از مردم دفاع میکند. اما تصویر او از مردم چیست؟ فرسوده، محاصرهشده، قربانی، سرکوبشده و.. این تصویر نیز تا اندازهای واقعی است، اما یکسویه است و بیشتر شکست را آرمانی میکند. در حالی که در پراکسیسم استعلایی حتی در شکست، سوژه، میدان تنش میل، منافع و معناست. او مردم را از اتهام «شکست اخلاقی» تبرئه میکند، اما آنها را به سطح «قربانی تاریخی» تثبیت میکند.
اکنون باید ببینیم از منظر پراکسیسم استعلایی کجای این دستگاه دچار وقفه میشود. پراکسیسم استعلایی یک پرسش بنیادی دارد: آیا این دستگاه مفهومی، خودْ امکانِ کنش تاریخیِ نو را میگشاید، یا صرفاً وضعیت را در سطح تفسیرِ رنج و میانجی تحلیل میکند؟
متن کمالی زیباست. «ایستادن در شکاف سوزان» «هوایی که بوی دود میدهد» «رهایی معذب» اینها مفاهیمی قویاند، اما همین زیبایی یک خطر بزرگ دارد. خطر تبدیل شدن به زیباشناسیِ تعلیق. متن درخشان است اما در سطح هرمنوتیکِ رنج در ساحت دفاع از «عدالت مفهومی» باقی میماند. اما پرسش پراکسیستی این است؛ آیا عدالت مفهومی به عدالت تاریخی تبدیل میشود؟
کل تحلیل روزبه کمالی بر محور تصحیح نامگذاری میچرخد. نگوییم شکست، نگوییم پیروزی، بگوییم رهایی معذب، بگوییم نفی آلوده، این چرخش تا زمانی که در سطح «توصیفِ وضعیت» است، دقیق و درست است اما متن در همین حد میماند و در سطح «تولیدِ امکان نو» چیزی در متن مستتر نیست. پراکسیسم استعلایی میگوید؛ مسئله، فقط درست نامیدنِ رنج نیست، بلکه ساختنِ امکانِ خروج از تکرار آن است. یعنی در متن، انسداد هژمونیک توصیف میشود؛ اما سوژهای که این انسداد را قطع کند، ساخته نمیشود.
از نظر کمالی رهایی معذب است زیرا میانجی آلوده است. از نظر من اما رهایی معذب است زیرا میانجی بدیل ساخته نشده است. این تفاوت ظریف اما تعیینکننده است. اولی فقط تحلیل میکند. دومی، وظیفه تعیین میکند. در متن کمالی، هم قدرت داخلی نقد میشود، هم مداخله خارجی، هم وجد خام، هم سوگواری کلان، همزمان شکست. این جامعیت یک فضیلت نظری است. اما یک پیامد هم دارد: روشنفکر در موضعی میایستد که از همه فاصله دارد. پراکسیسم استعلایی میپرسد؛ آیا این فاصله، امکان تصمیم را تعلیق نمیکند؟
تصمیم تاریخی همیشه ممکن است آلوده باشد، اگر روشنفکر فقط آلودگی را نشان دهد، اما تصمیم نگیرد، در میدان باقی نمیماند. اگر میانجی آلوده است، هژمونی بدیل ساخته نشده، دولت سرکوبگر است، مداخله خارجی خطرناک است، پس چه باید کرد؟ اگر پاسخ روشنفکر صرفاً این باشد: «باید دقیقتر بیندیشیم» او از «کارگاه» تاریخ بیرون مانده است. (وجه مشترک جستار نیکفر و مقالهی کمالی)
پراکسیسم استعلایی نمیگوید؛ خطر وجود ندارد؛ بلکه میگوید؛ معیار، بیرون از میدان نیست، در خودِ کنش است. پرسش این است. آیا کنش ما، حتی در لحظهی نفی، حاملِ ایجابی مستقل هست یا نه؟ در اینجا به یک نکتهی ظریف در متن کمالی بازمیگردیم. فرسودگیِ جمعی، صرفاً یک وضعیت روانی یا اقتصادی نیست؛ میتواند یک وضعیت استعلایی باشد، به این معنا که فرسودگی افق معنا را تیره میکند. در چنین لحظهای، کنشها پراکنده میشوند، پیوند میان «میل / منافع / معنا» گسسته میشود و ارزش سوم موقتاً از دسترس خارج میگردد. اما استعلایی، در این پروژه، به معنای ساختارِ پیشینیِ ثابت (در معنای کانتی) نیست؛ بلکه به معنای حرکت، عبور و ترانسپورت است. همان معنایی که از ریشهی trans- برمیآید: گذار، حمل، انتقال. بنابراین حتی فرسودگی نیز میتواند لحظهای از این ترانسپورت باشد، و اگر به آگاهی از انسداد بدل شود، آگاهی از انسداد، خود آغازِ رفعِ آن است. این همان نقطهای است که دیالکتیک به پراکسیس بدل میشود: نه صرفِ فهم، بلکه جهتدادن به فهم در کنش.
نتیجه این که «شکست» نامِ یک ذات نیست، بلکه توصیفِ موقتیِ یک نسبت است. «فرسودگی» میتواند به درونیشدنِ انسداد یا به آگاهیِ استعلایی بدل شود. «سلب مشترک» میتواند کنش غیرمولد باشد یا لحظهای از کنش مولد، بسته به آنکه افق ایجابیِ مستقل داشته باشد یا نه. خطر بازتولید اقتدار، در غیابِ ارزش سوم تشدید میشود اما آنچه تعیینکننده است، نه صرفِ حضور در میدان، بلکه کیفیتِ حضور است. کنش، اگر حاملِ افق باشد، حتی در تاریکترین لحظات نیز صرفاً واکنش نیست؛ تولیدِ معناست. و شاید در نهایت، پرسش اصلی این نباشد که «آیا شکست خوردهایم؟» بلکه این باشد: «آیا هنوز افق داریم؟» اگر افق باقی باشد، حتی به صورتِ کمسو، پراکسیس هنوز زنده است.
اکنون در موقعیتی هستیم که به وجه مشترک جستار نیکفر و مقالهی کمالی از منظر فلسفهی پراکسیسم استعلایی بپردازیم.
جستار نیکفر و مقالهی کمالی از منظر فلسفی و هستیشناسی جهان را «صحنه» میبینند نه «کارگاه». تفاوت صحنه و کارگاه پراکسیسم استعلایی در چیست؟ صحنه جایی است که نیروها با هم برخورد میکنند، دیده میشوند، نامگذاری میشوند، هژمونی شکل میگیرد. خیابان، رسانه، بیانیهها، صفبندیها، سلب مشترک، همه در سطح صحنه رخ میدهند. بنابراین صحنه محل تقابل آشکار نیروها، فضای رقابت بر سر معنا، جایی که خطر مصادرهی سلب مشترک وجود دارد، جایی که قدرت میتواند بازتولید شود در صحنه، مسئله این است: «چه کسی دیده میشود؟ چه گفتمانی غالب میشود؟ چه نیرویی نمایندگیِ کل را ادعا میکند؟» صحنه، میدان سیاستِ آشکار است. در صحنه، نیروها برای هم ابژه میشوند. گروهها یکدیگر را میبینند، متهم میکنند، تائید میکنند، نفی میکنند.در صحنه، کنشها به «موضع» تبدیل میشوند. موضع یعنی تثبیتشدن در برابر دیگری. در این سطح سوژه در برابر سوژه میایستد. ارادهها با هم تقابل پیدا میکنند. سیاست به رقابت تبدیل میشود. صحنه جایی است که دوگانهها خود را آشکار میکنند. به همین دلیل، خطرِ صحنه این است که کنش به بازتولیدِ همان دوگانههایی بیانجامد که میخواست از آنها عبور کند. مثلاً در سلب مشترک، «ما / دیگری» شکل میگیرد. اما همین «ما» میتواند بعداً به یک «ما/ دیگری» جدید تبدیل شود.
اما «کارگاه» سطحی دیگر است. کارگاه جایی است که افق جدید هم ساخته میشود. یعنی اگر صحنه محل برخورد نیروهاست، کارگاه محل شکلگیری کیفیتِ نیروهاست. در کارگاه؛ ارزش سوم ساخته یا بازسازی میشود. نسبت میل / منافع / معنا تنظیم میشود. تمایز میان کنش مولد و غیرمولد شکل میگیرد. ایجاب مستقل صورتبندی میشود. کارگاه الزاماً مکان فیزیکی، خیابان، رسانه و... نیست؛ یک وضعیت پراکسیسی است. میتواند حلقهی فکری باشد، شبکهی اجتماعی باشد، گفتوگوی نظری باشد، سازماندهی خاموش باشد، یا حتی بازسازی درونیِ یک سوژه. اگر فقط در صحنه بمانیم، کنش ما خطرِ واکنشیشدن دارد. زیرا در صحنه معمولاً دستور کار را دیگری تعیین میکند و انسان علیه چیزی براساس امر پیشینی موضع میگیرد. پاسخ میدهد. واکنش نشان میدهد. اما در کارگاه، دستور کار را خودت میسازی.
در متن، وقتی نوشتم خطر سلب مشترک وجود دارد، دقیقاً به این شکاف اشاره داشتم، زیرا اگر کارگاه نداشته باشی، صحنه تو را میبلعد. اگر افق در کارگاه تولید نشود، در صحنه توسط نیرویی دیگر مصادره میشود. پراکسیسم استعلایی صحنه را نفی نمیکند. کنش باید در میدان واقعی حضور داشته باشد. اما حضور در صحنه بدون کارگاه، به کنش غیرمولد میانجامد.
پراکسیسم استعلایی میگوید. اگرچه صحنه غالب است اما کارگاه خاموش نیست. بنابراین حتی حضور در یک صحنهی مشترک (جنگ) لزوماً به معنای ادغام در افق دیگری نمیانجامد. صحنه جای دیدهشدنِ کنش است؛ کارگاه اما جای زادهشدنِ کنش است. در کارگاه، نیروها هنوز ابژهی یکدیگر نشدهاند. کارگاه محلِ تولیدِ کیفیتِ کنش است. در کارگاه، پرسش این نیست که «در برابر چه کسی هستیم؟»
پرسش این است که «چه میسازیم؟» کارگاه جایی است که: میل به معنا پیوند میخورد. منافع در افق تاریخی صورتبندی میشوند. ارزش سوم ساخته میشود.
اینجا کنش هنوز در وضعیتِ استعلایی است. یعنی در حال عبور، در حال حملِ افق. اگر بخواهیم به زبان هگلی بگوییم، صحنه بیشتر قلمرو «پدیدار» است، اما کارگاه لحظهی «تکوین مفهوم» است؛ البته نه در معنای نظاممند هگلی، بلکه در معنای پراکسیسیِ آن.
در پراکسیسم استعلایی، کنش نه در صحنه حل میشود و نه در کارگاه متوقف میماند بلکه کنش مولد میسازد. یعنی حتی به عنوان یک فرد، در کارگاه، افق میسازد. در صحنه آن افق را میآزماید. سپس از صحنه بازمیگردد و خود را بازسازی میکند. این رفتوآمد است که ماندن در سطح دوگانهها را میشکند. زیرا اگر فقط در صحنه باشی، به واکنش تقلیل مییابی. اگر فقط در کارگاه بمانی، به انتزاع تبدیل میشوی. کنش میانجی متمایز و مکمل و رفع کنندهی دوگانهها، یعنی همین حرکت معناساز است.
در جستار نیکفر و مقالهی کمالی «کارگاه» خاموش است، بنابراین «صحنه» تعیینکننده میشود. یکی در «شکست ایران» و دیگری «در رهایی معذب». نیکفر بحران را طبیعیسازی میکند. کمالی بحران را مفهومسازی میکند. نیکفر لحظهی تشخیص بحران را برجسته میکند. کمالی بر لحظهی نقد مفهومی بحران تاکید میکند. یکی در چارچوب ملیگرایی کلاسیک و جوهر تاریخی میماند و دیگری نظریه انتقادی و ساختار قدرت را عمده میکند. پراکسیسم استعلایی اما تاکید را بر شبکهی کنشهای تاریخی در حال ساخت یعنی فعلیت پراکسیس میگذارد. یعنی عبور از بحران تنها در جایی ممکن است که شادی سلبی مردم به پراکسیس مولد بدل شود؛ پراکسیسی که بتواند میدان میانجی را از نو سازمان دهد. نشانههای این میانجی در حال ساختهشدن است. اتحاد پنج حزب کردستان و پیوستن حزب کومله به آنها، اعلام موجودیت و وحدت احزاب بلوچستان، و تشکیل گنگرهی جمهوری خواهان در ایران و... مصادرهی جنبش مترقی و رادیکال «زن، زندگی، آزادی» توسط رهبری واحد (رضا پهلوی) را میتواند به حاشیه براند و امکان تلفیق رهبری متکثر در جنبش مشروطه و بدنهی واحد در انقلاب ۵۷ را، حتی در حین جنگ کنونی، به وجود آورد. بنابراین برخلاف چندین دهه اتهام تجزیهطلبی به احزاب دموکرات و چپ کردستان، بدون اینکه آنها به بخشی از سیستم جنگافرزوی نظامهای مسلط ایران و امریکا و اسرائیل تبدیل شوند، میتوانند امکان آزادیسازی ایران از کانال کردستان و بلوچستان و... را فراهم کنند یا نکنند. این تنها یکی از امکانات صحنه و کارگاه است. صحنه فعال است اما کارگاه خاموش نیست. کنش من و تو در حد حتی یک مقاله بخشی از این صحنه و کارگاه زندهی پویا هست یا نیست.
بنابراین پرسش عنوان این مقاله، شکست ایران یا رهایی معذب؟ هردو، هیچکدام. پاسخ پراکسیسم استعلایی و عبور از بحران است.




نظرها
نظری وجود ندارد.