ارتباط ناشناخته. ارتباط بدون سانسور. ارتباط برقرار نمی‌شود. سایت اصلی احتمالاً زیر سانسور است. ارتباط با سایت (های) موازی برقرار شد. ارتباط برقرار نمی‌شود. ارتباط اینترنت خود را امتحان کنید. احتمال دارد اینترنت به طور سراسری قطع شده باشد. ادامه مطلب

از فرّه ایزدی تا حقِ بی‌نهاد ـ چرا سیاستِ گذار در ایران هنوز روی زمینِ قانون نمی‌ایستد؟

پویان اصلانی در این یادداشت ریشه بحران مشروعیت در ایران را در جست‌وجوی «حق» بیرون از نهاد و میدان شهروندان می‌بیند؛ از فرّه ایزدی تا حقوقِ بی‌نهاد. نویسنده نشان می‌دهد که هم سلطنت‌طلبی و هم بخشی از جمهوری‌خواهی هنوز از این منطق فاصله نگرفته‌اند. در ادامه، کنگره آزادی ایران نیز به‌دلیل ابهام در نمایندگی، شفافیت و نسبتش با جامعه نقد می‌شود. نتیجه روشن است: بدون نهادسازی و مشارکت واقعی، هیچ گذار پایداری شکل نمی‌گیرد.

دیدگاه
این مقاله در بخش دیدگاه منتشر شده است. نظرهای مطرح‌شده در این بخش، دیدگاه نویسندگان را بازتاب می‌دهند و نه لزوماً دیدگاه تحریریه زمانه را. زمانه آمادگی دارد نظرهای در برابر این دیدگاه را نیز منتشر کند.

بحرانِ مشروعیت در ایران فقط وقتی آغاز نمی‌شود که یک حکومت سرکوب‌گرتر می‌شود یا وقتی مخالفانِ یک حکومت بر سر قدرت با هم درگیر می‌شوند. بحران، خیلی زودتر شروع شده است: از همان لحظه‌ای که سرچشمهٔ مشروعیت را بیرون از صحنهٔ شهروندانِ برابر، بیرون از نهادهای عمومی و بیرون از منازعهٔ علنی و قابل‌اعتراض می‌جوییم. یک‌بار نامِ این سرچشمه فرّهِ ایزدی است؛ بار دیگر حاکمیتِ الهی؛ و گاهی هم حقِ طبیعی یا حقوقِ بشر که چنان پیشاپیش و پاکیزه فرض می‌شوند که گویی از زندگیِ مشترکِ انسان‌ها، از تعارض‌های واقعی و از سازوکارهای داوریِ عمومی بی‌نیازند. اسم‌ها عوض می‌شوند، اما عادتِ فکری پابرجا می‌ماند: مشروعیت باید از جایی بالاتر، پیشینی‌تر و پاک‌تر از کشمکشِ انسان‌های واقعی بیاید.

این همان گرهی است که بدون فهمِ آن، نه بحرانِ پهلوی را می‌توان درست خواند، نه بن‌بستِ جمهوری‌خواهیِ امروز را، و نه ماجرای ابتکارهایی مثل کنگره آزادی ایران را. ما معمولاً صورتِ مسئله را ساده می‌کنیم: می‌گوییم پهلوی به‌خاطر استبداد سقوط کرد؛ جمهوری اسلامی به‌خاطر ولایت فقیه مشروعیت ندارد؛ و اپوزیسیونِ جمهوری‌خواه هم به‌خاطر پراکندگی و خودخواهی به اجماع نمی‌رسد. همهٔ این‌ها بخشی از واقعیت‌اند، اما لایهٔ عمیق‌تر را پنهان می‌کنند. مسئلهٔ اصلی این است که در سنتِ سیاسیِ ایران، بارها و بارها کوشیده‌ایم منبعِ مشروعیت را از سیاست بیرون بکشیم؛ از قلمروِ نهاد، رقابت، اعتراض و پاسخ‌گویی به قلمروِ اسطوره، دین، ذات، یا حقیقتی پیشاسیاسی منتقل کنیم.

این نوشته از یک نقطهٔ عزیمتِ روشن شروع می‌کند: نقد را باید اول از جمهوری‌خواهان آغاز کرد، بعد به سلطنت‌طلبان رسید، و در پایان از یک راهِ عملی سخن گفت. چرا؟ چون نقدِ سلطنت‌طلبی آسان‌تر است. سنتِ شاهی در ایران آشکارا به منبعی برترِ مشروعیت تکیه می‌کند. اما بخشی از جمهوری‌خواهیِ ایرانی هم، با همهٔ زبانِ مدرن اش، گاه از همان عادتِ فکری کاملاً عبور نکرده است: عادتِ این‌که حق را بیرون از نهاد و بیرون از فرایندِ عمومیِ دعوی و اعتراض بفهمد. اگر این گره باز نشود، هر نقدی از سلطنت نیمه‌کاره می‌ماند، چون خودِ نقد هم ناخواسته می‌تواند بر زمینی متزلزل بایستد.

جمهوری‌خواهان و وسوسهٔ حقِ بی‌نهاد

اول باید یک سوءتفاهم را کنار بگذاریم. من نمی‌خواهم طوری بنویسم که انگار در جمهوری‌های مدرن مسئلهٔ حق و مشروعیت حل شده است. اصلاً چنین نیست. خودِ مفهومِ حقِ طبیعی از آغاز محلِ نزاع بوده و هنوز هم هست. بعدتر این نزاع زیر چترِ بزرگ‌ترِ حقوقِ بشر ادامه پیدا کرده است. اما دست‌کم در آن سنت، بیش از دو قرن و نیم بر سر این پرسش‌ها بحث شده: این حق دقیقاً از کجا می‌آید؟ چه نسبتی با قانون دارد؟ چطور باید تضمین شود؟ مرزش با ارادهٔ عمومی کجاست؟ چه چیز از دسترسِ اکثریت بیرون می‌ماند؟ کدام نهاد داوری می‌کند؟

«حقوق بشر به شکل امروزی آن در یک زمان و با هم و همگن نازل نشده و در طول تاریخ دستخوش تغییرات بنیادین بوده‌اند.»

مشکلِ من این است که بخشی از جمهوری‌خواهانِ ایران، بدون درگیرشدن با این پرسش‌های سخت، گاهی از حق طوری حرف می‌زنند که انگار بدیهی، روشن و بی‌نیاز از واکاوی است. همین شتاب‌زدگی است که راه را برای بازتولیدِ یک فهمِ متافیزیکی باز می‌کند. منظورم از «متافیزیکی» در این‌جا یک ناسزای روشنفکرانه نیست. تعریفش روشن است: متافیزیکی یعنی جایی که حق یا مشروعیت را نه محصولِ رابطهٔ شهروندانِ برابر در یک زیستِ سیاسیِ مشترک، بلکه ناشی از حقیقتی برتر، مقدم و مستقل از فرایندِ عمومیِ دعوی و اعتراض بفهمیم؛ حقیقتی که گویا سیاست فقط باید آن را کشف، اعلام یا اطاعت کند.

از این منظر، مشکلِ بعضی از صورت‌بندی‌های جمهوری‌خواهانه فقط این نیست که از «حقِ ذاتی» یا «حقوقِ طبیعی» حرف می‌زنند. مشکلِ اصلی این است که وقتی حق را بیش از حد مقدم بر سیاست می‌گذاری، بعداً در پاسخ به پرسش‌های واقعی درمی‌مانی. همه حق دارند؛ بسیار خوب. اما بعد چه؟ چه کسی داوری می‌کند؟ چه چیزی وتوپذیر است و چه چیزی نیست؟ چه اموری از دسترسِ اکثریت بیرون می‌ماند؟ کجا حقِ فردی به حقِ جمعی می‌رسد؟ کجا زبانِ میانجی تعریف می‌شود؟ کجا عدالتِ عمودی واردِ توزیعِ قدرت، بودجه، زبان، آموزش و منابع می‌شود؟

این‌ها سؤال‌های تزئینی نیستند؛ همان‌جایی‌اند که سیاست آغاز می‌شود. وقتی عرب و فارس بر سر زبان و آموزش اختلاف پیدا می‌کنند، یا زن و مرد بر سر بدن، خانواده، کار و نمایندگی، یا مرکز و پیرامون بر سر بودجه، رسانه، امنیت و توزیعِ قدرت، یا باورمند و ناباور بر سر حدودِ قانون، یا کارگر و کارفرما بر سر قرارداد و مالکیت ــ دیگر صرفِ گفتنِ این‌که «همه صاحبِ حق‌اند» مسئله را حل نمی‌کند. در این‌جا زبانِ اخلاقی کافی نیست. نظمِ عمومی به نهاد نیاز دارد، به داوری نیاز دارد، به سلسله‌مراتبِ قواعد نیاز دارد، به امکانِ اعتراض و بازبینی نیاز دارد. هرجا این ترجمهٔ نهادی صورت نگیرد، حق دوباره به امتیاز تبدیل می‌شود: چیزی که تا وقتی محترم است که قدرت بخواهد، اکثریت تحمل کند، یا مرجعِ تفسیر آن را تعلیق نکند.

برای همین است که من حق را نه در آسمانِ مشروعیت، بلکه در بسترِ زندگیِ مشترک می‌فهمم. حق برای من زمانی معنا پیدا می‌کند که انسان‌های متفاوت واردِ یک زندگیِ مشترک می‌شوند، با هم تعارض پیدا می‌کنند، و ناچارند با قانون، نهاد، داوری و مهارِ قدرت کنار هم زندگی کنند. در این معنا، حق فقط یک گزارهٔ اخلاقی نیست؛ یک منزلتِ عمومی است: موقعیتی نهادی و قابلِ اتکا که به شهروند امکان می‌دهد بگوید «این حقِ من است؛ اگر نقض شد، می‌توانم دعوی کنم، اعتراض کنم و نهادهای عمومی را به پاسخ‌گویی وادارم.»

وقتی از حق به‌مثابه منزلت حرف می‌زنم، منظورم دقیقاً این است که ماهیتِ اختلاف به زندگیِ عمومی آورده می‌شود. اختلاف دیگر در سطحِ وجدانِ خصوصی، پندِ اخلاقی، یا تفسیرِ یک مرجعِ برتر باقی نمی‌ماند. دعوا علنی می‌شود، نام می‌گیرد، نهاد پیدا می‌کند، و از قلمروِ قضاوتِ اخلاقیِ افراد یا مفسرانِ نهایی خارج می‌شود. آن‌چه تا دیروز می‌توانست به «سلیقهٔ حاکم»، «مصلحتِ نظام»، «روحِ ملی»، «اخلاقِ جامعه» یا «تفسیرِ درست از انسان» سپرده شود، واردِ قلمروِ دعویِ عمومی می‌شود. این همان لحظه‌ای است که حق از اعلامِ اخلاقی به سیاستِ مؤسس منتقل می‌شود.

«محور مرکزی حقوق بشر، فردِ خودمختار است که باید حفاظت شود.»

اما این انتقال فقط با شعار رخ نمی‌دهد. در این‌جا بحثِ عاملیتِ انسانی اهمیت پیدا می‌کند. من نمی‌خواهم از عاملیت فقط به‌عنوان یک فضیلتِ اخلاقی یا تواناییِ انتزاعی حرف بزنم. عاملیت، وقتی سیاسی می‌شود، باید مسیرِ نهادیِ روشن داشته باشد. یعنی شهروند فقط سوژه‌ای نباشد که در مقاله‌ها ستایش می‌شود، بلکه کنشگری باشد که در جامعه و در کنشِ مدنی مسیرِ شفافِ مداخله دارد: می‌تواند سازمان پیدا کند، مطالبهٔ جمعی بسازد، اعتراض کند، در تصمیم‌گیری مشارکت کند، نهادِ محلی و سراسری را به پاسخ‌گویی وادارد، و اگر حقش نقض شد از مسیرِ حقوقی و عمومی پیش برود. عاملیت، وقتی از سطحِ شعار پایین می‌آید که از خلالِ قانون، نهاد و کنشِ مدنی قابلِ تمرین باشد؛ نه این‌که فقط به‌عنوان جوهرِ مقدسِ انسان ستایش شود، بی‌آن‌که راهِ قانونِ اساسیِ روشنی برای آن طراحی شده باشد.

از همین‌جا است که پیوندِ بحثِ حق با آزادی به‌مثابهٔ رهایی از سلطه روشن می‌شود. اگر آزادی را نه صرفِ نبودِ مداخله، بلکه نبودِ امکانِ سلطهٔ خودسرانه بفهمیم، آن‌وقت حق هم دیگر یک «حقیقتِ معلق» نیست؛ ابزارِ مهارِ آن امکان است. و این مهار، فقط در صورتی واقعی است که از مجرای قانون، داوریِ مستقل، امکانِ اعتراض، و محدودسازیِ گلوگاه‌های وتویی بگذرد. برای همین است که در منطقِ از بخشش تا ضمانت مسئلهٔ اصلی کمبودِ قانون نیست؛ کیفیتِ نهادی و میزانِ ضمانت‌مندیِ آن است. حق اگر فقط نوشته یا اعلام شود، هنوز می‌تواند معلق بماند. حق فقط وقتی واقعی است که دعوی‌پذیر، دادخواهی‌پذیر و تضمین‌شده باشد.

این‌جا است که نقدِ جمهوریِ بی‌سلطه آغاز می‌شود: نه از نفیِ حق، بلکه از اصرار بر این‌که حق اگر به نهاد نرسد، دوباره امتیاز می‌شود. این همان چیزی است که در یادداشتِ «آزادی بیان، اپوزیسیون و جمهوریِ بدون سلطه در ایران» و در متنِ «جمهوریِ حق‌محور» هم روی آن مکث شده است: حق، اگر فقط اعلام شود، هنوز می‌تواند معلق بماند؛ و جمهوری، اگر فقط نفیِ سلطنت باشد، هنوز جمهوریت نشده است.

به همین دلیل، فاصلهٔ من با بخشی از جمهوری‌خواهیِ رایج نه از نفیِ حق، بلکه از اصرار بر این نکته می‌آید که جامعه با ستایش اداره نمی‌شود؛ با معماریِ نهادی اداره می‌شود. تا وقتی حق در سطحِ اعلامِ اخلاقی بماند و عاملیت در سطحِ ستایشِ فلسفی، در لحظهٔ تعارض، قدرتِ مستقر میدان را پس می‌گیرد. همان‌جا است که «حق» به تعارف تبدیل می‌شود و «عاملیت» به شعار.

سلطنت‌طلبان و بازگشتِ منبعِ برترِ مشروعیت

اگر در بخشی از جمهوری‌خواهی، متافیزیک در زبانِ «حقِ پیشاسیاسی» برمی‌گردد، در سنتِ سلطنت‌طلبی این بازگشت آشکارتر است. در سنتِ ایرانشهری، شاه فقط فرمانروا نبود؛ حاملِ نوعی شکوه، بخت و تأییدِ آسمانی هم بود. در روایت‌های مختلفِ فرّهِ ایزدی و نیز در متن‌های کلاسیکِ پادشاهی، فرمانروایی نه فقط از زور، نسب یا رضایتِ مردم، بلکه از یک موهبتِ قدسی و برتر مشروع می‌شد. این منطق در عصرِ مدرن ناپدید نشد؛ فقط لباسش عوض شد. آن‌چه در زبانِ کلاسیک «فرّه» بود، در زبانِ مدرن می‌توانست به «رسالتِ تاریخی»، «نجاتِ ملی»، «تداومِ ایران»، «عظمتِ شاهانه» یا «مرکزِ طبیعیِ ثبات» ترجمه شود.

«شاه ساسانی فرّه ایزدی داشت، شاه صفوی مرشد اعظم بود، شاه قاجار ظل‌الله بود، رضا شاه رئیسِ ملت می‌شود.»

پهلوی دقیقاً چنین کاری کرد. تأکیدِ افراطی بر شاهنشاهیِ دوهزاروپانصد ساله، ارجاعِ مداوم به هخامنشیان و ساسانیان، و قرار دادنِ شاه در جایگاهِ نگهبانِ «عظمتِ ایران»، فقط یک بازیِ نمادین نبود. مسئله این نبود که حکومت گذشته‌گرا یا باستان‌گرا شده است. مسئله این بود که می‌خواست پرسشِ مشروعیت را از صحنهٔ عمومی خارج کند. شاه فقط نمی‌خواست حکومت کند؛ می‌خواست دربارهٔ این‌که چه کسی حقِ حکومت کردن دارد، نقطهٔ پایان بگذارد. او می‌خواست خودِ منشأ مشروعیت باشد: مظهرِ ملت، نگهبانِ تاریخ، عاملِ ترقی.

اینجا باید روی یک سوءتفاهمِ رایج مکث کرد. مشکلِ پهلوی فقط محدود کردنِ آزادی‌های سیاسی نبود. بسیاری از حکومت‌ها چنین می‌کنند. مسئلهٔ عمیق‌تر این بود که پهلوی می‌خواست مشروعیت را از زمینِ شهروندانِ برابر بردارد و به افقِ شاهانه، تاریخی و نجات‌بخش منتقل کند. قانون، مجلس، توسعه، ارتشِ ملی، آموزشِ مدرن و زنِ جدید ــ همه در خدمتِ این تصویر قرار می‌گرفتند که یک مرکزِ برتر، از بالا، بهتر از جامعه می‌داند ایران چیست و چه باید بشود.

حتی مشروطه هم این مسئله را کامل حل نکرد. همان‌طور که در متنِ متممِ قانونِ اساسیِ مشروطه و در بحث‌های پس از آن می‌بینیم، ایرانِ مشروطه کوشید سلطنت را به قانون، مجلس و حقوقِ مصرح محدود کند، اما نتوانست به‌طور نهایی روشن کند آخرین داور کیست: مردم، شاه یا شریعت. رضاشاه این تعلیق را نه حل کرد و نه از میان برد؛ فقط با دولت‌سازیِ متمرکز دور زد. دولت ساخته شد، اما جمهوریت ساخته نشد.

امروز هم بخشی از سلطنت‌طلبیِ ایرانی، حتی وقتی از رأیِ مردم و همه‌پرسی حرف می‌زند، هنوز از همین منطق فاصله نگرفته است. مسئله فقط علاقه به نمادِ پادشاهی یا نوستالژیِ فرهنگی نیست. مسئله این است که در بسیاری از این روایت‌ها، یک مؤلفِ پیشینی برای میدانِ گذار مفروض گرفته می‌شود: یک خاندان، یک چهره، یک رهبرِ انتقال، یا یک مرکزِ طبیعیِ ثبات که قرار است پیش از شکل‌گیریِ فرایندِ مؤسس، صحنه را برای دیگران بچیند. جامعه وعدهٔ انتخاب می‌گیرد، اما نویسندهٔ صحنهٔ انتخاب از پیش معلوم است.

به این معنا، آن‌چه در بخشی از جمهوری‌خواهی در زبانِ «حقِ مقدم بر سیاست» رخ می‌دهد، در سلطنت‌طلبی در زبانِ «مرکزِ مقدم بر سیاست» بازمی‌گردد. آن‌جا حقیقتِ پیشینیِ حق هست؛ این‌جا حقیقتِ پیشینیِ نجاتِ ملی. آن‌جا سیاست باید حق را کشف یا اطاعت کند؛ این‌جا سیاست باید پشتِ مرکزِ برترِ ثبات صف بکشد. در هر دو، صحنهٔ اصلیِ داوری و مشروعیت هنوز شهروندانِ برابر نیستند.

کنگرهٔ آزادی ایران، بحرانِ نمایندگی و راهِ عملی

از این‌جا می‌شود به بحثِ کنگرهٔ آزادی ایران رسید؛ جایی که مسئله دیگر فقط نقدِ یک حکومت یا یک سنتِ فکری نیست، بلکه نقدِ صورت‌بندیِ گذار است. اگر منصف باشیم، باید بگوییم کنگره از چند جهت یک قدم به جلو است. خودِ صفحهٔ رسمیِ فارسیِ کنگره می‌گوید این ابتکار می‌خواهد «عاملیت و مشارکتِ شفاف» را در گذار تقویت کند، «کثرت‌گرایی» را به رسمیت بشناسد، و برای تصمیم‌گیری در دورهٔ انتقال «چارچوبی عمل‌گرایانه» بسازد. همان صفحه صریحاً می‌نویسد که کنگره «نهادِ سیاسی یا ارگانِ حاکمیتی نیست»، «محلِ تصمیم‌گیریِ نهایی یا داوریِ سیاسی نیست»، و «محلی برای انتخاب یا ترویجِ رهبر و تشکیلِ ائتلاف نیست». این‌ها، روی کاغذ، امتیازهای مهمی‌اند. یعنی برگزارکنندگان دست‌کم فهمیده‌اند که مسئله فقط مخالفت با جمهوری اسلامی نیست؛ مسئله شکلِ گذار و مسئولیت‌پذیریِ آن هم هست.

«چالشِ اصلی، تبدیلِ این توافقاتِ کلی به برنامهٔ عملیِ قابلِ اجرا در داخلِ ایران است.»

اما درست همین‌جا کنگره بر یخِ نازک راه می‌رود. چون به‌محض آن‌که یک ابتکار نامِ «کنگره» را بر خود می‌گذارد و از «سازوکارهای حکمرانی در دورهٔ گذار» حرف می‌زند، واردِ قلمروِ سیاستِ مؤسس می‌شود، حتی اگر بگوید نهادِ سیاسی نیست. شما نمی‌توانید از یک‌سو بگویید «نهادِ سیاسی نیستیم» و از سوی دیگر بگویید می‌خواهیم چارچوبی برای راهنماییِ حکمرانیِ گذار بسازیم. اگر قرار است دربارهٔ مدیریتِ دورهٔ گذار بحث شود، مسئله دیگر فقط گفت‌وگو نیست؛ مسئله نسبتِ این جمع با عمومِ شهروندان و منشأ مشروعیتِ آن است.

اولین نقد این‌جا شکل می‌گیرد: کنگره هنوز نسبتِ خود را با عمومیت روشن نکرده است. در فرمِ عضویتِ فارسی صریحاً آمده است که افراد باید درخواست بدهند، اطلاعات‌شان «دریافت و بررسی» می‌شود، و پس از بررسی برای ادامهٔ روند با آن‌ها تماس گرفته می‌شود. از نظرِ اداری، این چیز عجیبی نیست؛ هر گردهماییِ سازمان‌یافته‌ای ناچار است شکلی از ثبت‌نام و ارزیابی داشته باشد. اما از نظرِ مشروعیت، این نشان می‌دهد که فاصله‌ای جدی میان «دعوت به عاملیتِ شهروندی» و «فرمِ گزینشیِ مشارکت» وجود دارد. کنگره هنوز بیشتر به حلقه‌ای سازمان‌دهی‌شده و بررسی‌محور شباهت دارد تا به عرصه‌ای عمومی که نسبتش با دموس روشن شده باشد.

نقدِ دوم به مسئلهٔ نمایندگی برمی‌گردد. گزارش‌های فارسی دربارهٔ نشستِ مقدماتیِ کنگره نشان می‌دهند که مسئله فقط تنوعِ چهره‌ها نیست؛ مسئله تبدیلِ این تنوع به پیوندی واقعی با نیروهای اجتماعیِ داخلِ ایران است. اگر ابتکارِ گذار نتواند نسبتش را با زنان، جوانان، کارگران، اقوام، زندانیانِ سیاسی و جامعهٔ فرسودهٔ داخل روشن کند، خیلی راحت می‌تواند در سطحِ گفت‌وگوی نخبگانِ بیرون از کشور باقی بماند. آن وقت عنوانِ «کنگره» بیش از آن‌که بیانگرِ یک عرصهٔ عمومی باشد، نامی بزرگ برای یک حلقهٔ محدود خواهد شد.

نقدِ سوم، نقدِ شفافیتِ ناقص است. در پرسش‌های پرتکرارِ سایتِ کنگره آمده است که منابعِ مالیِ کنگره «تا کنون توسط کارآفرینانِ ایرانی» تأمین شده و «از هیچ نهاد یا سازمانِ دولتی یا عمومی» کمک نگرفته است. این توضیح، بهتر از سکوت است، اما کافی نیست. شفافیتِ مالی فقط اعلامِ کلیِ منبع نیست. شفافیت یعنی رقم‌ها، هزینه‌ها، سازوکارِ نظارت، مسئولیتِ امضا، و امکانِ پاسخ‌خواهی. وقتی ابتکاری واردِ قلمروِ سیاستِ گذار می‌شود، دیگر گفتنِ این‌که «کارآفرینانِ ایرانی» هزینه را داده‌اند، بدونِ جزئیاتِ بیشتر، برای اعتمادسازی کافی نیست. پول فقط ابزار نیست؛ شکلِ میدان را هم تعیین می‌کند.

نقدِ چهارم، نقدِ ناهمزمانیِ سیاسی است. بخشی از اپوزیسیون در لحظه‌ای از «مدیریتِ دورهٔ انتقال» حرف می‌زند که بخشِ بزرگی از جامعه هنوز زیرِ فشارِ جنگ، سرکوب، ناامنی و فروپاشیِ زندگیِ روزمره است. این‌جا پرسش فقط فنی نیست؛ اخلاقی و سیاسی هم هست. آیا می‌شود بدونِ تبدیلِ آتش‌بس، حفاظت از غیرنظامیان، اینترنت، زندان، امنیتِ اجتماعی و ترسِ فراگیر به «کفِ مشترکِ فوری»، مستقیماً به معماریِ دورانِ گذار پرید؟

«آن‌چه در مورد «کنگرهٔ آزادی ایران» تکان‌دهنده بود، ناهمزمانی و گسستِ عمیقِ آن از شرایطِ واقعی و انضمامیِ ایرانِ امروز بود.»

همهٔ این‌ها یعنی چه؟ یعنی کنگره مسئله را درست دیده، اما هنوز پاسخش را کامل نکرده است. مسئله را درست تشخیص داده: گذار فقط شعار نمی‌خواهد، سازوکار می‌خواهد. اما درست چون واردِ این میدان شده، دیگر نمی‌تواند فقط به زبانِ «ابتکارِ مدنی» از کنارِ پرسشِ مشروعیت رد شود. عنوانِ «کنگره»، شورای هماهنگی، بحثِ راهبردهای گذار، گفت‌وگو دربارهٔ مدیریتِ دورانِ انتقال، و فرمِ عضویتِ بررسی‌محور ــ همه با هم کنگره را از یک حلقهٔ فکریِ ساده بیرون می‌برند. این‌جا دیگر باید خیلی روشن‌تر پاسخ داد: رابطهٔ شما با مردم چیست؟ نسبت‌تان با نیروهای داخل چیست؟ حوزهٔ اختیارتان کجاست؟ پول‌تان از کجا می‌آید و چگونه خرج می‌شود؟ و مهم‌تر از همه: چه چیزی مانع می‌شود که از «گفت‌وگوی مدنی» آرام‌آرام به یک هیئتِ میانجیِ بی‌تفویضِ عمومی تبدیل شوید؟

به همین دلیل است که من از کنگرهٔ بی‌پایه حرف می‌زنم: نه به معنای توطئه، نه به معنای بی‌ارزش بودنِ تلاش، بلکه به این معنا که پایهٔ مشروعیتِ عمومیِ آن هنوز به‌اندازهٔ ادعای موضوعش ساخته نشده است. بحث بر سر نیت نیست؛ بر سر نسبتِ نهاد با عمومیت است. اگر این نسبت روشن نشود، حتی بهترین نیت‌ها هم می‌توانند ناخواسته واردِ چرخهٔ بازتولیدِ سلطه شوند: چند نفر به نامِ نظم، چند نفر به نامِ عقلانیت، چند نفر به نامِ اضطرار، و ناگهان دوباره سیاست از زمینِ شهروندان بلند می‌شود و در حلقه‌ای محدود معلق می‌ماند.

اما اگر نقد فقط به نفی ختم شود، دوباره به همان بن‌بست می‌رسیم. مسئله این نیست که هر ابتکارِ گذار را خراب کنیم؛ مسئله این است که مرزش را روشن کنیم. به نظر من، راهِ عملی نه تعیینِ رهبر است، نه توزیعِ پیشاپیشِ کرسی‌ها، و نه همه‌پرسیِ زودرس دربارهٔ شکلِ نهاییِ حکومت. راهِ عملی از سه گام می‌گذرد.

گامِ اول، ساختنِ یک کفِ مشترکِ جنگ، حقوق و گذار است. تا وقتی جنگ، سرکوب، قطعِ اینترنت، زندان، ناامنی و ترسِ عمومی ادامه دارد، سخن گفتن از مجلسِ مؤسسانِ آینده یا شکلِ نهاییِ حکومت بدون مطالبهٔ فوریِ حفاظت از غیرنظامیان، امنیتِ زندانیانِ سیاسی، دسترسی به اطلاعات و توقفِ ماشینِ سرکوب، از نظرِ سیاسی نارسا و از نظرِ اخلاقی ناکافی است.

گامِ دوم، دفاع از یک شورای تماسِ محدود، زمان‌مند و آشکارا غیرمؤسس است؛ نه «کنگره» به‌معنای نمایندگیِ نمادینِ مردم، و نه «رهبرِ گذار» به‌معنای مؤلفِ پیشینیِ صحنه. کارکردِ چنین شورایی نباید تعیینِ شکلِ حکومت، انتصابِ دولتِ موقت یا نویسندگیِ لحظهٔ مؤسس باشد. کارکردش باید محدود بماند به میانجی‌گری و فشارِ دیپلماتیک و رسانه‌ای برای همان کفِ مشترکِ جنگ، حقوق و گذار؛ ثبت و مستندسازیِ نقض‌ها برای عدالتِ انتقالی؛ و تدوینِ قواعدِ عمومی و باز برای فرایندِ مؤسسِ بعدی. چنین شورایی اگر بخواهد مشروع باشد، باید از همان آغاز چند شرطِ سخت را بپذیرد: شفافیتِ کاملِ مالی، حضورِ واقعیِ زنان و گروه‌های حاشیه‌ای، پیوندِ امن و روشن با نیروهای داخل، و گردشِ دوره‌ایِ سخنگویی و ادارهٔ جلسات.

گامِ سوم، فرایندِ مؤسسِ واقعی است. در این الگو، همه‌پرسی در پایان می‌آید، نه در آغاز. ابتدا باید قواعدِ انتخاباتِ مجلسِ مؤسسان، حقوقِ نامزدی، دسترسیِ برابر به رسانه، نظارتِ مستقل، و مشارکتِ نیروهای داخل و حاشیه‌ها روشن شود. بعد مجلسِ مؤسسانِ انتخابی، در شرایطی نسبتاً آزاد، دربارهٔ شکلِ نهاییِ دولت و نسبتِ حق و نهاد بحث کند. و تنها پس از آن، متنِ نهاییِ قانونِ اساسی و شکلِ نظامِ سیاسی به رأیِ عمومی گذاشته شود. همه‌پرسیِ زودرس، پیش از آن‌که میدانِ انتخاب واقعاً آزاد، عمومی و برابر شده باشد، بیش از آن‌که ابزارِ دموکراسی باشد، می‌تواند ابزارِ مهندسیِ گذار باشد.

در این مسیر، هر نهادِ موقتی باید از داشتنِ اختیارِ مؤسس محروم باشد. این ساده‌ترین و مهم‌ترین اصلِ ضدسلطه است. سخنگو باید قابلِ عزل باشد، بودجه باید علنی باشد، مذاکرات باید تا حدِ ممکن ثبت و منتشر شوند، و هر تصمیمی که از حوزهٔ حفاظتِ مدنی و حقوقِ بشر فراتر می‌رود باید به فرایندِ مؤسسِ بعدی واگذار شود. تنها با این محدودسازیِ آگاهانه است که می‌توان از ضرورتِ عمل در زمانِ بحران، پلی به‌سوی بازتولیدِ اقتدارِ بی‌مهار نزد.

به همین دلیل، نقطهٔ آغازِ اجماعِ واقعی نه پرسشِ «چه کسی رهبری می‌کند؟» بلکه پرسشِ سخت‌ترِ جمهوری‌خواهانه است: چه سازوکارهایی آزادیِ جمعی را ممکن می‌کنند؟ تا زمانی که این پرسش در مرکز ننشیند، هر نامِ بزرگی شاید خلأ را موقتاً پُر کند، اما هیچ جمهوریِ پایداری ساخته نخواهد شد. جمهوریت، اگر بخواهد در ایران از سطحِ واکنش و آرزو به سطحِ تأسیس برسد، باید از همین‌جا آغاز کند: از عبور از منطقِ متافیزیکیِ مشروعیت، از ترجمهٔ حق به نهاد، و از تبدیلِ شهروند از تماشاگرِ سیاست به صاحبِ دعویِ عمومی.

از همین نویسنده:

این مطلب را پسندیدید؟ کمک مالی شما به ما این امکان را خواهد داد که از این نوع مطالب بیشتر منتشر کنیم.

آیا مایل هستید ما را در تحقیق و نوشتن تعداد بیشتری از این‌گونه مطالب یاری کنید؟

.در حال حاضر امکان دریافت کمک مخاطبان ساکن ایران وجود ندارد

توضیح بیشتر در مورد اینکه چطور از ما حمایت کنید

نظر بدهید

در پرکردن فرم خطایی صورت گرفته

نظرها

نظری وجود ندارد.