کردستان، جنگ و شکست روایتهای آماده
سیاوش شهابی ـ اسرائیل از برجسته شدن کردها سود برد. جمهوری اسلامی هدفی را زد که در منطق امنیتی خود همیشه آماده زدنش بود. ترکیه در دو سطح بازی کرد: زیرساخت ناتوییاش به کار طرف مهاجم آمد و سیاست ضد کردیاش به مهار سناریوی تسلیح احزاب کرد کمک کرد. روسیه از طولانی شدن جنگ و افزایش قیمت نفت سود برد. جریانهای ضد جنگ، وقتی به نقشههای آماده تکیه کردند، بخشی از واقعیت را دیدند و بخشی را ندیدند.

سنندج، ساختمانی مسکونی پس از حمله (۱۱ اسفند ۱۴۰۴)
در جنگ پنجهفتهای اسرائیل و ایالات متحده با ایران، یک نام در فضای رسانهای و سیاسی مدام تکرار شد: کردها. اعلام ائتلاف نیروهای سیاسی کردستان ایران، تماسهای دونالد ترامپ با رهبران کرد در عراق و سپس با مصطفی هجری، سخنان او درباره ورود مسلحانه گروههای کرد به ایران، و حمله پهپادی سپاه پاسداران به اردوگاههای احزاب کرد در اقلیم کردستان عراق، همه در فاصلهای کوتاه کنار هم نشستند و یک تصویر ساختند. در آن تصویر، کردستان به میدان احتمالی جنگ نیابتی تبدیل شده بود.
این تصویر برای بازیگران متفاوت معناهای متفاوت داشت. رسانههای نزدیک به اسرائیل آن را نشانه گسترش جبهه علیه جمهوری اسلامی خواندند. بخشی از جریانهای ضد جنگ، همان تصویر را با علامت منفی تکرار کردند و آن را نمونهای دیگر از پروژه امپریالیستی و صهیونیستی دانستند. اختلاف در داوری بود، اما کانون روایت یکی ماند: کردها.
همان زمان، در نقطهای دور از کردستان، در صحرای غربی عراق، خبر دیگری در حال شکلگیری بود. بنا بر گزارشی که والاستریت ژورنال پس از پایان جنگ منتشر کرد، اسرائیل در منطقهای خشک و دورافتاده، پایگاهی نظامی برپا کرده بود: باند فرود، نیروهای ویژه هوایی، تیمهای جستوجو و نجات و مرکز پشتیبانی لجستیکی. گزارش فعالیت غیرعادی و رفتوآمد هلیکوپترها ابتدا از سوی یک چوپان محلی مطرح شد. وقتی ارتش عراق برای بررسی اعزام شد، حملات هوایی نیروها را عقب راند. یک سرباز عراقی کشته شد و دو نفر زخمی شدند. عراق در شکایت خود به سازمان ملل، حمله را به ایالات متحده نسبت داد.
فردای انتشار گزارش، تحلیلگران منبعباز با استفاده از تصاویر ماهوارهای سنتینل۲، باندی حدود ۱.۶ کیلومتر را در یک دریاچه خشک، در حدود ۱۸۰ کیلومتری جنوب غربی نجف و کربلا، شناسایی کردند. اهمیت این خبر در خود پایگاه خلاصه نمیشد. اهمیتش در این بود که همزمان با برجسته شدن کردها، جای دیگری آرامتر و شاید موثرتر کار میکرد.
اینجا نقطه آغاز بحث است. پرسش اصلی در این متن، چگونگی مسلط شدن روایتی است که امکان دیدن لایههای دیگر جنگ را ضعیف کرد. کردها در جنگ اهمیت داشتند، اما اهمیت سیاسی کردستان نباید به پوششی برای ندیدن میدانهای دیگر تبدیل شود. در جنگ، خبر بلندتر همیشه خبر مهمتر نیست. گاهی بلندترین صدا همان چیزی است که چشم را از جای دیگر برمیدارد.
دو حافظهای که به آسانی بر هم منطبق نمیشوند
اسرائیل در سالهای اخیر کوشیده است خود را حامی اقلیتها و ملتهای بیدولت غرب آسیا نشان دهد. این تلاش از دروزیهای سوریه تا کردها امتداد داشته است. اما این تصویر با مانعی روبهروست که با پول، رسانه و لابی به سادگی رفع نمیشود: حافظه تاریخی جوامعی که خود قربانی حذف، انکار و آوارگی بودهاند.
صهیونیسم در ریشه تاریخی خود پروژهای استعماری و مهاجرنشینانه بوده است. ساخت دولت قومی بر سرزمینی که جمعیت بومی در آن زندگی میکرد، با آوارگی و حذف همان جمعیت پیش رفت. از نکبت ۱۹۴۸ تا شهرکسازی در کرانه باختری، از محاصره غزه تا تخریب آن، این منطق در شکلهای مختلف ادامه یافته است. میتوان درباره مراحل، جناحها و زبانهای متفاوت سیاست اسرائیل بحث کرد، اما حذف فلسطینیان یک حاشیه تصادفی در این تاریخ نیست.
حافظه سیاسی کردها از جنس دیگری ساخته شده است. کردها در قرن بیستم دولتی نساختند که سرزمین دیگری را مستعمره کند. تجربه تاریخی آنان، در شکلهای گوناگون، تجربه تقسیم، انکار، سرکوب و آوارگی بوده است: از شکست جمهوری مهاباد تا انفال و حلبچه، از زندان و اعدام در ایران تا انکار هویت در ترکیه، از سوختن روستاها تا آوارگی عفرین. ناسیونالیسم کرد، در طیفهای متفاوت خود، پاسخ به همین حافظه بوده است. این پاسخ همیشه رهاییبخش، بیتناقض یا چپ نبوده، اما از دل تجربه ستم ملی بیرون آمده است.
به همین دلیل، تلاش اسرائیل برای قرار دادن خود در کنار کردها با تناقضی عمیق روبهروست. بخشی از نیروهای سیاسی کرد ممکن است در لحظهای خاص به حمایت خارجی فکر کنند، بخشی دیگر ممکن است آن را خطرناک بدانند، و بخشی از جامعه ممکن است از هر دو فاصله بگیرد. اما تبدیل اسرائیل به دوست طبیعی کردها از نظر تاریخی آسان نیست. حافظهای که با آوارگی و انکار ساخته شده، با دولتی که خود بر آوارگی و انکار ملت دیگر بنا شده، به سادگی همداستان نمیشود.
این نکته، کردها را از تناقضات سیاست معاف نمیکند. هیچ جامعهای از تناقض بیرون نیست. اما از ما میخواهد که کردستان را به یک تصویر مصرفی تقلیل ندهیم. کردستان فقط کوه، اسلحه، حزب یا نیروی آماده برای سناریوی قدرتهای بزرگ نیست. کردستان جامعه است: شهر، بازار، مدرسه، زندان، خانواده، کارگر، کولبر، معلم، زن، جوان و حافظهای که از ستم ملی جدا نیست.
ائتلاف کردی، امکان تاریخی و خطر مصرف شدن
با این پسزمینه باید به ائتلاف نیروهای سیاسی کردستان ایران نگاه کرد. این ائتلاف پیش از هر چیز یک عمل سیاسی مستقل از سوی احزاب کرد بود. از گفتوگوهای چندماهه بیرون آمد و بر دههها مبارزه، شکست، تجربه و دانش سیاسی کردستان تکیه داشت. هر تحلیلی که آن را صرفا محصول تماس ترامپ یا پروپاگاندای اسرائیل بداند، واقعیت اجتماعی کردستان را حذف میکند.
ستم ملی علیه کردها در جمهوری اسلامی یک امر جانبی نبوده است. نظامیسازی کردستان، اعدام و زندان، شلیک به کولبران، تبعیض زبانی، تعطیلی واحدهای تولیدی، بستن فضای فعالیت صنفی معلمان و کارگران، و امنیتی کردن هر مطالبه سیاسی و فرهنگی، بخشی از نظم حاکم بوده است. این نظم هر بار که با مطالبهای زبانی، صنفی، اقتصادی یا سیاسی روبهرو شده، زبان امنیت را پیش کشیده است.
همین ساختار سرکوب، کردستان را به نقطهای حساس تبدیل کرده است. جامعهای که سالها از حق بیان، سازمانیابی و مشارکت برابر محروم شده، با هر جابهجایی در نظم منطقهای امکان تازهای میبیند. این امکان لزوما پاک، بیخطر یا از نظر اخلاقی ساده نیست. سیاست واقعی همینجاست: در جایی که حق، ترس، فرصت و خطر در هم گره میخورند.
اعتصاب گسترده کسبه و بازاریان در بیش از ۲۰ شهر کردستان ایران در دی ۱۴۰۴، که در پاسخ به فراخوان مشترک احزاب کرد برگزار شد، نشان داد که احزاب کرد هنوز میتوانند نوعی هماهنگی اجتماعی ایجاد کنند. پس از سرکوب خونین اعتراضها در کرمانشاه و ایلام، این اعتصاب برای جنبش کرد معنای لحظه تاریخی داشت. ائتلاف اسفند را باید در امتداد همین حس امکان دید.
این امکان سیاسی و ائتلاف احزاب کردی از سنتهای فکری و سیاسی متفاوتی ساخته شد. همین تنوع میتوانست نقطه قوت باشد. نمایندگی طیف وسیعی از تحزب کردی، اگر با قواعد روشن، مرزهای سیاسی شفاف و سازوکار تصمیمگیری قابل اعتماد همراه شود، میتواند قدرت اجتماعی بسازد. ولی نبود توافق بنیادی درباره رابطه با قدرتهای خارجی، ابهام در سازوکار اجرایی و فقدان هژمونی فکری روشن، فضا را برای مصرف تبلیغاتی باز گذاشت.
اظهارنظر برخی رهبران یا چهرههای ردهبالای احزابی مانند خبات، کومله زحمتکشان و پژاک درباره جذب حمایت واشینگتن و تلآویو، مصاحبهها با رسانههای جهانی و منطقهای و حضور برخی چهرهها در رویدادهای مرتبط با نهادهای اسرائیلی، همین تناقض را برجسته کرد. اسرائیل برای ساختن روایت «نیروی زمینی کرد» به کل جامعه کرد نیاز نداشت. چند صدا، چند تصویر، چند مصاحبه و فضای جنگی کافی بود تا روایتی ساخته شود که هم رسانههای حامی اسرائیل و هم سپاه پاسداران بتوانند از آن استفاده کنند.
در چنین فضایی، موضع سازمان کردستان حزب کمونیست ایران، کومهله، اهمیت تحلیلی پیدا کرد. این سازمان از ابتدا به ائتلاف نپیوست و بر خطر بهرهبرداری ایالات متحده و اسرائیل، تناقضات درونی ائتلاف و احتمال تبدیل شدن مبارزه کرد به ابزار سیاستهای قدرتهای بزرگ تاکید کرد. این موضع از این فهم میآمد که مبارزه علیه ستم ملی وقتی در مدار قدرتهای بزرگ قرار بگیرد، میتواند بخشی از نیروی اجتماعی خود را از دست بدهد.
از سوی دیگر، حزب دموکرات کردستان ایران و سپس خود ائتلاف، تبدیل شدن احزاب کرد به نیروی نیابتی را بعدا رد کردند و گفتند نه سلاحی دریافت کردهاند و نه در چنین سناریویی قرار دارند. گزارش بی بی سی فارسی توسط ژیار گل هر چند مجددا نکات متفاوتی را بیان می کند، اما همه اینها با روایتهای ائتلاف و در نظر گرفتن امکانات لجستیکی و عملی آن در تضاد است. این تاکید را باید جدی گرفت. اما در سیاست، نیت بازیگران تنها عامل تعیینکننده نیست. گاهی ساختار روایت بیرون از اراده مستقیم یک نیروی سیاسی ساخته میشود و همان نیرو را در جایگاهی قرار میدهد که برایش خطرناک است. مسئله ائتلاف کردی همین بود: تلاقی یک مطالبه مشروع با محیطی که برای مصرف آن آماده بود.
ترکیه و سیاست دو سطحی
پرسش درباره پایگاه اسرائیل در غرب عراق فقط به اسرائیل و ایران مربوط نمیشود. این پرسش به دولتهایی هم مربوط است که در سطح گفتار رسمی، در جایگاههای متفاوتی ظاهر میشوند، اما در زمین جنگ منطق پیچیدهتری دارند. ترکیه نمونه روشن این وضعیت است.
ترکیه عضو ناتو است، دومین ارتش بزرگ این پیمان را دارد و میزبان زیرساختهای مهم اطلاعاتی و نظامی است. بنا بر گزارشهای منتشرشده، چند روز پیش از آغاز جنگ، هواپیماهای آواکس ناتو که از پایگاه قونیه در مرکز ترکیه برخاسته بودند، مسیر پایش خود را از روسیه به سمت ایران تغییر دادند. این هواپیماها توان پایش در فاصلهای بیش از ۴۰۰ کیلومتر دارند. رادار آنتیپیوای۲ در کورجک مالاتیا نیز از سال ۲۰۱۲ بخشی از سامانه دفاع موشکی ناتوست و دادههای آن از مسیر ایالات متحده به اسرائیل میرسد.
با چنین آرایشی، ادعای بیخبری کامل ترکیه از تحرکات هوایی و نظامی در شمال غرب عراق دشوار است. نمیتوان بدون سند گفت آنکارا از همه جزئیات پایگاه خبر داشت یا در طراحی آن نقش داشت. اما میتوان گفت ساختار اطلاعاتی مستقر در خاک ترکیه، در همان جنگ، به زیان ایران و به سود طرف مهاجم عمل میکرد. این یک داوری اخلاقی درباره نیت ترکیه نیست. توصیف جایگاه عینی آن در معماری جنگ است.
همزمان، ترکیه طرح یا بحث ایجاد منطقه حائل در شمال غرب ایران را نیز به گردش انداخت؛ طرحی که وزارت دفاع ترکیه تکذیب کرد، اما گزارشهایی نشان میداد در آنکارا جدی گرفته شده بود. حتی اگر این بحث بیشتر مانور سیاسی بوده باشد، اثر عملی آن روشن بود: بخشی از توجه و منابع ایران به مرز شمال غرب رفت. مرزی که در عمل مرکز اصلی جنگ نشد.
اما ترکیه فقط در یک سطح عمل نمیکرد. هاکان فیدان، وزیر خارجه ترکیه، به ایالات متحده هشدار داد که تسلیح احزاب کرد ایرانی خطرناکترین سناریو برای تغییر رژیم و اشتباهی تاریخی خواهد بود. در این سطح، ترکیه در کنار نگرانی جمهوری اسلامی قرار گرفت. دلیلش روشن است. هر پروژه تسلیح کردها در ایران، برای آنکارا فقط مسئله ایران نیست. چنین پروژهای میتواند بر کردستان ترکیه نیز اثر بگذارد و مناسبات داخلی ترکیه را بیثبات کند.
این همان سیاست دو سطحی ترکیه است. در سطح ناتویی و اطلاعاتی، زیرساختهایش به سود ایالات متحده و اسرائیل کار میکند. در سطح کردی، منافعش با جمهوری اسلامی به هم میرسد. این تناقض اگر از بیرون اخلاقی به نظر برسد، از درون منطق دولتها چندان عجیب نیست. دولتها همیشه با یک زبان حرف نمیزنند. گاهی در یک پرونده شریک حملهاند و در پرونده دیگر شریک مهار.
اردوغان پس از غزه علنا ضد اسرائیل سخن میگوید و در مرگ خامنهای نیز ابراز نگرانی میکند. اما زمین جنگ با سخنرانی یکی نیست. آواکس قونیه، رادار کورجک، مخالفت با تسلیح کردها و تحرکبخشی به جبهه شمال غرب، کنار هم تصویری میسازند که در آن ترکیه هم از موقعیت ناتویی خود سود میبرد و هم از مهار مسئله کرد.
روسیه و سکوت سودآور
روسیه در این جنگ جایگاه متفاوتی داشت. در زبان رسمی بسیاری از جریانهای نزدیک به محور مقاومت، روسیه همچنان بهعنوان نیروی مقابل ایالات متحده و اسرائیل تصور میشود. اما سیاست خارجی، بهویژه در زمان جنگ، کمتر از آنکه با دوستیهای اعلامی پیش برود، با محاسبه منافع حرکت میکند.
روابط روسیه و اسرائیل در سالهای اخیر پرتنشتر شده، اما قطع نشده است. پس از سقوط بشار اسد در ۲۰۲۴، سازوکار قبلی هماهنگی در آسمان سوریه از هم پاشید. با این حال، روابط دیاسپورا، کانالهای اطلاعاتی محدود و توافق ضمنی برای پرهیز از رویارویی مستقیم همچنان باقی ماند. روسیه و اسرائیل دشمنانی نبودند که همه پلها را خراب کرده باشند.
عامل تعیینکنندهتر در جنگ ۲۰۲۶، اقتصاد نفت بود. بنا بر دادههای نقلشده در متن اولیه، صادرات نفت روسیه در فوریه ۲۰۲۶ به پایینترین سطح خود از زمان حمله به اوکراین رسیده بود. درآمد صادراتی کاهش یافته بود و قیمت نفت اورال روسیه در آستانه جنگ پایین بود. چند روز بعد، قیمت بالا رفت. معافیتهای موقت برای خرید نفت تحریمشده روسیه صادر شد. هند دوباره خرید را افزایش داد. درآمد سوخت فسیلی روسیه در روزهای نخست مارس جهش کرد.
از اینجا میتوان یک فرضیه توضیحی ساخت: طولانی شدن جنگ برای روسیه زیانآور نبود. حتی میتوان گفت در شرایط مشخص بازار نفت، سودآور بود. این فرضیه ثابت نمیکند روسیه از وجود پایگاه اسرائیل خبر داشت و آگاهانه چیزی به ایران نگفت. اما نشان میدهد چرا انتظار وفاداری اطلاعاتی از روسیه به ایران، انتظار سادهای است. روسیه دلیلی نداشت خود را درگیر دفاع موثر از ایران کند، وقتی همان جنگ میتوانست بخشی از فشار اقتصادی بر مسکو را کم کند و توانش برای ادامه جنگ در اوکراین را افزایش دهد.
ماهوارهها و توان شنود روسیه، در سطح نظری، میتوانستند تحرکات غیرعادی در غرب عراق را ثبت کنند. اما توانستن به معنای خواستن نیست. اطلاع داشتن به معنای انتقال دادن نیست. در سیاست قدرت، سکوت هم کنش است. گاهی سکوت از ندانستن میآید، گاهی از دانستن و بینیازی به گفتن. آنچه میتوان با احتیاط گفت این است که ساختار منافع روسیه، در آن لحظه، انگیزهای جدی برای هشدار دادن به ایران نمیساخت.
این نکته یک چارچوب رایج را دچار مشکل میکند. اگر جهان را فقط به دو اردوگاه امپریالیسم و مقاومت تقسیم کنیم، روسیه باید در کنار ایران بایستد. اما اگر جهان را از منظر منافع دولتی، بازار انرژی، جنگ اوکراین و رقابت قدرتها ببینیم، روسیه میتواند از جنگی سود ببرد که ایالات متحده و اسرائیل علیه ایران آغاز کردهاند. این تناقض برای چارچوبهای آماده آزاردهنده است، اما برای فهم جنگ ضروری است.
سپاه، هدفی که میدید و هدفی که نمیدید
پرسش تلخ اینجاست: چرا سپاه پاسداران به پایگاه غرب عراق حمله نکرد؟ پاسخ قطعی هنوز در دسترس نیست. اسناد آینده شاید نشان دهد چه سطحی از اطلاع، خطا، فریب یا ناتوانی در کار بوده است. اما در سطح تحلیلی میتوان گفت سپاه به احتمال زیاد هدفی را زد که میدید، نه هدفی را که باید میدید.
در هر جنگی، نیروی مدافع باید مراکز فرماندهی، لجستیک و عملیات دشمن را شناسایی کند. اگر پایگاه گزارششده در غرب عراق نقشی عملیاتی داشته، باید در اولویت اطلاعاتی ایران قرار میگرفت. اما جمهوری اسلامی در روزهای نخست جنگ با ضربههایی سنگین روبهرو شد. کشته شدن خامنهای و فرماندهان ارشد، فروپاشی بخشی از شبکه فرماندهی و آشفتگی اطلاعاتی، امکان دیدن میدان را محدود کرد. محور منطقهای جمهوری اسلامی نیز، اگر چیزی میدانست، نتوانست یا نخواست آن را به دفاع موثر تبدیل کند.
اطلاعات اما در جاهای دیگر جریان داشت. ترکیه در مدار ناتو، با آواکس و رادارهایش، داده تولید میکرد. روسیه توان دیدن داشت، اما منطق منفعتش با انتقال داده به ایران یکی نبود. ایران در میدانی ایستاده بود که برخی بازیگران آن را میدیدند، اما قرار نبود این دیدن به دفاع ایران تبدیل شود.
سپاه در چنین وضعیتی اردوگاههای احزاب کرد ایرانی در اقلیم کردستان عراق را هدف گرفت. این اردوگاهها عموما محل زندگی پیشمرگان، پناهندگان و خانوادهها بودند. حمله به آنها برای جمهوری اسلامی در چارچوب همیشگی امنیتی کردن کردستان قابل فهم بود. برای اسرائیل نیز، از منظر تبلیغاتی، مفید بود: روایت «تهدید کردهای مسلح» به واقعیت عملی تبدیل شد. این به معنای هماهنگی پنهان نیست. هماهنگی لازم نبود. کافی بود معماری اطلاعاتی جنگ به گونهای باشد که هر بازیگر، از مسیر منافع و کوربینی خود، به تقویت روایت دیگری کمک کند.
اینجا تراژدی کردستان آشکار میشود. اسرائیل کردها را بهعنوان تهدید یا متحد بالقوه در روایت جهانی بالا برد. جمهوری اسلامی همان تصویر را از سمت مقابل گرفت و اردوگاههای کرد را زد. بخشی از جریانهای ضد جنگ نیز کردها را در همان مرکز نگه داشت، فقط این بار بهعنوان نیروی نیابتی غرب. پایگاه واقعی، یا دستکم پایگاه مهمی که باید بررسی میشد، از میدان توجه بیرون ماند.
ممکن است بعدها روشن شود آن پایگاه نقشی محدودتر از تصور اولیه داشته است. ممکن است معلوم شود بخشی از آن برای فریب، بخشی برای عملیات و بخشی برای پشتیبانی بوده است. تصاویر ماهوارهای وجود باند را نشان میدهند، اما درباره مقیاس واقعی وابستگی عملیات اسرائیل به آن هنوز باید محتاط بود. اهمیت سیاسی ماجرا با همین احتیاط از بین نمیرود. حتی اگر پایگاه به اندازه روایت اولیه تعیینکننده نبوده باشد، همین که کانون توجه عمومی جای دیگری قفل شد، خود نشانهای از شکست تحلیلی است.
چرا روایتهای ضد جنگ هم پایگاه را ندیدند
بخش مهمی از جریانهای ضد جنگ، در ایران، دیاسپورا و غرب، جنگ را با چارچوبی آماده خواندند: امپریالیسم ایالات متحده و اسرائیل در برابر ایران بهعنوان نماینده مقاومت. این چارچوب از یک واقعیت واقعی آغاز میکرد. جنگ را ایالات متحده و اسرائیل آغاز کردند. حمله به اهداف غیرنظامی، از جمله دبستان شجره طیبه در میناب و دهها فاجعه دیگر، چهره جنایتکارانه جنگ را آشکار کرد. هیچ نقدی به جمهوری اسلامی یا سیاست منطقهای آن نباید این واقعیت را کمرنگ کند.
اما یک چارچوب میتواند همزمان بخشی از حقیقت را ببیند و بخشهای دیگری را کور کند. وقتی «امپریالیسم در برابر مقاومت» به زبان کامل تحلیل تبدیل شود، هر نیرویی که با جمهوری اسلامی در تعارض قرار گیرد، به سرعت در جایگاه ابزار دشمن خارجی قرار میگیرد. در اینجا کردها قربانی همین منطق شدند. اسرائیل گفت کردها متحد بالقوه ما هستند. بخشی از ضدجنگها گفتند کردها به نیروی پروژه غربی تبدیل شدهاند. دو روایت از نظر اخلاقی مخالف بودند، اما از نظر کانونبندی به هم نزدیک شدند.
این همسویی ناخواسته اهمیت دارد. اسرائیل برای منحرف کردن توجه از لایههای دیگر جنگ، به برجسته شدن کردها سود میبرد. جمهوری اسلامی نیز برای امنیتی کردن کردستان و زدن اردوگاهها به همان برجستهسازی نیاز داشت. بخشی از گفتمان ضد جنگ، بدون اینکه لزوما بخواهد، همین مرکزیت را تثبیت کرد. نتیجه این شد که کردستان دیده شد، اما بهعنوان جامعه دیده نشد؛ بهعنوان مسئله امنیتی، نیابتی یا تبلیغاتی دیده شد.
گاهی از طریق واژگان و حساسیتها عمل میکند: وحدت در برابر دشمن خارجی، خطر تجزیهطلبی، اولویت امنیت ملی، و بدبینی خودکار به هر نیروی حاشیهای که از حق ملی یا سازمانیابی مستقل سخن بگوید. جالب آنکه همین زبان فقط در میان نیروهای نزدیک به جمهوری اسلامی دیده نشد. رضا پهلوی نیز با همان منطق خواستار برخورد جدی با ائتلاف احزاب کردستان شد.
دلیل دیگر، فقر چارچوبهای ضد امپریالیستی به ارث رسیده است. بخشی از این چارچوبها هنوز جهان را با نقشهای میخوانند که در آن هر چیز یا در اردوگاه امپریالیسم است یا در اردوگاه مقاومت. این نقشه برای دیدن شروع جنگ، تحریم، حمله و جنایت قدرتهای غربی لازم است، اما برای فهم دولتهای پیچیده کافی نیست. ترکیه را نمیبیند که هم عضو ناتوست و هم در مسئله کردها با ایران همسو میشود. روسیه را نمیبیند که هم در زبان رسمی رقیب غرب است و هم از جنگ نفتی سود میبرد. جمهوری اسلامی را نمیبیند که قربانی حمله خارجی است و همزمان به کردستان، کارگران، زنان و جامعه خود به زبان امنیتی نگاه میکند.
تراژدی سیاست اغلب از برخورد ارزشهایی میآید که هر کدام بخشی از حقیقت را حمل میکنند. ضد جنگ بودن، وقتی جدی است، جنگ امپریالیستی را بیقید محکوم میکند. همین موضع اگر به حذف ستم ملی کردها، حذف جامعه ایران یا سفیدشویی دولت سرکوبگر بینجامد، از حقیقت خود فاصله میگیرد. دفاع از حق مردم ایران در برابر حمله خارجی، بدون دیدن مردمی که جمهوری اسلامی سالها از حق سیاست محروم کرده، به دفاع از دولت نزدیک میشود. دفاع از حق کردها نیز، بدون دیدن خطر مصرف شدن در مدار قدرتهای بزرگ، به سادهسازی دیگری میافتد.
در این میان، کردها بار سنگین دو نوع سوءاستفاده را حمل کردند. اسرائیل کوشید آنها را به تصویر نیروی زمینی مطلوب خود تبدیل کند. جمهوری اسلامی آنها را تهدید امنیتی خواند و زد. بخشی از ضد جنگها نیز، برای حفظ نقشه آشنای خود، کردها را در همان جایگاه نیابتی نشاندند. هر سه، با تفاوتهای بزرگ و نیتهای متفاوت، جامعه کرد را از پیچیدگی خودش جدا کردند.
آنچه گم شد، فقط یک پایگاه نبود
پایگاه غرب عراق شاید در آینده با اسناد دقیقتر شناخته شود. شاید نقش آن بزرگتر از آن چیزی بوده که امروز میدانیم. شاید محدودتر بوده باشد. شاید بخشی از آن برای عملیات واقعی و بخشی برای فریب ساخته شده بود. در هر صورت، اهمیتش در این مقاله فقط نظامی نیست. این پایگاه نشانهای است از اینکه جنگ چگونه نگاهها را مدیریت میکند.
اسرائیل از برجسته شدن کردها سود برد. جمهوری اسلامی هدفی را زد که در منطق امنیتی خود همیشه آماده زدنش بود. ترکیه در دو سطح بازی کرد: زیرساخت ناتوییاش به کار طرف مهاجم آمد و سیاست ضد کردیاش به مهار سناریوی تسلیح احزاب کرد کمک کرد. روسیه از طولانی شدن جنگ و افزایش قیمت نفت سود برد. جریانهای ضد جنگ، وقتی به نقشههای آماده تکیه کردند، بخشی از واقعیت را دیدند و بخشی را ندیدند.
در مرکز این میدان، کردها نه فرشته بودند، نه ابزار بیاراده، نه نیروی نیابتی از پیش تعیینشده. آنها جامعهای بودند با تاریخ ستم، احزاب واقعی، اختلافات واقعی، فرصتهای واقعی و خطاهای واقعی. همین واقعیت انسانی و سیاسی بود که در روایتها گم شد.
پایگاه دیده نشد، چون جنگ فقط با موشک و رادار پیش نمیرود. جنگ با روایت هم پیش میرود. هر روایتی که از پیش بداند چه کسی مقاومت است، چه کسی مزدور است، چه کسی قربانی است و چه کسی سوژه سیاست نیست، بخشی از میدان را کور میکند. در این جنگ، کورترین نقطه شاید همان جایی بود که همه دربارهاش حرف میزدند: کردستان.پایگاه گم شد. کردها نه. اما کردها نیز دیده نشدند؛ دستکم نه آنگونه که باید دیده میشدند: بهعنوان جامعهای زنده، زخمی، متکثر و درگیر انتخابهایی که هیچکدام ساده نیست.




نظرها
نظری وجود ندارد.