بالکانیزاسیون در قرن ۲۱: از تقسیم امپراتوریها تا دام بدهی و میانجیهای محلی
مفهوم «بالکانیزاسیون» که ریشه در تجزیه امپراتوری عثمانی و فروپاشی یوگسلاوی دارد، امروز به استراتژی پیچیدهای برای تداوم سلطه امپریالیستی تبدیل شده است؛ این استراتژی دیگر تنها به اشغال نظامی متکی نیست، بلکه از جنگهای نیابتی، تحریک ناسیونالیسم قومی و مهمتر از همه، «دام بدهی» و همکاری با بورژوازی وابسته محلی برای ایجاد دولتهای کوچک و ضعیف بهره میبرد. بهروز فراهانی، تحلیلگر و فعال چپ، در گفتوگو با زمانه، ریشههای تاریخی این سیاست را از تصمیمهای بیسمارک در کنگره برلین تا نقش امروزی اسرائیل در بهرهبرداری از شکافهای قومی بررسی کرده و تأکید میکند که سرمایهداران کمپرادور محلی، حلقه گمشدهای هستند که با شبکههای مالی جهانی، سلطه نئولیبرالی و رشد نابرابر را در کشورهای پیرامونی تثبیت میکنند.

بالکانیزاسیون در قرن ۲۱: از تقسیم امپراتوریها تا دام بدهی و میانجیهای محلی - عکس: شاتراستاک
«بالکانیزه کردن» یکی از مفاهیم پایه در تحلیلهای چپ معاصر برای فهم چگونگی تداوم سلطه امپریالیستی در جهان امروز است. این اصطلاح، که در تجزیه امپراتوری عثمانی و سپس فروپاشی یوگسلاوی ریشه دارد، امروزه فراتر از تقسیم جغرافیایی ساده، به فرایندی اشاره میکند که در آن قدرتهای بزرگ و سرمایهداری جهانی، کشورهای یکپارچه و مقاوم را به واحدهای کوچکتر، قومیگرا و وابسته تبدیل میکنند تا کنترل بر منابع، بازارها و سیاستها را آسانتر سازند. در ادبیات چپ، از تروتسکی و برانْکا ماگاش تا آندریج گروباچیچ، این مفهوم نه تنها به عنوان ابزاری برای «تقسیم و حکمرانی» امپریالیستی، بلکه به عنوان چالشی در برابر انترناسیونالیسم و خودگردانی مردمی بررسی شده است.
در این میان، پرسشهای مهمی مطرح است: سازوکارهای بالکانیزه کردن در قرن ۲۱ چیست؟ آیا هنوز به اشغال نظامی مستقیم وابسته است، یا شکلهای نرمتری مانند جنگهای نیابتی، تحریمهای اقتصادی، تحریک ناسیونالیسم قومی و نفوذ مالی پیدا کرده؟ نقش «میانجیهای محلی» یا نخبگان کمپرادور در این فرایند کجاست؟ و مهمتر از همه، در جهانی که چپ بین «کمپیست» (اردوگاهگرایی) و نقد آن تقسیم شده، چگونه میتوان مقاومتی مؤثر ساخت که هم سلطه خارجی را به چالش بکشد و هم استبداد داخلی را؟ در این برنامه در دو گفتوگوی پیوسته با بهروز فراهانی، تحلیلگر و فعال چپ، به بررسی این موضوعات میپردازیم. بخش نخست:
سازوکارهای بالکانیزاسیون در قرن ۲۱
بهروز فراهانی در پاسخ به سؤال نخست توضیح داد که ریشه مفهوم بالکانیزاسیون و سیاست مرتبط با آن به اواخر قرن نوزدهم و آغاز فروپاشی امپراتوری عثمانی بازمیگردد. او افزود که شکستهای پیاپی ترکهای عثمانی نشاندهنده پایان دوران این امپراتوری بود و منطقه تحت نفوذ آن به میدان رقابت قدرتهای بزرگ تبدیل شد. از یک سو روسیه و از سوی دیگر اتریش-مجارستان بر سر این منطقه به رقابت پرداختند. بیسمارک، صدراعظم آلمان، هرچند منافع مستقیم در آنجا نداشت، اما نگران درگیریهای این دو امپراتوری بود که میتوانست بیثباتی ایجاد کند و برنامههای او برای اتحاد آلمان را مختل سازد.
فراهانی ادامه داد که بیسمارک خود را به عنوان میانجی بیطرف معرفی کرد و کنگره برلین را در سال ۱۸۷۸ تشکیل داد تا درباره سرنوشت مناطق تحت نفوذ عثمانی تصمیمگیری شود. هدف او مهار قدرت روسیه و حفظ رضایت اتریش-مجارستان بود:
بیسمارک با ترسیم مرزهایی که ملیتهای مختلف را در دو طرف مرز قرار میداد - مثل کاری که بعداً در خاورمیانه هم کردند - پایههای بیثباتی در این منطقه را همانجا گذاشت و پایههای درگیری بین این دولتهای کوچک را ایجاد کرد. از اینجا شروع شد سیاست تقسیمبندی که امروز به آن استراتژی ایجاد دولتهای کوچک یا «بالکانیزاسیون» میگویند.
به گفته فراهانی، این الگوی تقسیمبندی امروز تحت عنوان ایجاد دولتهای کوچک یا بالکانیزاسیون پیگیری میشود. او یادآور شد که یوگسلاوی تحت رهبری تیتو، نمونهای موفق از دولت فدرال چندملیتی بود که بیش از پنجاه سال صلح و همزیستی را تجربه کرد، اما مداخله قدرتهای امپریالیستی — به ویژه آلمان — و اتحاد آن با بورژوازی محلی باعث متلاشی شدن آن شد. او در ادامه افزود:
امروز این سیاستها الزاماً با اشغال نظامی مستقیم همراه نیست. با جنگهای نیابتی، حمایت از یک جناح در مقابل جناح دیگر و سیاست معروف «تفرقه بینداز و حکومت کن» پیش میرود. به خصوص در عصر سلطه دوباره سرمایه مالی، از طریق اعتبارات، وامها و روابط مستقیم مالی، این سیاستها اجرا میشود. نقش وامهای اروپایی در ایجاد نیروهای گریز از مرکز در یوگسلاوی شناختهشده است و سرمایه آلمان و فرانسه در اینجا نقش مهم پیدا کردند.
فراهانی در پایان این بحث اشاره کرد که امروزه بیش از هر بازیگر دیگری، اسرائیل بر شکافهای قومی، ملی و مذهبی سرمایهگذاری میکند تا این سیاست را به پیش ببرد:
دولتهای کوچک (mini-states) را هر جا که لازم باشد ایجاد میکنند، مثل عراق که عملاً کردستان کوچک درست کردند با اشغال نظامی آمریکاییها. ولی با توجه به سرنوشت اشغال نظامی در افغانستان و عراق، سیاست دخالت مستقیم کمتر شده و بیشتر به کمک به جناحها و ایجاد منازعات قومی و دینی در این مناطق متکی است. امروز بیش از هر کس دیگری، این سیاست دولت اسرائیل است که دست میگذارد روی شکافهای قومی، ملی و مذهبی برای ایجاد درگیری و پیشبرد منافع خودش.
نقش میانجیهای محلی و بورژوازی وابسته در سلطه امپریالیستی
بهروز فراهانی در ادامه گفتوگو با زمانه توضیح داد که وقتی از امپریالیسم سخن میگوییم، منظور ائتلاف قدرتهای سرمایهداری پیشرفته مانند اروپا و آمریکا با قدرتهای دیگر (مانند ژاپن) است که در نهادهایی مانند گروه هفت تصمیمگیری میکنند. او افزود که پس از فروپاشی شوروی، تلاش شد روسیه نیز به این گروه بپیوندد، اما چین هرگز پذیرفته نشد و این نشاندهنده وجود یک اتحاد مشخص در یک سوی جهان است.
فراهانی ادامه داد که امپریالیستها با کاهش دخالت مستقیم نظامی، به جنگهای نیابتی و ائتلاف با بورژوازی محلی روی آوردهاند. این بورژوازی محلی که در ادبیات چپ «کمپرادور» یا وابسته نامیده میشود، در چارچوب تقسیم کار بینالمللی با کلانسرمایهداران امپریالیستی همکاری ارگانیک دارد. او تأکید کرد که این رابطه باعث تشدید «مبادله نابرابر» و رشد نابرابر بین مرکز و پیرامون شده و نقش این سرمایهداران محلی در تثبیت سلطه اقتصادی و سیاسی امپریالیسم بسیار تعیینکننده است:
فلاکتی که نصیب کشورهایی میشود که در آن — چیزی که سمیر امین به درستی اسمش را گذاشته بود — «مبادله نابرابر» و به اصطلاح رشد نابرابر بین آنچه که به نام مرکز و پیرامون مطرح میشود، نقش این کلان سرمایهداران محلی در تثبیت سلطه اقتصادی و سیاسی کشورهای امپریالیستی در کشورهای خودی بسیار تعیینکننده است.
به گفته او، دام بدهی که از دهه ۱۹۸۰ و با سلطه نئولیبرالیسم شکل گرفت، از طریق وامها و نرخ بهره تحمیلی توسط نهادهایی مانند بانک فدرال آمریکا، کشورهای پیرامونی را به خاک سیاه نشاند و همزمان یک قشر سرمایهداری مالی محلی وابسته را تقویت کرد. فراهانی مثال آورد که بسیاری از نیروهای ارتجاعی و فاشیستی در آمریکای لاتین ریشه در این کلانسرمایهداران مالی دارند و اغلب بانکداران مورد حمایت آمریکا به قدرت رسیدهاند:
تمام ارتجاع فاشیستی که الان در حال برآمدن است در آمریکای لاتین، اگر هسته مرکزیاش را نگاه کنید، این کلان سرمایهداران مالی را در آنها میبینید. در آرژانتین کسی که ضربات اصلی را به بازاجرایی سیاستهای دولت رفاه در این کشورها زد، یک بانکدار بود که از طرف آمریکا انتخاب شده بود. در شیلی همینطور، یک بانکدار را روی کار آورده بودند.
او در پایان بخش نخست این گفتوگو خاطرنشان کرد که این رابطه کاملاً ارگانیک است و منافع سرمایه مالی چندملیتی و سرمایهداران محلی محلی دیگر جدا از هم نیستند. این قشرها شبکههای رسانهای، بانکی و صنعتی را تحت کنترل دارند و با کنسرسیومهای آنگلو-ساکسون همکاری نزدیک دارند.
*این مصاحبه را حسین نوشآذر انجام داده و متن را نیز او نوشته است.








نظرها
نظری وجود ندارد.