«دومینو» دستاوردی از ایلام تا تهران: چرخه شکنندگی و ترمیم در گستره چند نسل
حسین نوشآذر ـ رمان «دومینو» اثر مریم ناصری، با خلق ساختاری هوشمندانه و دومینووار، اثری بالغ، چندلایه و ضروری در ادبیات معاصر فارسی است که با تلفیق عمیقِ روانکاوی فردی و نقد جامعهشناختی، به کالبدشکافی انتقال ترومای نسلی و زخمهای سکوتگزیده در ساختار خانواده میپردازد. این رمان در عین وفاداری به منطق تراژیک داستان، با تأکید بر قدرت رهاییبخش «روایت» و «گفتوگو»، راهحلی انسانی برای شکستن چرخهٔ ویرانگر رنج پیشنهاد میدهد.

«ههبر»؛ پوشش خاص زنان ایلامی
مریم ناصری در این رمان پیچیده و چندنسلی، به کالبدشکافی چرخهٔ تکراری رنج و سکوت در سایهٔ ساختارهای خانوادگی و اجتماعی میپردازد. او نشان میدهد چگونه رازها، کینهها و انتخابهای یک نسل درمانده، مانند دومینو، به نسل بعد منتقل میشود و زندگی آنها را شکل میدهد. در هستهٔ این انتقال، نقش محوری و اغلب آسیبزای مادران قرار دارد: مادرانی که خود قربانی تربیت، سنت، خیانت یا بیماریهای روحی و روانی بودهاند و ناخواسته، میراثی از عشقِ آمیخته با درد، وابستگی، ترکشدگی یا انتظار را به فرزندانشان منتقل میکنند. با این حال، رمان در مجموع به سمت امیدِ ترمیم حرکت میکند. پیام نهایی نویسنده این است که شکنندگی این زنجیرهٔ شوم در گروی شجاعت یک حلقه است؛ شجاعتِ ایستادن، روبرو شدن با حقیقت، و برقراری گفتوگو ـ حتی اگر دیرهنگام باشد. تنها از طریق پذیرش گذشته، بخشش (خود و دیگران) و انتخاب آگاهانه است که شخصیتها میتوانند از قربانیان منفعلِ تاریخِ خانوادگی به نویسندگان فعالِ سرنوشت خود تبدیل شوند و چرخهٔ دومینووار رنج را متوقف کنند.
رمان «دومینو» دو جهان موازی اما درهمتنیده را روایت میکند: در خط داستانی شهری، زندگی «غزل»، دختری از طبقهی متوسط مدرن تهران، تحتتأثیر آشوب عاطفی والدینش (امیر و نیلوفر) و بازگشت ناگهانی مادر گریزانِ بیولوژیکش، «نوشین»، قرار دارد؛ بحران غزل ریشه در افسردگی، رازها و زخمهای درماننشدهی نسلی قبل دارد. این جهان در تقابلی آشکار با خط داستانی روستایی در دل کوهستانهای ایلام قرار میگیرد، آنجا که تراژدی «گلبن» ـ دختری که قربانی تجاوز و تابوهای اجتماعی میشود- و مادرش «گلتن»، سرنوشت دخترخواندهی آنها «بهار» و زنِ قابلهی مقاوم «حلیمه» را شکل میدهد. این دو خط، با وجود تفاوت در جغرافیا و ظواهر زندگی، توسط زنجیرهای مشترک از رنجِ منتقلشده از مادران به دختران، سنگینی رازهای خانوادگی و تلاش برای شکستن چرخهی ویرانگر این میراث به هم پیوند میخورند و تصویری چندنسلی از زن ایرانی در کشاکش سنت و مدرنیته، سکوت و فریاد، و شکست و بازسازی ارائه میدهند.
چرخه تروما در یک زنجیره خانوادگی
«دومینو» بیش از ۲۰ شخصیت با درجات مختلف از نقشآفرینی دارد. شخصیتهای اصلی داستان در دو خط روستایی و شهری، زنان هستند. آنها عامل پیشبرد پیرنگاند و حامل درونمایه اصلی رمان که همانا انتقال رنج و تلاش برای شکستن چرخه آن است: در خط شهری، غزل (دختر جستوجوگر)، نوشین (مادر روانرنجور و گریزان) و نیلوفر (مادر اجتماعیِ قوی اما زخمخورده)؛ و در خط روستایی، گلتن (مادرِ عزادار و انتقامجو)، نارین (دخترعموی وفادار و حامل راز) و حلیمه (قابلهٔ دانا و ستون مقاومت). شخصیتهای اصلی مرد هم که محرک کشمکشها و نماد ساختارهای قدرت سنتی یا آسیبزا هستند، عبارتند از امیر (همسر نوشین و نیلوفر، مردی سرگردان بین گذشته و حال) و در خط روستایی، هژبر/هورمز (نماد خیانت و ریشه فاجعه). شخصیتهای فرعی مهم مانند پونه (مادر رازآلود نوشین)، فروغ (خواهر امیر)، لاله (خواهر غزل)، بهار (دخترخواندهٔ حلیمه و حلقه پیوند دو خط داستانی)، بیژن (دوستپسر غزل) و گلی (کودک تحت مراقبت غزل)، هرکدام بهگونهای حلقههای این زنجیرهٔ دومینووار را تکمیل یا آشکار میکنند.

«ساگای خانوادگی» (قصه/رنج نسلی) در این رمان، کاملاً بر محور تروما (زخم روانی) بنا شده است. این تروماها، که ریشه در فقدان، رهاشدگی، خیانت و خشونت دارند در اینجا نه یک حادثهٔ منفرد، که یک ساختار موروثی و زنده است که از دل سکوت، راز و تکرار الگوهای رفتاری ویرانگر تغذیه میکند.
کنش «نوشین» در رها کردن غزل و فرار، واکنشی مستقیم به تروماهای کودکی (فقدان پدر و سردی مادر) و افسردگی پس از زایمان است. رفتارهای کنترلگرایانه و انتقامجویانهٔ «گلتن» از ترومای تجاوز به دخترش سرچشمه میگیرد. حتی کنش به ظاهر منطقی «نیلوفر» (کوتاه کردن مو) یا جستوجوی هویت «غزل»، پاسخی به ترومای رهاشدگی عاطفی و زندگی در سایهٔ یک راز خانوادگی است. حتا شخصیتهای مردی مانند «امیر» نیز در دایرهٔ ترومای شریک بودن در یک فاجعه و ناتوانی در مدیریت آن اسیرند. بنابراین، نویسنده نشان میدهد که این زخمهای درماننشده و سکوت دربارهٔ آنهاست که چرخهٔ بستهٔ کنشهای تلافیجویانه، فرار یا انجماد عاطفی را میسازد و تنها با رویارویی، بیان و درک آن تروماست که امکان گسست این چرخه و کنش آگاهانه فراهم میشود.
نویسنده با مهارت نشان میدهد که تروما مانند یک ژن معیوب یا یک دومینو از مادری به دختر، و از حادثهای در یک روستای دورافتاده تا آشفتگی یک آپارتمان شهری منتقل میشود. زخمِ تجاوز به گلبن، به زخم روانی نوشین و سپس به سردرگمی هویتی غزل تبدیل میشود. رازداری پونه، به انزوا و بیماری نوشین و سپس به جستوجوی غزل جهت میدهد. بنابراین، تمامی کشمکشها، انتخابهای غلط، رابطههای شکستخورده و حتی سکوتها را میتوان به عنوان تظاهرات و نشانههای همان تروماهای سرکوبشده و منتقلشده خواند. رمان در حقیقت، کالبدشکافی همین چرخهٔ انتقال و جستوجویی برای یافتن «پادزهر» آن از طریق شکستن سکوت و روایت دوبارهٔ تاریخ خانوادگی است.
نویسنده از تقابل سادهٔ «اقلیم اصیل» در مقابل «مرکز فاسد» فراتر میرود. شخصیتی مانند بهار، نماد هویت پیوندی است: ریشه در روستا دارد، با فرهنگ شهری و تحصیلات آشناست، و در پایان، انتخاب میکند نه کاملاً به گذشته بپیوندد و نه آن را نفی کند، بلکه با آگاهی از هر دو جهان، مسیر سومی برای التیام و خدمت به همان جامعهٔ اقلیمی بیابد. این نشان میدهد هویت جمعی میتواند ایستا نباشد و در تعامل با دنیای بیرون، بازتعریف شود.
راه نجات از چرخه تروما: شکستن سکوت و بخشش
راه نجات پیشنهادی رمان «دومینو»، گذار از خاطرات دردناک پنهان و ناگفته به «روایتِ تسکینبخشِ جمعی» و سپس «اقدام آگاهانه برای آینده» است. نجاتی که نه در بهشت موعود، که در همان دنیای آسیبدیده، اما اینبار با چشمانی باز و مسئول، جستوجو میشود.
نویسنده مسیر نجات را در چند مرحله ترسیم میکند: نخست شکستن سکوت و افشای راز، سپس پذیرش مسئولیت و عذرخواهی و آنگاه بخشش و سرانجام انتخاب آگاهانه به امید سرنوشتی تازه و دست آخر هم پیوند و همدلی به جای انزوا.
نقطهعطفهای اصلی داستان هنگامی رخ میدهند که رازهای مدفون (خیانت هرمز، تجاوز به گلبن، بیماری نوشین) توسط یک راوی (نارین، پونه، فروغ) روایت میشوند. این روایت، اگرچه دردناک است، اما اولین قدم برای خارج کردن ترومای سمی از حافظهٔ منفرد و تبدیل آن به موضوعی برای درک جمعی است.
شخصیتها برای شکستن چرخه، باید مسئولیت سهم خود را بپذیرند (مانند عذرخواهی نوشین یا پذیرش امیر دربارهٔ نقشش در انفعال). این پذیرش، نه برای سرزنش، که برای بستن زخم گذشته است.
رمان همچنین نشان میدهد بخشش، بهویژه بخشش خود، کلید رهایی از بار سنگین گذشته است. بخشش در اینجا به معنای تبرئهٔ خطاکار نیست، بلکه به معنای رها کردن بار سمّی کینه برای حرکت کردن است.
شخصیتهای نسل جدید (غزل، بهار) در پایان، با آگاهی از گذشته، انتخابهایی متفاوت میکنند: غزل با آگاهی از زخمهای مادرانش، رابطه با بیژن را بر اساس صداقت میسازد و بهار با دانستن هویت واقعی خود، تصمیم میگیرد در روستا بماند و به جامعهای که زخم خورده، کمک کند. آنها قربانی منفعل نیستند، بلکه بازماندگانی فعال میشوند. بنابراین، دومینو فقط بیانگر رنج نیست، میخواهد چارهجو هم هست: نجات در تکتازی حاصل نمیشود، بلکه در ایجاد دوبارهٔ پیوندها حتی اگر شکننده باشد و درک رنج مشترک، ممکن میشود.
رمان از این منظر، هم سوگواری برای فرسایش فرهنگهای بومی تحت فشار مرکزگرایی میکند و هم نقدی درونگفتمانی بر ساختارهای سرکوبگر درون همان فرهنگ اقلیمی ارائه میدهد. هنر نویسنده در آن است که نشان میدهد مشکل بنیادی، جغرافیا نیست، بلکه ساختارهای قدرت (خانوادگی، اجتماعی) هستند که در هر دو فضا، به شیوهای مشابه عمل میکنند و قربانی میسازند.
کانونبندی متغیر و سیالیت ذهن
«دومینو» اثری چندصدایی، چندزمانه و چندکانونه است که از تکنیکهای پیچیدهای برای بازنمایی فرآیند انتقال تروما و درهمتنیدگی سرنوشت شخصیتها بهره میبرد.
روایت به شکل کانونبندی متغیر محدود و با تکیۀ سنگین بر جریان سیال ذهن پیش میرود. راوی دانای کل سنتی جای خود را به تکگوییهای درونی شخصیتهای محوری (نوشین، غزل، نیلوفر، فروغ، بهار) داده است که هر کدام تنها بخشی از حقیقت را میدانند و از زاویۀ دید محدود و اغلب مغشوش خود داستان را روایت میکنند. این تکثر صدای راوی و تکهتکه بودن اطلاعات، همذاتپنداری عمیقی با سردرگمی و انزوای شخصیتها ایجاد میکند و خواننده را ناگزیر در جایگاه کشفکنندۀ فعال رازها قرار میدهد. گذار مداوم بین خط داستانی شهری و روستایی نیز بر این احساس گسست و در عین حال پیوند نامرئی تأکید میگذارد.
زمان خطی در هم میشکند و ساختار روایت بر اساس تداعیهای حافظۀ تروماتیک پیش میرود. فلشبکها (به گذشتۀ نوشین، گلتن، پونه) نه به عنوان پسزمینه، بلکه به عنوان بافت زنده و مداخلهگر حال ارائه میشوند و نشان میدهند گذشته هرگز تمام نشده و بر حال سایه افکنده است. پیرنگ از الگوی کشف تدریجی پیروی میکند که در آن هر فصل مانند یک دومینو، با کنش یا افشایی در فصل قبل به حرکت درآمده و به افشای لایهای جدید از راز منجر میشود. این ساختار، خود بازنمایی عینی اصل توارث و تأخیر تروما است؛ تأثیر یک واقعه سالها بعد و در نسل دیگر آشکار میشود. راویهای مختلف مانند قطعات پازل عمل میکنند و تنها در انتها و با کنار هم قرار گرفتن تمام این روایتهای شخصی و پراکنده است که «کل» تراژیک داستان برای خواننده روشن میشود.
هویت جمعی اقلیمی و نقد مرکزگرایی
مشخصات ادبیات اقلیمی (ناحیهای) به وضوح در خط روستایی رمان مشاهده میشود، اما نه به شکل کلاسیک و منفکشده، بلکه در قالبی نو و در تقابل پویا با جهان شهری. نویسنده با تسلط بر عناصری مانند گویش خاص (استفاده از واژگان و ساختارهای زبانی لری/کردی)، آداب و رسوم محلی (مراسم خاکسپاری، نقش قابله، تابوهای جنسیتی)، معیشت و جغرافیای خاص زاگرس (کوهستانهای صعبالعبور، چوپانی، قنات) و شخصیتهای برخاسته از بوم و بر آن دیار (گلتن، نارین، حلیمه)، فضایی کاملاً اصیل و اقلیمی خلق میکند. با این حال، این ویژگیها کمرنگ نشده، بلکه کارکردی نو یافتهاند؛ بهعنوان مثال، فاجعه «گلبن» نه صرفاً یک تراژدی محلی، که نمادی از ستم جهانی بر زنان و مقاومت در برابر آن است. بنابراین، ادبیات اقلیمی در این اثر نهتنها حفظ شده، بلکه به ابزاری قدرتمند برای گفتوگو، تضاد و پیوند با جهان شهری و مسائل فرامنطقهای (مهاجرت، هویت، رواندرمانی نسلها) ارتقا یافته و نشان میدهد ادبیات ناحیهای معاصر میتواند محلی بیندیشد و جهانی سخن بگوید.
رمان «دومینو» مسئله هویت جمعی در برابر مرکزگرایی را نه با شعار یا تقابل ساده، بلکه از طریق تقابل عمیق دو جهانِ به هم پیوسته و در عین حال جدا به تصویر میکشد و آن را به دغدغهای انسانی و فرامنطقهای ارتقا میدهد.
در خط داستانی روستایی، هویت جمعی پیرامون رنج مشترک، تابوها و همبستگیِ زنانه شکل میگیرد. شخصیتهایی مانند گلتن، نارین و حلیمه، نه صرفاً به عنوان افراد، که به عنوان اعضای یک جامعهٔ بومیِ دارای قوانین نانوشته عمل میکنند. فرهنگ محلی (لهجه، باورها، نقش قابله) تنها پسزمینه نیست، بلکه خود بخشی از شخصیتپردازی و عامل پیشبرد تراژدی است. تصمیم گلتن برای رها کردن نوزاد، واکنشی است که فقط در چارچوبِ ارزشها و هراسهای آن هویت جمعی خاص قابل درک است. این جامعه، در حاشیهٔ جغرافیایی و فرهنگی مرکز (شهر) قرار دارد و رنجش نادیده انگاشته میشود.
جالب اینجاست که نویسنده مرکزگرایی را صرفاً به عنوان «تهران» یا «شهر» محکوم نمیکند. بلکه ساختار قدرت درون همان جامعهٔ اقلیمی (مردسالاری، سنتهای خفقانآور) نیز به عنوان یک «مرکز» سرکوبگر عمل میکند که قربانی میسازد. از طرفی، رمان نشان میدهد که مرکز (شهر) نیز نه بهشت موعود، که فضایی از انزوای عاطفی، گسست و اضطراب هویتی است. غزل در تهران، با وجود تمام امکانات، به دنبال ریشههای گمشدهاش میگردد: هویتهای به ظاهر متضادِ «روستایی» و «شهری»، توسط زنجیرهٔ نامرئیِ «ترومای منتقلشده» به هم متصل میشوند. درد گلتن به طرزی ناملموس در زندگی غزل در شهر طنین میاندازد.
نویسنده از تقابل سادهٔ «اقلیم اصیل» در مقابل «مرکز فاسد» فراتر میرود. شخصیتی مانند بهار، نماد هویت پیوندی است: ریشه در روستا دارد، با فرهنگ شهری و تحصیلات آشناست، و در پایان، انتخاب میکند نه کاملاً به گذشته بپیوندد و نه آن را نفی کند، بلکه با آگاهی از هر دو جهان، مسیر سومی برای التیام و خدمت به همان جامعهٔ اقلیمی بیابد. این نشان میدهد هویت جمعی میتواند ایستا نباشد و در تعامل با دنیای بیرون، بازتعریف شود.
در «دومینو»، مسئله هویت جمعی اقلیمی بهشدت نمود دارد، اما نه به عنوان یک کلیت رمانتیک و یکپارچه، بلکه به عنوان فضایی آسیبدیده، پیچیده و در گفتوگو (یا تقابل) با «مرکز». این هویت، هم مایهٔ غرور و هم منبع رنج است. رمان از این منظر، هم سوگواری برای فرسایش فرهنگهای بومی تحت فشار مرکزگرایی میکند و هم نقدی درونگفتمانی بر ساختارهای سرکوبگر درون همان فرهنگ اقلیمی ارائه میدهد. هنر نویسنده در آن است که نشان میدهد مشکل بنیادی، جغرافیا نیست، بلکه ساختارهای قدرت (خانوادگی، اجتماعی) هستند که در هر دو فضا، به شیوهای مشابه عمل میکنند و قربانی میسازند.














نظرها
نظری وجود ندارد.