فروپاشی در سایه ترس: نمایشنامهی «کفشدوزکها حوالی میدان انقلاب»
حسین نوشآذر - نمایشنامهی «کفشدوزکها حوالی میدان انقلاب» نوشتهی کرمالله سلیمانی، روایتی تأثیرگذار از خانوادهای است که تحت فشار یک ساختار سیاسی - اجتماعی سرکوبگر، در گردابی از ترس، سوءظن و پوچی فرو میرود. نویسنده با استفاده از دیالوگهای پرتنش، نه تنها فروپاشی یک خانواده، بلکه زوال پیوندهای اجتماعی و انسانی در جامعهای تحت سلطهی ترس را آشکار میکند.

فروپاشی در سایه ترس: نمایشنامهی «کفشدوزکها حوالی میدان انقلاب». تصویری از بازیگران این نمایشنامه که هرگز روی صحنه نرفتند. عکس: ایسنا
پیرنگ نمایشنامهی «کفشدوزکها حوالی میدان انقلاب» نوشتهی کرمالله سلیمانی (نشر مهری، لندن) پیرامون یک خانوادهی در حال فروپاشی اتفاق میافتد که تحت فشار نظام سراسر ابهام و وحشت، در حال بلعیدن اعضایش است. حرف اصلی نویسنده از همان ابتدا با نمایش «برگههای مرموز»، رفتارهای پرتنش و دیالوگهای ناتمام آشکار میشود: ترس سیستماتیک و بیاعتمادی، کل جامعه و حتی خصوصیترین روابط انسانی (خانواده) را از درون میپوساند و نابود میکند.
ابهام و وحشت: نظامی که جامعه را از درون میپوساند
داستان در فضایی پر از اضطراب و ابهام رخ میدهد: خانوادهای (پدر، مادر، دختر به نام آزیتا، و شریف) درگیر وضعیت سیامک هستند که ظاهراً در زندان است. گفتوگوها درباره برگههایی مرموز شمل میگیرد که به دست شریف رسیده و به نظر میرسد اطلاعات حساسی در آنها وجود دارد. این برگهها که فاقد نام و مشخصات دقیق هستند، به موضوعی مرتبط با اعدام و طنابهای بافتهشده اشاره دارند، که باعث ایجاد ترس و سوءظن در میان شخصیتها میشود.
پدر با عصبانیت و نگرانی از شریف و آزیتا دربارهی محتوای این برگهها سؤال میکند و به دنبال حقیقت است. شریف که ظاهراً سیامک را در زندان دیده، اطلاعات مبهمی ارائه میدهد و از پاسخگویی صریح طفره میرود. مادر، غرق در نگرانی برای فرزندش، به دنبال پاسخی دربارهی وضعیت سیامک است و از اینکه دیگران او را دیدهاند و او محروم از ملاقات است، گلهمند است. آزیتا، دختر خانواده، در این میان سعی دارد با خواندن بخشی از نامهای که ظاهراً از سیامک است، به حقیقت نزدیک شود.
نامهای که آزیتا میخواند، تصویری کابوسوار از ذهن سیامک ارائه میدهد: او از بیخوابی، ترس از اعدام، و فشار روانی ناشی از بافتن طنابهایی صحبت میکند که به نظر میرسد برای اعدام استفاده میشوند. سیامک در این نامه از مشکوک بودن به همهچیز و همهکس، از جمله دستوراتی که به او داده میشود، سخن میگوید و در آن میان بهطور خاص به اهمیت اندازهگیری دقیق دور گردن برای طناب اعدام اشاره میکند، که این موضوع فضای داستان را تاریکتر و تهدیدآمیزتر میکند.
فرآیند نابودی درونی در نقطهی اوج خود، با خوانده شدن نامهی سیامک به یک کابوس جمعی تبدیل میشود؛ قربانی مجبور است با دست خود، طناب اعدام خویش (یا همنوعانش) را ببافد. پایان نمایش با صدای شلیک، تأیید میکند که این ماشین سرکوب، در نهایت همهچیز - از زندگی یک زندانی تا یک خانواده - را در تاریکی مطلق فرو میبرد و نابود میکند.
تنش در جهانی بینظم و بیمنطق

ساختار نمایشنامه «کفشدوزکها...» بر پایهی ابهام و دیالوگهای پرتنش و ناتمام بنا شده است که خود بازتابی از فضای هراس و بلاتکلیفی حاکم بر جامعه است. سلیمانی با خودداری از ارائهی هرگونه توضیح صریح دربارهی ماهیت برگهها، نقش شریف یا سرنوشت سیامک، به طرز استادانه و شایستهی تحسینی مخاطب را بهطور فعال در موقعیتی مشابه شخصیتها قرار میدهد و او را وادار به تفسیر و تجربهی مستقیم سردرگمی و ترس میکند. این ابهام در فرم، با استفاده از نمادهای قدرتمندی چون «طناب» و «دریچه» و بهویژه با پایانبندی نمادین و هولناک (شلیک، شیون و تاریکی) تکمیل میشود که به جای ارائهی یک نتیجهگیری، تأثیر هیجانی و فلسفی اثر را تا مدتی طولانی در ذهن مخاطب تثبیت میکند.
شخصیتها در جهانی گرفتار شدهاند که از هرگونه نظم و معنای منطقی تهی است. قواعد روزمرهی زندگی، مانند امکان ملاقات با زندانی یا درک دلایل دستگیری، به حالت تعلیق درآمدهاند. این فقدان نظم، انسان را با حسی عمیق از پوچی و سرگردانی مواجه میکند.
شخصیتها در موقعیتی قرار دارند که هیچ گزینهی معناداری پیش رویشان نیست. انتخاب بین دانستن حقیقت یا نادیده گرفتن آن، سخن گفتن یا سکوت کردن، همگی به نتایجی به یک اندازه ناگوار منجر میشوند. این وضعیت، نفی آزادی و ارادهی انسانی را به تصویر میکشد.
مجازات اعدام، چون سایهای سنگین بر تمام نمایشنامه گسترده شده است. در دنیای این اثر مرگ نه احتمالی دور، بلکه واقعیتی ملموس و همیشه حاضر است که هر لحظه از زندگی را تحت تأثیر قرار میدهد.
اعمال قدرت از طریق ترس و ابهام
«کفشدوزکها حوالی میدان انقلاب» نوشتهی کرمالله سلیمانی به عنوان یک سند جامعهشناختی، مکانیسم قدرت از طریق ترس و ابهام را به تصویر میکشد. سیستم حاکم نه با قوانین شفاف، که با ایجاد رعبِ غیرمتمرکز و نامشخص عمل میکند. وجود «برگههای بینام و نشان» و شخصیت مبهم و دوگانهی «شریف» که هم قاصد سیستم است و هم خودش قربانی آن، نشان میدهد که چگونه قدرت، با محو کردن مرزهای روشن بین دوست و دشمن، بازجو و زندانی، شهروندان را در وضعیتی دائم از اضطراب و سوءظن نگه میدارد. این استراتژی، نیاز به نظارت مستقیم را کاهش داده و جامعه را وادار میکند تا خود، نقش نگهبان و بازجوی خود را ایفا کند.
در سطح سیاسی، نمایشنامه به شکلی نمادین به سیاستِ مرگ و ادارهی زندگی از طریق درآمیختن آن با مرگ میپردازد. استعارهی «بافتن طناب اعدام» توسط خود زندانی، نشاندهندهی اوج ازخودبیگانگی و تسلیم است؛ قربانی ناچار میشود در فرآیند نابودی خود یا همنوعانش مشارکت کند. این، نمایشی از یک سیستم تمامیتخواه است که نه تنها بدنها، که ذهنها و روانها را نیز به تسخیر خود درمیآورد و آنها را وادار به تولید ابزار نابودی خویش میکند. خانواده به عنوان کوچکترین واحد اجتماعی، به سلولی امنیتی تبدیل میشود که در آن اعضا به جرم «دانستن» یا «نخواستن دانستن» زیر نظر هستند.
سلیمانی به ما نشان میدهد که چگونه این شرایط به فروپاشی پیوندهای اجتماعی و اعتماد متقابل منجر میشود. دیالوگهای خصمانه و پر از اتهام بین پدر، شریف و آزیتا، گویای نابودی کانون امن خانواده است. میدان انقلاب، که زمانی نماد آرمانهای جمعی و تغییر بود، به حوالهای برای اجرای حکم اعدام و تولید ترس تبدیل شده. طبعاً نتیجهی نهایی چنین سیستم سیاسیای، نه امنیت، که انزوا، پارانویای جمعی و نابودی کامل هرگونه حس همبستگی و امنیت در جامعه است.
در یک نگاه:
با مطالعه این نمایشنامه، تصویری از جامعهای به دست میآید که بنیادهای اعتماد انسانی از بین رفته. این جامعه با مکانیسمهای نامرئی کنترل میشود؛ قواعد واضح جای خود را به پیامهای متناقض، اسناد بیهویت و چهرههای دوگانه دادهاند. شهروندان در فضایی از بلاتکلیفی دائمی به سر میبرند که نه میدانند چه خطری دقیقاً آنها را تهدید میکند، نه از هویت واقعی عاملان فشار آگاهاند و نه حتی میتوانند به نزدیکترین کسان خود اطمینان کامل داشته باشند.
در چنین جامعهای که فردیت و عاملیت انسانها مخدوش شده، افراد یا مانند سیامک، به ابزارِ اجرای خواست سیستم علیه خود یا دیگران تبدیل میشوند، یا مانند شخصیتهای خانواده، در چرخهای از انکار، سوءظن و هراس، فلج شدهاند. این فضا نه تنها فضای مقاومت، که حتی فضای «زندگی عادی» را نیز از شهروندان خود سلب کرده است.
سنجش اینکه تا چه حد این درک از زندگی خانوادگی و اجتماعی ما در ایران، منطبق بر واقعیتهاست، کارِ منتقد نیست. نویسنده با مهارت دنیایی ساخته است که اگر زمانی روی صحنه اجرا شود، ما را با ماهیت آنچه که بودیم و آنچه که اکنون هستیم سخت درگیر میکند و این دستاورد کمی نیست.
زبان نویسنده بسیار روان و گفتوگوها بسیار خواندنی و داستان در مجموع مهیج است چنانکه برخلاف بسیاری از نمایشنامهها، این اثر را میتوان دست گرفت و خواند و از عمق نگاه نویسنده و از جهانی که مقابل ما قرار میدهد لذت برد. یک فرصت مغتنم.
نظرها
نظری وجود ندارد.