رهایی ناتمام زنان در «چراغهای عمارت داستان»
حسین نوشآذر - مجموعه داستان چراغهای عمارت داستان ، آیینهای از درگیریهای زنان ایرانی است. این داستانها با تمرکز بر بدنمندی، هویت شکننده، و مقاومت در برابر ساختارهای مردسالار، تجربه رهایی نسبی و ناتمام زنان را به تصویر میکشند. شخصیتهای زن در این مجموعه، از طریق لحظههای آگاهی، طنز سیاه، یا تخیل رهاییبخش، در برابر فشارهای اجتماعی میایستند، اما اغلب در حاشیه باقی میمانند یا صدایشان پس از مرگ شنیده میشود.

رهایی ناتمام، عکس: شاتراستاک
«چراغهای عمارت داستان» با گردآوری کیهان خانجانی (چاپ اول خرداد ۱۴۰۴) در نشر مهری در لندن از منظر مطالعات زنان مجموعه داستان مهمیست. مهم است از این نظر که میتوان از چند زاویه درگیریهای زنان ایر ان در سالهای دهه ۱۳۹۰ تا ۱۴۰۰ را با اتکا به این داستانها بررسی کرد. مهمترین پرسش برای من در لحظهای که کتاب را باز میکنم این است که آیا نویسندگان زن شخصیتهایشان را به تجربهای از رهایی میرسانند؟
به آخرین صفحه که میرسم درمییابم که تجربه رهایی زنان در این مجموعه اغلب نسبی، نمادین، یا همراه با تناقض است. بهجای رسیدن به رهایی کامل، شخصیتهای زن یا درگیر مبارزهای مداوم هستند یا لحظههایی از آگاهی و مقاومت را تجربه میکنند که شاید بتوان آن را به عنوان «رهاییِ ناتمام» تفسیر کرد.
«در گریز از هزار زخم ریز» نوشته حمیده علیزاده، ملیحه، زنی میانسال، پس از تجربهای پرتنش در اتوبوس و بازگشت به خانه، با اضطراب و خستگی به کارهای روزمره مثل آشپزی و مراقبت از ماهیاش فئودور مشغول میشود. او در تنهایی و با فکر به گذشته و فشارهای زندگی، از جمله ترس از خیانت شوهرش شاهرخ و نگرانی برای آینده دخترش آیدا، درگیر هویت و جایگاه خود است. در آشپزخانه، با دیدن سایهاش در تُنگ آب، خود را به شکل پری دریایی تخیل میکند که در آب رها شده است. داستان با فضایی از خستگی عاطفی، هویت شکننده و لحظهای از تخیل رهاییبخش به پایان میرسد. پرتاب مقنعه به سطل زباله یا سیگار کشیدن پنهانی نیز حرکاتی اعتراضی هستند، اما تغییری در ساختارهای پیرامون او ایجاد نمیکنند.
مامان به عنوان شخصیت محوری، درگیر فعالیتهای روزمرهای است که جامعه به عنوان «وظایف زنانه» برای او تعریف کرده است: شستن مقنعه، پختن بادمجان، جمعآوری سفره. اما نویسنده با نشان دادن بدنِ در حال مقاومت او (سوزش پوست در تماس با آب، خیالپردازی درباره بال)، این پرسش را مطرح میکند که آیا این نقشها قفسی برای روح زنانه اند؟ در این داستان حتی ظاهراً پیشپاافتادهترین صحنهها، مانند پختن بادمجان، به عملی سیاسی بدل میشود: وقتی مامان بادمجانها را در قالبهای هندسی میریزد، گویی میخواهد هویت خود را در قالبی از پیش تعیینشده فشرده کند، اما پایان داستان با تصویر بالهای خیالی، امکانی برای پرواز از این محدودیتها پیشنهاد میدهد که البته در حد پیشنهاد باقی میماند.
در «میدان فردوسی» نوشته ریحانه علویان راوی، دختری جوان و شهرستانی در تهران، با خجالت برای خرید نوار بهداشتی به داروخانه میرود و با تحقیر متصدی مواجه میشود، که او را به دلیل لهجه و ظاهرش قضاوت میکند. در پی اخراج از خانه اجارهای به دلیل سر و صدای شبانه، او با اضطراب و ترس از لو رفتن هویت شهرستانیاش، نقشهای پر از پونز را جمع میکند که نماد خاطرات و هویتش است. بابا و شاگرد بنگاهی در این میان حضور دارند، اما راوی در تنهایی و سردرگمی، با حسرت و خشم به میدان فردوسی خیره میشود. داستان با فضایی از اضطراب هویتی و فشار اجتماعی در شهری غریب به پایان میرسد.
در این داستان بدن زنانه به مثابه عرصهٔ نبرد قدرت است. نویسنده با توصیفات بدنمحور («دستهای لرزان»، «گودی زیر چشم»)، نشان میدهد چگونه این نگاهها جسم زن را به منبعی از شرم و اضطراب تبدیل میکنند. سرانجام داستان با تصویر پونزهای رها شده روی زمین که میتوان آن را با قدری اغماض به عنوان نماد هویت تکهتکهشده درک کرد و چرخش بیپایان چراغ راهنمایی (قرمز-سبز)، پرسشی اساسی را با ما در میان میگذارد: چگونه میتوان زن بود در جامعهای که هر حرکتی - حتی نفس کشیدن نیاز به مجوز دارد؟ نویسنده با بهتصویرکشیدن تنهایی شخصیت در میدان فردوسی، همدردی عمیقی با تمام زنانی برقرار میکند که در حاشیه شهرها و هنجارها، به دنبال جایی برای «بودن» هستند. تجربه رهایی در این داستان در حد همبستگی با انسانهای پیرامونیست که از آگاهی راوی نشان دارد. آگاهی هم معمولاً نخستین گام به سمت رهاییست.
رهایی از طریق بدن یا مرگ
در «پشت گناهآباد» نوشته سمیه کاتبی زشتو با تبدیل شدن به درخت (نماد طبیعت) از کنترل جامعه میگریزد، اما این رهایی با خشونت فیزیکی (قطع دستها) همراه است. نویسنده در این داستان از طریق تمرکز بر بدنمندی، ترسهای ویژه زنان (مثل بارداری اجباری یا خشونت جنسی)، و تقابل میان سنت و مدرنیته متمرکز است. شخصیت اصلی زن، با تردیدهایش درباره مادرشدن و مقاومت در برابر فشارهای همسرش، نماینده زنانی است که در چارچوب ازدواج، استقلال جسمانی و روانی خود را از دست میدهند. راوی با خوردن قرصهای خواب و ضدبارداری، تلاش میکند بر بدن خود مسلط باشد، اما در نهایت، مهرداد با فریب او را از این کنترل محروم میکند. اشرفدایی، که احتمالاً یک شخصیت بیناجنسیتی است، قربانی خشونتی میشود که هم بدن زنانه و هم مردانه را هدف میگیرد. صحنههای کابوسوار، مثل کوه چشمهای کندهشده یا اختهکردن اشرفدایی، یادآور ظلم تاریخی به زنان و اقلیتهای جنسی است. حتی پایان داستان، که در آن راوی احتمالاً حامله شده، نشان میدهد که زنان، علیرغم تلاش برای کنترل بدن خود، در نهایت در دام ساختارهای مردانه اسیر میمانند. زبان داستان نیز با ترکیب گویش محلی (مثل «دهنلق») و صحنههای سورئال، نوشتاری زنانه و شورشی را شکل میدهد که از هنجارهای مردانه فرار میکند.
در «دختران محترم» نوشته مژگان شعبانی اعظم، اکرم و مرضیه در قطار با جنازه محترم، مادرشان، به سمت امامزاده برای ادای نذر سفر میکنند، اما حال محترم وخیم شده و در کوپه فوت میکند. دخترها در وحشت و اندوه، مرگ او را از مسافران و مهماندار پنهان میکنند تا به مقصد برسند. در ایستگاه، با تحویل جنازه و انجام تشریفات، اعظم با حس گناه و آرامش از ادای نذر مادر، چادر سیاه او را بر سر میکشد و به سمت مقصد میرود. در این داستان محترم با مرگش از بار مسئولیتهای خانوادگی رها میشود، اما دخترانش همچنان در دام سنتها (ادای نذر، پنهانکردن مرگ) گرفتارند. پایان داستان، با پوشیدن چادر سیاه مادر توسط اعظم، نمایانگر تداوم چرخه نقشهای زنانه است.
رهایی در قالب پرسشگری
در «مُکیف زن محمود» نوشته راحله ثابتنیا راوی (خانم آغا) در توالت متوجه زائدهای غیرعادی شبیه آلت مردانه میشود. او در تلاش برای فهم این تغییر، خاطرات کودکی و هویت جنسیاش را مرور میکند، اما ترس از قضاوت محمود (شوهرش) و جامعه او را در تردید نگه میدارد. در اینجا راوی با تغییر جنسیتِ ناخواسته، هویت جنسیتی را به چالش میکشد. رهایی در این داستان بیشتر در حد یک پرسش است: «آیا هویت واقعی در اندام است یا در نگاه جامعه؟»
نویسنده با تمرکز بر بدن به مثابه قلمرو نبرد، تجربه زنانگی و مردانگی را به چالش میکشد. صحنههای مرتبط با اعضای بدن از خشونت پنهان نظام جنسیتی نشان دارند. شخصیت اصلی حتی پس از تغییر فیزیکی، همچنان درگیر نقشهای سنتی زنانه است.نویسنده زن با انتخاب روایت تغییر جنسیت از زبان یک شخصیت زن/مرد، هم انقیاد بدن زنانه را به تصویر میکشد و هم امکان فراروی از این مرزها را مطرح میکند. صحنه پایانی (نگاه به آینه و سکوت) به عنوان اوج این بحران، خواننده را با پرسشی رها میکند: آیا هویت واقعی در اندام است یا در نگاهی که جامعه به آن میاندازد؟
رهایی جمعیِ ناپیدا
در «بیسرزمین» نوشته زینب حیدری زنان روستا با غرق شدن خانه و قبرستان، به شکل نمادین از ریشههای سنتی (که اغلب مردسالارانه هستند) جدا میشوند، اما این رهایی اجباری و همراه با از دست دادن هویت است. همبستگی زنان در صحنههای تشییع جنازه، تنها نشانه امید برای مقاومت جمعی است. این داستان با بهکارگیری روایت جمعی و زبان محاورهای، فاجعه زیستمحیطی را از نگاه جامعه بومی روایت میکند. شخصیتهای زن (ننه عباسعلی، زنان روستا) با وجود نقش محوری در حفظ خانواده («جمعآوری اثاثیه»، «مراقبت از کودکان»)، در تصمیمگیریهای کلان (احداث سد) نادیده گرفته میشوند. توصیفات بدنمحور و تمرکز بر کارهای نامرئی زنان مقاومت خاموش آنان را در برابر فاجعه نشان میدهد.
نویسنده با استفاده از استعارههای زنانه ویرانی خانه را به مثابه حمله به بدن زنانه تصویر میکند. صحنههای مربوط به مراسم تدفین که توسط زنان سازماندهی میشود، نشاندهنده نقش آنان به عنوان حافظان حافظه جمعی است. پرسش اصلی داستان هم این است که چگونه میتوان زنانه زیست وقتی زمینی که مادرانه از آن مراقبت کردهای زیر آب رفته است؟ نویسنده با بهتصویر کشیدن غرق شدن تدریجی قبرستان نشان میدهد که فاجعههای زیستمحیطی، پیش از هرچیز بدن و خاطره زنان را نشانه میرود.
در «مهمان ناخواندهام را دوست دارم» نوشته فاطمه چنگیز راوی زن در محیط مردانه پزشکی روستایی، هرچند به موفقیت حرفهای میرسد، اما در پایان با پیامهای خواندهنشده به همکار مردش تنها میماند. رهایی او از سلطه مردانه، ناقص است.
راوی و دکتر صبوری برای جمعآوری نمونههای مدفوع به منظور بررسی انگل به روستای امامزاده میروند، اما با بیمیلی اهالی و مشکلات لجستیکی مانند خرابی ماشین مواجه میشوند. در مسیر، با رانندهای به نام شبیر آشنا میشوند که آنها را به روستا میرساند و با بلندگو اهالی را برای ارائه نمونه دعوت میکند. در نهایت، با وجود چالشهای باران و بیاعتمادی روستاییان، آنها موفق به جمعآوری نمونهها میشوند، اما راوی با خستگی و تردید درباره کارشان و مقایسه خودش با همکارش حمید، داستان را به پایان میبرد. این روایت با طنزی تلخ، مشکلات کار پزشکی در مناطق روستایی و روابط انسانی را به تصویر میکشد. توصیفات بدنمحور و تمرکز بر کارهای بهظاهر پیشپاافتاده نشاندهنده کار نامرئی زنان در حرفههای علمی است که اغلب نادیده گرفته میشود.
نویسنده با طنز تلخ، دوگانگی انتظارات جنسیتی را آشکار میکند: راوی از یک سو باید مانند همکار مردش عمل کند، اما از سوی دیگر با قضاوتهایی مواجه است که مردان تجربه نمیکنند. صحنههای مربوط به سازماندهی نمونهها و مدیریت روابط با روستاییان، مهارتهای ارتباطی و چندوظیفهگی زنانه را برجسته میکند، در حالی که این تواناییها توسط سیستم («دانشگاه»، «همکار مرد») به رسمیت شناخته نمیشود.
تنها استثنا: رنگی از امید در «بدون فرستنده»
در «بدون فرستنده» نوشته گلاره چگینی نامههای ناشناسِ زنِ فوتشده، تأثیر عمیقی بر آقای الف میگذارد. اینجا رهایی نه برای شخصیت زن (که مرده است)، بلکه برای مردی اتفاق میافتد که تحت تأثیر صدای خاموش او قرار میگیرد. رهایی زنانه در اینجا غیرمستقیم و از طریق تأثیرگذاری عاطفی است.
شخصیت اصلی (احتمالاً زن) با وجود بیماری، به ارسال نامههای ناشناس ادامه میدهد که نشاندهنده میل به برقراری ارتباط عاطفی است، حتی در شرایطی که جامعه او را نادیده میگیرد. توصیفات ظریف از جزئیات روزمره («دسته گل بنفش»، «بوی سیب گندیده») و تمرکز بر فضای داخلی خانه، بازتابی از نگاه زنانه به دنیای خصوصی است که اشیاء و مناظر بار عاطفی عمیقی دارند.
نویسنده با پرداختن به بدن بیمار و محدودیتهای فیزیکی تجربه زنانه از بیماری و انزوا را برجسته میکند. نامهها به عنوان تنها ابزار ارتباطی شخصیت، نماد صدای خاموششده زنان در جامعه هستند که اغلب ناشنیده میمانند. صحنههای مرتبط با انتظار و ناامیدی نیز یادآور نقشهای سنتی زنانه در رابطه با صبر و تحمل است. نویسنده از طریق این روایت، نشان میدهد که چگونه حتی در غیاب فیزیکی، حضور عاطفی زنان میتواند پایدار بماند و دیگران را دگرگون کند.
اجازه دهید برگردیم به پرسشی که در مدخل این مقاله مطرح کردم: آیا در داستانهایی که از زنان در این مجموعه منتشر شده، رهایی واقعی رخ میدهد؟ اگر رهایی را به معنای پیروزی قطعی بر ساختارهای مردسالار یا تغییر عینی شرایط بدانیم، خیر. اما اگر رهایی را در لحظههای کوچک مقاومت، یا در آگاهی یافتن از موقعیت و یا در چالش کشیدن تابوها بدانیم، باید بگوییم این داستانها مشحون از لحظههای رهایی و آگاهیست.
در این میان باید توجه داشت که در بیشتر داستانها، زنان به جای رهایی کامل، به حاشیه رانده میشوند، یا تنها صدایشان پس از مرگ شنیده میشود. این نشاندهندهٔ شرایط پیچیدهٔ زنان در جامعهای است که تغییر ساختارهای آن نیاز به مبارزهای فراتر از تکداستانها دارد.
پرسش پایانی این داستانها اغلب این است: «رهایی اگر ممکن باشد، هزینهاش چیست؟ دو پاسخ معمولاً «بدن، هویت، یا حتی زندگی» است.
مقالههای مقدمه کتاب چراغهای عمارت داستان شامل پیشگفتار کیهان خانجانی، یادداشت مرتضا امینیپور، مقاله بهناز علیپور گسکری و یادداشتهای آذردخت بهرامی و مهسا محبعلی است که هر یک به جنبهای از داستاننویسی زنان در این مجموعه میپردازند.
مقاله مهسا محبعلی برجستهترین تحلیل در این مجموعه است که با نگاهی ساختاری، خشم و تظلمخواهی زنان نویسنده را بهعنوان واکنش ناخودآگاه به سرکوبهای تاریخی و اجتماعی بررسی میکند. او با دستهبندی داستانها به سه نوع (تظلمخواهی آشکار و پنهان، وابستگی عینی و ذهنی، و سربهراهی مردانه)، آسیبهای آثار زنان را نشان داده و خودآگاهی را راهحلی برای خلق داستانهایی عمیقتر و غیرشعاری پیشنهاد میدهد. این دیدگاه، در کنار دیگر مقالات که به مرگ و هویت زنانه میپردازند، بر اهمیت بازتعریف جایگاه زنان در ادبیات معاصر ایران تأکید میکند و مجموعه را بهعنوان آیینهای از دغدغههای زنان در بستر اجتماعی و فرهنگی معرفی میکند.
نظرها
نظری وجود ندارد.