
از روز نهم جنگ تا سالی که تحویل نشد!
کتایون کاویانی ـ برادرم ظهر آمد. گفت نیروگاه برق پیروزی را زدهاند. گفت کنارش یک فروشگاه اتکا بوده که آن را هم زدهاند. گفت خانه برادر دوستش هم آنجا بوده و کشته شده. گفت دوستش مثل دیوانهها توی پاساژ راه میرفته و توی سرش میزده. با «ر» هم حرف زدم خیابان ملکالشعرا را هم زدهاند. خانههای آن اطراف و خانه «ب» و «ی» هم تکان بدی خوردهاند. «ن.ر» اما میگفت شیرودی را زدهاند و ما در اوج بیخبری و بیاینترنتی و سیاهی مطلق خبرها را درست یا غلط دهان به دهان میگردانیم.
























